گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 

معرفی کتابهای تازه ی نشر باران
 

مردی در حاشیه

شهرام رحیمیان

نشر باران

چاپ اول، 2005 سوئد

شابک: 9-96-88297-91

طرح جلد: امیر صورتگر

www.baran.st

info@baran.st

 

مجموعه داستان «مردی در حاشیه» نوشته‌‌ی شهرام رحیمیان توسط نشر «باران» منتشر شد.

این کتاب، سه داستان کوتاه «مردی در حاشیه»، «بویی که سرهنگ را دلباخته کرد» و «زنی برای کشتن و دوست داشتن» را در برگرفته است.

دو داستان نخست این کتاب‌، هم‌چون کتاب اول این نویسنده، «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» (که در سال 1380 روانه بازار کتاب شده بود) از طنزی تلخ برخوردار است.

فضای هر سه داستان این مجموعه، در خیابانی قدیمی به‌نام «عزیز‌آباد» شکل گرفته است. در داستان «مردی در حاشیه» با آقای قریشی، ساکن متین و موقر خیابان عزیزآباد و ناظم مدرسه‌ای در همین خیابان روبه‌رو می‌شویم که در 44 سالگی هنوز تنها زندگی می‌کند و در تمام این سال‌ها رازی را با خود حفظ کرده است. این راز در نیمه شب یک جمعه‌ی کسالتبار عریان می‌شود: «چه کسی فکر می کرد که آقای قریشی بعضی شب ها لباس زنانه می‌پوشد؟ یا خودش را هفت قلم آرايش می­كند؟ یا كلاه گيس به سرش می­گذارد؟ یا كفش پاشنه بلند می­پوشد؟ و یا از همه مهم­تر، روى ميز شام، در پرتو شاعرانه­ی شمع، براى مرد رویاهایش قاشق و چنگال و ليوان می­چیند و صدايش را نازك می­كند و می­گويد: «بفرمايين! اينو به خاطر گل روی شما پختم. محض خاطرتون، كه می‌دونین چقدر برام عزيزه!»

در داستان دوم این کتاب یعنی «بویی که سرهنگ را دلباخته کرد»، زنان ساکن خیابان عزیز‌آباد، تصمیم می‌گیرند زنی زیبا و روسپی‌ای که به تازگی ساکن آن خیابان شده را از محله‌ی خود بیرون کنند تا مبادا شوهران و برادران و پسرانشان در دام او بیافتند. آن‌ها به جناب سرهنگ بازنشسته، یعنی آقای محمودی مراجعه می‌کنند که «مرد محترمی با جبروت و صلابت و نجابت و وقار و پرهیزکاری» او در آن خیابان نداشتند. آنها از او می‌خواهند تا نزد خانم پولی برود و پادرمیانی کند. اما در صفحه‌ی 71 از زبان آرایشگر محل که دارد با مشتری خود حرف می‌زند می‌خوانیم: « حالا سرتونو بیارین پایین تا بتونم موهای پشت گردنتونو ماشین کنم. آهان، همین طور پایین نگه دارین. داشتم می­گفتم كه باعث و بانیش زنای ناقص­العقل این خیابون بودن. آقا، از این زنا هر چی بگین برمی آد. حتا بدبخت كردن سرهنگ پر و بال ریخته­ی بازنشسته ای كه روزگاری نمی ذاشته لات و لوتا و جنده ها تو این خیابون نطق بكشن. بیچاره نمرد نمرد تا مزه­ی جنده بازی اومد زیر دندونای مصنوعیش. یه روز اومد نشست اینجا، روی همین صندلی كه شما الان روش نشستین. خواستم مثل همیشه موهاشو كوتاه كنم كه گفت: «نه، چتریمو نگه­دار! فقط دور سرمو کوتاه کن. ته ریشمم بتراش و صورتمو دو تیغه كن.» منو می گی، داشتم شاخ در می آوردم. الان پونزده ساله من تو این محل سلمونی دارم. بیست سالم بابام سلمونی این خیابون بوده، اما از اون موقع كه سرهنگ بازنشسته شده بود ندیده بودم ته ریششو بزنه و موهای جلو سرشو بلند کنه.»

در داستان «زنی برای کشتن و دوست داشتن»، مرد مسنی به نام علی که از شب زفاف خود به دلیل کشتن نو عروسش –اکرم- به مدت 40 سال در زندان بوده، پس از رهایی، یکراست به محله‌ی قدیمی خود می‌رود تا گذشته‌اش را بکاود. اکرم، زمانی دوست صمیمی احترام، خواهر علی (خیاط زبردست و زیبای محل) بوده است. در بخشی از داستان، مادر مرد به او می‌گوید: «این دختره خاطر خواه احترامه. بهشم گفته عاشقشه. گفته اگه شوهر کنی یا تورو می­کشم یا خودمو. دیوونه­ی
دیوونه­ست. این همه دختر خوشگل تو این خیابون ریخته که آرزو دارن شوهری مثل تو داشته باشن. این اکرم اکبیری آخه آدمه که تو با این سر و شکلت که همه خاطرتو می­خوان، واسش موس موس می کنی و آینده­ی خودتو بی خود و بی جهت به باد می دی؟ چرا خودتو اسباب خنده­ی مردم می­کنی؟»

در همان صفحه داستان می‌خوانیم: احترام می گفت: مرده شور ریختشو ببرن. اومده به من می گه بیا از این خیابون لعنتی فرار کنیم بریم توی جنگلا یا کوه­ها با هم زندگی کنیم. مثل زن و شوهرا!»

این کتاب در 125 صفحه منتشر شده است.

 

 


 

در جستجوی رهایی

مریم نوری

نشر باران

چاپ اول 2005 سوئد

طرح جلد: امیر صورتگر با استفاده از تصویر مجسمه‌ای از سودابه اردوان

شابک: 3-99-88297-91

www.baran.st

info@baran.st

 

«در جستجوی رهایی»، عنوان کتابی از مریم نوری است که به خاطرات خود در زندان‌های جمهوری اسلامی در دهه‌ی 1360 می‌پردازد.

نوری که از سال 1364 تا 1369 در زندان اوین و گوهردشت به‌سر برده است، در خاطرات خود به سال‌های پیش از دستگیری و هم چنین سال‌های پس از رهایی از زندان، و سپس گریز به آلمان نیز اشاره‌هایی کرده است.

وی در هنگام دستگیری باردار بوده است و فرزند او –آیدین- در زندان متولد شده است. آیدین در دو مقطع ابتدا تا 3 ماهگی و سپس از 10 ماهگی تا چندی بعد در زندان همراه مادر خود زندگی کرده است. نوری درباره‌ی لحظه‌ی بازگشت آیدین از نزد خانواده‌ی خود به زندان اوین، آن‌هم در 10 ماهگی نوشته است: «آيدين نه تنها كوچك­ترين اعتنايي به من نمي­كرد، بلكه با تمام قوا به مادرم چسبيده بود. سوار ماشين شديم و به در اوين رسيديم. ساك و وسايل را گرفتم و به آن­سو انتقال دادم.

آيدين به آغوش من نمي­آمد. هرچه با او حرف مي­زدم توجه نمي­كرد. او فقط يك كودك 10 ماهه بود. چادر سياه من، او را بيش­تر از من دور مي­كرد. شايد بيش از نيم ساعت سعي خود را كردم كه تحويل گرفتن بچه با آرامش انجام شود، ولي بالاخره مجبور شدم كه او را به زور از بغل مادرم بيرون بكشم. آيدين، با تمامي قدرت به لباس­ مادرم چسبيده بود. هر بار که او را مي­كشيدم، فرياد مي­زد و به گريه مي­افتاد. من سعي مي‌كردم با كلمات مهربان و شکلک و ادا او را جذب کنم. نمی‌شد. بغض گلويم را گرفته بود. مادرم گريه مي­كرد و مي­گفت: «بچه از غصه دق مي­كنه ...» من سعي مي­كردم انگشتان كوچكش را از لباس مادرم جدا كنم. گه­گاه آيدين نگاهي به من مي­كرد و دوباره گريه را سر مي­داد و به مادرم مي­چسبيد. بالاخره او را محكم كشيدم و از مادرم جدايش كردم. او مرا با دست­هاي عروسكي­اش پس مي­زد. قدرت و انگيزه او براي رفتن به سوي مادرم بيش از توان من براي نگهداشتن او در زندان بود. بالاخره زور حاكم شد! چشم­بند مرا بر چشم‌هايم زدند. آيدين نگاه مي­كرد و جیغ می‌کشید. به گريه افتاده بودم.»

همسر نوری-رحمت- در کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تابستان 1367، در زندان اوین اعدام شد. در پایان کتاب 18 نامه‌ای که در طول اسارت، بین مریم و رحمت در سربرگ‌های مخصوص زندان رد و بدل شده، چاپ شده است.

نویسنده، در صفحه 178 کتاب درباره‌ی احساس خود هنگام رهایی از زندان، نوشته است: «چشم­بندم را باز كردم و پدرم را ديدم. منتظر، خسته و عصبي ايستاده بود. بدون سلام گفتم: «چي­كار كردين كه منو آزاد كردن؟» مرتب سئوال مي­كردم و او با عجله و شتاب مي­گفت: «ما كاري نكرديم. اون­ها ديشب با ما تماس گرفتن و گفتن دخترتون­رو مي­خوایم به مرخصي بفرستيم. فردا صبح بياين و اونو ببرين. گفتن همراه خودتون ­يه سند خونه به عنوان ضمانت، يك ضامن كارمند و وثيقه­اي به مبلغ 500 هزار تومان بيارين. مادرت خسته شد. از صبح تا الان (عصر ساعت 5ـ4 بعد از ظهر) منتظر بود. رفت خونه

وی در صفحه 19-83 ادامه داده است:«مادر، و همه خواهرها و خواهرزاده­هایم در انتظار من بودند. با ديدن آن­ها شادي غم­انگيزي به من دست داد. يك­ديگر را بوسيديم. مادرم از شدت شوق اشك مي­ريخت. هركس دلش مي­خواست براي من كاري انجام دهد. آيدين پسر پنج ساله­ام در گوشه سالن هاج و واج ايستاده بود و ما را تماشا مي­كرد. به آهستگي به او نزديك شدم. ولي او به يك­باره به طرف مادرم دويد و محكم به او چسبيد. به من فرصت بوسيدنش را نداد. سعي كردم با او حرف بزنم تا بتوانم آشتي­كنان صورتش را ببوسم ولي از من فراري بود. من براي او بيگانه­اي آشنا، بيش نبودم. از تلاش خود دست برداشتم. در مدت پنج سال به اندازه كافي اذيت شده بود. او را به حال خود رها كردم تا فرصتي ديگر.»

به گفته نوری، آرزوی رحمت این بوده است که روزی پدر شود. در صفحه 184 درباره او که فقط توانسته 2 بار فرزند خود را در زندان ببیند نوشته شده است: «ده‌ها بار به مادرم گفتم: من از ديدار آيدين شاد نمي­شوم وقتي همسرم از ديدارش محرومه. اون مي­خواست بچه­دار بشه. اون دوست داشت كه بچه­اش بابا، صداش كنه، نه من... سعي كنين كه اونو به ملاقات رحمت ببرين...»

مریم نوری سال 1375 به اروپا می‌رود و پناهنده می‌شود. این کتاب 304 صفحه‌ای با تلاش او برای هماهنگی با محیط جدید پایان می‌یابد.

 ***

 

شب بخیر رفیق        

احمد موسوی

نشر باران، سوئد

طرح جلد: امیر صورتگر

شابک: 0-95-88297-91

www.baran.st

info@baran.st

 

 کتاب خاطر­اتی از دهه­ی 1360، که به ترسیم زندان­های جمهوری اسلامی و فضای سیاسی آن دوره می­پردازد، با عنوان «شب بخیر رفیق» نوشته­ی احمد موسوی، در سوئد منتشر شد.

نویسنده در این کتاب 363 صفحه­ای، که توسط نشر «باران» در سلسله خاطراتی تحت عنوان «طرف تیره تاریخ» منتشر شده است، از بیش از ده سال حضور در زندان­های جمهوری اسلامی؛ زندان بندر انزلی، رشت، لاهیجان، چالوس، قزل­ حصار و ... می­گوید.

کتاب «شب بخیر رفیق»، با دستگیری شبانه­ی احمد در کومه­ی باغ هندوانه در روستای «مافان» شهر بندرانزلی آغاز، و پس از ارائه­ی تصویری پرتلاطم از یک دهه رنج، با رهایی از زندان رشت تمام می­شود: «باورم نمی­شد که پس‌ از ده سال خانه­مان را می­­بینم. نیروی انتظامی خانه را محاصره كرده بود. بهت سراپایمان را فرا گرفت. مادر و خواهرم بی­درنگ دست­های مرا گرفتند و از من خواستند حرفی نزنم. اطلاعات زندان با دیدن اعضای خانواده و رفقایم در مقابل زندان از نیروی انتظامی آبكنار خواسته بود، از هر گونه رفت و آمد به خانه­ی ما جلوگیری كنند. حضور ماموران اعضای خانواده­ام و همسایه­ها را به وحشت انداخته بود. خواهرم در حالی­كه دست­های مرا در دست داشت با غروری دوست داشتنی به دیگران رو کرد و گفت: «ده سال به شما قول دادم احمد را سالم برمی­گردونم، خوب نگاش‌ كنین به قولم وفا كردم.» پس‌ از نیم ساعت نیروی انتظامی محل را ترك كرد. عكس‌ گرفتن­ها شروع شد. دسته­های گل ایوان خانه را پر کرده بودند. همه شاد و پر جنب و جوش‌ بودند. پس‌ از فروکش کردن در آغوش‌ كشیدن­ها و روبوسی­ها غربت غریبی در درونم جان گرفت. غروب به ایوان رفتم و یاد رفقایم افتادم؛ یاد رنج­هایی که کشیده بودیم. یاد آن­ها که جان باخته بودند. دل­تنگی و تنهایی جانم را فشرد. دلم می­خواست همان تنگ غروب به زندان برگردم و بگویم: شب به خیر رفقا، من برگشتم.»

 موسوی در این کتاب، خواننده را به دهه­ی 1360 می­برد، و فضای آن سال­ها را با کلماتی ساده برای خواننده توصیف می­کند. او اطلاعاتی درباره­ی نحوه­ی بازجویی، شکنجه و رودرو کردن زندانیان با یارانی می­دهد که به زانو درآمده­اند؛ هم­چنین از انفرادی­ها و شلاق­زنی­ها؛ اما به همه­ی این رنج­ها، رفاقت زندانیان رنگی از زندگی می­زند: «بند هنوز از شور زندگی پر بود. هنوز وقتی که نگهبان­ها نبودند، رقص کردی برقرار بود. هنوز برنامه­ی کشتی راه می­افتاد. هنوز هادی صدای بوقلمون را تقلید می­کرد.

هنوز صدای خنده­ی عبدالله تا چند سلول آن­طرف­تر می­رسید. هنوز در پانزده دقیقه­ی هواخوری با توپ­های پارچه­ای فوتبال بازی می­کردیم. هنوز شیطنت­ها و مقاومت­های شیرنگ، این زندانی ریز نقش، بند را جان می­داد. هنوز می­توانستیم صدای گرم محمود قاضی­پور را بشنویم که ترانه­هایی از مرضیه، دلکش، بنان و بدیع­زاده را می­خواند.»

موسوی تلاش کرده است تا در کتاب خود از تمهیداتی بگوید که زندانیان برای تاب آوردن در مقابل شکنجه­ها و تحقیرها به آن متوسل می‌شدند. از جمله پرداختن به ورزش، کارهای هنری، بازی‌ها شوخی‌هایی که به بهانه‌هایی ساده، و با امکانات بسیار اندک در زندان شکل می‌گرفت:

«نداشتن كفش‌ معضل اصلی بازی ما- فوتبال – بود. هر روز انگشت پای بازیكنان بر اثر تماس‌ با سنگ ‍های زمین بازی زخمی می­شد. با بستن كش‌ به دمپایی آن را در پا محكم میكردیم، اما از آنجا كه نیاز و ضرورت باعث شكوفایی ذهن و خلاقیت می شود، عدهای كه از پیش‌ زمینه‌ی كفاشی هم داشتند با استفاده از كف دمپایی و ساكهای دستی نوعی كفش‌ كتانی درست كردند ... آذر ماه فرارسید و بارش‌ برف شروع شد. تنها ورزش‌ جمعی ما، فوتبال، متوقف شده بود.

بالای طبقه سوم تخت كنار پنجره به تماشای بارش‌ برف نشسته بودم كه عدهای را مشغول بازی فوتبال در زیر برف دیدم . اول تعدادشان كم بود كه بیشتر تفریح میكردند تا فوتبال. آنها كسانی بودند كه به علت بازی ضعیفشان در روزهای آفتابی كمتر بازی میكردند. اما حضور آنها در زمین باعث شد خیلی زود تعداد زیادی به زمین بازی كشانده شوند و بازی حالت تیمبندی به خود بگیرد. اگرچه تعداد تیمها كم بود. من هم به آنها پیوستم... یكی از بچه ها ابتكاری به خرج داد و ‍روی برف با كفشكی كه از پارچهی گرم كن دوخته شده بود شروع به بازی كرد بدون این كه لیز بخورد. همه این كار را كردیم و بازیی فرحبخشی شكل گرفت ـ در جریان بازی رفقایی با پوشیدن كفش‌ در زمین حضور پیدا كردند، بی آن كه به راز لیز نخوردن ما پی ببرند، لذا با هر دریبل نقش‌ بر زمین می شدند و تعجب می كردند كه چرا ما لیز نمی خوریم. كم كم كل بند به بازی ی فوتبال در برف علاقه مند شدند... فضای حیاط ‍زندان از شادی و سرور و خنده سرشار بود. كسانی هم كه در بازی شركت نداشتند مشوق ما بودند و هدف ها را به بازی كنان نشان می دادند تا گلوله های برفی را به طرف آن ها پرتاب كنیم. در چنین فضایی چشممان به افسر نگهبان زندان افتاد كه از پشت شیشهی راهروی واحد یك ما را تماشا می كرد. چند دقیقه­ی بعد افسر نگهبان وارد حیاط شد. دستهای همه­ی ما را كنترل كرد و آنهایی را كه دستشان سرد و قرمز شده بود به زیرهشت فرستاد. جمعا پانزده نفر بودیم. اول ما را به زیرهشت بند بردند پس‌ از چند سئوال و جواب و اعتراض‌ سعید به افسر نگهبان كه منجر به ضرب و شتم او شد به زیرهشت واحد فرستاده شدیم و پس‌ از بازجویی و این كه اجازه­ی برف بازی نداریم به داخل بند برگردانده شدیم. به این ترتیب از شادی و تفریح برف بازی هم محروم شدیم. انگار هر خنده و سرگرمی ما، هر نوع شادمانی ما برای مسئولان زندان غیر قابل تحمل بود و نمیتوانستند در ذهن بیمار خود سرور و شادمانی ما را بپذیرند.»

موسوی در این کتاب نامه­هایی را که در طول 10 سال حبس، به طور مخفیانه به بیرون روانه می­کرده، منتشر کرده است. وی هم­چنین در انتهای خاطرات خود، فهرستی از نام و مشخصات بیش از 100 نفر از جان­باختگان زندان­های جمهوری اسلامی را که طی حضورش در زندان، با آن­ها آشنایی نزدیک و یا دوری داشته ارائه کرده  است. او از تیرماه 1360 تا 1370 در زندان­های جمهوری اسلامی بسر برده است.

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت