گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


پتر هاندکه

ترجمه: فرهاد سلمانیان

 

افسونگر
 



مدت مدیدی مارگریت دوراس را در نوشته ها و فیلم هایش استاد خلق فضاهای بینابینی می دانستم. کتاب ها و فیلم های او برای من زوایای تازه ای گشوده و فضاهای جدیدی را خلق کرده بود. فضایی سه گانه میان موجودات، اشیاء و باز موجودات و شاید هم چیزی بیش از این. در حالی که دوراس چنین زوایایی را بر می گشود، در مقام یک تماشاگر فیلم ها و خواننده نوشته هایش مرا مجذوب می کرد و بشدت تحت تاثیر قرار می داد.
بعدها شاید با مشاهده ی فیلم سرود هند (India Song) و خواندن کتاب عاشق بیشتر خود را در آثار او محدود دیدم تا مجذوب. به نظرم رسید که دوراس از نکته ای خطیر و حساس تخطی کرده است: او دیگر آن فضاهای بینابینی را در این آثار باقی نگذاشته و آن میدان های مغناطیسی جذب مخاطب را با توضیحات اضافی، ناشیگری در افزودن جریان عناصری چون صدای باد، موج زدن دریا و نیز سرودهای مختلف پر کرده بود. شاید دوراس این دوره، با سحر توصیفی فرم های گوناگون، در واقع سحرانگیزی خلاً و ایجاز کار خود را مضاعف نموده و یا شاید آن را تبدیل به فضایی سه یا چند لایه کرده باشد؛ اما این فضا تنها به خود او تعلق دارد و شخصی است؛ در این میان برای من به عنوان یک خواننده یا تماشاگر هیچ چیز خاص و هیچ "فضای تهی" ای باقی نمی ماند! همواره امید داشتم که آن فضا، مانند زوایای آثاری چون "ناتالی گرانژه"، "ماشین باری"، "کودکان" و "بیماری مرگ"، مجدداً بر من گشوده شود، اما در عوض کتاب "عاشق" این گونه نبود. با این حال امروز با خود می گویم که احساس من مرا فریفته است. بعضی اوقات از خودم می پرسم: آیا مارگریت دوراس – با گذار از مرز میانی بازی قاعده مند ادبیات و سینما و بازی مبهم سحر و افسونگری- مسیر دیگری پیش نگرفته که روزگاری برای تمام کسانی که در قالب تصاویر و کلمات کار می کنند، طبیعی ترین و ابتدایی ترین امور بوده است.
آیا نباید پذیرفت که سحر افسونگری همچون دوراس، همواره در بعد داستان نویسی وی باقی می ماند؟ آیا نباید پذیرفت که این افسون هرگز به شیطنت یا – مثلاً مانند سیاستمداران- به فریبکاری تبدیل نمی شود؟ آیا یک تفاوت اساسی میان این افسونگر معصوم و تمامی آن شیاطین بزرگ وجود ندارد؟
امروز بیشتر از خود می پرسم که آیا همین تفاوت عامل موفقیت منحصر بفرد ماگریت دوراس نیست؟ آیا او در نهایت در مورد این سحر در آثار خود به نوعی تعادل دست نیافته است، البته بدون این که آن افسونگری را مانند بسیاری از ما طرفدارانش، مدام مهار یا محدود کند و یا حتا آن را رد یا انکار نماید؟
با این همه، این شیطنت و شور جادویی در ما نیز هست. آیا این امر به ترس یا کم جراتی مربوط می شود که داستان های ما – در مقام نویسندگانی دیگر- در برانگیختن مخاطبان با مشکل مواجه می شوند؟ با این وضع در مورد او باید بگوییم مارگریت دوراس یا نمود پیروزی هنرمند قرن بیستم بر اضطراب سپردن خویش به افسونی جاودانی؟ او نمونه سودمندی است که می تواند ما - نویسندگان دیگر - را نیز برهاند. آخرین پرسش این است که آیا این بازی با افسونگری می رهاند، یا ویران می کند؟ چرا این افسون در آثار او جریان دارد، تاثیر می گذارد و در قالب گفته ها یا نوشته ها با ظرافت به حرکت در می آید، اما در قالب تصاویر فیلم های دوراس کم تر و کم تر نمود می یابد؟

از کتاب:
Handke, Peter: Mündlicehs und Schriftliches, Erste Auflage 2002

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت