کامران بهنيا
عارفی در پاريس
رمان

فصل هفتم
آتش از غيرت
يک
[مجيد]
«قبل از هر چيز اجازه بدهيد بگويم که دست مريزاد
حضرت حجةالاسلام! موفقيت شما قابل تقدير است.»
میخواستم که زود قال قضيه را بکنم. ولی از جور
عجيبی که نگاهم میکرد دستپاچه شدم. ادامه دادم:
«برای شما دو خبر دارم. يکی بد يکی خوب. خبر بد
اين است که تشکيلات نفله شده. به قول معروف عمرش
را داده به شما.»
در چهرهاش هيچ تغييری آشکار نشد. نگاهم را دزديدم
و بلافاصله اضافه کردم: «خبر خوب اين است که قبل
از پيوستن به رحمت ايزدی، تشکيلات ترتيب اين را
داده که بنده مأمور شوم که هم از شما تشکر کنم و
هم به شما اطلاع بدهم که اکنون میتوانيد سر کار و
زندگی خود برگرديد.»
بالاخره توانسته بودم که جملات از بر شدهی خود را
به زبان بياورم. حالا میتوانستم نفس راحتی بکشم و
خودم هم سر کار و زندگی خودم برگردم. مأموريت من
هم به پايان رسيده بود.
اما جمله غيرمنتظرهای که شنيدم حکايت از اين
میکرد که گرفتاریهايم هنوز تمام نشده است. گفت:
«آقا وقت داری يک چرتی بزنی؟»
چرت؟ شايد اين کلمه در قاموس فعالين سياسی معنای
خاصی داشت که من از آن بیخبر بودم. نمیتوانستم
باور کنم که مخاطب من مرا به خوابيدن دعوت میکرد.
اما قبل از آنکه بتوانم برای پاسخ دادن به اين
سوال مرموز تصميمی بگیرم ناباورانه دريافتم که
حجةالاسلام بيدار مرا در کافه نادری تنها گذاشته
و به خواب عميقی فرو رفته است.
به درستی روشن نبود که چه بايد کرد. اگرچه
میتوانستم مأموريت خود را پايانيافته تلقی کنم،
اما تنها گذاشتن مخاطب بهخوابرفته به مذاقم خوش
نمیآمد. بايد میماندم و به پيامی که برای او
آورده بودم پاسخی دريافت میکردم. کافی بود که
شمار بازيگران زنجيرهای مأموريت خطيرم را به ياد
آورم تا طنين خر و پف حجةالاسلام بيدار را شايسته
خاتمه دادن به آن نيابم.
دور و برم را نگاه کردم. کسی به ما اعتنايی نداشت.
نه مشتریها از اينکه همپيالهی من به خواب
سنگينی فرو رفته بود تعجبی نشان میدادند و نه
گردانندگان کافه. ظاهراً زندگی من سرشار از
ماجراهايی است که بايد تحير آن را تنها مزه کنم.
دلم به حال خودم سوخت.
در اين فکرها بودم که دست غيب همدلی به سراغم
فرستاد. در کافه باز شد و مشتری تازهای وارد شد
که پوشش رايج ساکنين مذکر تهران در آخرين سالهای
قرن بيستم نمیتوانست هويتش را پنهان کند.
بیاختيار فرياد زدم: «نيمخندهرو! تو اينجا چه
میکنی؟»
دو
[بيدار]
دود سيگار فضای کافه را پر کرده بود. لابلای
مشتريان به دنبال ايرج میگشتم. بايد پيدايش
میکردم و به او خبر رسيدن فرستادهی تشکيلات را
میدادم. معلوم نبود که باورش بشود. اصلاً معلوم
نبود که اينجا باشد. شش ماهی بود که خوابش را هم
نديده بودم تا ديشب که خواب دیدمش ولی جوابم را هم
نداد.
به يک نفر تنه زدم. برگشتم تا معذرت بخواهم. متوجه
نشده بود يا اهميتی نمیداد. ديدم که قيافهاش
آشناست. دو نفر ديگر همراهش بودند. اين دو نفر بال
داشتند. فهميدم که فرشتهاند. سه نفری جام به دست
سخت مشغول گفتگو بودند. شنيدم که يکی از فرشتهها
میگفت: «امروز تصادفی ديدمش. خيلی نادر است که
بههم بر بخوريم. ياد گرفتهايم که از هم پرهيز
کنيم. اما عجيبتر از همه اين که با من حرف زد.
بیشرم!»
جستجوی ايرج را رها کردم. بیاختيار در جايم
ميخکوب شدم و به ادامهی حکايت فرشته گوش کردم.
«توی يک اتاق شکنجه بودم. گمان میکنم توی مملکت
تو بود شمسالدين يا توی يکی از کشورهای همجوار.
میدانی که من از سياست سر در نمیآورم و اسم اين
کشورها را با هم قاطی میکنم. داشتند يک پسر نوزده
ساله را شکنجه میکردند. پسره جيغ میزد. رفتم
پهلوش، توی گوشش گفتم: بيهوش شو! بيهوش شو! آخر
بعضی مواقع، شمسالدين، شما آدمها حرفهای ما
فرشتهها را میتوانيد بشنويد. همينطور داشتم
میگفتم بيهوش شو، بيهوش شو! و پسره جيغ میزد که
يکدفعه سر و کلهی خبيثش پيدا شد. بهش چشم غره
رفتم! انتظار داشتم که بساطش را جمع کند و برود،
ولی با وقاحت توی چشمهای من زل زد و گفت: بطریها
يادت میآيد؟ ماتم برد. اين چه سوالی بود؟ سرش داد
زدم: گمشو رجيم! اول پوزخندی زد و گورش را گم
کرد.»
فرشته دوم به سخن درآمد و گفت: «پس نفهميدی منظورش
از بطریها چي بود؟»
فرشته اول گفت: «نه. شايد تو بدانی. آخر تو بهتر
میشناسيش.»
فرشته دوم پاسخ داد: «آره، من میدانم از چه
بطریهايی صحبت میکند. داستانش مفصل است.»
يک جرعه از شرابش نوشيد و شروع به حکايت کرد.
سه
[بيدار]
«وقتی که روز خلقت آدم، ابليس آن رسوايی را به بار
آورد، همه فرشتهها فکر میکردند که از سر حسادت
آدم را سجده نکرد. من هم خيلی تعجب کردم. ابليس تا
آن موقع بندهی فرمانبر خدا بود. خدا هم ابليس را
خيلی دوست داشت. برای همهی ما فرشتهها آسان نبود
که برتری اين مخلوق جديد خدا را قبول کنيم.
اما وقتی خوب لابلای خاطراتم می گردم، به نظرم
میرسد که ماجرا به اين سادگی نیست. داستان
برمیگردد به دورانی که من و ابليس دوتايی وردست
مخصوص خدا بوديم توی آزمايشگاه خلقت.
مدتها پيش از خلقت آدم، يکبار خدا به ما گفت که
مخلوق بعدي اش موجود خيلی جالبيست. من و ابليس زل
زده بوديم به اين موجود کوچولوی پشمالو که آماده
بود برای بيدار شدن و زندگی کردن. من پرسيدم:
"خداجان، تو که از اين خيلی خوشگلتر هم درست
کردهای، اين چه چيزش جالب است؟" خدا گفت: "اين
جانور استثناييست. برای اينکه درد حاليش
میشود." ابليس پرسيد: "خداجان، درد چي هست؟" خدا
ما را برد توی آزمايشگاه. يک اطاقی بود که روی
قفسههاش يک عالمه بطری چيده بودند. همهشان مثل
هم، همهشان پر از يک مايع سياه. خدا بطریها را
به ما نشان داد و گفت: "درد اختراع جديد من است.
شما نمیتوانيد درد را حس کنيد ولی اين جزئی از
وجود است. جزئی از من." بعد در يک بطری را باز کرد
و چند قطره از آن مايع سياهرنگ به آن زبان بسته
تزريق کرد. ابليس گفت: "کوچولو تبريک! حالا تو يک
چيزی از خدا داری که ما نداريم." بعد که خدا به آن
جانور جان داد، چشمهاش را باز کرد و يکدفعه
شروع کرد به دويدن. ما با نگاه دنبالش میکرديم.
ديديم که توی جنگل همينطور که میدويد سرش محکم
خورد به يک بوته خاردار. جانور ناله کرد. يعنی يک
صدايی از خودش درآورد که ما تا آن موقع نشنيده
بوديم. پرسيدم : "خداجان اين صدا از کجا ميآيد؟"
خدا گفت: "معنياش اين است که دردش آمده."
بعد از اين ماجرا يواشيواش تعداد بطريهای درد در
آزمايشگاه بيشتر و بيشتر شد تا وقتی که به تدريج
جايشان را دادند به بشکهها. خدا از اين اختراعش
خيلی راضی بود. من و ابليس خيلی سر اين داستان با
هم بحث میکرديم. میخواستيم که حکمت خدا را
بفهميم. من میگفتم: "جانورها پيش از اختراع درد
مثل گياهها فقط زندگی میکردند، تخم و ترک پس
میانداختند و میمردند. اما بر عکس مار و ملخ،
زندگی جانورهايی که درد میکشند به اين پوچی نيست.
يک چيزی از عظمت آفرينش درک میکنند."
يادم ميآيد که يک روز من و ابليس ديديم پلنگی
پريده بود و دندانهاش را کرده بود توی گوشت يک
گورخر. گورخر ضجه میکشيد. ابليس گفت: "گوش کن،
دارد عظمت خداوند را ستايش میکند!"
چهار
[مجيد]
نيمخندهرو بر سر ميز ما نشست. يک قهوه سفارش داد
و شروع کرد: «به به! آقا مجيد، کارشناس استخراج!
از پالايشگاه تشريف میآوريد؟»
و وقتی که ديد که من نمیخندم موضوع صحبت را عوض
کرد. با نگاهش به حجةالاسلام بيدار که غرق در
خواب بود اشاره کرد و از من پرسيد: «میشناسيش؟»
جواب دادم: «ده دقيقه است که همدیگر را دیدهايم.
نمیدانم چه شد که يکدفعه خوابش برد.»
گفت: «ناراحت نباش. زندگی اصلی اين مرد در خواب
میگذرد. ساعتهای بيداري اش همانقدر برايش هيجان
آورند که ايستگاههای ملالآور قطار سراسری سيبری
برای مسافری که از ولادی وستوک به پطرزبورگ برود.»
گفتم: «منظورت را نمی فهمم. کدام پطرزبورگ؟ ولادی
وستوک کجاست؟ سيبری اين وسط چه میکند؟»
گفت: «در مثل مناقشه نيست! به شکسپير گوش کن که
گفت: ما از همان تار و پوديم که روياها را با آن
بافتهاند.»
گفتم: «من از نقلقولهای مشکوک تو خسته شدم.
دفعهی پيش جملهای را به ويتگنشتاين نسبت دادی،
من ساده هم اين جمله را در مجلسی تکرار کردم به
عنوان نظر ويتگنشتاين و آبرويم رفت. اين نقل قول
شکسپير را هم حتماً از يکی از اين نويسندگان
بندتنبانی شنيدهای که در آثارشان ظاهر میشوی.
باورت نمیکنم.»
نيمخندهرو شانههايش را بالا انداخت و گفت: «به
قول خودش، هرطور تو بخواهی!»
گفتم: «نگفتی برای چه کاری به اين جا آمدی.»
پاسخ داد: «برای يک قرار ملاقات.»
با تعجب پرسيدم: «با حجةالاسلام بيدار؟»
و بیاختيار اضافه کردم: «تو هم عضو تشکيلاتی؟»
و پس از لحظهای درنگ: «نکند مأمور حکومتی هستی؟»
اين سلسله سوالات باعث شد که باز هم شاهد
نيمخندهی چندشآور اين کيهاننورد خيکی شوم.
وقتی که سرانجام قهقههاش پايان گرفت، گفت: «نه،
من با کسی قرار ندارم. اينجا آمدهام برای شرکت در
يک رويداد. يک رويداد نادر کيهانی.»
نگاهی به دور و برم و به ميزهای خالی کافه نادری
کردم و با ناباوری پرسيدم: «اينجا؟ اينجا قرار است
اتفاقی بيفتد؟»
پيروزمندانه پاسخ داد: «همين جا، ولی فقط نصفش! به
موقع خواهی فهميد. هنوز فرصت داريم. بگذار برايت
بگويم که ما چگونه معمای استخراج تو را حل کرديم.»
پنج
[بيدار]
وقتی فرشته دوم داستانش را تمام کرد، فرشته اول
گفت: «پس منظور اين خبيث از بطری اين بود. من اين
داستان را نمیدانستم.»
مردی که او را شمسالدين خطاب میکردند، بال نداشت
و تا آن لحظه خاموش مانده بود سرانجام به سخن
درآمد و گفت: «آخرش نگفتی چرا ابليس آدم را سجده
نکرد؟»
«نمیدانم. حتماً از سر حسادت، يا شايد از
بدجنسی.»
شمسالدين به چشمهای فرشته خيره شد.
فرشته ادامه داد: «يک دليل ديگر ممکن است وجود
داشته باشد. من يک گفتگويی را بهخاطر دارم که
ممکن است به ماجرا مربوط باشد. شب قبل از آن
رسوايی بود. فرشتهها داشتند همه جا روی آب را
جارو میکردند برای مراسم افتتاح آفرينش انسان. من
و ابليس توی آزمايشگاه خلقت بوديم و داشتيم شاگردی
خدا را میکرديم. خدا گل آدم را زد، کلی درد بهش
اضافه کرد و آخرش با قطرهچکان يک قطره از مايع
لزج سرخرنگی به اين مخلوط اضافه کرد. در يک چشم
بههم زدن آدم آفريده شد، آماده برای بيدار شدن در
مراسم بزرگداشت خلقت اشرف مخلوقات که قرار بود
فرداش برگزار شود. پرسيدم: "خداجان، اين مايع لزج
که به سرشت آدم زدی چی بود؟" خدا گفت: "اين
امانتيست که من به آدم میسپرم." پرسيدم: "اين
امانت چي هست؟" گفت: "اين زجر است." پرسيدم: "زجر
چي هست؟" و ابليس فوری اضافه کرد: "فرقش با درد
چيست؟" خدا گفت: "برای درد کشيدن بايد جسم صدمه
بخورد. برای زجر لازم نيست. آدم میتواند زجر بکشد
بدون اينکه کسی به بدنش دست بزند، چون همه چيز
توی سرش میگذرد." پرسيدم: "خداجان، آدم زجر کشيده
چه کار میکند؟" گفت: "مثلاً گريه میکند."
پرسيدم: "گريه کردن چي هست؟" گفت: "وقتی آدم گريه
میکند چشمهاش خيس میشود." من گفتم: "اين که
چيزی نيست. اين همه جانور خلق کردی که کارهای
جالبتر میکنند. مثلاً پرندهها آواز میخوانند."
خدا با بیحوصلگی گفت: "آواز هم میخواند، شعر هم
میگويد، چهچهه هم میزند، نمايشنامه هم مینويسد،
سمفونی هم درست میکند. خواهيد ديد." جرئت نکردم
بپرسم که سمفونی چي هست. خدا ديگر داشت با خودش
حرف میزد: "همهی اينها به خاطر اين است که زجر
میکشد. آن هم بدون اينکه يک سوزن به تنش خورده
باشد. سوزنها توی کلهاش آمادهاند. وقتی به کار
میافتند يک دردی میکشد که هيچ جانوری تا حالا
نکشيده."
همين چند وقت پيش دوباره ياد اين حرف خدا افتادم
وقتی که يک مادری را ديدم که براش خبر مرگ پسرش را
آوردند. جوری ضجه میزد، انگار که پاش را با اره
ببرند.
ابليس که تمام مدت خيلی کم حرف زده بود يکدفعه در
آمد و پرسيد: "آخر چرا توی کلهاش سوزن گذاشتی؟"
خدا گفت: "برای عشق! آخر اين مخلوق من قرار است
دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشيدن
ممکن نيست. بايد بتواند زجر بکشد. بايد بتواند حس
کند که کلهاش پر از سوزن است."
نتوانستم جلو خودم را بگيرم. پرسيدم: "خداجان، عشق
چي هست؟" يکدفعه داد زد: "ابله! چطور تا حالا
نفهميدی؟ عشق منم!" و با عصبانيت ما را تنها
گذاشت. مدتی ساکت بوديم. من خجالت میکشيدم از
این که خدا را عصبانی کرده بودم. اما يک دفعه
شنيدم که ابليس زير لب میگويد: "مريض شده!" ديگر
با هم حرف نزديم تا فرداش که آن ملعون در لحظهی
آخر آن المشنگه را بهپا کرد و مراسم بزرگداشت را
بههم ريخت.»
فرشته دوم ساکت شد. برای چند لحظه کسی حرفی نزد و
سه نفری به بادهگساري ادامه دادند. اين من بودم
که بیاختيار ياد بيتی افتادم و سکوت را شکستم:
«جلوهای کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد»
فرشته اول با حرارت گفت: «چه جالب شمسالدين! اين
پسره همولايتی توست. شعر تو را دارد میخواند!»
خجالتزده شدم. با عجله گفتم: «ببخشيد، من دنبال
ايرج میگردم. هيچکدام از شما نديديدش؟»
فرشته دوم گفت: «چرا همين الآن ديدمش. همينجاست،
سر يکی از ميزهای اين کافه نشسته.»
نگاهی به دور و برش انداخت و با انگشت ميزی را
نشان داد: «آنجا نشسته.»
تشکر کردم و به سوی ميزی که نشان داده بود راه
افتادم. ايرج تنها نبود. مشغول گفتگو با دختری بود
زيبا و ناشناس. سر ميزشان نفر سومی بود که يادم
نمیآمد کجا ديده بودمش. مشخصهی مهم اين سومی اين
بود که بیاعتنا به سر و صدای دور و برش در خواب
عميقی غرق بود. وقتی نزديکتر شدم ناگهان
شناختمش. اين همان فرستاده سبيلوی تشکيلات بود.
شش
[مجيد]
چانهی نيمخندهرو همچنان گرم حکايت داستان
رمزشکنی کلمه استخراج بود. ظاهراً کشف اين رمز او
را از سرزمينش تا کافه نادری آخر قرن بيستم کشانده
بود. اما ناگهان داستانش را بريد و گفت: «الآن
دارد اتفاق ميافتد.»
پرسيدم: «چه اتفاقی؟ کجا؟»
پرسيد: «داستان ژوانگژو را شنيدهای که خواب
ديده بود پروانه شده؟»
گفتم: «کی؟»
گفت: «يک شب ژوانگژو خواب ديد که پروانه است.
رويايش آنقدر راستين مینمود که به کلی فراموش
کرد روزگاری ژوانگژو بوده. زمانی که از خواب
بيدار شد گمان کرد که پروانه است و خواب میبيند
که ژوانگژو است.»
پرسيدم: «اين چه ارتباطی به رويدادی که منتظرش
بودی دارد؟»
و مگسی را که ناگهان روی ميز نشسته بود نشان دادم
و پرسيدم: «يعنی اين ژوانگژو است؟»
نزديک بود که باز هم آن قهقههی کريهش را سر دهد،
اما خوشبختانه جلو خود را گرفت. توضيح داد:
«زيرمجموعهی کوچکی از رويدادهای اين کيهان از جنس
ماجرای ژوانگژو هستند. رويداد کنونی از آن هم
نادرتر است.»
به حجةالاسلام بيدار اشاره کرد و گفت: «گمان
میکنی که در خواب چی میبيند؟»
شانههايم را بالا انداختم.
گفت: «در خواب تو را میبيند.»
گفتم: «مرا؟ پس اين است اين رويداد نادر؟ به خواب
رفتن و به رويا ديدن کسی که روبروی جسم به خواب
رفته نشسته است؟ چه فکر مضحکی!»
گفت: «آنچه او در رويا میبيند تو نيستی که در
خوابی. او در خواب جسم به خواب رفتهی تو را
میبيند.»
گفتم: «نمیفهمم.»
گفت: «همين حالا تو گمان میبری که بيداری و
روبرويت کسی نشسته که در خواب است، و او در خواب
گمان میبرد که بيدار است و روبروی تو نشسته که در
خوابی و در خواب گمان میبری که بيداری و روبرويت
کسی نشسته است که در خواب است و او در خواب گمان
میبرد که بيدار است و روبروی تو نشسته که در
خوابی و در خواب گمان میبری که بيداری و
روبرويت...»
گفتم: «بس است! بس! فهميدم.»
و اضافه کردم: «مسئله آنقدرها هم پيچيده نيست. در
واقعيت يکی از ما دو نفر بيدار است، و ديگری در
خواب. البته قبول میکنم که موضوع اين خواب کمی
غير عاديست...»
لبهايش را غنچه کرد و زير لب تکرار کرد: «در
واقعيت!»
و بعد با لحنی پر از ملامت که هرگز از او نشنيده
بودم گفت: «چطور ممکن است که خالق من يک واقعگرای
تنگنظر مثل تو باشد؟»
با تعجب گفتم: «من؟ خالق تو؟»
گفت: «فراموش کردی؟ مهمانی، سنگ، پیير، چکش،
سياه، رويا، گيسو...»
گفتم: «بس است! بس! فهميدم. خر که نيستم.» و با
لحنی دلجويانه اضافه کردم: «غصه نخور. من هم از
آفريدگارم بيزارم.»
هفت
[اليزابت]
گمان میکنم در اين لحظه بود که يک شخصيت غريب به
ميز ما نزديک شد و به همان زبان ناشناس با
همپيالهی من صحبت کرد. آنطور که يکديگر را در
آغوش گرفتند، آشکار بود که اين دیدار پس از يک
جدايی طولانی روی میداد. در پاسخ پرسشی، تازه
وارد به پيشخوان بار اشاره کرد. آنجا، در فاصلهی
بيست متری ما، سه مرد عجيبتر ايستاده بودند که
ظاهراً متعلق به همان بلاد داروينيست خردگريز
پرحرف روبروی من بودند. اين گروه سه نفری، وقتی که
از دور متوجه نگاه ما شدند، جام شراب خود را به
سلامتی ما بالا بردند. اين آخرين تصويري است که من
از آن شب به خاطر دارم. از آن لحظه تا صبح فردا و
بيدار شدن در بسترم هيچ به ياد نمیآورم.
حکايت من اينجا به پايان میرسد. به آشپزخانه
میروم تا شام دخترم را آماده کنم. از ندرت
خندههايش میتوانم حدس بزنم که حوصلهاش سر رفته
است. بهعلاوه بايد گرسنه باشد.
دريافتن اينکه اين ملاقات به عنصری شگفت آغشته
بود مدتها طول کشيد. در ابتدا اين شب شبی ديگر
بود گمشده لابلای شبهای پرماجرايم در پاريس. به
ياد دارم که میخواستم در طول آن شبها زندگی کنم
و زندگی در قاموس آنجلا يعنی قلقلک مدام تمام حواس
پنجگانه، يعنی جستجوی خستگیناپذير راههای
تازهای برای آفرينش لذت و درد از هيچ. اما آن شب
در بار اقيانوس، در ديدارم با ناشناسی که ساعتها
از خودکشی و داروين و آب خوردن چارپايان سخن گفت،
بهجز مغزم اندام ديگری قلقلک نشد.
اما با گذشت زمان نکتهی عجيبی برملا شد. هر بار
که رويداد مهمی در زندگیام رخ میداد، هر بار که
زندگی در چشمانم يکباره سحرآميز يا برعکس بیارزش
مینمود به ياد آن شب میافتادم. درست نمیدانم
چرا. چرا و چگونه خاطرهی آن گفتگو توانسته بود
پناهگاهی کوچک ولی مستحکم در اعماق روانم بنا کند.
نکتهی ديگری هم بود. ذره ذره دريافتم چند و چون
آنچه را که روی داده به درستی بهخاطر نمیآورم.
بارها خواستهام که با بازگويی وفادارانهی ماجرا
اين پناهگاه را مرمت کنم ولی هربار شکست خوردهام.
گاهی گمان بردهام که شايد تمام آن را به خواب
ديدهام. شواهد محکمی در تأييد اين فرضيه وجود
دارد. مهمتر از همه، آنچه در فاصلهی بين
مشاهدهی سه بادهگسار جام بهدست تا بيدار شدنم
گذشت، هيچ تصويری در خاطرم نمانده است.
بدينترتيب و سرانجام، اکنون، پس از جمعآوری
پرحوصلهی تکهپارههای جملات شنيده شده، حفرهای
بزرگ در ديوار معبد بازساختهام باقی مانده است.
يک روز اما، واقعيت گواه معتبری به نزد من فرستاد.
دفترچهی کوچکی بود که گاه به گاه با بیخيالی در
آن نقاشی میکردم و يا يادداشت بر میداشتم.
ماهها پس از اين ماجرا، در ورقی از آن (که بیشک
در طول آن شب مرموز پر شده بود)، شماره 569.5-554
را ديدم و به ياد شماره تلفن داروين افتادم.
بلافاصله به سراغ طبقهبندی کتابخانهی کنگره
آمريکا رفتم و دنبال معنای اين شماره گشتم. آنچه
به روايت حافظهام در اقيانوس شنيده بودم درست
بود.
-پايان-
پاریس 1995
توکيو 2004