گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

گفت و گو با سودابه اشرفی

عصر پنجشنبه

 ـ خانم اشرفي، اگر موافق باشيد با خلاصه ای از زندگي ادبي شما شروع کنيم. از چه زماني داستان¬نويسي را آغاز کرديد و کجا ؟ چطور پيش رفتيد ؟ چاپ آثار را چطور شروع کرديد ، و به طور کلي تجربة نوشتن در جهان مهاجرت برايتان چگونه بوده است . و سرانجام: از کارهاي دردست چاپ و آينده¬تان بگوييد .

ـ نوشتن حرفه ای داستان را در امریکا از سال 1990 شروع کردم. اولین کارهایم در مجلات حرفه ای ادبی خارج از کشور چاپ شد. معلم های خیلی خوبی داشتم که یکی دو نفر آنها از نسل نویسندگان مطرح قبل ار انقلاب بودند که من شانش برخورداری از حشر و نشر و دوستی و پرخاش هایشان را داشتم. آنها کارهای مرا با جدیت نقد می کردند و بسیار مدیونشان هستم. از راه های دور قصه های مرا می خواندند و مدت ها منتظر می شدم تا کار را به من برگردانند و از همان راه دور با یادداشت هایشان کنار قصه هایم به من حالی کنند که "قصه چیست، دخترجان!"
بعد از چند داستانی که خارج ار کشور چاپ شد به فکر این افتادم که کارهایم را برای مجلات ادبی داخل ایران بفرستم. اولین داستانم در مجله ی دنیای سخن که در آن زمان آقای صفدر تقی زاده مسئول بخش داستان آن بودند چاپ شد البته بدون ذکر محل اقامتم. آن روزها همه به جریانات خارج از کشور حساس بودند. جامعه ی ادبی داخل توجهی به ما نداشت و جامعه ادبی خارج چاپ کار در ایران را حرام می دانست. خنده دار بود که در هر دو شکل قضیه دچار (نه الراما تابع) سانسور بودی. اگر به کارهای من دقت کنید می بینید که از تنوع موضوعی برخوردارند. تم ها همان موقع هم فقط نوستالزیک یا سیاسی نبودند. این اصلا سبک من بود و مجبور نبودم طور دیگری بنویسم که در ایران قابل چاپ باشد. هرکدام را که به خودی خود قابل چاپ بود انتخاب می کردیم و به جرات می توانم بگویم که من اولین کسی بودم از نویسندگان جوان(آن موقع) و نوپای خارج که کارهایم در مجلات ادبی و جدی ایران چاپ شد و تا سال ها این وضع ادامه داشت. خوشبختانه حالا دیگر این مسایل حل شده. هم دوستان داخل کشور ما را به حساب می آورند و هم دیگر تمایل به چاپ آثار در ایران همه گیر و مساله ای عادی شده است. به هرحال مجله هایی چون کلک سابق و بخارای کنونی، چیستا، زنان، گردون،عصر پنجشنبه و کارنامه از دیگر مجله هایی بودند که کارهای مرا از ترجمه و قصه چاپ کردند. در سفری به ایران یادش گرامی گلشیری از کارهای من استقبال کرد و از میان داستان هایم "بیلی" را که اول بار در بررسی کتاب در امریکا چاپ شده بود برای کارنامه انتخاب کرد و بعد داستان های دیگر و...
بهترین بخش تجربه ی کار من در "جهان مهاجرت" دسترسی به بهترین ها بوده و هست. ترجمه خیلی به من کمک کرد. فکر می کنم توانستم به لحاظ آکادمیک نگاه به داستان کوتاه را یاد بگیرم بقیه اش دیگر به استعدادم و این که چقدر قدرت خلق هنری در من وجود دارد بستگی داشت. کارهای زیادی را فقط به خاطر آشنایی حرفه ای با کار غیر ایرانی ها، از غول هایشان گرفته تا نوپاترها و به خاطر گسترش وسعت فارسی ام ترجمه کردم که از قضا کارهای خوبی هم از آب درآمدند. عجیب در چند سال اول شوق ترجمه داشتم و خوشحالم که این طور بود.
تجربه های نه چندان خوش همان مشکلاتی ست که کم و بیش شما در داخل ایران هم دارید. غم نان، کمبود وفت. چه برای نوشتن و چه برای مطالعه. کمبود خواندن را با گوش دادن که خوشبختانه با وجود آثار زیادی که روی نوارها موجود است سعی کرده ام جبران کنم. اما همیشه نمی توانم اولویت را به نوشتن بدهم. (فکر کنم این جمله ترجمه باشد.) I have to put my writing on the back burner.

ـ از کارهای در دست چاپ؟

- یک مجموعه داستان و یک رمان در ایران زیر چاپ است. مجموعه، دوسالی می شود که منتظر است. آنهایی که از من واردترند می گویند باید "صبور" باشی، اگر می خواهی کارت در ایران چاپ شود. امیدوارم که فقط صبر پاسخ گو باشد. آینده؟ روی رمان تازه ام کار می کنم و قصه های کوتاه هم این وسط می آیند و گاه می مانند و گاه نه. هم چنان خواهم که بنویسم. اما نیاز به خواندن بسیار هم دارم.

ـ آيا هيچ وقت بوده که دلتان خواسته باشد در ايران مي نوشتيد ؟

ـ بله همیشه دلم می خواسته که خیلی زودتر شروع کرده بودم و در ایران هم. اما حالا دیگر بعد از بیست سال دوری، نمی دانم- باید امتحانش کنم. دلم برای زبان مردم خیلی تنگ شده است.
اما اگر دید کلی مرا نسبت به نوشتن در ایران بخواهید این است: کار خلاقه احتیاج به آرامش فکری و امنیت مالی دارد که در ایران برای بیشتر ما چه نسل من چه نسل های گذشته فراهم نبوده است. در هیچ دوره ای به کار هنری بخصوص ادبیات اهمیت لازم داده نشده. هیچ وقت هیچ پشتوانه مالی و روانی برای ما وجود نداشته. اصلا نویسندگی فقط گاهی بنا به دلایلی به غیر از خود این شغل جدی گرفته شده است. در بقیه ی موارد ما به امان خدا رها می شویم و به عنوان یک صنف پذیرفته نمی شویم. ادبیات ما احتیاج به رشد دارد و این رشد امکان پذیر نیست مگر این که به هنر به عنوان عنصری حیاتی نگاه کنیم. فرق عمده ی وضع ادبیات و در نتیجه وضع نویسندگان کشور ما با کشورهای دیگر در همین نگاه است و تدریس این دید از کودکی. بسیاری از ما خودآموخته هستیم و آموزش آکادمیک نداشته ایم. اگر نشود نویسندگی را آموزش داد خواندن، نقد، و قدردانی از ادبیات را که می شود. در کشورهای غربی ادبیات همانند ریاضیات و تاریخ و جغرافی درس داده می شود. چگونه خواندن و نقد از سال های ابتدایی آموزش داده می شود. آن چه را که ما در کتاب های دکتر براهنی و ابراهیم یونسی و دیگران در سنین بالا در اوقات خارج از محیط آموزشی خواندیم به کودکان از سنین پایین تعلیم می دهند. خوب در چنین محیطی البته نویسنده احساس برجستگی و ویرگی می کند. ما برای ارتقای ادبیاتمان و میل نوشتن نیاز به تغییرات و ایجاد وضعیت های بنیادی داریم. می دانید اینجا وقتی بچه من به دوستانش می گوید که "مادرم نویسنده است،" اولین چیزی که در چهره طرف مقابل می بیند احترام و تحسین است و بعد می شنود که:Then she must be making a lot of money! و این تصور کلی درست است. نویسندگی اینجا می تواند یک شغل احترام برانگیز و پولساز باشد. رمانی در کتابخانه آمد زیر دستم از یک نویسنده ی زن تایوانی. پشت جلد آن از آن سازمانی که کلبه هایی را در وسط جنگل های کالیفرنیا به رایگان در اختیار نویسندگان زن می گذارد تا به نوشتن بنشینند تشکر کرده بود و ذکر کرده بود که اگر این امکان و آرامش نبود نوشتن این رمان هم امکان نداشت.
از این بحث ها که بگذریم ته قضیه به نظر من این است که جامعه ی رستگار جامعه ای ست که نویسنده ها و هنرمندانش را دوست داشته باشد. حالا دوباره با توجه به این حرف ها به سوال شما فکر خواهم کرد.

ـ دوري شما از ايران ، مسلما مشکلاتي در خصوص زبان برايتان ايجاد کرده است . اين مشکلات چه ها هستند و چگونه از آن ها گذشته ايد ؟

ـ گاهی دیده ام که بعضی جملاتم لحن ترجمه پیدا کرده. اگر بشود اسم این را مشکل گذاشت. آن وقت است که می خوانم. متون کهن می خوانم. رمان های خوب فارسی را می خوانم. خودم زود می فهم و به داد خودم می رسم. اگر هم کسی راجع به مشکلی که به زبان مربوط است تلنگری زده است جدی گرفته ام.
من به فارسی بد حساسیت دارم، از این که خودم این کار را بکنم دلم هری می ریزد پایین. خوب این هم اگر به آن آگاه باشیم می تواند به مشکل تبدیل نشود. اما به هرحال جبهه ای دیگر است برای ما نویسندگان خارج از محیط زبان مادری امان. آن بخش از زبان هم که در غیبت ما در ایران در حال تغییر است هنوز در سطح زبان عامه سیر می کند و آن قدر جا نیفتاده که به ادبیات نوشتاری نفوذ کند. من هنوز این تغییرات را در ادبیات بچه های داخل هم ندیده ام.

ـ قبل از اين که وارد سوال هاي مربوط به آثار شما شويم ، نظرتان را درمورد موقعيت ادبياتي به نام ( درست يا غلط ) ادبيات مهاجرت بيان کنيد . آيا اصلا به جرياني با عنوان ادبيات مهاجرت موافقيد ، يا آثار توليد شدة فارسي در غرب را جرقه هايي پراکنده و بي ارتباط با هم مي بينيد ؟

ـ خوب به هرحال باید این ادبیاتی که این طرف آبها در جریان شکل گرفتن است (حتا اگر فضای اثر ایرانی باشد) و زاییده ی ذهنیت مهاجر و برخوردهای روزانه ی ما با زندگی ست را چیزی نامید. اما نه چیزی به معنای جدا بودن از کل پیکر ادبیات ایران. به این مفهوم اصلا نمی خواهم به آن فکر کنم. بخصوص اگر این ادبیات را در چارچوب زبان مادری بررسی کنیم. نه، من آثار تولید شده ی فارسی را در خارج از ایران نه فقط جرقه هایی پراکنده نمی دانم بلکه باور دارم که برای خود جریان قرص و محکمی است و هر روز که می گذرد قوام بیشتری پیدا می کند. بخصوص بعد از برداشتن آن مرز احمقانه ی "ادبیات داخل و خارج." امید بیشتری به رشد آن است. اگر در ابتدا این طور نبود کاملا طبیعی بود. مهاجرت نو بود و همه احتیاج داشتند تلوتلوهایشان را بخورند و سردرگمی خود را دریابند.

ـ معمولا يک داستان چگونه در ذهنتان شکل مي گيرد و چگونه نوشته مي شود ؟ آيا به بازنويسي کار موافقيد ؟ بازنويسي را چگونه اجرا مي کنيد ؟

ـ از راه های متفاوت. می تواند جرقه ای کوچک از یک تصویر درونی یا بیرونی باشد. از تصویر طره ی مویی، یا نگاه سگی یا تکه سنگی جلو پایم روی زمین. یا فکری که روزها یا ما ه ها و شاید سال ها در گوشه ی ذهنم خانه کرده است و به یکباره میخواهد روایتی شود گفتنی. اما هرگز تصمیمی خودآگاهانه نیست.
بازنویسی؟ هر تعداد دفعاتی که تشخیص بدهم لازم است. معمولا پدر متن را در می آورم---- می گذارمش کنار و مدتی بعد می روم سراغش و یک فصل دیگر پدرش را در می آورم. هیچ کاری را فورا چاپ نمی کنم حتا اگر بعدها بازنویسی زیادی هم لازم نداشته باشد. باید آن را با صدای بلند بخوانم و فکر کنم کس دیگری هستم که این متن را می شنوم. یکی دونفری دارم که به نظرشان اهمیت می دهم و بعد اگر راضی شدم رهایش می کنم که برود پی کارش.

ـ در سال هايي که به نوشتن در مهاجرت گذشته ، آيا تحت تاثير نويسنده يا نويسنده هايي بوده ايد ؟

ـ تحت تاثیر مستقیم؟ نمی دانم، خوانندگانم باید بگویند. اما نویسنده هایی هستند که بیشنر مرا به جهان داستان می برند تا تاثیر مستقیم روی کارهایم داشته باشند. گاهی که می خواهم بنویسم اما جمع نیستم، فراهم نیستم، آرامش ندارم، نیاز به رفتن به درون دارم، (شما خودتان با این حالات به خوبی آشنایید) سراغشان می روم. آنها مرا آرام می کنند – در حال و هوای نوشتن قرار می گیرم. چند نویسنده دارم که همیشه صدایشان پشتوانه ام است. کافکا، ویرجینیا وولف، مارسل پروست. داستان های "ایوا لونا"ی ایزابل آینده. هرکدام این ها نوعی از انواع آشفتگی های مرا سامان می دهند. نسبت به ویرجینیا وولف وسواس بیشتری دارم. از چخوف یاد می گیرم که چطوری خونسرد باشم و از اثرم جدایی بگیرم و قصه بگویم.

ـ هيچ وقت تلاش کرده ايد که يکي از داستان هاي خود را به انگليسي ترجمه کنيد؟ در صورت مثبت بودن پاسخ ، لطفا از اين تجربه و درس هاي آن بگوييد (مشکلات فني کار ، تضادها و هماهنگي هاي فارسي و انگليسي ، علل موفقيت يا شکست ) .

ـ نه. من تا به حال این سعی بیجا (برای من) را نکرده بودم. اخیرا داستان برنده ی جایزه ی صادق هدایت، "اتاقی، خیالی" را به انگلیسی ترجمه کردم. آن هم به اصرار دوستان امریکایی نویسنده ام. هنوز نمی دانم که نتیجه ی کار چه خواهد شد. حتما نظر دوستان نویسنده ی انگلیسی زبانم شرط خواهد بود. این داستان در زبان اتفاق می افتد و به این خاطر برای من ترجمه اش چالشی بود. خودم می خواستم ببینم این اتفاق در زبان انگلیسی هم به همین شکل می افتد یا نه. با این که به طور کلی معتقدم یک داستان خوب حتما باید تا حدود زیادی قابلیت های ترجمه پذیری را داشته باشد و در هر زبانی مخاطب پیدا کند، در عین حال باید ترجمه ی یک کار ایرانی را به عهده کسی گذاشت که با تمامی پیچش های هر دو زبان آشنایی داشته باشد تا روح کار را منتقل کند. مصداق این حرف داستان "دار قالی" ست-کاری به خود قصه ندارم- که بوسیله آقای فرزین یزدانفر و فرانک لوییز ترجمه شده و به شکل شگفت آوری موفق بوده است. زیرا احاطه ی همه جانبه ای به کارکرد هر دو زبان وجود داشته و در این ترجمه اعمال شده است. خود من جایگزین داستانی چندین وازه انگلیسی را در این ترجمه دیدم که هرگز به فکر خودم نرسیده بود. فرانک همسر ایرانی دارد و استاد دانشگاه در رشته ی ادبیات است و فارسی را نزدیک به خوبی من یا شما حرف می زند.

ـ آيا تلاش داشته ايد که داستاني به انگليسي بنويسيد ؟
(لطفن دربارة اين تجربه مفصل بگوييد )

ـ نه. جواب کوتاهش این است که اصولا نوشتن به انگلیسی را امتیازی برای خودم نمی دانم و دوست دارم اگر چیزی به ادبیات ایران اضافه می کنم به زبان خودم باشد. اما حالا که جواب مفصل می خواهید هرچند که بیشتر اوقات صحبت کردن و فکر کردن من به زبان انگلیسی ست، هرچند که به دلیل شغلم (کتابداری) داثم با متون اداری و غیراداری انگلیسی سروکار دارم، اما همیشه می دانستم که انگلیسی نخواهم نوشت. من بیست و پنج سالم بوده که از ایران خارج شده ام. بچه هایم در ایران به دنیا آمده اند. زبان فارسی در خون من جریان دارد و این گونه است که می توانم فارسی بنویسم. زبان فارسی نه به معنای رمانتیک و نوستالژیک آن بلکه به معنای بیولوزیکی و علمی. تا من بیایم پیچ و خم های زبان انگلیسی را حس کنم، تاکید می کنم، حس کنم، عمری بر من گذشته و از این مانده و از آن رانده شده ام. نوشتن حریم خصوصی من است. آن منِ من است. زمانی ست که به طور مطلق، در به روی هر چیز دیگر می بندم. آن لحظه زبان تنهایی منِ من فارسی ست. ببینید ممکن است نویسندگان بیشماری که معروفیت و شهرت جهانی هم دارند زمانی به لحاظ مهاجرت در موقعیت نویسندگانی امثال من بوده اند اما به انگلیسی نوشته اند و ادامه داده اند با این حال ایزابل آینده ای هم هست که با وجود تسلط کامل به انگلیسی فقط به زبان اسپانیولی می نویسد و مترجمش که هر دو زبان را به خوبی می داند آثارش را ترجمه می کند. سوال شما خیلی مهم و کلیدی است اما من جواب کلیدیی برای آن ندارم. فقط این را می توانم بگویم که اوقات تنهایی زیادی را کنار دریایی که به هرحال به لحاظ جغرافیای من امریکایی ست می گذرانم- به این دریا که خیره می شوم به یاد حرف مادرم می افتم که هرگاه چشمش به دریا می افتاد می گفت "وای مادر، این همه آب؟!"
من ترجیح می دهم اثری خلق کنم که اگر به انگلیسی ترجمه شود همان قدر با ارزش باشد که احتمالا در فارسی با ارزش است.

ـ نقطه قوت های داستان هایتان درعناصر داستان داستان و فضاسازی ست. به کدام عنصر داستان بيشتر اهميت مي دهيد ؟ و دربارة نحوة اجراي هرکدام از عناصر برايمان بگوييد .

ـ
به داشتن روایت، قصه گویی، Storytelling اهمیت زیادی می دهم. وقتی می نشینم پشت کامپیوترم باید پیش از همه چیز داستانی برای روایت داشته باشم. همه ی داستان را نمی دانم اگر بدانم خراب می کنم. جمله یا پاراگراف اول را می نویسم بعد یادم می رود که دنیایی خارج از فضایی که من در آن هستم هم وجود دارد. آن تنهایی که قبلا گفتم اینجاست. دیگر همه چیز خودش درست می شود. معمولا استخوان بندی قصه ام در همان نشست اول شکل گرفته است و بعد.... بازنویسی. اما در بازنویسی ها وقتی که از متن دور شده ام و ویرایش می کنم می توانم عناصر داستانم را ببینم. در مورد فضاسازی--- عشق عجیبی به تاتر دارم. از نوجوانی تاتر را دوست داشتم. اگر حوادث طور دیگری کنار هم ردیف شده بودند احتمالا نمایش نامه نویسی یا بازیگری یا هر حالت دیگری را در ارتباط با تاتر ترجیح می دادم. خیلی از نمایشنامه نویسان امریکایی را می شناسم و کارهایشان را با شوق می خوانم. متن های نمایشی و صحنه های تاتر به وجدم می آورند. هنگام تماشای تاتر در هر فرصتی که گیرم می آید به آن پشت فکر می کنم و این که آن جا الان چه خبر است به آرایش صحنه و چه و چه. شاید این نقطه ی قوت از آن جا می آید؟ با این همه فکر می کنم بخش دوم یعنی فضاسازی را می شود آموخت. با تمرین و تکرار، نویسنده می تواند یاد بگیرد حواسش را جمع کند که مثلا فلان فضا بر طبق این یا آن واقعیت این یا آن فرض می تواند ساخته شود اما مطمئن نیستم بشود قصه گویی را آموخت. بیشتر وقت ها یا داری یا نداری. برخی نویسنده خیلی دارند و برخی کم.

ـ آيا با هيچ يک از جريان هاي فلسفي-ادبي رايج شده يا تئوري هاي ادبي چند دهة گذشته تماس داشته ايد و يا از آن ها تاثير گرفته ايد

ـ کم و بیش. در حد راه گشایی و ایجاد وسعت دید از طریق آشنایی و فکر کردن به ایده های متفاوت. اصولا همین قدر به آشنایی و نزدیکی نویسنده با تئوری های ادبی- فلسفی موافقم. به این تئوری ها گوش می کنم اما کار خودم را می کنم و اگر چیزی از آن ها می آموزم می گذارم که رسوب کند و اگر واقعا هضم شده باشد در کارهایم خودشان رانشان می دهند. دغدغه ی تماس با جریان های فلسفی- ادبی بیشتر از این که کار نویسنده باشد، کار منتقد است. دوستی دارم که استاد دانشگاه سن دیه گو(کالیفرنیا) در زبان شناسی و فلسفه است. اغلب پای بحث ها و آموزش های پرشور او در زمینه ی تئوری های ادبی و فلسفه در رابطه با ادبیات می نشینیم و من یک باره چند وقت پیش متوجه شدم که او هرگاه مثالی ساده می زند تا این موضوع های به ظاهر پیچیده و نهفته در ایده های بارت و دریدا و کریستاوا و چه و چه را برای ما روشن کند از مادرش و رفتار او در طول زندگی و نگاهش به این پدیده و آن پدیده می گوید وهربار هم قسم می خورد که او زنی کرد بود و یک جو سواد خواندن ونوشتن هم نداشت. اما در آخر با مثال های او ما، یعنی شاگردان او بیشتر مواقع به این نتیجه می رسیم که "مادرش یک شاعر پست مدرن" بوده است. من وقتی دقت می کنم می بینم درست است، بوده است. منظورم این است که تماس و آگاهی از تئوری های ادبی- فلسفی برای نویسنده فقط زمانی کارساز است که در جانش ته نشین شده باشد و در شکلی طبیعی سروکله اش در اثر پیدا شود اما نمی تواند تاثیری مستقیم باشد. اما راهنمای مستقیمی برای خوانش ادبیات، چرا می تواند.

ـ فضاي حسي داستان هايتان را چگونه ايجاد مي کنيد ؟

ـ اگر درست سوالتان را فهمیده باشم به نظرم این طور می آید که فضای حسی داستان به گمانم خودش با قصه ای که می خواهی بگویی باید همراه باشد. یعنی حس اولیه ای که از همان جرقه ی اول در ذهن تو ایجاد شده است. خوب البته در خیلی موارد در طول نوشتن و جلو رفتن به جاهای دیگری کشانده می شوی شخصیت هایی وارد قصه ات می شوند که در وهله ی اول فکرش را هم نمی کرده ای. چیزهایی در مورد ذهنیت خودت و نگاهت به حادثه کشف می کنی که ممکن است تازه باشند و حسی که داستان می گیرد به همراه حس تو در حین ساختن و شکل دادن به شخصیت ها و مکان ها و زمان تغییر می کند و سر آخر همگی به یک وحدت می رسند. یا باید که برسند. شاید حرف کلی ام این است که حس داستان جدای از حس کاراکترها و نگاهشان به زندگی نیست. حسی که بوف کور به ما منتقل می کند حسی از مه آلودگی، Melancholy افسردگی و وهم و وحشت است- خوب وقتی به تمامی عناصر این داستان، تک تک هم بیندیشی این را در خود دارند. پس اگر درست کار کرده باشی آن وحدت حسی را ساخته ای. مثلا در قصه های چخوف حسی از فضایی طنزآلود و تراژیک و حسی از Irony در همه ی عناصر داستان ها به چشم می خورد از پلات و دیالوگ ها گرفته تا توصیقی که از وضعیت ها می شود. من در بازنویسی داستان هایم از موسیقی مناسب زیاد استفاده می کنم. موسیقی ای که به لحاظ ژانر به کارم نزدیک باشد همیشه کمک می کند و مرا کاملا در موقعیتی عجین با کارم و جدای از خودم قرار می دهد.

ـ شخصيت هاي غربي داستان هايتان در حين پيشرفت داستان ، در ذهنتان به چه زباني حرف مي زنند . شخصيت هاي ايراني در برابر يک شخصيت غربي چطور ؟ آيا در ذهنتان ، پيش از آن که بر کاغذ بيايد ، ديالوگ شان فارسي است يا مطابق واقعيت ، به انگليسي حرف مي زنند ؟

ـ معمولا بستگی به موقعیت شان در قصه دارد. شخصیت های امریکایی و ایرانی در رابطه با یکدیگر البته به انگلیسی حرف می زنند. شخصیت های مهاجر هم در قصه هایم دارم که بنا به موقعیت هایشان به زبان خود یا انگلیسی حرف می زنند. امریکاییها در ذهن من انگلیسی حرف می زنند. بچه ها- شخصیتی که اینجا بزرگ شده است انگلییسی حرف می زند و آن وسط ها چند تا جمله ی الکن فارسی با لهجه ی غلیظ امریکایی می پراند. اگر هم شخصیتی شبیه خودم در قصه هایم باشد حتما به انگلیسی فحش می دهد چون کمتر حس می شود و به زبان آوردنش راحت تر است!
در آخر، چیزی که روی کاغد می آید معمولا همان است که در لحظه ی ساختن شخصیت در ذهن من است.

ـ چرا ادبيات مهاجرت فارسي در غرب آن چنان که بايد امکان ترجمه و چاپ به زبان کشورهاي ميزبان را کمتر داشته است ؟

ـ اتفاقا خیلی از داستان های بچه های خارج به زبان کشور میزبان ترجمه شده و برخی از آنها را هم تشویق کرده که به همان زبان روی بیاورند و دیگر فارسی ننویسند. اما به هرحال خیلی پراکندکی وجود دارد. اگر خودت آستین بالا نزنی، مرکزی نیست که این کار را سرو سامان بدهد و جدی و برنامه ریزی شده عمل کند. زندگی در خارج از کشور خیلی سخت است. بخصوص در امریکا. برای بسیاری از ما از نظر وقتی و مالی این امکان وجود ندارد. ما در واقع باید در دوجبهه بسیج شویم. هم فارسی بنویسیم و تلاش کنیم که در ایران مخاطب داشته باشیم هم امکانی را پیدا کنیم که کارمان به درستی ترجمه شود و بعد دنبال ناشر بگردیم که کارمان را چاپ کند. همه این ها در کنار کار گل و غم معاش، قدرت و وسعت خلاقیت را از ما می گیرد. کم اند نویسندگانی که خودشان دارای روابط عمومی قوی ای هستند و در نقش مترجم و مدیر و برنامه ریز و معرف و ...برای خودشان عمل می کنند. تصور کلی من این است که یک نویسنده ی واقعی نمی تواند یک جا دارای همه ی این روحیه ها باشد بنابراین سازمانی باید که این امکانات را در اختیار ما خارجی ها بگذارد. کاری هم که علاقه مندان می کنند هرچند با ارزش اما کاری بنیادی نیست.
من به لحاظ شغلم و حضورم در بسیاری از کتابخانه های عمومی شهرهای مختلف این تجربه ی تلخ را داشته ام که ببینم حتا آن بخش از ادبیات خاورمیانه که ترجمه شده و روزی هم از شهرت خوبی برخوردار بوده متقاضی چندانی ندارد. وقتی که این مساله را با آن هایی که دستی در کار دارند مطرح کردم، بسیاری معتقد بودند که مساله کاملا سیاسی ست. البته حتما استثناهایی نیز وجود دارد که آنها هم جدای از سیاست نیستند از جمله چند کتاب اخیری که محبوبیت بسیاری پیدا کردند مثل "خوانش لولیتا در تهران" از آذر نفیسی، "پرسپولیس" کار مرجان ساتراپی و"خنده دار در فارسی" کار فیروزه دوماس، که از این آخری فیلمی هم قرار است ساخته شود. این ها واقعا محبوبیتشان اسثثنایی بود. و به یاد داشته باشیم که هر سه ی این آثار در زمره ی کتاب های غیرداستانی و اتوبیوگرافیک هستند. من شخصا روی ادبیات این سه کار ارزش گذاری خاصی ندارم اما می دانم که نگاه خارجیها به کار ما فعلا در مرزهای توریستی و از روی کنجکاوی های سیاسی ست. دیگر این که به هرحال مهاجرت ما نوپاست و سال ها طول می کشد تا رمز و رازهای ایجاد موقعیت های ادبی را پیدا کنیم و باز هم به یاد داشته باشیم که مثلا بسیاری از نویسندگان هندی را سلمان رشدی به جامعه ی غرب معرفی کرد. اگر به این تبلیغات و معرفی و مطرح کردن، مسائل سیاسی را هم بیافزاییم خوب شانس ما از هندی ها و چینی ها خیلی کمتر است. مثلا من ندیده بودم که علاقه ای به ترجمه و خواندن ادبیات اقغان وجود داشته باشد اما بعد از جریان دخالت امریکا و سرنگونی طالبان کتاب های نویسندگان افغانی، رمان و غیر رمان چاپ و عرضه شد. به هرحال بازار تا به حال بیشتر از آن هندی ها و چینی ها بوده. شاید کم کم راه های بهتر و درست تری غیر از سیاست برای ادبیات مهاجرت فارسی هم باز شود. این همه در پیوند با دیگر واقعیت هاست. شاید موفقیت همین سه کتاب توجه آن ها را نسبت به ادبیات ایرانی ها جلب کند.

ـ چه چشم  اندازي براي ادبيات ايران مي بينيد ؟ از دريچة واقعيت و داده هاي فعلي ؛ و از دريچة تخيل و احساس خودتان . . .

ادبیات جدا از بقیه ابعاد زندگی نیست اما در عین حال چون بهتر است باید جای بهتری به او بدهیم و هوای بیشتری برای نفس کشیدنش در غیر این صورت... این هم "چشم انداز من از واقعیت ها و داده ها"ست هم "تخیل و احساس"م.

ـ حرف آخر ؟

ـ ناشری(البته نه با دلخوری زیاد) به من می گفت "یک کتاب دلربا و پرفروش در ایران دارای این مشخصات است، حداقل سیصد صفحه، عکس خانمی زیبارو روی جلد، عنوانی عاشقانه و شاد؟!"
کی بود که گفته بود "نوشتن عرق ریزان روح است؟"

ـ با تشکر از شما که این فرصت را به من دادید.

اين گفت و گو در شماره مردادماه مجله ی «عصر پنجشنبه » چاپ شده است.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می توانید لینک بدهید.

برگشت