کامران بهنيا
عارفی در پاريس
رمان

فصل ششم
چون عکس خویش دیدیم
يک
[بيدار]
وقتی زهرا ريشم را کشيد، داشتم از بالای ساختمان
بلندی پايين میافتادم. در حال سقوط از برابر
پنجرهای گذشتم که در آن سويش مردی، سبيل بر لب و
پيپ در دست، داشت مرا (هفتاد و پنج کيلوگرم
ناقابلی که زمين با حوصلهای تنگ و اشتهايی
بیتفاوت میبلعيد را) با دقت ورانداز میکرد.
«بابا بيدار
شو.»
به جای
بيدار شدن به مرد پشت پنجره گفتم: «ايرج سخن بگو!»
ايرج سخن
نگفت. پک محکمی به پيپش زد و خيره به من نگريست.
زهرا گوش
چپم را پيچاند. در بازیهامان اين حرکتی بود که
مرا به هيولا بدل میکرد.
گفتم:
«هيولا خوابيده.»
و به سقوطم
ادامه دادم. يازده طبقه پايينتر باز پشت پنجره
بود و با همان کنجکاوی قبلی مرا نگاه میکرد.
«ايرج! جان
مادرت! فقط يک کلمه!»
خاموش دود
پيپش را به بيرون فرستاد.
زهرا گوشم
را محکمتر کشيد. دردم آمد. بيداری از هر سو رويای
مرا محاصره کرده بود. در مغزم جنگی مغلوبه به پا
شده بود. به گمانم چند هزار نورون
[neuron]داشتند
قهرمانانه در برابر هجوم ارتش بيداری مقاومت
میکردند. هنوز داشتم سقوط میکردم. طبقات را يکی
يکی شمردم تا به يازده برسم و دوباره او را پشت
پنجره ببينم . اين بار تهديدش کردم: «ايرج! باز هم
بههم میرسيم. هيچوقت اين بیمعرفتی يادم
نمیرود!»
و قبل از
آنکه به زمين اصابت کنم، آخرين نورونهای
خوابآلود تسليم مزدوران عصبی واقعيت شدند.
چشمهايم را باز کردم و به زهرا گفتم: «دختر
کوچولو، حالا ميآيم میخورمت!»
دو
[مجيد]
ابعاد فقر معنوی زندگی کارفرمای جديدم باورکردنی
نبود.
سالها در
سيکلاد پرسه زدن! دختران جهانگرد را فريفتن! بر
بدن آنها ادبيات از معنی تهی شده نوشتن! انتظار
کشيدن!
آنهم چه
انتظاری! انتظار برای رويدادی مضحک و برای قماری
خطرناک. حکايت کردن داستانی پادرهوا برای کنجکاوی
ناشناس! تبديل کردن کنجکاو خوشباور به مأموری
مخفی برای هدفی از ميانرفته!
حتا من، که
در اين مورد هيچ تبحر خاصی ندارم، میدانم که اين
طبيعیترين يا عاقلانهترين شيوهی گذران زندگی
نيست.
خواستم
بدانم چرا؟ آخر برای چه سالهای برگشتناپذير
زندگياش را وقف "اين" ماجرا کردهاست؟ "اين" که
نه حرفه است و نه آرمان! شايد جزئی از پروژه
بزرگتری است که من از آن بیخبرم؟
پس پرسيدم:
«حالا چه میکنی؟»
گفت: «هيچ.
کمی استراحت. فعلا لقمهی چرب ديگری سراغ ندارم.»
پافشاری
کردم: «گزارشم را چگونه دريافت خواهیکرد؟»
«گزارشی در
کار نيست. تا آنجا که به من مربوط میشود، پرونده
بسته شده است. اما برای تو البته بازی تازه شروع
شده.»
و از سر ميز
برخاست.
پس تمام اين
ماجرا يک بازی بود. يکباره ياد سخنی افتادم که
نيمخندهرو از ويتنگنشتاين اندونزيايی شنيده بود
و بیاختيار آن را تکرار کردم: «همهی فعاليتهای
انسانی يک مؤلفهی بازيگوشانه دارند.»
ابرويی بالا
انداخت و پرسيد: «اين جملهی عالمانه از کيست؟»
پاسخ دادم:
«ويتگنشتاين.»
و در برابر
نگاه ناباورانهاش اضافه کردم: «اين سخنرانی او در
جاکارتا هرگز منتشر نشده.»
پوزخندزنان
گفت: «آن ديوانه از بازی و بازيگوشی چه میدانست؟
او که تمام عمرش فقط سه بار لبخند زد. يکبار در
وقت نوزادی، بار ديگر از سر ادب، پس از شنيدن
لطيفهای در يک مهمانی در کمبريج.»
دستش را
دراز کرد و شمرده گفت: «خدا نگهدار.»
دستش را
فشردم و پرسيدم: «و بار آخر؟»
«فکر
میکردم حدس بزنی. هنگام مرگ و ديدار باريتعالی!»
و مرا در
ميان گروهی توريست ليورپولی که تمام ميزهای لب
ساحل را اشغال کرده بودند تنها گذاشت. پس از چند
قدم برگشت و برايم دست تکان داد و از دور فرياد
زد: «بازيگوشی نوش جان! سفر خوش.»
سه
[اليزابت]
گمان میکنم اينجا بود که مخاطبم يکباره لحنش را
عوض کرد و به من هشدار داد: «به نظرم میرسيد که
شما هنوز از چند و چون ملاقاتی که امشب کردهايد
بیخبريد! اجازه بدهيد که دستم را رو کنم و به شما
اطلاع بدهم شخصی که روبروی شما نشسته ديوانه است.»
«ديوانه؟»
«شايد بهتر
باشد که از کلمهی قلمبهی خردگريز استفاده کنم.
با طمطراق اعلام میکنم که به خرد باور ندارم.»
«اعتراف
میکنم که انتظار ملاقات با يک نوداروينی خردگريز
را نداشتم. آنچه در کافههای پاريس يافت میشود
معمولا پيش پا افتادهتر است.»
«اين شهر را
دست کم نگيريد. بگذاريد ماجرای ملاقاتی رابرايتان
حکايت کنم که به سالها پيش برمیگردد. »
«شما با کسی
دیدار کرديد؟»
«بله، خود
من. سالها پيش. زمانی که غرق در منجلاب زندگی
شبانهی فاسد اين شهر بودم.»
و لبخند
شيطنتآميزی زد. همدستانه لبخند زدم و ياريش دادم:
«بیشک پس از جان به در بردن از آن ماجرای تلخ
لازم بود که کمی از زندگی لذت ببريد.»
«حق با
شماست. دوران غريبی بود. در خوشگذرانی افراط
میکردم. هر شب حاضر بودم برای قطرهای لذت سرتاسر
شهر را زير پا بگذارم. تا آن شب از يادنرفتنی که
همه چيز عوض شد.»
تصور آن
شيوه زندگی برايم سخت نبود. کلمات مخاطبم توصيف
برازندهای بود از زندگی شبانهی آنجلا و من.
«صبح که از
خواب بيدار شدم وحشتزده دريافتم که در بستر خود
نيستم. به اطراف نگاه کردم. اتاقی که در آن بودم
ناشناس بود. و بدتر اينکه از شب قبل هيچ چيزی به
خاطر نداشتم. البته میتوانستم حدس بزنم که چگونه
کارم به اين بستر ناشناس کشيده بود. از آشپزخانه
سر و صدايی میآمد. پيدا بود که او - دختری که نه
نامش را به خاطر داشتم و نه قيافهاش را- مشغول
آماده کردن صبحانه بود. از خودم خجالت کشيدم. اما
بايد به نحوی از انحاء با او روبرو میشدم. به
دنبال موضوعی برای گفتگو بودم که طبيعی باشد و
خجالت و سراسيمگی مرا مخفی کند. با اين افکار وارد
دستشويی و حمام شدم. بر ديوار نقشهای از جهان
ديدم شبيه همهی اين نقشههايی که گروئنلند را به
بزرگی آفريقا نشان میدهد. پس در هنگام قضای حاجت
مرکاتور[Mercaror]
را نفرين کردم که ترفند فريبندهاش برای تبديل کره
به استوانه ذهن ما ساکنان اين سياره را در باب
اندازههای قارهها و کشورها اين چنين مغشوش کرده
است. اما پس از دقيقهای دقت، دريافتم که سطح اين
نقشه پر از سوزن ته گرد بود. سوزنهايی که بر روی
نقاط مختلف کره زمين سنجاق شدهبود.»
[با اينکه
در اين لحظه توانستم ته داستان را بخوانم، چيزی
نگفتم. نمیخواستم روايت مخاطبم را قطع کنم.]
شادمان از
اینکه موضوعی برای گفتگو یافته بودم، وارد
آشپزخانه شدم و با لحنی بیخیال گفتم: «چه نقشهی
فوقالعادهای! معنای اين سوزنها چيست؟ اين
کشورهايي است که به آنها سفر کردهای؟ يا آنها که
میخواهی ديدار کنی؟»
پاسخی نداد!
نگاهی کرد به من، نگه کردن عاقل اندر سفيه! آنچه
را که در دست داشت زمين گذاشت و به سوی حمام راه
افتاد.
نگران،
بسيار نگران، دنبالش کردم. در کنار نقشهی کذايی،
قوطی کوچکی بود. درش را باز کرد و از آن سنجاق
تهگردی بيرون کشيد و آن را بر نقطهای روی نقشه
فرو کرد.
«کجای نقشه؟
روی کدام کشور؟»
دوباره
لبخند شيطنتآميزی زد و گفت: «گفتم خردگريز خانم!
نگفتم احمق!»
و ادامه
داد: «با دهان باز به نقشه خيره شدم. پس اين سوزن
قرار بود که يادگار حضور من در زندگی اين دختر
خانم باشد (که يکباره نامش بهخاطرم آمد). به چه
جهان نابرابری وارد شده بودم! روسيهی پهناور از
ايتاليای کوچک سوزنهای کمتری داشت. اما رنجش
اوليهام زود برطرف شد. يکباره تصويری که پيش رو
داشتم، اين دخل و تصرف موذيانه در بدعت مرکاتوری،
و آن سوزنها، فسيلهای فلزی بدنهای مصرف شده در
طول شبهای فراموششده، مرا سخت به هيجان آوردند.
ناگهان دريافتم که وجود سوزنی من، با برادران
ناشناختهای از چهارگوشهی جهان يک کيهان کاغذی را
قسمت کرده است.»
چهار
[بيدار]
سر ميز صبحانه، همان موقع که زهرا استکان چای را
واژگون کرد، يکباره دريافتم که اکنون مدتهاست که
ايرج از سخن گفتن با من سر باز میزند.
منيژه داد
زد: «بچه! چرا اينقدر شيطنت میکنی؟»
از سر ميز
برخاستم و به سوی اتاقم رفتم. دفترچه روياهايم را
بيرون کشيدم و در آن دنبال ايرج گشتم.
در طول شش
ماه گذشته ظهور ايرج در خوابهای من کوتاه بریده
بریده بود. بر اساس آنچه در دفترم گزارش کرده
بودم، در هيچيک از اين دفعات کلمهای بر زبان
نياورده بود.
سرانجام
روايت آخرين گفتگوهايمان را در دفترم اين گونه
يافتم:
هفدهم اسفند
1378، ديشب خواب ديدم که با ايرج در باغی سرسبز
نشستهام و تختهنرد بازی میکنم. درختان انبوه و
گلهای رنگارنگ ناشناس دور ميز کوچک ما را
گرفتهاند و پرندگان چهچه میزنند. ايرج گفت: امشب
به مهمانی افلاطون میآیی؟ پرسيدم: ميهمانی
افلاطون؟ گفت: نمايش را میگويم. يک بليط اضافی
دارم اگر بيکاری با من بيا. گفتم: ميهمانی که
نمايشنامه نيست، رساله فلسفی است. پاسخ داد:
اينقدر مته به خشخاش نگذار! خود افلاطون آن را
کارگردانی میکند. طفلک هميشه دلش میخواست
نمايشنامهنويس شود و حالا در ابديت بهشت میتواند
ماهيت واقعی خودش و متنهايش را برملا کند.
دريافتم که در بهشت هستيم. بهروی خودم نياوردم که
نمیدانم. پرسيدم: هنرپيشهها کی هستند؟ گفت:
خودشان! سقراط و شرکا حاضر شدهاند کلماتی را که
افلاطون در دهانشان گذاشته بود سرانجام به زبان
بياورند. فقط آريستوفان که از او متنفر است قبول
نکرده و قرار است که نقش او را اسکاروايلد بازی
کند. خيلیها میترسند و برخی اميدوارند که اسکار
و السيبياد با هم يک رسوايی بهبار آورند.
دهان ايرج
گرم شده بود. به نظرم عجيب رسيد که کسانی چون
اسکاروايلد يا السيبياد در بهشت باشند. ولی پيش از
آنکه بتوانم ته و توی قضيه را در بياورم گفتگوی
ما با صدای مهيبی قطع شد. نزديک ما گرد و خاکی
بهپا شده بود و از لابلای آن دو بدن خونآلود به
زحمت از هم جدا میشدند. ايرج و من از سر ميز تخته
نرد برخاستيم و به صحنهی ماجرا نزديک شديم. بهجز
ما کسان ديگری هم بودند که از گوشه و کنار باغ به
جستجوی منشأ صدا آمده بودند، و کمکم جمعيت کوچکی
گرد آمد. چند مأمور يونيفورمپوش هم آمده بودند که
مرتب تکرار میکردند: «لطفاً اجازه بدهيد! لطفاً
اجازه بدهيد!»
دیدم که يکی
از دو تازه وارد خون آلود پيرمرد معممی بود و
ديگری دختری جوان و چادر به سر. اطرافشان و
يکديگر را هاج و واج نگاه میکردند. يکباره
شناختمشان و به ايرج گفتم: اين آيتالله دستغيب
است، امام جمعهی شيراز. و آن يکی بايد آن دختر
مجاهدی باشد که خود را با يک نارنحک به روی او
انداخت. ايرج گفت: به پرديس عارفان فرودی اينگونه
شايد!
و من از
خواب بيدار شدم.
گزارش من از
رويای 17 اسفند 1378 در اينجا به پايان میرسيد.
در گزارشهای بعدی نشانی از اینکه ايرج کلامی به
زبان آورده باشد نبود.
به آشپزخانه
بازگشتم. منيژه گفت: «حسين آقا منتظرت است.»
از خانه
بيرون آمدم و پس از سلام و عليک با حسين آقا سوار
ماشين شدم. در آينه مرا نگاه کرد و پرسيد: «حاج
آقا تشريف میبريد بنياد؟»
از فکر
بيرون آمدم و گفتم: «نه، امروز صبح يک کاری
طرفهای چهارراه جمهوری دارم. لطف کن حسين آقا مرا
بگذار آنجا. ساعت پنج بعدازظهر بيا بنياد دنبالم.»
پنج
[مجيد]
به تهران که رسيدم به ياد آفريدگارم افتادم. مدتی
بود که از او خبر نداشتم، اما ترديدی نبود که
مسئول نهايی تمام بلاهايی که در اين داستانها بر
سر من میآيد کسی غير از او نيست.
شايد که
تمام اين آسمان-ريسمانها بهانههای ترحمآوری
باشند برای فرستادن مخلوق مفلوک نويسندهی تبعيدی
اين داستان به اين شهر زشتی که خودش سالها از سفر
به آن محروم است. بگذاريد که با لهجهی غليظ
شاعرمآبانهی خودش بگويم که من نوعی سفينهی فضايی
هستم که او از قعر تبعيد به سوی وطن فرستاده است.
وقتی که به
اين فکر افتادم و خندهام گرفت با سه مسافر ديگر
در يک تاکسی نشسته بودم. نمیتوانستم در بحثی که
در جريان بود شرکت کنم. رفتارم ظاهراً مشکوک بود
چون راننده ناگهان از من پرسيد: «آقا شما خيلی وقت
است که خارج تشريف داريد؟»
جواب دادم:
«بله، درست حدس زديد.»
مسافری
پرسيد: «آقا تهران خيلی عوض شده؟»
گفتم: «چه
عرض کنم؟ ظاهراً!»
راننده
تاکسی گفت: «ولی اين کافه نادری انگار طلسم شده!
چهل سال است که از جاش تکان نخورده. اين همه دکان
و مغازه و رستوران و قهوهخانه توی اين شهر باز
شده و بسته شده، اما اين از جاش تکان نخورده. همان
کافه نادری قدیمی که همينجاست. بفرما داداش!»
و مرا جلوی
ساختمانی که از باد و باران و تابش آفتاب جان
سالم به در برده بود پياده کرد.
وارد کافه
شدم. از مشتری خالی بود. سر ميزی نشستم و چای
سفارش دادم. برای گذراندن وقت روزنامهای با خود
برده بودم. اما نگاهی به آن کافی بود تا دريابم که
از مسائل سياسی کشور گل و بلبل چيزی نمیفهمم. پس
از ده دقيقه انتظار کلافه شدم. يکباره دريافتم که
نمیدانم پس از چند دقيقه يا چند ساعت انتظار
مأموريتم را باید پايانيافته تلقی کنم. درست وقتی
که اين فکر از سرم گذشت آخوندی وارد کافه شد و پس
از ديدن من با گامهای مصصم به سوی ميز من راه آمد
و جلوی ميز ایستاد. پرسيد: «ببخشيد حضرت آقا، تلقی
شما از ترقی چيست؟»
مبهوت با
صدايی که از ته چاه بيرون میآمد، به زحمت گفتم:
«به نظر بنده، ترقی از مترقبات ترقه است.»
نشست و به
من خيره شد.
شش
[بيدار]
يعنی تشکيلات سرانجام کسی را سراغ من فرستاده
است؟ يعنی تشکيلات وجود خارجی دارد؟ اگر پاسخ به
اين پرسشها مثبت باشد دنيای من زير و رو میشود.
به تشکيلات
وفادار ماندهام. در اين ترديدی نيست. سالها سر
بيستم مهر به کافه نادری آمدهام و غيبت تشکيلات و
فرستادهاش بر سر اين قرارها به دادهای بنيادی از
کيهان من بدل شدهبود. اما حالا همه چيز عوض شده
است. روبروی من فرستادهی سبيلوی تشکيلات نشسته
است و چای مینوشد.
لابد فکر
میکند که از هويت واقعی من مطلع است. چه میتوانم
به او بگويم؟ اعتراف کنم که حتا از بهخاطر آوردن
آرمانهای تشکيلات ناتوانم؟ میدانم که وفاداری
منهای ايمان هرگز به مذاق تند مؤمنان خوش نمیآید.
شايد بايد به او بگويم که در اجرای مأموريتم آنقدر
موفق شدهام که ديگر هيچکس ازجمله خودم از چند و
چون هويت مخفیام اطلاعی ندارد.
چگونه
میتوانم به او بفهمانم که اينها هيچ مهم نيست و
مأموريتی که در چهارچوب يک توطئهگری مبتذل سياسی
طراحی شده بود به نتايج شگرف غيرمنتظرهای
انجاميده است؟
من به
ناخدای دریانوردی میمانم که فرستادهی پادشاه پس
از سالها با او ارتباط گرفته است. ناخدا نمیداند
که چگونه دربارهی قاره جديدی که کشف کرده است،
به فرستاده گزارش دهد. مشکل فقط اين نيست که او را
به قصد قارهگشايی به سفر نفرستاده بودند. مسئله
اينجاست که اين قاره آنقدر غريب است که سخن گفتن
از آن به هر زبانی بیاندازه دشوار است. بهعلاوه
ناخدای مربوطه بخش بزرگی از زبان مادریاش را
فراموش کرده است.
هفت
[اليزابت]
«روبروی شما کاشف يکی از پنهانترين ميانبرهای
جنگل تفکر نشسته است. من کورهراهی يافتهام که از
داروين آغاز و به عرفان ختم میشود.»
درست
بهخاطر نمیآورم که در چه مرحلهای از گفتگويمان
اين جمله را به زبان آورد. گمان میکنم که درست
بلافاصله پس از حکايت داستان کذاييش در باب دختر
جغرافیدوست و نقشهی پر از سوزنش بود. اما
بهخاطر دارم که پس از بهزبان آوردن پيروزمندانه
اين جمله عقب نشست، به صندلياش تکيه داد و خاموش
به من خيره شد تا بلکه واکنشی در چشمانم بخواند.
خنديدم و
گفتم: «داروين و عرفان؟ چه ترکيب نوآورانهای!
سالهاست که با بدعتی به اين جسارت روبرو نشدهام.
بار آخر گمان میکنم که در کاليفرنيا بود که يک
پيتزای موز خوردم. بگوييد ببينم که مزه داروين
آغشته به عرفان چيست؟»
پاسخ داد:
«داروين جانورِي است که بد هضم میشود. امتحان
کنيد. بياييد از مشتريان بار اقيانوس بپرسيم که از
داروينيسم چه میدانند. حاضرم شرط ببندم که در
پاسخشان چيزهايی خواهيد شنيد نظير "تنازع بقا" و
"انتخاب اصلح" و چه بسا اراجيفی در باب ناگريزی و
بلکه مطلوبيت نابرابریهای اجتماعی! هسته ناگوار
شوخی تلخی که به ياد آوردنش بايد هر روز ما را به
خود آورد در هيچ کدام اينها نيست.»
سرش را جلو
آورد، صدايش را آهستهتر کرد و با لحنی محرمانه
افزود: «نمیدانم چرا تاکنون به فکر کسی نيفتاده
که عکس او را روی بليطهای بختآزمايی چاپ کند. به
نظر من هر قمارخانهای بايد تمثال بزرگی از او را
به نمايش بگذارد. مگر نه اينکه بر اساس آنچه او
گفته، ما انسانها برندگان نيکبخت يک قرعهکشی
کيهانی هستيم؟ که حضور ما در اين سياره را دست
داستانسرای تصادف چون صحنهای از نمايشی
پيشبينیناپذير نوشته است؟»
نمیتوانستم
اين مرد را جدی بگيرم ولی نمیدانستم که آيا خودش
هم خود را جدی میگيرد يا نه!
«فکر
نمیکردم که عرفان با قماربازی مربوط باشد.»
اين جملهی
کوتاه او را به هيجان آورد. با نیمه فريادی گفت:
«زيبايی کيهان ما در همين است که در نهايت همه چيز
با همه چيز مربوط میشود!»
صدايش آنقدر
بلند بود که چند تن از مشتريان بار نگاهشان را به
سوی ما گرداندند. همراه بهخوابرفته مخاطب من
غلتی زد ولی بيدار نشد. مخاطب من به خود آمد و با
نگاهی به دور و برش اضافه کرد: «داستان ما شبيه
حکايت کارآگاه زيرک و خستگیناپذيری است که وقتی
سرانجام معما را حل میکند با تعجب در میيابد که
قاتل کسی جز خودش نيست. نظريهی داروين، يکی از
جسورانهترين ماجراجويیهای خرد انسانی، از روی
اصل و نسب بیافتخار اين خرد پرده بر میدارد.
باهوش شدن اجداد ما تصادف فرخندهای بود که به
آنها بخت آن را داد تا در رقابت با جانوران ديگر
موفقتر باشند. خرد انسانی با اين کشف خود را در
کنار و در سطح شاخ کرگدن و گردن زرافه قرار داد.»
گفتم: «از
قمارخانه به باغوحش آمديم ولی عارفی در افق
نمیبينم!»
گفت: «پس
لطفاً چشمانتان را خوب باز کنيد. شعبدههای عقل
برای برخی از ما آدميان از ديرباز مشکوک بود. اما
چه میشد کرد؟ میبايستی که کجسليقگی آشکار کيهان
را مؤدبانه تحمل کرد. کيهانی که برای تبيين خودش
از ما معادلات ديفرانسيل طلب میکرد و نه ابيات
شاعرانه! پس از داروين اما همه چيز عوض شده است.
کشف نهايی خرد در باب منشأ خودش ضربهی مرگباری
است به آن تکبری که از قديم دل عارفان را شکسته
بود. با افشای اينکه مغزهای ما همانقدر برای کاوش
اسرار هستی طراحی شده که شاخهای بز، مسافر بیگل
[Beagle]،
ناخواسته، همسايه دیوار به دیوار عارفان خردگريز
شد. يکی از ايشان از قضا گفته بود:
ماننده ی
ستوران در وقت آب خوردن
چون عکس
خويش ديديم از خويشتن رميديم.
خوب در اين
آينه داروينی دقت کنيد. در گوشهای از تصويری که
پيش چشمتان است، شواهد انکارناپذير خويشاوندی
شرمناک فهميدن و چريدن پنهان شده است.»