گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 

ک. ی.

این نوع ادبیات قسمت خاصی از ذوق ادبی را مشغول خود می کند. قسمتی شاید کوچک   ، شاید ولی دارای عمق .  با این نوع کتاب ها ( وردی که برره ها می خوانند و چاه بابل و همنوایی ) می

شود سیگار کشید . کتاب وردی که برره ها می خوانند کتابی است خوب و تا اندازه ای بازی کننده با دول آدمی .   این کتاب نزدیک است . ولی دست مرا نمی گیرد و به هیچ خراب شده ی دیگری نمی برد. حتا شاید بشود عمر این کتاب را تعیین کرد ، سی یا سی و پنج سال .که عمر خوبی است . ولی نویسنده کجاست ؟ شاید به نظر می رسد نویسنده کنار من نشسته ، به حرفهایم گوش داده ، و حرف های مرا با کلماتی  دلنشین  به من باز می گوید  و من از حرف های خودم لذت می برم ، شاید. بد گفتم. در واقع این ها وجود دارند. شاید به نظر من یک حیطه ی خاصی است در ادبیات ، به نام جنون . نویسنده ای واردش می شود   در عمقش شنا می کند. ولی همواره با دروغ بر می گردد. هر چه سوادش بیشتر ، دروغش زیباتر. ، در وردی که برره ها ... نویسنده ، خاننده را حتا به رقص دعوت می کند ، رقص با کلمات . حالا باید دید خاننده موسیقی را چقدر می شناسد. یک سوال :  با کور شدن چشم راوی داستان ، بافتنی مدور از بافته شدن باز نمی ایستاد؟- واینجا شاید بتوان گفت که خواننده باید کور شود.

من رمان را یک بار خواندم..وقتی که ارتباط مستقیم با نویسنده را از طریق نظر خاهی دیدم تصمیم گرفتم دوباره بخوانم رمان را. و نخواندمش...   به بیانی دیگر می ترسم بخوانم و بالا نیاورم. و آنوقت دروغ گفته ام. فکر کنید : راوی نشسته ، حرف می زند  با گوشت و پوست ، آنجا ، در کاغذها و مدام تکرار می شود با هر نگاه به کاغذها. و تو هی دستت برود کتاب را برداری بخوانی و باز تکرار جنون آشنا.

ولی تا کی باید راوی را بالا آورد؟

نتیجه ی من : پس راوی می مانم و هیچ رمانی نخواهم خواند تا این بار راوی را بالا بیاورم.

سوال : چرا آن ستار عنصر مهمی نمی شود یا چیزی که شاید باید نمیشود؟ چرا ان حلقه ی بافتنی که دیده نشده و آن آواز مندو که شنیده نشده، واضح تر از همه ی آوازهای شنیده شده َاید ، شنیده می شود؟- به اینجا که می رسم فکر می کنم شاید ستار بهانه ای بوده برای دو کلمه حرف برای شنیدن.- شاید وظیفه ی خاننده ی خوب بالا آوردن است و نویسنده ی خوب فقط آشپز روزمزدی است برای طبخ غذاهای در خور بالا آوردن . غذا مثل کاغذ!

چطور می توان از شر تصویر نویسنده گریخت؟ - نویسنده چیزی است سفت و سخت .

یک مقدمه : مگر منطق درونی رمان نمی گوید که باید پرتش کرد رمان رابه گوشه ای و حتا پاره اش کرد ؟

فکرش را بکنید : رضا قاسمی مثلا ، چاه بابل را می نویسد بدون اینکه قلم از دستش بیفتد. عجیب است.... صد و چند صفحه راجع به ورد همیشه ی برره ها ، می نویسد.

بخاطر همین چیزهاست که همیشه فکر می کنم نویسنده با چشمان تهی می نویسد.

راجع به یک اثر هنری چه می توان گفت – چه نظری می توان داد. همیشه گفتگو با یک اثر هنری چیزی می شود بی ربط با آن.

البته می شود راجع به این رمان یا هر رمانی نظیرش نظر داد ، گفتگو کرد ، همدیگر را تایید کرد یا تایید نکرد ، فکر کرد راجع به هر چیزیش ، و ساعت ها این کارها را کرد و آخر رفت خابید.... ولی کسی نمی بیند که نویسنده انجا ، در برابرش نشسته است. زنده، دارد سیگار می کشد ،  و قلم حین نوشتن از دستش نیافتاده.  وبد تر از همه دارد نگاه می کند مارا ، در و دیوار را !

*

سوال من از نویسنده : اینجا چیکار  می کنی ؟ 

 

      ک . ی ، سیزده ی تیر ،

k.yasaie@gmail.com

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت