میلان کوندرا و فرزانگی وجودی
رمان
متن دوم:
آخرالزمان در دوره ی افزایش جمعیت
ترجمه مريم رئيس دانا
در مقابلِ جمعیت یخ بستهی سیستمهای
توتالیتر، « آخرین آهِ مغربی »ی سلمان رشدی
نوع دیگری از جمعیت را قرار میدهد، که کمتر
هراسانگیز نیست.
افزایش جمعیت، جهان ما را از جهان پدران و
مادرانمان متمایز میکند؛ تمام آمارها درستی
این مطلب را نشان میدهند، ولی وانمود میکنیم
این موضوع فقط یک مشت عدد است که هیچ چیزی را
در زندگی انسان تغییر نمیدهد. ما نمیخواهیم
بپذیریم انسانی که همواره به وسیله ی جمعیت
احاطه شده، دیگر نه به فابریس دل دونگو
شبیه است نه به شخصیتهای پروست، و نه
به پدر و مادرم که پیش از این حتا میتوانستند
دست در دست هم در پیاده رو پرسه بزنند.
امروزه، شما وقتی از آپارتمان خود بيرون
میرويد بلافاصله با سیل جمعیتی برده میشوید
که در خیابان جاری است، در تمام خیابانها،
روی جادهها و بزرگراهها، « شما له شده در
قلب یک ازدحام دیوانه زندگی میکنید » و «
سرگذشت شخصی شما باید راهش را از میان انبوه
جمعیت بازکند ». ( رشدی، آخرین آه مغربی ).
اما جمعیت چیست؟ از نظرمن، این واژه ارتباط
دارد با تصورات سوسیالیستی، قبل از هر چیز، به
معنای مثبت کلمه، جمعیتی که تظاهرات میکند،
انقلاب میکند، پیروزی را جشن میگیرد، و سپس
به معنای منفی کلمه، جمعیت سربازخانهها،
جمعیت منضبط، جمعیتی که به خیابانها کشانده
میشوند، و در پایان جمعیت اردوگاههای کار
اجباری. انسان متعلق به این جمعیت « امکان
حماسی » کمتری دارد؛ برای عمل کردن فرصت
کمتری دارد؛ هرحرکت کوچک او زیرنظراست و هیچ
شانسی ندارد تا زنجیرهی حوادثی را به جنبش
درآورد که منجر به ماجراجویی شود. این جهان
بدون ماجراجویی، این جهان« ضد حماسی »
که در آن انسان تمام فردیتاش را از دست
میدهد و هیچ آزادی عمل ندارد، برای مدتهای
بسیار طولانی، تنها تصور من از فرجام انسان
بوده است، از آخرالزمان.
جمعیت دررمانهای رشدی شخصیت متفاوتی دارد،
حتا شاید بشود گفت متضاد؛ جمعیتی است خارج از
هر نظمی، آزاد، به طرز هراسانگیزی آزاد،
فعال، جسور، مافیایی، توطئهگر، دروغگو. در
رمانهای رشدی، همه چیز غیرمنتظره، مضحک یا
دیوانهکننده است؛ ما در یک « مبالغه ی
حماسی » دائمیای قرارداریم که، از
نقطهنظر زیبایی شناسی نوع فلوبری و پروستی،
به نظرمیآید قواعد و سلیقهی پسندیده را
زیرپا میگذارد. اما این داستانپردازی
اغراقآمیز حالت تصنعی ندارد، بلکه شخصیت
تغییریافتهی زندگی را بازتاب میهد. به اين
جنون افزایش جمعیت، نویسنده تخیل مستیآور خاص
خود را هم اضافه میکند، تخیلی که از چیزی
جزخود واقعیت نشات نگرفته است.
جمعیتی که رشدی از آن صحبت میکند جمعيتیست
که درآن هر کس محافظ آزادی خود است و افراد
پلیس هم به جای اطاعت از مافوق، با
بیمسئولیتی شادمانهای، ازپول مافیایی اطاعت
میکنند که آنها را آلت دست قرار میدهد. و
رسوایی همین جاست: شخصیتهای رشدی به حدی
زنده، اصیل، گیرا و جذاب هستند که بیش از این
ممکن نیست، پشت سر هر یک از آنها زندگی
نامهای غنی، و سرشارازحادثه وجود دارد؛ آنها
چنان « زیبایی حماسی » فوق العادهای
از خود ساطع میکنند؛ ـ که ما متوجه
نمیشویم این چشمهی حماسی خیره کننده چشمهی
شر است.
باید پذیرفت چیزی را که ناپذیرفتنی است: این
گلهای
شرگلهای آزادیاند. در پایان رمان، وقتی
مغربی زوگوایبی به اسپانیا
پروازمیکند، دیگ پرجمعیت جهان منفجر میشود؛
و بمبئی زیر پای او، میان دود و
شعلههای آتش، شروع میکند به زندگی کردن
آخراالزمان خود؛ این نه مرتجعین هستند که با
هم نبرد میکنند، و اين نه سایه ی سنگین
اردوگاههای کار اجباریست که روی شهرخراب میشود؛
بلکه اين آزادی شادمانهی تولید ثروت و ویران
کردن آن است، آزادی سازماندهی کردن باندهای
آدمکش و قتل عام دشمنان، آزادی منفجر کردن
خانهها و نابود کردن شهرها، این، آزادی است
که با هزاران دستِ آلوده به خون در حال به
آتش کشيدن نهایی جهان است.
تمام اینها پیشگویی نیست؛ رماننویسان
پیامبران نیستند؛ آخرالزمان آخرین آه
مغربی، وضع اکنون ماست، یکی
ازامکاناتی که ازپناهگاه خود درکمین ماست،
مراقب ماست، آنجاست.
برگرفته از :
Le Monde vendredi 25 Mai 2007
برای خواندن متن
اول(رمان و توليد مثل ، درباره صد سال تنهائی
مارکز) اينجا را کليک کنيد