گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

علی صيامی

    

مرثیه ای برای " شهروز رشید"

 

به نظرم می رسد که جان سختی ِ "غرب زدگی ِ" آل احمد و " بازگشت به خویشتن ِ " علی شریعتی  بدلیل قدرت تکلم و کاریسما و برهان ِ نوشته های آن ها در جامعه ی به اصطلاح روشنفکری ایرانی ِ سال های دهه ی 50 و 40 در ایران نبود. این نوع تفکر هنوز هم  جان  ِ خود را ازنیمه جان هایی که هنوز از "غرب" و "اندیشه ی غربی" ترس دارند می گیرد. در اینجا منظورهمان اندیشه های غربی ای است که پشتوانه اش به دوران روشنگری و رنسانس می رسد و نتیجه اش مرکزیت یافتن انسان در اجتماع وزمینی شدنش است.   

بر این باورم که داستان "مرثيه ای برای شکسپير"* از "شهروز رشید" ، یکی از این نوع "جان بخشیدن" ها به روح تز "غرب زدگی" است.   شاید بهتر است بگویم تحقیر ِ "خوانش ِ کتاب" سابقه ای به طول عمر کتابسوزان ِ اعراب در ایران دارد.

 راوی ِاول شخص، مردی ایرانی ازنسل دهه ی پنجاه ایران است. او چه در ایران و چه بعد از مهاجرتش به اروپا با قهرمان ها و فضا هایی داستانی  ِ داستان هایی که می خواند و یا خوانده است هم هویتی کرده و می کند. این "هم هویتی" دلیل ِ ضعف اساسی او در شناخت واقعیت زندگی ِ پیرامونش ، و از همه مهمتر" زن" اش، می شود. زمان روایت،  دوران"بحران میانسالی" راوی است.

مشخصات وموقعیت راوی در هنگام روایت:

  • راوی عنوان می کند که بهبودی اش را بدست آورده و دیگر مالیخولیای سابق را ندارد،
  • در اروپا زندگی می کند
  • زنش برخلاف تمام تحقیرات ِ روشنفکرانه ای که راوی در طول زندگی نسبت به او روا داشته، در اروپا   تحصیل کرده، پزشک شده و سرانجام  راوی را ترک کرده است.

به زبان ساده، راوی، راوی ای که در دنیای داستان ها سیر می کرده، بعد از آن که "زنش" درس می خواند و پزشک می شود، به خود می آید( بهبود می یابد) و متوجه می شود که فردی خیالباف بوده، پس "شکست خورده"، و "زن" که در واقعیت زندگی پیرامونی اش زندگی می کرده وخیالپردازی نداشته، "پیروز".

آیا به راستی مطالعه ی ادبیات داستانی مضر است؟ آیا تسلیم شدن به واقعیت های زندگی و در جهتِ واقعیت های زندگی حرکت کردن پیروزی است؟

آیا مگر نه این است که هنوزدنیای ساخته شده ی رمان های " بوف کور" و "شازده احتجاب" مشغله ی ذهنی روشنفکر ایرانی است.  و در همین فاصله، از زمان پیدایش همین دو رمان، بسیاری از  ایرانی ها پزشک و مهندس شدند و کاری به ادبیات و هدایت و گلشیری نداشتند. کدام‌یک از این دوگروه شکست خورده یا پیروزمند است: پزشک ها یا نسل بعدی نویسنده ها، همان خواننده های قبلی رمان های ذکرشده؟ یا حتا همان پزشک هایی که رمان هم می خوانند؟

شهروز رشید در داستانش به این پرسش چنین پاسخ داده است: پزشک های رمان نخوان.

فکر می کنم؛ در جامعه ای که هنوز کتابخوانی درونی ِ آحادش نشده است و تیراژ کتاب در آن نازل است، درجامعه ای که خریدن کتاب عادت ثانوی پیشکش، عادت رابعوی اش هم نشده است، در جامعه‌ای که فروش ِ کتاب‌های دینی و دعانامه‌ها در آن چندین برابر ادبیات داستانی اش است، آیا مذموم دانستن "خوانش ادبیات داستانی"  و شکسپیر! همان بر طبل "تهاجم فرهنگی" کوبیدن نیست؟ آیا داستان خوانی را مترادف خیالباف شدن خواننده دانستن و در نتیجه "شکست ِ " خواننده یا روشنفکر،  آب به آسیاب ریختن ِ همان اندیشه ی  "غرب زدگی" و" بازگشت به خویش " نیست؟

و اگر داستان خوانی و تخیل "شکست" است، چرا نویسنده داستان نوشته است تا من خواننده بخوانم؟ بهتر نبود مقاله ای می نوشت؟

خنده دار خواهد شد اگر در اینجا از نقش کتابخوانی و داستانخوانی در رشد فکری و شخصیتی خواننده بنویسم. و این که اگر ادبیات داستانی خواننده را "احمق" می کرد، هیچ مستبدی دستگاه سانسور و کتابسوزان را دایر نمی کرد.   

نکته ی دیگری که در این داستان توجه‌ی مرا جلب کرد این است که نویسنده سعی کرده که شخصیت داستانی اش را بر بستر شخصیت " دون کیشوت" شکل دهد.  اما دون کیشوت ِ سروانتس دنیایی را خلق می کند که سانچز در آن خوشبخت می شود، کشیش محل شکست می‌خورد و نوه ی دون کیشوت عاشق. دون کیشوت ِ شهروز شکست خورده است و مدرک پزشکی "زن ِ" واقعیت گرایش، پیروز.

داستان را که خواندم، از خود پرسیدم: این  حدیث نفس بود یا داستان ِ شخصیتی داستانی؟

بی انصافی خواهد بود که ننویسم  چفت و بست خوب داستان چنان کششی در من برای خواندن موجب شد که یک نفس خواندمش.

علی صیامی

هامبورگ/31 مای 2007

* مرثیه ای برای شکسپیر/ شهروز رشید/ زمستان 1385/ برلن/ چهپ اول/ شابکx -33-938406-3

    
 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت