گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 گفت و گو با مهرنوش مزارعي

سپيده زرين پناه
مجله کارنامه شماره 43 _ تیر 1383
 

مهرنوش مزارعی زاده تهران و بزرگ شده شیراز است. او در سال 1358 برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و در حال حاضر در لس آنجلس زندگی می کند. از او تاکنون سه مجموعه داستان "بریده های نور"، "کلارا و من" و "حاکستری" در خارج از ایران منتشر و اخیرا نیز برگزیده ای از این آثار با عنوان "غربیه ای در اتاق من" توسط نشر آهنگ دیگر چاپ و منتشر شده است. اين گفت و گویی است کتبی به مناسبت انتشار  همين کتاب.

ـ زنان داستان نویسی که در خارج از کشور فعالیت می کنند، تا به امروز کمتر تمایلی به چاپ آثارشان در داخل کشور داشته اند چرا؟

ـ من فكر مي كنم اين ناشران هستند كه دير به فكر چاپ كتاب داستان نويسان زن مهاجر افتاده اند! تا آنجايي كه اطلاع دارم علاقه مندي (حداقل از طرف عده اي) براي چاپ كتاب در ايران بوده اما هميشه با مشكلاتي روبرو شده است. خود من تقريبا از دوسال پيش به فكر چاپ کتاب در ايران افتادم اما با استقبال چنداني از طرف ناشران روبرو نشدم؛ بخصوص در مورد چاپ داستان كوتاه که فكر مي كنم نگراني فروش در میان ناشران وجود دارد. در مورد رمان اين طور نيست. بیاد دارم که يكي دو سال پيش با ناشري كه به آمريكا آمده بود صحبت مي كردم گفت اگر رمان داري براي ما فرق نمي كند كه كيفيتش چگونه است آنرا حتما چاپ مي كنيم، بازار فروش رمان در ايران خوب است اما داستان كوتاه خريدار ندارد. البته از طرف ديگر مشكل سانسور هم وجود دارد.
من همان طور كه گفتم، هرچند مايل به چاپ کتابم در ايران بودم اما تا آخرين لحظه كه كتابم زير چاپ مي رفت در مورد تغييراتي كه بايد مي دادم ترديد داشتم و نهايتا هم مجبور شدم كه تعدادي از داستانهايم را از اين مجموعه حذف كنم. البته باید این را بگویم که در نهایت کتابي که به ارشاد تحویل داده شد بدون هیچ سانسوری مجوز گرفت.

ـ مهاجرت فضای تازه ای را برای نویسنده های ایرانی باز می کند تا به حیطه هایی سرک بکشند که در فضای ایران، طرح آن در اثری که قصد انتشار آن وجود دارد، کم تر ممکن است. در داستان های شما چنین فضاهایی کم نیست. به ویژه در ارائه تجربه های زنانه. آیا توانستید به راحتی این دستاوردها را در برگزیده آثاری که در ایران چاپ کرده اید ارائه کنید؟ اگر نه چرا؟

ـ فكر مي كنم تا حدي در اين مورد مشکل نداشتم. البته چند داستان بود كه به دلايل بي پردگي زباني و يا دربرگیری موضوعات تابو شده، پيشنهاد شد كه آنها حتي براي تصويب به ارشاد فرستاده نشود و یا توصیه شد که برای یکی دو کلمه، از کلمات مترادف استفاده شود، که شد. همچنین در مورد يك داستان كه تا حدي موضوع سياسي داشت.
اما بايد بگويم كه صحبت از تابو ها و يا بي پردگي زباني،‌ تنها تجربه¬هاي زنانه¬اي نيستند كه مي توان ارائه داد. خيلي چيزهاي ديگر مثل ارتباط، دوستي و شناخت از زنان ديگر، نگاه كردن به زنان بعنوان "شخص" و نه "ديگري" ، و بسياري تجربه هاي ديگر كه به نظر من همه در حوزه¬ي "تجربه هاي زنانه" مي گنجند، اينها همه در مجموعه چاپ شده من در ايران هست. البته بايد بگويم اين گونه تجربه ها و يا چيزي شبيه به آن را امروزه در آثار زنان نويسنده داخل كشور هم مي شود ديد. مثلا در كارهاي خانم زويا پيرزاد و يا منيرو رواني پور، ناهيد طباطبايي، فريبا وفي، فرزانه كرم پور، و احتمالا ديگراني كه من ممكن است آثارشان را نخوانده باشم و يا الان مد نظرم نيست.
از طرف ديگر بايد بگويم كه تجربه ي چاپ اين كتاب باز هم مرا در اصرارم براي چاپ اول نوشته هايم در خارج از ايران كاملا مصمم كرد. من واقعا علاقه اي ندارم كه مرتب سعي كنم زباني را به كار بگيرم و به موضوعي بپردازم كه از چاپش جلوگيري نشود. همان سر و كله زدن و جنگيدن با "خودسانسوري" زن شرقي كه همه ما زنهاي نويسنده شرقي كم و بيش با آن روبروهستيم كلي انرژي مثبت مرا مي گيرد. اگر بتوانم بدون از دست دادن سلامت روح و روان! با آن مبارزه كنم خودش كلي كار است.

ـ در صورتی که جالب بودن فضای ادبیات بخاطر آزاد بودن و گریز تقريبي از تابوها و فرار از خود سانسوری است.

ـ مسئله گریز از خودسانسوری و تابو، بیشتر یک مسئله فرهنگی است که همانطور که نویسنده داخل کشور را در کنار سانسور دولتی محدود می کند نویسنده ی مهاجر را نیز شامل می شود. هر چند که مهاجرت دنيايى متفاوت در پيش روى ما گشوده و اين فرصت را به ما نویسندگان مهاجر داده است كه در شناخت و بيان هستى خود تجديد نظر كنيم اما فرار از باورهای فرهنگی چیری نیست که با یک نسل و یا گاهی با دونسل هم از بین برود. البته دور بودن از فضایی که این باورها را در تو پرورانده می تواند آدم را در مورد آنها به فکر بیاندازد و یا اصولا باورها را به زیر سئوال ببرد.

ـ آیا بستر کار و زندگی در مهاجرت این جسارت را به شما به عنوان نویسنده داده که بدون فکر کردن به وجود سانسور، حال چه خود سانسوری و چه سانسوری که از بیرون بر اثر تحمیل می شود، بنویسید؟

ـ نه کاملا. اولا از آن جایی که قسمت عظیمی از خوانندگان یک اثر ادبی ایرانی، حتی خوانندگان آثار مهاجرت، در ایران زندگی می کنند فکر می کنم نویسنده حتی اگر ناآگاهانه باشد، در پس ذهنش به مسئله سانسور فکر خواهد کرد. که می تواند سانسور دولتی و یا خودسانسوري و یا سانسور فرهنگی ناشرین باشد.
در باره ی تاثیر مهاجرت در مبارزه با خودسانسوری هم باید بگویم خودسانسوری یک پدیده فرهنگی است که همانطور كه قبلا هم گفتم، با مهاجرت فقط تا حدی می توان با آن مبارزه کرد. البته همین " تا حدی" هم خیلی با ارزش است.

ـ در چند سالگی مهاجرت کردید؟
ـ در 27سالگی
ـ از چه زمانی خودسانسوری برایتان مسئله شد؟
ـ فکر می کنم هرزن نویسنده ای (و شاید هم کلا هر نویسنده ای) در مرحله ای از دوره نویسندگی خود با مسئله خودسانسوری روبه رو خواهد شد. خودسانسوری هم لزوما فقط مربوط به ترس از مسائل فرهنگی و ترس از دیگران نیست و به نویسندگان ایرانی هم محدود نمی شود. فقط شاید نویسندگان غربی با این پدیده خیلی پیشترها روبه¬رو شده و با آن مبارزه کرده اند اما ما هنوز در مراحل نسبتا اولیه قرار داریم. کیت شوپن یکی از شاخص ترین نویسندگان زن اواخر قرن نوزده و اوائل قرن بیست آمریکا وقتی کتاب "بیداری" ( (Awakening را نوشت. کتابی که در آن آزادنه از احساسات عاطفی و جستجو برای رسیدن به استقلال عاطفی و استقلال شخصیت قهرمان زن آن صحبت می کرد، با آن چنان برخوردهای تند منتقدان و نویسندگان هم دوره خودش روبه رو شد که بعد از آن تا آخر عمر داستانی منتشر نکرد. و یا انائیس نین نویسنده اسپانیایی تبار فرانسوی در وصیتنامه اش، چاپ کتاب خاطرات خود را که در آن خیلی آزادانه از روابط و تجربیات شخصی خود صحبت می کند تا زمان زنده بودن شوهرش، که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند ، ممنوع کرد.
من از همان اوائل که شروع به نوشتن کردم با این آگاهی شروع کردم که تا آنجایی که ممکن است خودسانسوری نکنم (البته در مرحله دوم نویسندگی خودم که در خارج اتفاق افتاد، مرحله اول از سن 13 تا 17 سالگی بود که در ایران دانش آموز بودم و برای یک دوره سه چهار ساله می توانم بگویم که حد اقل در ماه ، گاهی هم در هفته ، یک داستان می نوشتم. البته شنوندگان داستانهای من همکلاسی های مدرسه ای من بودند که سر کلاس انشا به آنها گوش می دادند). مسلما دوری از محیط فرهنگی ایران و دوری از محیط خانواده و دوستان قدیم به من کمک کرد که تا حدی در این مورد موفق شوم. البته برای کسانی مثل من که در یک فرهنگ بسته که در آن بسیاری از معیارها و محدودیت های فرهنگی تا حدی درونی شده، بزرگ می شوند تشخیص اینکه کدام قسمت از کار مربوط به معیارهای شخصی و چه مقدار مربوط به خودسانسوری است کمی مشکل می شود.

ـ تا به امزوز چقدر مچ خودتان را در حیطه¬ی خودسانسوری گرفته اید؟

ـ مطمئنم که در خیلی جاها نا آگاهانه این کار را کرده ام. چون همانطور که گفتم بسیاری از مواقع محدویت های فرهنگی، آگاهانه و یا نا آگاهانه می تواند بعنوان یک باور در بیاید. من خودم مرتب در حال زیر سئوال بردن خودم در این مورد هستم. البته اوائل کمی سخت تر بود. یادم می آید که اولین داستانی را که ، نه در نوشتنش بلکه در بدست چاپ سپردنش، دچار مشکل شدم داستان "بریده های نور" بود که خیلی مردد بودم که چه کنم.شاید این داستان اولین و آخرین داستانی بود که از ترس قضاوت دیگران آنرا با نام نیمه مستعار چاپ کردم. با نام م. مهرنوش. جالب است که این داستان در مجله ادبی "فروغ" که خودم یکی از سردبیرانش بودم چاپ شد. مجله ای که در اولین سرمقاله آن خیلی سخت و سفت اعلام کرده بودیم که صفحات این مجله در اختیار کسانی است که می خواهند آزادنه از هر آنچه مورد علاقه آنها بنویسند! و از زنان نویسنده خواسته بودیم که خودشان را از ترس عدم قبول نوشته بوسیله خوانندگان و سردبیران نشریات سانسور نکنند!
یکی از داستانهایی که داشت تا حدی قربانی خودسانسوری می شد اما به موقع جلوش را گرفتم داستان "کاوه" بود. داستان مربوط می شود به دختری که در کودکی با تجاوز جنسی یکی از نزدیکان روبرو می شود. عواقب و تاثیرات این عمل بعدها او را در ایجاد هرنوع ارتباط عاطفی با مردان زندگیش دچار اشکال می کند. این داستان را با تردید و دودلی زیاد در کتاب "کلارا و من" چاپ کردم. تا دو سه روز قبل از زیر چاپ رفتن کتاب تصمیم داشتم که آنرا چاپ نکنم با این بهانه که داستان خوبی نشده و اشکالات داستانی دارد و باید دوباره نویسی شود و بهانه هایی مانند آن.

ـ آیا خودسانسوری زنان در ادبیات بیشتر در حوزه جنسیتی می گنجد؛ یا خودسانسوری دیگری هم وجود دارد؟ بعنوان یک نویسنده زن فکر می کنید خود سانسوری چه مسائلی را در بر می گیرد؟

ـ حيطه خودسانسوری بسیار وسیع تر از آنی است که در وهله اول به نظر می رسد. بیشتر هم بر می¬گردد به مسائلی که خودمان هنوز با آن درگیری ذهنی داریم و برایمان حل نشده است. یعنی وقتی که شخصا در مورد یک باور در ته ذهنمان تمام تردیدهایمان را از دست نداده باشیم آن وقت شاید بخاطر گول زدن خودمان اینطور وانمود می کنیم که خب این را از ترس این و یا آن و یا بخاطر رعایت این و آن، از نوشته ام حذف کردم. من یک موقع در فکر نوشتن یک داستان بودم که در آن یک دختر انقلابی و مبارز ایرانی که هم در قبل و هم در بعد از انقلاب در حال مبارزه بوده و از ترس دستگیری و مجازات به آمریکا آمده در اینجا عاشق یک مرد آمریکایی کاملا محافظه کار و کاملا دست راستی و طرفدار ریگان که در جنگ ویتنام سرباز بوده می شود. این داستان را هروقت خواستم بنویسم کمی دچار شرم شدم. من هنوز نتوانسته ام این مسئله را برای خودم حل کنم.
یکی از حوزه های اصلی خودسانسوری بر می گردد به درگیری با تاثیرات پدر سالاری كه البته تنها شامل نویسندگان زن مهاجر نمی شود. داستانهای متعددی از مردان نویسنده خوانده ام که شاهد تلاش آنها در این مورد است. چندسال پیش یک داستان از حسین نوش آذر خواندم (که فکر می¬کنم در نشریه کارنامه هم چاپ شد) به نام "بزرگراه" که در آن شخصیت مرد داستان پدرش را که برای دیدن او به خارج آمده به جای آوردن به خانه به یک جایی در جنگل می برد و او را در آنجا رها می کند. اين مرد در بین راه مرتب در حال به یاد آوردن خاطرات کودکی خود و ظلم هایی است که این پدر در حق او و مادرش روا داشته. البته به نظر خیلی بی رحمانه می آید اما پرداختن به این موضوع بنظرم خیلی شهامت مي خواهد و در حوزه مبارزه با تابو ها و خودسانسوری قرار می گیرد، بخصوص در فرهنگی که بی احترامی به پدر و کشتن پدر آن چنان تابو است که در حماسه های ملی و اسطوره های مذهبی هم پسر حتي آن جایی هم که نمی داند با پدر خود در حال جنگيدن است و از قدرت بدنی بیشتری هم برخوردار است خودش کشته می شود و به پدر صدمه ای نمی زند.
یا مثلا برخورد با یک قهرمان ملی و یا صحبت کردن از عیوب اخلاقی یک مبارز که احتمالا در راه دفاع از اعتقادات خود شهید شده بصورت یک تابو درآمده. و یا صحبت از آنچه كه در صدد پايان دادن به موقعيت وابستگى و زيردست بودن زنان است هم همینطور. ببينيد كه چقدر راحت یک شخصیت زن مدیر و سیاست مدار که قدرت کنترل زندگی خودش و احتمالا اطرافیانش را دارد می تواند در ذهن یک خواننده به "سلیطه" ، "سلطه جو" ، "مکار" ، و احتمالا مردی که این قدرت را به رسمیت بشناسد به "زن ذلیل" ، تبدیل شود!
البته صحبت از روابط جنسی و بیان احساسات جنسی از اولین تابو هایی است که هر نویسنده زن حتی در خارج از کشور با آن روبرو است و مبارزه کامل با آن احتیاج به وقت بیشتر و کار آگاهانه بیشتری دارد.
یک گفته فمینیستی است که می گوید " زنان براى آنكه به شناخت واقعى از خود برسند بايد هرگونه احساس گناه و قضاوت بر رفتارهاى زنان را كه از يك ذهنيت از پيش ساخته شده بر آمده به دور بريزند." البته این نقل به معني بود و جمله کامل و صحیح را یادم نیست. یک زن نویسنده اگر بخواهد کاملا آزادنه بنویسد "باید اول تمام آنچه را که به عنوان خوبی و یا بدی به او قبولانده شده، تمام قياس كردن ها ، افكارى كه در مدرسه، كتابها، مطالعات و تجربه كردن ها به او تلقين شده به دور بریزد و زیر سئوال ببرد و معیار های خود را از نو و دوباره بسازد. " این جمله آخری هم نقل به معني از یک نوشته مارگریت دوراس است.

ـ موضوعاتی را در کار تو خوانده ام که کمتر در کار نویسندگان دیگر دیده می شود؛ مثلا برخورد با مسئله یائسگی در داستان "التهاب" که بیشتر زنان، بحران آن را تجربه کرده اند؛ اما کم تر در ادبیات ما وجود دارد؛ ترس از دست دادن جذابیت و به آخر خط رسیدن...

ـ اولا اینکه "یائسگی" را نه به عنوان یک مسئله بلکه به عنوان یک پدیده خیلی طبیعی و غیر قابل اجتناب در زندگی یک زن مي بینم. اگرچه منکر وجود آن بحران نیز در ته ذهن یک زن نیستم. ثانیا در رابطه با این پدیده واقع بین هستم نه پیرو باورهایی که به خورد ما داده شده. صحبت از یائسگی برای خیلی ها ممکن است تابو باشد چون به باور عمومی در این مرحله زن "زنانگی" خودش را از دست می دهد (حالا اینکه تعریف ما از این "زنانگی" چقدر دچار اشکال است بماند برای بعد) اما وقتی آگاهانه با این مسئله روبرو می شویم واقعیت چیز دیگری است و من هیچ ترسی ندارم از اینکه تجربه روبرو شدن یک زن با این پدیده را به صورت نوشته در بیاورم. البته ممکن است دیگران هم قبلا این کار را کرده باشد مثلا می دانم که پرتو نوری علا یک شعر زیبا در رابطه با یائسگی دارد.

ـ به عنوان مثال در داستان "بریده های نور" شما از استعاره آب دادن به گل ها استفاده کرده اید برای بیان احساسات و تمایلات جنسی سیما شخصیت داستان. آیا این استفاده نمادین از آب دادن به گل ها خود نوعی خودسانسوری است یا توصیفی است با ساختار شرقی؟ شاید در یک فرهنگ دیگر این طور بیان نشود.

ـ استفاده از تكنيك هاي زيبايي شناختي داستاني، مرز و بوم و شرقي و غربي نمي شناسد. البته در اين داستان چون سيما ايراني است براي آب دادن به گلها از آبپاشي استفاده مي كند كه مادرش وقتی از ایران می آید آنرا به جاي آفتابه بكار مي برد. من از آفتابه ای که هم برای آب دادن به گلها از آن استفاده می شود و هم برای شستشو , استفاده استعاره اي كرده ام.
به اینکه چطور می شود هم ایرانی بود و هم راحت، وارد حیطه تابوها شد چندان فکر نکردم. سعی می کنم حتی المقدور خودم باشم. بیشتر از آنکه به فرهنگی که در آن رشد کرده و تربیت شده ام وابسته باشم، به آن چیزی که خودم در مورد این فرهنگ علاقه دارم احترام می گذارم. در مورد فرهنگ آمریکایی هم همینطور است، آن قسمتی را که دوست دارم و قبولش دارم تا آنجایی که امکانش هست از آن خودم کرده ام.

ـ دیگر نویسندگان زن مهاجر چگونه توانسته اند با این تابوها مبارزه کنند. جایگاه آن ها را چگونه می بینید؟

ـ به نظرم می رسد آن هایی که نویسندگی را در ایران شروع کرده اند و به به عنوان نویسنده مهاجرت کرده اند (و یا دیرتر) کمتر در این مبارزه شرکت می کنند. البته کار بعضی¬ها را نخوانده ام. براساس خوانده هایم می گویم. اما بیش تر کسانی که نویسندگی را در خارج شروع کرده اند حساسیت نشان می دهند تا خودشان باشند و اندیشه هایشان را به طور شفاف والبته هنرمندانه روی کاغذ بیاورند. این را در میان نویسندگان مردهم می بینم، منحصر به زنان نیست اما کم تر است.

ـ آثار بسیاری از نویسندگان مهاجر در دهه اول بعد از انقلاب سرشار از احساسات نوستالژیک است اما نوشته های شما چندان دارای این ویژگی نیست. هیچ وقت دچار چنین حس هایی شده اید؟

ـ من اصولا آدم نوستالژیکی نیستم، آدم ناسیونالیستی هم نیستم. یعنی خیلی اهل "وطن وطن کردن" و "هنر نزد ایرانیان است وبس" و این جور حرفها نیستم (خود این موضوعات هم در حوزه همان تابو هايي که صحبتش را کردیم می گنجد) بنا بر این این روحیه در نوشته هایم تاثیر می گذارد. در واقع مهاجرت و دور شدن از مام وطن (ای وای باز یک تابوی دیگر!) به جز در شش ماه اول مسافرتم، مرا دلتنگ نکرد. در واقع فکر می کنم برخلاف عده اي که بخصوص در اوائل حسرت چیرهای از دست رفته را می خوردند من از بدست آوردن چیزهایی که بودن در ایران مرا از داشتن آن محروم می کرد بیشتر خوشحال بودم. این به مفهوم بی علاقه گی و یا بی احترامی به فرهنگ ایرانی نیست. از فرهنگ و وطن آنچه را که برایم باارزش هستند همیشه نگه می دارم و از آن  دفاع می کنم و احترام می گذارم و بقيه را با ديد انتقادي نگاه مي كنم.
اصولا از آن جایی که زن نويسنده ي مهاجر به اندازه مرد مهاجر نگران ازدست دادن هويت خود نيست مضامين و درون مايه هايى مثل تنهايى، پا در هوايى، و حسرت بازگشت به وطن در داستانهاى زنان كمتر به كار رفته است.

ـ داستانهای شما فضاهای بیرونی دارد نه درونی. یعنی بیشتر از ارتباطات بیرونی برای بیان حالات درونی شخصیت ها استفاده می¬کنید.

ـ خودم را بیشتر یک داستان نویس می بینم که موضوعات را از طریق مشاهده رفتار و کردار آدمها به دست می آورد. درون کاوی و بیان حالات درونی شخصیت ها را روانشناس ها بهتر می توانند انجام دهند. من از تجربیات و آگاهی های آنها استفاده می کنم برای توضیح آنچه نظاره گرش هستم. البته کلمه "توضیح" کلمه درستی نیست شاید بشود گفت توصیف یا به تصویر کشیدن. دوست دارم بيشتر "تصوير گر" باشم تا "تحليل گر".
وظيفه یک داستان نویس را بیشتر در "به شنيدن، به حس كردن و به ديدن" وادار کردن خواننده می دانم، البته اگر وظیفه ای برای کسی قائل باشیم!

ـ در نوشته های شما ارتباط بین دوفرهنگ خیلی دیده می شود. فضاهای پرتحرک و ارتباط شکل یافته با مردم کشور میزبان و یا خارجی های ساکن آن جا، از جمله ویژگی های داستان شماست.

ـ همانطور كه قبلا گفتم من هر دو فرهنگ برايم جالب است، در واقع شايد بتوان گفت تمام فرهنگ¬ها. در آمريكا بخصوص در لس آنجلس، با يك فرهنگ يك دست آمريكايي روبرو نيستي. اگر وارد حوزه زندگي عادي آمريكايي بشوي مرتب با فرهنگ هاي مختلف ارتباط و درگيري خواهي داشت. من در زندگي روزمره ام با اين آدمها در ارتباطم. مشكلاتشان، خوشي هايشان، عيوب و مزايايشان را مي شناسم ، همانطور كه آنها هم تا حدي اين شناخت را در مورد من دارند. البته اين به اين معني نيست كه كاملا در محيط جا افتاده ام و احساس غربت ندارم. گاهي احساس غربت دارم؛ اما غم غربت نه. این احساس غربت را وقتی هم که به ایران می آیم دارم.
مسلما اين ها روي نوشته هايم تاثير مي گذارد بدون اينكه عمدي وجود داشته باشد.

ـ به نظر شما نویسندگان ایرانی در خارج، چقدر توانسته اند از امکانات مهاجرت برای افزودن فضاها وتجربیات جدید به بدنه ادبیات ایران استفاده کنند؟

ـ امروزه خود من هم كه در خارج از ايران به سر مي برم بسياري از فضاهاي نوشته هاي نويسندگاني كه در كشور هاي ديگر بسر مي برند برايم جالب است. فضاي داستانهای ايرج رحماني، ساسان قهرمان، مهري يلفاني و اخيرا مرضيه ستوده در كانادا، داستانهاي رضا قاسمي و مهستي شاهرخي در فرانسه، نسيم خاكسار و قدسي قاضي نور در هلند، به روژ اكره اي در سوئد. بهرام مرادی، ناصر غیاثی و حسین نوش آذر در آلمان. اين ها همه فضاهاي جديدي وارد ادبيات ما كرده اند، و بسياري ديگر كه الان اسمشان در خاطرم نيست. البته منظورم فقط فضاهای عینی نیست. در آمريكا هم كه فكر مي كنم نويسندگان ايرانيش بيش از نويسندگان ايراني كشورهاي ديگر با محيط درگيري مستقيم دارند خيلي نوشته هاي خوب در حوزه مهاجرت داريم. كارهاي خسرو دوامي ، بيژن بيجاري، فريبا صديقيم ، ياشار احدصارمي، بهمن سقايي، بیژن کارگر مقدم و بعضي از كارهاي جدید سودابه اشرفي.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت