گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016

 گفت و گوی ويلر با ايمره کرتژ

ادبيات بايستي ضربه ای به قلب باشد

برگردان : رباب محب

 

در « ياداشت های روزانه کشتي جنگي »  مي نويسي: " زندگي مخفيانه ام ،  زندگي واقعي من است." و کمي بعد اندکي خونسرد و بي خيال و حتا  تا حدودی  بي ملاحظه مي نويسي : " فکر  اينکه  کسي بتواند به مشغوليات پنهاني ام و زندگي ای که مرا به دنبال خود مي کشد پي ببرد ، برايم  بسيار غريب و دشوار است  زيرا که من هميشه  آماده ام خودم را بدون هيج خجلتي مسخره کنم بدون اينکه خودم را مسخره بيابم."  

- بله زمان آدم را آبديده مي کند.  از اين گذشته من بايد آينده نگر باشم.

جالب است که تو بلافاصله خودت را در رده نويسنده گان « بي قانون» جای مي دهي.  خود را مثل کسي مي بيني که ميان دشمنان احاطه شده و ناگزير تن به فعاليت های زير زميني مي دهد . اين را چگونه توضيح مي دهي؟ 

- خيلي ساده است : من ميان دشمنان زندگي مي کردم پس وقتم را وقف فعاليت های زير زميني کردم.  

آيا اين عدم اعتماد به نفس نيست که مايه اصلي عمق و  وسعت ِ شک توست؟

- البته. اينطور مي تواند باشد. اما مايه و دليل هرچه که باشد ، به هر حال من نمي توانستم  حتا تصور هنر « قانوني » را بکنم ، يعني هنری که در رابطه ای سازگار با جامعه اش آفريده شود.  حتا اگر آن روز امروز بود  بازهم به سختي مي توانستم اين کار را بکنم.  

پس در اين صورت طرح اين پرسش نابجاست : هرگز فکرش را نکردی تن به  راهی « قانوني » بدهي و داستان های کوتاهتر بنويسي و بدينوسيله راهي به اين چيزي که زندگي ادبي ناميده مي شد بيابي و نامت رابر سر زبان ها بيندازی؟ 

- نمونه ناب پرسشي زيادی. من حتا نمي توانستم بگويم که من نمي توانستم راهي به اين چيزي که زندگي ادبي ناميده مي شد بيابم : من حتا تصور انجامش را هم نکردم ، اگر مي توانستم بکنم  ، يا امکان انجامش بود... منظورم اينست که : حتا به مغزم هم خطور نکرد کاری که در ميان چهار ديواری خانه مي کنم  ، نامش ادبيات باشد ، ادبيات آن زمان  اينگونه سازمان داده شده بود : يک انجمن نويسندگان ، يک بخش ، بله، چه کسي مي داند، شايد يک بخش اصلي برای ادبيات در دپارتمان فرهنگ ، يک مدير عامل جهت نشر کتاب ، بخش ادبي  هنری حزب ، خب ، خلاصه مي کنم : من فقط خواستم  زندگي مان را در جامعه ای استبدادی نشان بدهم و اينکه اين جامعه خصايص خود را دارد و با نوشتن رمان و انديشيدن به آن ، ضربه پذير نمي شود. 

... برايم نوشتن رمان تا آنجا شدني بود که خصايص فوق را بزرگ نمي کردم...اما درست همين خصايص بود که من مي خواستم به قلم بياورم، و اينجا بود که خود را مقابل پرسشي بزرگ يافتم : آيا اساسأ اين ممکن است.  

اگر تو را درست فهميده باشم بينش جهاني مسئله تو است ... 

دقيقأ. و اين اينطوری خودش را به من نشان داد : چنانچه قدرت خودکامه است و تطابق با آن تمام و کامل، پس برای چه کسي ما اين انسان خودکامه ی حاکم را به تصوير مي کشيم؟ و چرا ما از او تصويری منفي و منزجرکننده به دست مي دهيم؟ به خاطر کدام موجود اسرارآميز نويسنده کار مي کند؟ و کيست که بتواند بيرون ِ حکومت خودکامه ايستاده و قضاوت کند ، بله – از آنجائيکه مسئله بر سر يک رمان است– که هم توانسته است خود را به کار ديگری مشغول کند و هم از کارش بياموزد – حال بايد از خود پرسيد اين کتاب چه  دارد که  به ما بگويد: نقطه عطفي برای آثار بعدی؟ وچه کسي مي تواند نويسنده اثر بعدی باشد که به خاطر خدا ، مهره عظيمي را از روی صحنه روزگاردفع کند؟ بد بختي اينست که خدا مرده و باوری هم ديگر وجود ندارد. ما در شرايطي به سر مي بريم که همه چيز فرار است ، پناهگاهي نيست ، و با وجود اين ما به نوشتن ادامه مي دهيم. انگاراين سرنوشت آدم است.

 راه حل اين پارادوکس چيست؟  

حال کمي منظورت را از گفتن، به وقت احتياج داشتن ، بله وقت ، وقت زياد و کافي ،  مي فهمم...

- بله ، طرح پرسش هائي از اين دست چندان دشوار نيست، فقط کافي است به آنها برسيد.

من اينطور برداشت مي کنم که فعاليت های نامفيد ابدأ بر کار ادبي تو اثری نداشته است... در " پرچم انگليس" بطور مثال  مي توان گوشه ای از زندگي تکان دهنده ات را مشاهده کرد ، مثلا چگونه تو در گيرو دار زندگي اجاره نشيني و ديگر دشواری های زندگي  و در خيل اسباب و اثاثيه های باقي مانده در آپارتمان تورکو اوتکا يکي از کتاب هايت را پيدا کردی.  خودت می گويی که آدم وقتي به دنبال کتابي مي گردد که به آن نياز دارد ، هميشه دست بر قضا يا به شکلی هدفمند به آن دست مي يابد. و اينگونه تو به  «  وول سوگن بلوت » رسيدی.

- من خيال مي کردم که اشعار اپرای « حلقه »  توی مشتم است. تو مي داني که من در آن روزگار چقدر شيفته  واگنر بودم...

اما تو وقتي کتاب را باز کردی نوشته واگنر را نيافتي بلکه داستاني بود از توماس مان. آيا واقعأ اين کتاب تا اين حد بر تو تأثير گذاشته است؟  

- بله.  تو برای اينکه واقعأ اين را بفهمي بايد ابتدا بتواني تصويری از سترونی ذهنی و روحی دوران استالين بدست آوری. کتاب هائي چون «راه ولوکالامسک » و « دور از مسکو»  معرف ادبيات راديکال است... من خيلي زود دريافتم که بايد ادبيات جهان را بخوانم. و من بدرستي نمي دانستم چگونه از پس اين کار برآيم. از يک سمساری  کتابي با جلد مقوائي خريدم. صفحات کتاب مملو از اثرانگشت شست از فرم افتاده بود و به شکل گوش سگ در آمده بود. مقاله « لئو ناردو داوينچي » اثر  پل والری را يافتم: حتا يک کلمه هم سر در نياوردم ، اما شديدأ تحت تأثير قرار گرفتم.  

پل والری ... نام بزرگ ِ نسل من است...

-  به هر حال نويسنده بزرگي است.  او دراين مقاله (مقاله « لئو ناردو داوينچي ») بي مقدمه به نامه « بحران مرغابي وحشي »  مي پردازد : چه کسي در روزگار ديکتاتوری استالين مي توانست فکر کند که مرغابي وحشي در شرايط بحراني است؟ ما بدون تأمل،  اين را پشت سر گذاشته بوديم/.../

بزودی در دو دوره نزديک به هم با دو مرد در کافه ای که پاتوقم بود آشنا شدم : يکي، با صورتی شبيه موش و دو گوش دراز بيقواره، که به « خفاش » معروف شده بود و نامش آقای  ورمس بود و ديگری آقای ويسز،  مرد خوش خلق و خوی پايتخت، که تحت تأثير کتاب مشهور «  آب با خود چيزی مي برد »  اثر لاخوس زيلايه  لقب " والاميت ويسز آ وايسزرا به خود داده بود. هردوی آنها  کتاب فروش هايي بودند که پس از بستن کتابفروشي هايشان کتاب های خود را به ديگران بخشيده و بدين ترتيب کتاب ها را نجات داده بودند. هر دوی آنها کتاب هایشان را زير بغل  و يا درون کيف های پاره  حمل می کردند و توی خيابان ها مي گشتند و از پس پيدا کردن هر نوع کتاب درخواستي هم بر مي آمدند.  از بخت خوش، من چند جلد اصلی از پي داشتم.  کتاب های هاوارد با حاشيه قرمز- خدا مي داند آنها چگونه از ميان ِ کلکسيون های دوران کودکي باقي مانده بودند. مي گفتند کهِ نام مستعار ينو ريتو از آن ِ  نويسنده مستعدی بود که هنگام خدمت در جبهه روسيه کشته شد. در آن دوره کتاب های رسمأ ممنوع او دارای ارزش بسياری  بود و من به جای پول نقد کتاب ها را با کالا عوض مي کردم. خلاصه اينکه من، جائي در درونم، آماده ملاقات با نويسنده ی ِ بزرگي بودم، و شانس با من يار شد که  «  وول سوگن بلوت »  را يافتم . آنچه مرا متحير کرد تنها شهامت او در به تصوير کشيدن زنای با محارم نبود ، بلکه شيوه نرم و ساتني اش بود ، " افسرگي و بدخلقي " ، طنز و توانائي او... شايد تو بتواني تصورش را بکني که  او چه تأثيری بر من گذاشت وقتي من مي خواندم : " يک اثر! چگونه يک اثر خلق مي شود ؟ او زن سفيدوخسته  را مي ديد که  خود را به مرد دمدمي مزاج  مي چسباند، مردی که او به خود راه داده بود عشق و نياز زن را ديد و حس کرد که زندگي بايد اينگونه باشد تا بتوان آفريد". کتاب اگر نه مرا ، پس چه کسي را مورد خطاب قرار داده بود؟  

تو را کاملا درک مي کنم.  

- و چيزی نگذشت که من « مرگ در ونيز » را توی دستم داشتم، کتابي که به يقين مي توانم بگويم زندگي ام را عوض کرد... 

از چه نظر ؟

- بيشتردر دراز مدت، اما مي توانم بگويم به شکلي انقلابي. زيرا که اين

« مرگ در ونيز »  بود که يکبار و برای هميشه به من فهماند که ادبيات دگرگوني و زير و رو شدني بي عمق و انتهاست ، ضربه ای به قلب بيماری است که هرگزبا شهامت و تحریک و تشويق  خود را باز نمي يابد. 

به خاطر مي آورم که در ابتدای گفتگويمان  گفتي که تو رومانيتک ِ درمان ناپذيری هستي که سوسياليسم موجود تو را ناگهان به سينه خود فشرده است. آيا تو تجربه های ادبي  ديگری از اين قبيل داری؟

- فقط يکي. روزی از روزهای هفته کتاب  سال 1957 من در ميان غرفه ها چرخ می زدم اما نه به قصد پيدا کردن اثری نو و تازه، بلکه دنبال چيزی بودم که وُسع خريدنش را داشته باشم. خيلی اتفاقي کتاب کم حجم زرد رنگي را دست گرفتم و چند جمله ای از آن را خواندم.  کتابي ناشناخته از يک نويسنده ی ناشناس فرانسوی. بعد نگاهي به پشت جلد انداختم: قيمتش 12 فورنيت بود.

و کافکا؟

- بزرگي بي حد و حصرش را خيلي دير کشف کردم، در سن و سالي که آدم کمتر توانائي تجربه های بزرگ و پايه ای دارد.  بايد از انتشارات سوسياليستي سپاسگزار باشم، که ابتدا تمام تلاشش را به کار برد تا کافکا را از چشم خوانندگان دور نگاهدارد، سپس او را بي ارزش قلمداد کند، و  دست آخر هم وقتي کتاب های او به بازار آمد ، آنها را از روی پيشخوان کتابفروشي ها جمع کند.

با اين حساب آلبر کامو و توماس مان ، دو نويسنده  کاملا متفاوت با هم، سليقه ادبي تو را رقم زدند. من مي خواهم که توماس برنهارد را نيز اضافه کنم.

- مختاريد. برنهارد نويسنده ای است که کتابهايش خيلي زود آدم را به خود جلب مي کند ، اما چيزی نمي گذرد که ترجيحأ آنها را به کناری مي گذاری. اما آيا ما زيادی ادبي نشده ايم.

محتملا ، اما اين جزء اصلي  موضوع بحث ماست.

- کاملا حق با توست.  من به اصطلاح « سليقه ادبي » فکر مي کنم و به نظرم اين ترکيب  بسيار ناکافي مي آيد.

 و ؟ آيا تو از آن سر در آوردی؟

- حالتي اختياری در اين هست که با واقعيت جور نيست. انگار من کتاب قطوری به نام « ادبيات » را ورق زده باشم  و نام دو تن را برگزيده باشم : اين سليقه من است. اما در عمل شکل ديگری به خود گرفته است.  هردو نويسنده مثل فاجعه در زندگي ام قد علم کردند ، و منظورم از واژه  فاجعه معنای راديکال و تکان دهنده آن است. به واقع درست است که من  اين دو نويسنده را انتخاب کردم اما من نمي توانستم که انتخابشان نکنم.

برغم اين که آنها بر حسب تصادف ميان دستهای تو قرار گرفتند؟

-  کلمه « تصادف » بي معناست.  چيزی را توضيح نمي دهد. شايد  بتوان آن را با « ضرورت » عوض کرد ، و من نمي توانم از اين جلو تر بروم ، هرچند که اين دو واژه به لحاظ معنا باهم نمي خوانند.

حق با توست. ما در واقع به دنبال پاسخی هستيم  برای اين پرسش که چه چيزی تو را به کاغذ هايت غل و زنجير کرد....

- گرچه عقل سليم به من مي گفت که من وقتم را برای چيزهای بي ارزش هدر داده و مثل يک انگل زيسته ام و هردوی اينها را خيلي جدی گرفتم... اين بعدها چيزی را به خاطرم آورد که سارتر، احتمالا در «کلمات » نوشته بود: ما با زبان خود حرف مي زنيم ، اما هميشه با زبان ديگری مي نويسيم. البته من آن زمان معنای اين کلمات را نمي فهميدم و خودم را تا حدودی مثل آدمي حس می کردم که تازه از برج بابل پا بيرون گذاشته بود و هنوز به جائي نرسيده بود. 

دقيقأ بگو منظورت از برج بابل چيست؟

- شرايطي که آدم زبان ديگری را نمي فهمد که هيچ ، حتا زبان خودش را هم نمی فهمد.

 

- ترجمه از متن سوئدی (ترجمه سوئدی روين روسن برگ) که در روزنامه سونسکا داگ بلادت به تاريخ بيست هشتم اکتبر دوهزارو هفت ميلادی به چاپ رسيده است.

- ايمره کرتس برنده جايزه ادبي نوبل

 

اسامي :

Imre Kertész - Weyler – Török utca – Wagner – Volokalamsk – Wälsungenblut  (Wölsungen, Völsungar) - Paul Valéry – Leonardo da Vinci – Verme – Weisz – Lajos Zilahy  Valamit visz a Weisz – Thomas Mann – Thomas Bernhard – Kafka – Sartre – Ervin Rosenberg.

عنوان مصاحبه به زبان سوئدی:

Litteratur ska vara ett slag mot hjärtat.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت