کافکا، پرومته، دون کيشوت و دو داستانک
ترجمه ناصر غياثی
پرومته
چهار افسانه از پرومته گزارشمی دهد:
بر اساس نخستین افسانه چون او ایزدان را به انسانها فروخته بود، در قفقاز میخكوب اش کردند و ایزدان عقابان را فرستادند كه جگرهمواره درحال رشد او را میخوردند.
بر اساس دومین افسانه پرومته از درد ِ منقارهای نوك زننده، خود را همواره ژرفتر در صخره فشرد، تا با او یكی شد.
بر اساس سومین افسانه خیانت او در طول هزاران سال از یاد برده شد، ایزدان از یاد بردند، عقابها و خود او نیز.
بر اساس چهارمین افسانه همه از بیهودگی به ستوه آمدند. ایزدان به ستوه آمدند، عقابها به ستوه آمدند، زخم ِ به ستوه آمده، بسته شد.
{تنها} صخرهی كوهستانی ی غیر قابل ِ توضیح، به جاماند. افسانه می كوشد غیرقابل توضیح را توضیح بدهد. از آن جا كه افسانه براساس دلیلی حقیقی به وجود میآید، باید بار دیگر در غیرقابل توضیح پایان یابد.
پوسیدون
پوسیدون پشت میز كارش می نشست و محاسبه می كرد. ادارهی تمامیی دریاها بینهایت به كارش می افزود. او میتوانست هراندازه كه بخواهد نیروی كمكی داشته باشد و زیاد هم داشت، اما چون مقامش را بسیار جدی میگرفت، همه چیز را یک بار دیگر محاسبه میكرد و به این ترتیب نیروهای كمكی به او كم كمك
میكردند. نمیتوان گفت كه پیشهاش خوشایندش بود، او در واقع كارش را انجام میداد، چون این كار به او محول شده بود. حتی به دفعات تقاضای كاری شادتر ــ آنگونه كه او بیان مینمود ــ كرده بود. اما همیشه وقتی به او پیشنهادهای متفاوتی میكردند، معلوم میشد كه هیچ كاری مثل كارتاكنونش خوشایندش
نبود. یافتن كاردیگری هم برای او سخت بود. محال بود بتوان به مثل دریاچهی خاصی را به او واگذار نمود. گذشته از اینكه كارهای حسابرسی نه كوچكتر بلكه بیاهمیت تر بود، همیشه تنها یك منصب حكمرانانه در شان پوسیدون كبیربود. و اگر به او پیشنهاد منصبی بیرون از آب میشد، حالش از تصور آن بهم میخورد،
دم ایزد گونهاش دچار بینظمی میشد، سینهی پرغرورش میلرزید. در ضمن شكایتهایش در واقع جدی گرفتهنمیشد؛ وقتی قدرتمندی آزار میدهد، باید كوشید در یاسآمیزترین موقعیتها ظاهرن تسلیم شد. كسی به فكر خلع ِواقعی پوسیدون از منصبش نبود، او از ازل به عنوان ایزد دریاها برگزیده شده بود و چنین نیز
میبایست باقیبماند.
بیشتر این اسباب ناراحتی اش میشد كه ــ و به طور عمده همین هم موجب نارضایتی او از كارش بود ــ وقتی تصوراتی را كه دیگران از او می ساختند، میشنید، به مثل اینكه او همواره با نیزهی سه شاخه از درون مدها در حال سیروسفر است. در حالیكه او اینجا در ژرفای دریای جهان نشسته بود و بلاوقفه محاسبه
میكرد. سفر گاهگداری ی او به ژوپیتر تنها وقفه ای در یكنواختی بود، آنهم سفری كه اكثرن خشماگین از آن بازمیگشت. به این ترتیب او تقریبن دریاها را ندیده بود، فقط سرسری، هنگام بازگشت با عجله به المپیا. واقعن هیچگاه بیتوقف سفرنكرده بود. عادت داشت بگوید، منتظر فروشد جهان است، سپس بیشك یك لحظهی
آرام وجود خواهدداشت كه طی آن، اندكی پیش از انجام، پس از بازبینیی آخرین محاسبه، خواهد توانست به سرعت، دوره گردش كوتاهی بكند.
سكوت سیرنهها
دراثبات اینكه ابزار ناكافی وحتا كودكانه نیز میتواند در خدمت رهایی باشد:
اودیسه، تا خویش را از دست سیرنهها مصون بدارد، گوشهایش را از موم انباشت وخویش را به دكل به زنجیربست. البته این كار راهمهی مسافران، غیراز آنهایی كه سیرنهها حتی از دور هم میتوانستند فریبشان بدهند، میتوانستند بكنند. همه اما میدانستند غیرممكن است، موم كمكی بكند. آواز سیرنهها به همه چیز
نفوذ می کند و شور اغواشدهگان میتوانست مقاوم تر از زنجیر و دكل را منفجر كند. اودیسه اما به این نمیاندیشید، اگرچه شاید از آن خبرمی داشته است. او بی چون و چرا به مشتی موم و حلقه های زنجیر اعتماد كرد و باشادیی معصومانهای از ابزار خُردش، به سمت سیرنهها راند.
اینك اما سیرنهها سلاح دهشتزاتری از آواز دارند: سكوت. گرچه پیشنیامده، اما شاید قابل تصورباشد كه حتا اگر كسی خود را از آوازشان هم نجات می داد، به یقین اما، از سكوتشان نمی توانست. هیچ چیز زمینی نمیتواند، دربرابر این احساس كه با نیروی خود بر آنها پیروزشده و نخوتِ بیکرانِ ِ ناشی از این
پیروزی، مقاومت ورزد.
و حقیقتن هم وقتی اودیسه آمد، آوازه خوانان ِقدرتمند آوازنخوانند. چهبسا براین باوربودند كه تنها سكوت ازپس این حریف برمیآید؛ چه بسا تماشای سعادت در چهرهی اودیسه، كه به چیزدیگری مگر به موم و زنجیر نمیاندیشید، باعث شده بود كه آنها تمام آوازها را از یاد برده باشند.
اودیسه اما سكوت آنان را - به اصطلاح- نمیشنید، خیال میكرد آنها آوازمیخوانند و تنها او از شنیدن آن مصوناست. در آغاز با نگاهی سطحی چرخش گردنها، تنفس عمیق، چشمان پر از اشك و دهان نیمهبازشان را دید، اما گمان داشت، اینها همه از آن ِ آوازهایی است كه شنیده نشده در اطرافش به آرامی به خاموشی
میروند. به زودی اما همه چیز در برابر ِنگاه ِ به دور دوختهشدهی او لغزید، سیرنهها یکسره در برابرعزم او ناپدید شدند و درست در لحظهای كه در کنارشان بود، دیگراز آنان بیخبربود.
آنان اما - زیباترازهمیشه – درازكشیدند و غلطیدند، موهای بازِ هراسآورشان را در باد به اهتزاز درآوردند و پنجههاشان را آزادانه بر صخرهها گشودند. دیگرنمیخواستند اغوا كنند، اینك دیگر تنها میخواستند پرتوی چشمان ِدرشت ِ اودیسه را تا آنجا كه ممكن است، بربایند. اگرسیرنهها واجد ادراک
بودند، همان وقت نابود میشدند. بدین ترتیب اما آنان ماندند و تنها اودیسه ازدستشان گریخت.
درضمن پیوستی هم دراینباره روایت میشود. میگویند اودیسه آنچنان مكار بود، چنان روباهی بود، كه حتی ایزدبانوی سرنوشت نیز نتوانست به درونش راه یابد. شاید او، حتا اگر دیگر با فهم انسانی قابل ادراك نباشد، واقعن دریافت كه سیرنهها سكوت كردند و او دربرابر آنان و ایزدان فرآیند ِمجازیی بالا
را كموبیش تنها به عنوان سپر نگهداشتهاست.
حقیقت سانچو پانزا
سانچو پانزا، كه به راستی هیچگاه به نامش افتخار نمی كرده است، موفق شد در طول سال ها از طریق در اختیارداشتن انبوهی از رمان های پهلوانی و راهزنی، در ساعات عصرانه و شبانه، شیطانش را، كه بعد او را دن كیشوت نام نهاد، آن چنان از خود منحرف كند، كه او دست به ابلهانه ترین اعمال زد، اعمالی که
به خاطر كمبود موضوعی از پیش تعیین شده، كه اتفاقا می باید سانچو پانزا می بود، به هیچ كس ضرری نرساند. سانچو پانزا، مردی آزاد، با خونسردی، شاید به خاطر احساس مسولیتی عظیم، دن كیشوت را در ماجراجویی هایش تعقیب می كرد و نصیبش از آن، تفریحی بزرگ و مفید تا پایان زندگی اش بود.
واگذارش! (تفسیر) *
صبح خیلی زود بود، خیابان ها پاك و خالی، من به ایستگاه راه آهن می رفتم. هنگامی كه ساعت برج را با ساعت خودم سنجیدم، دیدم خیلی بیشتر از آنچه گمان داشته بودم، دیر شده بود، می باید بسیار می شتافتم، ترس ناشی از این كشف باعث شد كه در مورد مسیر نامطمئن شوم. من هنوز شهر را خیلی خوب نمی شناختم.
خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیكی بود، به سوی او دویدم و نفس نفس زنان از او راه را پرسیدم. لبخند زد و گفت: « از من می خواهی كه راه را نشانت دهم؟» من گفتم: « آری، چرا كه خود نمیتوانم بیابم اش.» او گفت: « واگذارش! واگذارش!» و با جهشی بزرگ به من پشت نمود، چنان چون مردمی كه می خواهند با خندیدنشان
تنها باشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* عنوانی که خود کافکا بر اين متن می گذارد: (يک تفسير) است. اما ماکس برود به آن عنوان ِ (واگذارش) می دهد.
قدم زدنی ناگهانی
وقتی كه عصر به نظر می رسد آدم تصمیم قطعی گرفته باشد در خانه بماند، رومنزلی به تن كرده ، پس از شام پشت میزی روشن نشسته است و قصد انجام این كار یا آن بازی را دارد تا پس از آن طبق عادت برود بخوابد، وقتی كه هوای بیرون خراب است، امری كه ماندن در خانه را بدیهی می سازد، وقتی هم كه آدم مدت
زیادی آنقدر ساكت پشت میز نشسته است كه بیرون رفتن باید باعث شگفتی همگانی بشود، وقتی هم كه حتی پلكان خانه تاریك و دروازه خاته هم قفل شده است، و وقتی كه با اینهمه حالا در تشویشی ناگهانی برمی خیزد، رومنزلی را عوض می كند، فورن با لباس بیرون ظاهر می شود، توضیح می دهد كه باید بیرون برود، نیز پس از
وداعی كوتاه به آن دست می یازد، بسته به سرعتی كه با آن در خانه را می بندد، گمان دارد همان اندازه هم رنج برجای گذاشته است، وقتی كه آدم خود را در كوچه بازمی یابد، با اندامی كه به این آزادی نامنتظر كه آدم برایشان فراهم آورده است، با جنبش ویژه ای پاسخ می گویند، وقتی كه آدم با همین یك تصمیم، همه
ی توانایی ی تصمیم گیری را انباشته در خود احساس می كند، وقتی كه آدم با معنایی بیشتر از معمول باز می شناسد، كه آری بیشتر این نیرو را دارد تا نیاز، كه به سریعترین دگرگونی به آسانی تاثیر بگذارد و تاب بیاورد و وقتی آدم این چنین از درون كوچه های بلند می گذرد، ـــ آنگاه، در این عصر كاملن از
خانواده اش، كه به بی وجود مبدل می شود، جدا شده است، در حینی كه بسیار محكم، سیاه در برابر خطوطی کلی، از پشت به ران ها كوبان، خودش شكل حقیقی اش را برپا می دارد. همه این ها تشدید می شود، وقتی كه آدم در این ساعت دیر وقت عصر دنبال دوستی می گردد، تا ببیند حال او چگونه است.
منبع:
Franz Kafka, Sämtliche Erzählungen, Herausgegeben von Paul Raabe, Fischer Taschenbuch Verlag, Juni 1988
(فرانتس کافکا، مجموعه ی داستان های کوتاه، به کوشش پاول رابه، انتشارات فیشر، 1988)
نوشته ها و ترجمه های ديگر ناصر غياثی را در اين آدرس می توانيد بخوانيد:
http://nasser.persianblog.com/