گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 

ويتولد گمبروويچ

بخش‌هائی از يادداشت‌های من در باره رمان جهان (Cosmos)

ترجمه رضا قاسمی

 

اشاره:

ويتولد گمبروويچ در 1904 در لهستان به دنيا آمد. کار ادبي اش را در کشور خود آغاز کرد. يکی از نخستين رمان های او، فردی‌دورک، که بسيار پيشروتر از زمانه‌ی خود بود، توانست به عنوان رمانی اگزيستانسياليست تلقی شود آنهم پيش از آنکه اصلاَ حرفی از اگزيستانسياليسم در ميان باشد. گمبروويچ در 1939 به آرژانتين رفت و مدت بيست و چهار سال در آنجا اقامت کرد. پس از آن به برلين رفت و سرانجام ساکن وانس شد؛ و در 1969 در همانجا از دنيا رفت. آثار فتنه‌برانگيز و متناقض او که وجه برجسته ی آنها سلطه ی مفهوم فرم و عدم کمال است شامل رمان‌هائی‌ست مثل فردی‌دورک، پورنوگرافی، يادداشت‌های روزانه، و تعدادی نمايشنامه چون ايون، ازدواج و اپرت.
در ربط با اين مطلب بد نيست اينجا را هم بخوانيد.
دوات

 

 

1962ـ رمان پليسی چه جور چيزیست؟ کوششی برای سامان دادن به نابسامانی. از اين روست که جهان، که دوست دارم آن را«رمانی درباره شکل‌گيريِ واقعيت» بنامم‌، نوعی روايت پليسی خواهد بود.

1963 ـ دو نقطه عزيمت خواهم داشت، دو اتفاق غيرعادی و بسيار دور از هم:

الف ـ گنجشکی که دار زده شده.

ب ـ تداعی دهان کاته‌رت از دهان لنا.

اين دو مسئله، شروع می‌کنند به طلبيدن معنايی. هريک با رخنه کردن در ديگری معطوفِ به کُل مي‌شود. به اين ترتيب، روندی آغاز خواهد شد از فرضيات، تداعی‌ها، و کنکاش‌ها. چيزی آفريده خواهد شد، اما اين چيز فقط نطفه‌ای خواهد بود نسبتاَ هيولايی، جنينی نارس... و اين معمای گنگ، فهم‌ناشدنی راه حل خودش را طلب خواهد کرد... ايده‌اي خواهد جُست که توجيه کند ، که به نظم درآورد.

1963 ـ ، چه ماجراها، چه برخوردهائی با واقعيت  هنگامی که از  اعماق تاريکی‌ها بالا بيايد!

منطق درونی و منطق بيرونی.

فريبکاری‌های منطق.

دامچاله‌های فکری: تشابه‌ها، تقابل‌ها، تقارن‌ها...

ريتم‌های تند و تيز و ناگهان تشديد شده ی«واقعيت»‌ی که طغيان مي‌کند؛ و فرو مي‌ريزد. فاجعه. ننگ.

سرريزکردنِ يک‌باره‌يِ واقعيّت به سببِ يک روي‌دادِ زيادي.

ايجاد شاخک‌های جانبی... حفره‌هائی کور... انسدادهائی هردم رنج آورتر... ترمزها... پيچش‌ها... گرداب‌ها...

و... و.. و...

ايده مثل جانوری وحشی در اطراف من می‌چرخد...

و... و... و...

کاری که من بايد بکنم: من در سمتِ ديگر، در سمتِ اين معما، در حالی که می‌کوشم آن را کامل بکنم، با  گرداب حوادثی کشيده می‌شوم که به دنبال پيدا کردن يک «فرم» اند.

بيهوده است که خود را در اين گرداب پرت می‌کنم تا، به بهای توفيق‌م، ...

خرده جهان(Microcosme) ـ کلان جهان(Macrocosme)

اساطيری کردن، فاصله. بازتاب.

هجوم وحشيانه‌ی بی‌منطقی‌ای منطقی. ننگ آور.

نقطه‌های اتکا:

لئون در حال انجام مراسم دينی.

و... و... و...

(اما جای نگرانی نيست. از هرچه بگذريم، اين داستانی خواهد بود معمولی، يک رمان پليسی معمولی، گيريم کمی زمخت و ناهموار).

از ميان پديده‌های بی‌شماری که در اطراف من می گذرد، يکی  را  جدا می‌کنم. مثلاَ، نگاه می‌کنم به زيرسيگاری روی ميزم (بقيه چيزها در سايه محو می‌شوند).

اگر اين نگاه کردن توجيه‌پذير باشد (مثلاَ، به اين دليل چشم من به زيرسيگاری افتاده است که می‌خواسته‌ام خاکستر سيگارم را در آن بتکانم) همه چيز بی‌نقص است.

اگر چشم من تصادفآ به زير سيگاری افتاد و ديگر اصلاَ توجهی به آن نکردم، باز هم همه چيز رو به راه است.

ولی اگر، بی هيچ هدف خاصی چشمتان به اين پديده افتاد، و بعد دوباره به آن نگاه کرديد، چه مکافاتی! چرا دوباره به آن نگاه کرديد اگر اين امر هيچ معنائی ندارد؟ ها، ها! پس حالا که دوباره به آن نگاه کرديد اين امر برای شما معنای خاصی داشت؟ اينطوريست که، به کمک امر ساده‌ای مثل ثانيه‌ای تمرکز زيادی روی اين پديده، آن هم بی‌هيچ دليل خاصٍ، شیء شروع می‌کند که اندکی متمايز بشود ، که سرشار از معنا بشود.

ــ نه، نه! (شما انکار می‌کنيد) اين يک زيرسيگاری معمولی‌ست.

ــ معمولی؟ خب پس چرا انکار می‌کنيد، اگر حقيقتاَ معمولی‌ست؟

 اينطوری‌ست که پديده‌ای بدل می شود به گيری ذهنی (Obsession)*

آيا «واقعيت» ، در گوهر خود، از جنس گيرهای ذهنی است؟ از آنجا که ما دنياهای خودمان را با تداعی پديده‌ها می‌سازيم، هيچ شگفت‌زده نخواهم شد اگر که، از همان سرآغاز زمان**، تداعی‌ای وجود داشته بوده باشد، بی هدف و تکراری، روان به سمتِ نابسامانی، و برقرار کننده‌ی يک نظم.

در آگاهی چيزی هست که از آگاهی  دامی می سازد برای  خودِ آن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Obsession* را در اينجا ترجمه کرده ام به گير ذهنی. اگر شما دلتان خواست می توانيد به وسوسه ترجمه‌اش کنيد. به گمانم در اينجا «گير ذهنی» به مقصود نويسنده نزديک‌تر است تا «وسوسه» که بار مثبت بيشتری دارد.

** به جای «سرآعاز زمان» شايد بهتر بود می‌گذاشتم «در ابتدا». چرا که در اينجا نويسنده اشاره دارد به آن جمله‌ی معروف کتاب مقدس: « در ابتدا کلمه بود».

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت