گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


کامران بهنيا

عارفی در پاريس

رمان

 

فصل پنجم

سه کلاهبردار ریشو

 

 

 

یک

[---]

آن‌که سرانجام مجيد را به استقبال سرنوشتش فرستاد دختر سرخ‌مويی بود که در يکی از بارهای به اصطلاح ايرلندی پاريس زندگی می‌کرد. اما پيش از آن‌که خواننده‌ای بپرسد چگونه می‌توان در يک بنگاه توزيع توده‌ای آبجو زندگی کرد، بهتر است به حکايت خود دقت بيش‌تری دهيم. موئرا يا منيرا (مجيد هرگز اسم او را به درستی ياد نگرفت) ساعت‌های زندگی‌اش را ميان Les Dublinois، رختخواب و فعاليت‌های متفرقه به تساوی  تقسيم کرده بود. شش ساعتی که مجيد با او گذراند هم به تساوی ميان سه پاره‌ی اين مثلث متساوی‌الاضلاع قسمت شد.

هنگامی که مجيد از طبقه بالای دوپلکس [duplex] موئرا پايين آمد لابلای انبوه اشيايی که اين آپارتمان محله‌ی پنچم را به يک دکان سمساری شبيه کرده‌ بود، و در کنار تصويری کذایی از مارسل پروست و جيمز جويس در آغوش يکديگر، کامپيوتری ديد که به فعاليتی غريب مشغول بود.

فرياد زد:

What kind of screen-saver is this?

و موئرا از بالا پاسخ داد:

This is the stuff to detect ET intelligence. I am one of those volunteers…

و مجيد را به شرحی  پرشور از شرکت کامپيوترش در بسيج جهانی برای کشف موجودات باهوش غيرزمينی ميهمان کرد. مجيد آن‌چه را از قضيه می‌دانست به خاطر آورد. از چند ماه پيش، وقت بيکاری ميليونها کامپيوتر شخصی داواطلب در سراسر جهان وقف بررسی امواج الکترومغناطيسی گوشه و کنار کيهان می‌شد تا شاید لابلای اين هياهو نشانی از پيامی معنی‌دار بيابند.

وقتی به طبقه‌ی بالا بازگشت موئرا متنی به دست او داد و با تحکمی جبرئيل‌وار گفت: «بخوان!»

و مجيد خواند:

 

دو

[---]

«روزی ما پيام همتاهای خود را خواهيم شنيد. روزی، فردا يا هزار سال ديگر، لابلای غرش supernova ها و سکوت مرگبار حفره‌های سياه، غرق در همهمه‌ی کهکشا‌ن‌های دور و نزديک، نجوايی که برای ما زمزمه شده‌است به گوش ما خواهد رسيد.

تاامروز ما آنها را فقط خيال کرده‌ايم. از آنها هيچ نمی‌دانيم. جز اين‌که هستند و ما را خيال کرده‌اند.

کافی است اين دو فرضيه را بپذيريم تا به جستجوی اين نجوا برويم. کودکی اين جستجو، فاصله‌ی ميان خيال کردن و ديدار کردن از همه شيرين‌تر است. پس بياييد دوران خود را خوب مزه مزه کنيم. بياييد خيال‌کنندگان خود را خيال کنيم. چشمان خود را ببنديم و از خود بپرسيم که همتاهای ما چه شاخ‌ها، چه دم‌ها و چه اندام‌های ناشناس ديگری به بدن‌های ناديده ما می‌چسبانند؟ چه لباسی به ما می‌پوشانند و ما را سوار چه نوع ارابه‌هايی می‌کنند؟ کدام معمای فلسفی شگفت ايشان به مدد ساده‌لوحی نافذ ما يک‌باره آسان می‌شود؟ فقدان کدام عاطفه ‌سبب می‌شود  که ما به ناظران کنجکاو ضعف‌های نازنين ايشان بدل شویم؟ و با شکست ما در پايان نبردی نوميدانه و نابرابر کدام غرور زخم خورده‌ تسکين می‌يابد؟

هنگام خميازه کشيدن در نيمه‌وقت مسابقه تيم فوتبال محبوب خود لطفا به‌خاطر داشته باشيد که در کهکشانی ديگر قهرمان فيلمی هستيد که هر آخر هفته صف‌های طولانی برای ديدنش تشکيل می‌شود.»

 

سه

[مجيد]

می‌دانستم که نااميد خواهم شد. ديگر برايم روشن بود که اين داستان، اولين داستانی که در آن نقشی پراهميت به دوش گرفته بودم، روايت خردشدن زنجيره‌ای اميدهای من خواهد بود.

اما چاره‌ای نبود. پس از موئرا می‌دانستم که بايد به سيکلاد بروم تا با همزاد ناشناس خود دیدار کنم. می‌توانستم نام جزيره‌ای را که در آن زندگی می‌کرد حدس بزنم. می‌دانستم که او و ماريان ساواری در جزيره‌ای همديگر را دیده بودند که نامش در پاسخ سوال کذايی من از ذهن ماريان بيرون جهيده بود.

گمان می‌کنم در طول سفرم از سرزمين نيم‌خنده‌رو تا جزيره‌ی ناکسوس يک لحظه به خواب رفتم. خواب ديدم که در کافه‌ی اقيانوس هستم و آفريدگارم با همان لحن پر طمطراق آزاردهنده‌اش از بارهای ايرلندی، هوش غيرزمينی و ملاقات‌های نامحتمل سخن می‌گويد. مرموزترين عنصر اين کابوس تعبيرناپذير حضور دختر زيبايی بر سر ميزمان بود که خاموش آفريدگار خيال‌پرداز مرا با چشم‌هايش می‌بلعيد.

 

چهار

[مجيد]

سر ميزم نشست و گفت: «بالاخره آمدی!»

سرم را از روی نقشه‌ی جزاير سيکلاد بلند کردم. جوانی مايوپوش روبروی من ايستاده بود. سعی کردم در صورت آفتاب سوخته‌اش نشانی از مردی بيابم که ماريان را ديوانه‌ی خود کرده بود، اما عينک آفتابی به چشم داشت. می‌خواستم بپرسم مگر منتظرم بوديد، ولی به موقع توانستم از پرسش اين سوال احمقانه خودداری کنم و به جای آن پرسيدم: «چطور مرا پيدا کرديد؟»

گفت: «مرد حسابی، خودت را دست کم نگير! تو مرا پيدا کردی نه من تو را!»

يک بطری شراب رتسينا سفارش داد و به من خيره شد. پس از دقيقه‌ای گفت: «خیال نمی‌کردم که سبيل داشته باشی!»

«حالا که دارم تکليف چيست؟»

«مهم  نيست. مهم اين است که علاوه بر سبيل کنجکاوی و شجاعت هم داری که تا خودت را به اينجا رسانده‌ای!»

برای هر دومان شراب ريخت. لحن خودماني‌اش را نمی‌پسنديدم. منتظر فرصتی بودم تا به او نشان دهم که من آن کسی نيستم که گمان می‌برد. پرسيدم: «خيلی وقت است که منتظرم هستيد؟»

«اولين قاصدک من در سال 1985 پرواز کرد. از آن زمان تو اولين کسی هستی که به جستجوی منشأ پيام‌هايی می‌آيد که به سراسر جهان مخابره کرده‌ام.»

گفتم: «و از آن زمان تاکنون بدن چند دختر بي گناه قربانی اشتهای شما برای پيام‌پرانی شده‌است؟»

پيام‌پرانی گفتم به قیاس کفترپرانی! می‌خواستم تمام عتاب تحقيرآميزم را با انتخاب اين کلمه نشان دهم. بايد می‌فهميد که هرگز نبايد مرا شريک جرم خود تلقی کند. پاسخ داد: «سی قاصدک!»

ليوان شرابش را به دست گرفت و گفت: «بيا با هم به سلامتی آنها بنوشيم.»

و نوشيد. پس از لحظه‌ای درنگ همراهي‌اش کردم. يک‌باره مزه‌ی فراموش‌ناشدنی رتسينا را که هرگز نچشیده بودم دوباره به‌خاطر آوردم. اما رشته‌ی مرموز اين تجربه‌ی افلاطونی با صدای مخاطبم بريده شد.

«سی قاصدک! سی مرغ! سيمرغ! عطار را به‌خاطر بسپار، پرنده مردنی است!»

و خنديد. خنده‌ی آدم بذله‌گويی بود که از خوبی لطيفه‌اش مطمئن است و حواسش به مزه کردن دست‌پخت خودش است، و نه به تحسين شنونده.

«در اين هفده سال، سی مصرع، منتخبی از تمام طيف مرئی و نامرئی شعر فارسی، از سبک خراسانی گرفته تا سبک اصفهانی را به سراسر جهان مخابره کرده‌ام. چه تصادفی که تو يک ماه پس از عزيمت آخرين قاصدک می‌رسی که با مصرعی از وحشی بافقی رهسپار ژوهانسبورگ شد.»

به من خيره شد و شعر را خواند:

«تو مو می‌بينی و من پيچش مو.»

بلافاصله بی‌اختيار اضافه کردم:

«تو ابرو من اشارت‌های ابرو!»

شادمانه خنديد و بيت بعدی را خواند:

«تو قد می‌بينی و من قامت ناز

تو ديده من نگاه ناوک‌انداز»

بی‌شک اين مرد ديوانه بود. کدام خواننده‌ی فرضی در آفريقای جنوبی می‌توانست حدس بزند که اين مصرع جمله‌ای از پاسخ مجنون به نکوهشگر پررويی است که می‌خواهد بداند چرا او عاشق زنی به زشتی ليلی شده‌است؟

يک‌باره دلسرد شدم و آمدنم به ناکسوس را پوچ و بيهوده يافتم. پس اين ماجرا فقط نوعی مشاعره‌ی جهانی برای بزرگداشت شعر فارسی بود؟ بار ديگر به آفريدگارم که مرا به کام چنين ماجرای ناخواسته‌ای فرستاده بود لعنت فرستادم. اما هم‌پياله‌ی من، دوستدار نستوه پيام‌های مرموز و مقفا، رشته‌ی افکارم را به نثر بريد: «شوخی بس است. مأموريت بسيار مهمی در انتظار توست.»

«ماموريت؟»

قضيه آنقدر تکراری شده ‌بود که ديگر جايی برای تعجب نبود. ظاهرا باهرکس در اين داستان دیدار می‌کردم به من مأموريتی می‌سپرد.

از جيبش بريده‌ی روزنامه‌ای بيرون آورد و جلو چشمانم گرفت. تصويری ديدم از آخوندی عمامه سفيد مجهز به ريشی انبوه. شرح عکس مختصر بود: "حجت‌الاسلام بيدار هنگام سخنرانی در حسينيه بادشهر."

پس بيهوده به ناکسوس نيامده بودم. فاصله‌ام با آن ماورای زمينی پشمالو که قرار بود مرا مبهوت کند کم‌تر شده بود.

 

پنج

[اليزابت]

«آخر چه شد که از خودکشی صرف ‌نظر کرديد؟»

و ناگهان دريافتم که تردستی مخاطبم سرانجام آن واژه مکروه را بر زبانم جاری کرده بود.

رفيقش دوباره به خواب سنگينی فرو رفته بود. اصرار داشتم بدانم که در آن کتابخانه درست چه اتفاقی افتاده بود.

«راستش نمی‌دانم. گمان می‌کنم آن‌چه می‌خواستم نابود کنم يک‌باره بدل شد به تلی از ژن‌ها که از يک تصفيه‌ی استالينی چند ميليون ساله جان سالم به در برده بودند. شايد از اين رو اقدام خود را ديگر سخيف و بيهوده می‌يافتم. پس از بلعيدن اين کتاب‌ها آدم بودن ديگر برایم معنای قبلي‌اش را نداشت. زمزمه‌ی ژن‌ها را پشت هر هوسی، هر ترسی، هر لذتی و هر اضطرابی می‌شنيدم. منی که زنده مانده بود يک فرد نبود. ارتشی از ژن‌های بی‌باک و رزمنده و حيله‌گر بود. و منی که می‌خواست خود را بکشد به گروهبانی سرخورده و کودتاچی می‌مانست که می‌خواست همه را با خود غرق کند. نه، ديگر نمی‌خواستم بميرم. می‌خواستم زندگی را با دهان ژن‌ها مزه کنم.»

«لابد انگيزه درستی برای خودکشی نداشتيد که چنين افسانه‌ی کودکانه‌ای توانست شما را منصرف کند!»

لبخند زد. از جمله‌ی سرسری‌ام خجالت کشيدم. اضافه کردم: «اما بايد از داروينيسم نو ممنون بود که شما را برای ما زنده نگه داشت.»

پاسخ داد: «لطفاً افسانه‌های کودکانه را دست کم نگيريد. چه  جان‌ها که به پايشان فدا نشده. پس گهگاه نجات يک جان هم برايشان خيلی سخت نيست.»

 

شش

[مجيد]

«مثل بسياری از مخترعان ديگر، توماس اديسون از پيش‌بينی چند و چون کاربردهای آتی يکی از اختراعات مهم خود درماند. سال‌ها پس از اختراع گرامافون، گمان می‌کرد که اين دستگاه ضبط اصوات فقط به کار ثبت آخرين جملات محتضرين خواهد رفت. از تصور حالت چهره‌اش در واکنش به حکايـتی از زندگی روزمره‌ی موسيقی در قرن بيستم عاجزم.

مخترعان گمنام انقلاب هم گمان می‌کردند که ابزاری برای تغيير جهان‌اند. اما من و تو که آن را از نزديک می‌شناسيم، می‌دانيم که انقلاب وسيله‌ای‌است برای تبديل زندگی‌های پيش پاافتاده به داستان‌های‌ خارق‌العاده. آورده‌اند که، اسدالله لاجوردی، بازجوی مخوف زندان اوين، پيش از انقلاب در بازار تهران تاجر زيرشلواری بود. چه داستان‌های شگفت سرشار از قهرمانی‌ها و خيانت‌ها که به نام او در سينه‌ها محبوس است. اگر انقلاب اسلامی سر نمی‌گرفت، بی‌ترديد "اسداله شورتی" هرگز به اجرای اين نقش سترگ در اين داستان‌ها دعوت نمی‌شد.

داستان زندگی حجت‌الاسلام بيدار را هم انقلاب نوشت. صاحب اين تصوير در سال 1360 شمسی جوان بيست ساله‌ای بود فعال در يکی از انواع گرو‌ه‌های چپ‌گرايی که در آن سال‌ها در کشور گل و بلبل از زمین سبز شده بودند و آماده برای فدا کردن جان برای موجودی انتزاعی چون طبقه‌ی کارگر. اما مأموريتی که تشکيلاتش برای او در نظر گرفته بود جان باختن نبود.

"رفيق الف، شرايط سياسی کنونی بغرنج و ناپايدار است. امپرياليسم جهانی هنوز تصميم نگرفته که چگونه به اختلال کنونی در زندگی عادی نظام سرمايه‌داری در ايران پايان دهد. سنانوريوهای قابل‌تصور بسیارند. اما برخی از رفقای رهبری تشکيلات معتقدند که يک استراتژی ضد انقلابی جسورانه، نامتعارف و خطرناک استقرار طولانی رژيم اسلامی در کشور است."

اين جملات در سال 1981 به زبان آمد و جوان بيست ساله‌ای که آن‌ها را می‌شنيد، درخواب هم نمی‌دید که رژيم اسلامی بيست سال بعد هم‌چنان بر سر کار باشد. چنين فرضيه‌ای بيش از آن که نامتعارف و جسورانه باشد، دردآور بود. بيست سال؟ بيست سال؟ بيست سال انتظار؟ بيست سال ظلمت؟

"نظر به اينکه ما بايد برای همه شقوق ممکن تحول آتی سياسی آماده باشيم، رهبری تشکيلات تصميم گرفته است که به شما مأموريت خطيری واگذار کند.

بايد تمام ارتباطات خود را با رفقايتان قطع کنيد، به حوزه علميه برويد، آنجا ثبت نام کنيد، در تحصيلات مذهبی خود موفق شويد، در سلسله مراتب روحانيت ترقی کنيد و منتظر دستورات سازمان بمانيد."

رفيق الف وفادارانه به فرمان تشکيلات عمل کرد. کسی نمی‌داند که با جزئيات دست و پاگير هويت خود چه کرد. همين است که هیچ کس  از رفيق الف ديگر خبری نشنيد و چند سال بعد در ميان ده‌ها هزار آخوندی که در ايران بر سر سفره اسلام و حکومتش نشسته اند، حجه‌الاسلام بيدار نامی ظاهر شد.

تشکيلات، اما، به زودی از ميان رفت. با بي‌رحمی تارومار شد. رهبرانش اسير، متواری يا کشته شدند. هيچ از آن باقی نماند.»

سکوت کرد. پس داستانش به سر رسيده بود. مارمولکی از زيرپايم خزيد.

پرسيدم: «و چند نفر از اين داستان باخبرند؟»

«خودش، من و حالا تو.»

«ناباوری مرا ببخشيد، ولی شما چطور از اين ماجرا که بازيگران ديگرش مرده‌اند باخبريد؟ و چگونه به آن باور داريد؟»

لبخند زد و گفت: «قصه‌ها از آدم‌ها سخت‌جان‌ترند. اين داستان را من سال‌ها پيش از دهانی شنيدم که چند ساعت بعد برای هميشه بسته شد. نتوانستم در حقيقتش ترديد کنم. خوب فکر کن! آيا می‌شود که من برای افسانه‌ای ساختگی تو را تا اينجا فرا بخوانم؟»

افسانه‌ای ساختگی؟ دلم به حالش سوخت. چه می‌شد اگر می‌دانست آن‌که پيش روی اوست از هر افسانه‌ای ساختگی‌تر است؟

«و حالا فرض کنيم که من باور کنم اين حجه‌الاسلام بيدار شما يک آخوند قلابی است که به دستور يک گروه سياسی از ميان رفته به درون روحانيت نفوذ کرده. هنوز نمی‌فهمم که چرا بايد به ناکسوس می‌آمدم تا از اين داستان باخبر شوم. اين دانستن به چه کار من يا شما می‌آيد؟»

«هنگام ابلاغ مأموريت، از رفيق الف خواسته شد که هر سال روز 20 مهر ساعت 2 بعدازظهر به قهوه‌خانه‌ای در تهران برود. اگر تشکيلات بخواهد با او تماس بگيرد رابطی بر سر قرار خواهد فرستاد. مأموريت تو اين است ‌که امسال روز 20 مهر بر سر قرار بروی و با حجت‌الاسلام بيدار رابطه برقرار کنی.»

چشمهايم گرد شد و بی‌اختيار گفتم: «تومثل اینکه عقل درستی نداری!»

پاسخ نداد.

با خشم اضافه کردم: «واقعا گمان می‌کنی که اين آخوند 19 سال است که هر سال به اين قهوه‌خانه می‌رود؟ تازه اگر هم برود، فکر می کنی که من حاضرم بر سر چنين قراری بروم؟ منی که آرمان‌های سياسی از فرط آزردگی خواب به چشمانم می‌آورد؟ تازه فرض کنيم که من هم آنقدر ابله باشم که به ايران بروم و اين حجه‌الاسلام کذايی تو را ملاقات کنم. چه پيغامی هست که به او ابلاغ کنم؟»

با هيجان به ميان حرفم پريد و به آخرين پرسشم پاسخ داد: «هيچ. هيچ. ورقه‌ای سفيد که رويش می‌توانی همه چيز بنويسی. هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو. مأموريت تو فقط اين است که يک قلوه‌سنگ نادر بازمانده از انفجار 1979 را صحيح و سالم تحويل بگيری.»

 

هفت

[اليزابت]

باز در می‌يابم که روايت دقيق داستان آن شب پايان قرن دشوار و چه بسا غير ممکن است. با اين‌حال هر آن‌چه در طول آن اتفاق افتاد، فقط از جنس کلمه بود. و مگر کلام گواراترين طعمه برای کلام نيست؟ پس چرا گزارش وفادارانه‌ی آن ماجرا به اين دشواری است؟

بار اولی که از مقاومت مرموز اين داستان در برابر حکايت شدن باخبر شدم، چند روز بعد از ماجرا و در حضور آنجلا بود. وقتی که داستان ملاقاتم را برايش بازگفتم با شور و شوق اظهار نظر کرد: «اين روزها داروين خيلی مد شده.»

از کيفش کتاب "ابراز احساسات نزد انسان و جانور" را بيرون آورد و به من نشان داد و با بی‌گناهی موذيانه‌ و تقلیدناپذیرش ادامه داد: «داروين برای من همان ابهت آخرين بازمانده Roling Stones را دارد (البته روزی که فقط يکی از آن‌ها زنده بماند). آخر چطور می‌شود مفتون سخت‌جان‌ترين عضو باند سه کلاهبردار ريشو نشد؟»

«سه کلاهبردار ريشو؟»

«مارکس، فرويد و داروين! سه پيغمبر بی‌دين! کارل و زيگموند را از ضربه فنی کرده‌اند ولی چارلی همچنان سرپاست و ماورای قصه‌اش در برابر تيرهای زهرآگين اين روزگار postmodern قهرمانانه سينه سپر کرده ‌است.»

خواستم بگويم که حضور داروين در آن گفتگو ثانوی بود، که اصل داستان چیز ديگري است، ولی چيزی نگفتم. آخر نمی‌دانستم که اصل  داستان چیست.


 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت