گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


کامران بهنيا

عارفی در پاريس

رمان

 

فصل چهارم

خاطره‌ای از آينده

 

 

 

يک

 

[اليزابت]

«نه شما و نه من به آن‌چه ما را قادر به درک او کند مجهز نيستيم. دلبستگی ما زندگان به زندگی مرزهای عبورناپذيری به گرد جهان‌بينی ما ترسيم کرده ‌است. او، آن من، مردی که در آن کتابخانه‌ به بلعيدن کتاب "دستور خودکشی" پرداخت، با جهان فکری ما بيگانه است.

نه. در وجود کسانی که به خودکشی اقدام می‌کنند شک نمی‌بريم. شاید حتا دانستن اين‌ که هر چهل و دو دقيقه در اين شهر يک نفر قصد جان خود را می‌کند مایه شگفتی شما نشود. اما دشمنی بنيادی ما با مرگ آن‌چنان است که نمی‌توانيم اقدام آنها را جدی بگيريم. ما به ميهن‌پرستان متعصبی می‌مانيم که نمی‌توانند بپذيرند که برخی از هم‌ميهنان‌شان حاضرند از ديوار برلين بگذرند و به اردوی مقابل بپيوندند. چنين خائنانی بايد يا بيمار باشند و يا شستشوی مغزی شده‌ باشند. اين‌که کسانی همچون ما، در کمال صحت و سلامت، مرگ آن سوی ديوار را به زندگی اين سو ترجيح دهند از تصور ما خارج است. اجازه بدهيد که چند کلمه در ذم اين زندگی‌پرستی کوته‌بينانه سخن بگويم. غالباً فراموش می‌کنيم که اردوگاه رودررو، امپراتوری نيستی، مبدأ و مقصد ما زندگان است. از همين رو، آماج شور زندگی‌پرستانه‌ی ما، ديار سرسبز هستی، قلمرو کوچکي‌است که از هر سو از جانب همسايه‌ی مخوفش محاصره شده. نبرد ميان مرگ و زندگی زورآزمايی ابدی دو حريف کمابيش هم‌زور نيست. زندگی سوئيس کوچکي است که ما تعطيلات‌مان را در آن می‌گذرانيم، و بگذاريد که خود را مثل آن سوئيسي‌های ساده‌لوحی مضحک نکنيم که گمان می‌کنند آلمان هيتلری از روی ترس به کشورشان حمله نکرد.»

از روی شانه‌مخاطبم ژان‌ پی‌ير بارمن اقيانوس را ديدم که دستمال به دوش ليوانی را از آبجو پر می‌کرد و با مشتری‌های جلو پيشخوان گپ می‌زد. مخاطبم جرعه‌ی ديگری از شرابش نوشيد و ادامه داد: «اما معمولاً مشغول‌تر از آن هستيم که نگاهی به گذشته و نگاه ديگری به آينده بيندازيم تا دريابيم دشمن از هر سو ما را محاصره کرده‌است.»

بر اساس روايتی که در خاطرم ثبت شده، در اين لحظه بود که لرزش خفيفی احساس کردم و يکباره به خود آمدم.در اقيانوس بودم و داشتم به درسی پرطمطراق در باب ژئو‌پوليتيک زندگی گوش می‌کردم.

 

دو

 [مجيد]

يک‌باره هويتم تغيير کرده ‌بود. اين را در نگاه‌های حاضرين می‌خواندم. در اهمیت حضور من ديگر نمی‌شد مبالغه کرد. از چهره‌ها پيدا بود که پادشاه با صدور اين حکم انديشه‌ی عمومی رعايايش را به زبان آورده بود. يک بار ديگر من در گيجی خود تنها بودم. اما حاشا چرا؟ دريافت اين اهميت خوشايند بود. سرانجام در سلسله حوادث بی‌سر و ته زندگی کذايی من اتفاق دلچسبی افتاده ‌بود. من به مقام پيامبری اين فرقه‌ی مرموز برگذیده شده‌ بودم. از هر زوايه که نگاه کنيد اين انتصاب در فراز و نشيب سرگذشت ترحم‌آور من نوعی ترفيع بود. به سرعت از ياد بردم که از آن‌چه صاحبان اين چشم‌های تشنه در جستجويش بودند هيچ تصوری نداشتم. مهم اين بود که در نظر اين مؤمنان آن چشمه‌ای که بايد سيراب‌شان می‌کرد در من بود.

تمام نگاه‌ها به من دوخته‌ شده‌بود. خواستم ابعاد قدرت نوينم را اندازه بگيرم. پس به آهستگی لب‌هايم را غنچه کردم به نشانه این که قصد سخن گفتن دارم. اضطرابی که در نگاه‌ها پديدار شد شگفت‌آور و تحمل‌ناپذير بود. هنگامی که پس از چند دقيقه هيچ کلامی بر زبانم جاری نشد، به جای انتظار چنان تأسف تلخی بر چهره‌ها نشست که مرا از دنبال کردن اين بازی منصرف کرد.

سرانجام اين نيم‌خنده‌رو بود که به سکوت آزاردهنده‌ی حاکم پايان داد: «مجيد! خوب به من گوش کن. نمی‌دانم در چه حالی به سر می‌بری، ولی اميدوارم که صدای مرا بشنوی و کلمات مرا دريابی. از اين‌که چرا تو برای اين مأموريت انتخاب شده‌ای بی‌خبريم. اما اين را بدان که تو ديگر حق نداری جوان بی‌خيال يک ساعت پيش باشی. بايد سعی کنی که بزرگی رسالتی که بر دوشت افتاده را درک کنی.»

لحظه‌ای ترديد کردم. درست می‌شنيدم؟ اين همان نيم‌خنده‌روی مسخره‌باز بود که با اين جديت از اهميت رسالتم سخن می‌گفت؟ چه رسالتی؟ چرا در اين داستان هميشه من بايد ماموريت‌هايی به عهده بگيرم که نه انتخاب کرده‌ام و نه از چند و چون‌شان سر در می‌آورم؟

در اين لحظه بود که لب‌های من به حرکت در آمد. صدای خود را شنيدم که با شمردگی اعلام کرد: «استخراج کنيد!»

پادشاه بلافاصله پرسيد: «چه چيز را استخراج کنيم؟»

تکرار کردم: «استخراج کنيد!»

 

سه

[اليزابت]

«از ميان همه‌ی نسخه‌های فهرست شده در کتاب،‌ روشی که سرانجام پسنديدم خودکشی با گاز خنده بود. به نظرم رسيد که اين روش هم آسان و عملی بود و هم آشکارا به همه ( به دوستان و خويشاوندان، مأموران آتش‌نشانی و پرستاران بيمارستان) اعلام می‌کرد که خودکشی من در تحليل نهايی عملی مضحک است. گناهگارانه اعتراف می‌کنم که اعلان‌های پرطمطراق را هميشه دوست داشته‌ام.

گاز خنده دی‌اکسيد ازت است که تنفس مقدار کمی از آن لبخند به لب می‌آورد ولی جذب مقدار بيش‌تری از آن در خون ابتدا به بيهوشی و سپس به مرگی بی‌درد می‌انجامد. کتاب می‌گفت که اين بی‌هوشی می‌تواند مزاحمت ايجاد کند، و توصيه به تجهيزاتی کرده بود که ادامه‌ی تنفس بعد از بيهوشی را تضمين کند تا سفر مسافر بی‌وقفه ادامه يابد.»

«اما بگوييد که بالاخره چگونه انتخاب طبيعی شما را از اين سرنوشت نجات داد.»

جمله‌ای که به زبان آوردم اعتراض نوميدانه‌ای بود به اشتهای چندش‌آوری که برای پيش پا قلمداد کردن داستانش از خود نشان می‌داد.

به چشمانم خيره شد و بی‌مقدمه پرسيد: «شماره 569.5-554 برای شما چه معنايی دارد؟»

«مطلقاً هيچ. شاید اين شماره تلفن داروين است؟»

«نه، داروين به فاصله کوتاهی پس از اختراع تلفن مرد. ولی من اين شماره را مانند شماره تلفن دوست گمشده‌ای سال‌هاست که به خاطر دارم. پای انتخاب طبيعی وقتی به ميان آمد که من نگاهی به کتاب‌های ديگر آن قفسه از کتابخانه کردم که شماره‌اش بر اساس طبقه‌بندی کتابخانه کنگره آمريکا  569.5-554 بود. اين شماره به کتاب‌های مربوط به خودکشی و خودآزاری اختصاص دارد. به‌خاطر دارم که چگونه مبهوت تعداد کتاب‌های قفسه شدم. يک‌باره دريافتم اقدامی که آن را بسیار خصوصی گمان می‌کردم موضوع يک فعاليت اجتماعی گسترده است. پژوهش‌گرانی که عارضه مجار را موضوع تاخت و تاز کنجکاوی‌های خود قرار داده‌اند، روانپزشکانی که در باب درمان بيماران خودکشی‌گرا قلم می‌زنند و پالايشگرانی که مژده می‌دهند که خودکشی با گاز به دليل تقليل ناخالصی مونواکسيد کربن در گاز لوله‌کشی شهرهای بزرگ ديگر ناممکن شده ‌است، همه زير شماره  569.5-554 با هم دیدار می‌کنند.»

«عارضه مجار؟»

«به دلايل ناروشنی نرخ خودکشی در مجارستان از تمام کشورهای اروپايی بالاتر است و علي‌رغم فراز و نشيب‌های سياسی و اجتماعی اين برتری در طول قرن بيستم حفظ شده‌است. معمای اين عارضه‌ی عجیب موضوع نظريه‌های فراوانی‌است که برخی از آنها را در طول سه هفته‌ای که در آن کتابخانه گذراندم کشف کردم. يکی از آن‌ها مدعی‌است که ريشه‌‌ی اين عارضه ژنتيک است. فراموش نکنيد که مجارستان به لحاظ ريشه‌ی غير هند و اروپايی زبانش هم در اروپا ممتاز است. چه بسا گرايش به خودکشی بخشی از ميراث ژنتيکی باشد که مهمانان ناخوانده‌ای که قرن‌ها پیش از قاره‌ی شما ديدن کردند همراه با زبانشان به يادگار گذاشته‌اند.»

«گمان می‌کنم که اين از احمقانه‌ترين نظريه‌هايی باشد که تاکنون شنيده‌ام.»

لبخند زد. پس از مکث کوتاهی گفت: «شايد حق با شما باشد. ولی اين به داستانی که من حکايت می‌کنم ارتباط ندارد. برخی نمی‌توانند با دیدن تصوير ملول زنی که دوست‌شان را عاشق خود کرده ‌است تعجب آميخته به تحقير خود را پنهان کنند. لطفا به ياد داشته باشيد که ملاقات من با فکری که اين کتاب از آن الهام گرفته‌بود به عاشق شدن می‌ماند. اين فکر ...»

«که زندگی شما را نجات داد...»

«که اجرای پروژه‌ی مرا برای مدت نامعلومی به عقب انداخت، به چند و چون آدم شدن ما مربوط است. به نظر شما چه اتفاقی در آن بيشه آفريقايی افتاد؟ چه شد که دسته‌ای از ميمون‌ها از درخت پايين پریدند، ناگهان در گرداب هوش افتادند و مغزهايشان بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد؟»

خاموش در او نگريستم.

«پيشنهاد می کنم دهان خود را ببنديد. نه اين‌که در بار اقيانوس مگس پيدا شود. فقط به نظر اين حقير حالت چهره‌ی شما در اين لحظه جذابيت لب‌های شما را کمرنگ‌تر از معمول می‌کند.»

چهار

[اليزابت]

به خاطر می‌آورم که چگونه سال‌ها بعد، چهار روز پس از مرگ آنجلا، مگس‌های اقيانوس دوباره به يادم آمدند و دندان‌هايم را به‌هم فشردم. يک‌باره نسيمی از گذشته مرا نوازش داد و لبخندی نامنتظر و گناه‌آلود بر لبم ترسيم کرد. يک‌باره دريافتم که داستان مضحکی که آن شب شنيدم کم‌تر يا بيش‌تر از اسطوره‌ی شخصی ناشناس مستی نبود. اجازه بدهيد برای توجيه اين استفاده‌ی نامتعارف از واژه اسطوره تعريف ويژه‌ای  پيشنهاد کنم. اساطير سفينه‌های مرموزی هستند که به لحظات استثنايی شهود که در گوشه و کنار زمان و مکان پراکنده‌اند امکان می‌دهند که از کالبدی به کالبد ديگر سفر کنند.

 

پنج

[مجید]

«استخراج کنيم!؟»

زمزمه‌ها اين دو کلمه‌ی اسرارآميز را آمرانه يا پرسشگرانه تکرار می‌کردند. سرانجام جوان ژوليده‌ مو تفسيری نغز پيشنهاد کرد: «بايد دانه‌های ريز حقيقت را از لابلای خرمن وجود استخراج کنيم!»

نيم‌خنده‌رو پوزخندی زد: «بی‌شک ندانستن اين نکته مانع اصلی بر سر راه پيروزی کارزار ما بوده است.»

و بحث پرشوری درگرفت که بسياری از حاضران با هيجان در آن شرکت کردند.

اما انديشه‌ی من جای ديگری بود.

خاطره‌ا‌ی با من تصادم کرده‌بود.

شايد برخی از خوانندگان اين داستان چنين حادثه‌ای را تجربه کرده ‌باشند. بهت اوليه‌ی رودررو شدن با خاطره‌ای فراموش‌شده که هرچه واضح‌تر شود اسرارآميزتر به نظر می‌رسد.

اين خاطره‌ها چیزهای غريبی هستند. وراندازشان می‌کنيم. دورشان می‌چرخيم، بوشان می‌کنيم. لمس‌شان می‌کنيم و گاه حتا آنها را می‌شکنيم تا مایه‌ی نهفته در عمق‌شان را بیرون بکشيم. اما همه‌ی اين تلاش‌ها از غربت خاطره نمی‌کاهد. من می‌گويم که چنين خاطره‌ای را بايد بلعيد. بايد آن را به دستگاه گوارش سپرد تا له و لوره اش کند و به بيگانگی آزاردهنده‌اش پايان دهد.

نمی‌دانستم که اين خاطره را در چه زمانی و در چه زندگی از يادرفته‌ای زيسته بودم. کدام قلم، کدام تخيل بیمار مرا در جای ديگری و در داستان ديگری به استخراج واداشته بود؟ و معنای اين استخراج چه بود؟

هنوز درنيافته بودم که آن‌چه به‌ياد آورده‌ بودم در اصل خاطره‌ای از آينده بود.

 

شش

 [مجيد]

پس از سه زنگ تلفن صدای زنانه‌ای پاسخ داد: «الو؟»

«خانم ماريان ساواری؟»

«بله!»

«من از جانب راديو مارکوپولو تلفن می‌کنم. به شما تبريک می‌گويم. نام شما در قرعه‌کشی برای مسابقه‌ی بزرگ ما انتخاب شده. اگر موفق بشويد به سوالی که تا چند لحظه‌ی ديگر از شما خواهم کرد پاسخ درست بدهيد، برنده‌ی يک مسافرت دونفره به مدت يک هفته و به مقصد تونس خواهيد شد. فقط پانزده ثانيه کوتاه برای پاسخ دادن فرصت داريد. آماده هستيد؟»

صدای متعجب از پشت خط گفت: «راديو مارکوپولو؟» و پس از مکث کوتاهی با اعتماد به نفسی آشکار اضافه کرد: «بله آماده‌ام.»

«يک جزيره از مجمع ‌الجزاير سيکلاد در يونان را نام ببريد.»

برای چند ثانيه من به تحير خاموش ماريان ساواری گوش کردم. اما هنگامی که اسمی بر زبانش جاری شد، پاسخش رنگ هيچ ترديدی نداشت.

«ناکسوس!»

ماريان ساواری در جسورانه‌ترين روياهايش هم نمی‌توانست حدس بزند که مخاطب اين کلمات همان بود که جای ديگری و زمان ديگری از او شنيده بود که کلمات فقط به درد انتقال اطلاعات می‌خورند و بس.

«آفرين! بار ديگر به شما تبريک می‌گويم. همين فردا جايزه‌ی شما به نشانی‌تان ارسال خواهد شد. هر پرسشی در اين باره داشتيد لطفا به راديوی ما تلفن کنيد.»

هفت

[اليزابت]

رفيق به‌خواب رفته‌ی مخاطب من ناگهان از خواب بيدار شد و مبهوت در من نگريست. چند جمله به زبان ناشناس رد و بدل شد. ظاهراً من به خواب‌آلود ناباور معرفی شدم و چند و چون اوضاع گزارش شد.

و بعد خطابه‌ای که با ملاقات ما بريده شده بود از سر گرفته شد. دقايقی طولانی به آن‌چه مخاطبم به دوستش حکايت می‌کرد گوش فرا دادم.

طنين اين جملات مرموز سال‌ها همراه من بوده‌است. هربار که تلاش کرده‌ام در زندگی خود معنا استخراج کنم به ياد کلماتی افتاده‌ام که آن شب به زبانی ناشناس در اقيانوس شنيدم. و هربار که خواسته‌ام که به تقلای ناشيانه‌ی کلمات در بازگویی آن‌چه ما را تکان می‌دهد بخندم، جادوی وصف‌ناپذير آن جملاتی را به خاطر آورده‌ام که هرگز نفهيمدم.

و سال‌ها بعد، غصه خوردم که فرصت ديگری نيافتم تا پاسخ مناسبی را که به پرسش مخاطبم يافته بودم به او بگویم: «به گمان من این کشف غريزی بيهودگی تسلی‌ناپذير کلمات بود که آن ميمون‌های از درخت پايين پریده را به گرداب ديوانگی انداخت. همان ديوانگی که هوش از خفيف‌ترين عوارض ثانوی آن است.»


 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت