گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

مظاهر شهامت

بی گناهی غارت شده بره ها

و زنانگی عقیم سه تار

 

« وردی که بره ها می خوانند » یا وردی که به بره ها می خوانند تا یادت بیاورد شعری از شاملو را که در آن غلامان در گلوی کبوتر چند قطره آب می چکانند تا بعد سر بره ها و کبوترها با هم بریده شود . خون باشد و پر و جفت های چشمان معصوم که غریب و عجیب به جهان می نگرند . حالا بی پناهی و قربانی شدن یا در قربانگاه بودن و خطر همیشگی آن معنی شده باشد یا نه . بعد بفهمی یا نه که تاریخ انسانی ما ، سراسر در کنار همین مفاهیم بودن بوده است . و دیر یا زود بفهمی نه فقط در اینجا که در هر کجای زمین و تاریخ ، گویی تقدیر همین بوده است و بس . با کمی رنگ و بو و شکل دیگر ، یا کمتر یا بیشتر و با بهانه های همسان یا متفاوت . قربانی بودن ، تشویق شدن و آذین شدن برای قربانی بودن و اغواء شدن یا نادانسته به مسلخ رفتن . پس همیشه در بی پناهی ، بی یاوری و دلواپسی اش زندگی می کنی و زندگی ات قطره قطره زهری بوده است که به کامت می ریخته اند یا می ریخته ایی . 

 چه شده ؟ یاد گرفته ایی یا به یاد آورده ایی که چاره ات این نبوده از مرگ فرار کنی یا آن را در دوردست ها بدانی یا در کمین . بلکه باور کرده ایی همیشه همراه توست . از هزارها سال با تو بوده است . و این را باید قبول کرده باشی تا اصل « غرامت هر چیز»  را رعایت کرده باشی . همین باور هم غرامتی است برای زیستن تا بعدها یا همین چند لحظه بعد بمیری و با زندگی تسویه حساب کامل کرده باشی .اما تا آن موقع بارها و بار می میری . مرگ را در هر لحظه مزمزه می کنی با طعم تلخی که دارد و نیست هیچگاه گریزت از آن .

بعدها رضا قاسمی خواهد گفت : « زبان خیانتکار است » . بگذریم که اصلا باید به این فکر کنیم که آیا این جمله وحشتناک کشف او و رمانش است یا از دیگری و دیگری و از خروارها تجربه انسان نویسنده و عمل نوشتن ، به او رسیده است .

هر چه بوده باشد آن جمله را – همراه با وحشتی که القاء می کند - قبول خواهم کرد . یعنی از همین حالا قبول کرده ام . اما با این وصف دچار آوار کلامیی می شوم که پرسش های مدامی را به یاد می آورد که به شکل پاسخ های خیانتکارتر آشکار می شوند . این همزیستی و همبودگی خائنانه پرسش و پاسخ با هم . وقتی یکی آن دیگریست و آن دیگری ، همین یکی . بی که بتوانی فراموش کنی که هر دیگری هر یکی است با حفظ نوع خود .

کارکرد خیانتکاری زبان آنگاه که متن نوشته می شود و آنگاه که آن متن خوانده می شود ؟ یعنی زبان خیانتکار نوشته می شود یا خیانتکارتر خوانده می شود ؟ درجه و جریان خیانت در کدام سو بیشتر است ؟ نویسنده یا مخاطب ،کدامیک بیشتر و دردناکتر قربانی شده اند ؟ طول و عرض خیانت در حیات کدامیک بیشتر بوده است با درد و رنج افزونتر ؟ و ...

این باور سنتی و عرفی را نمی توانم باور کنم که نویسنده بیشتر از خواننده اش از خیانت زبان رنج می برد . فکر می کنم از یک ارشگذاری اشتباهی صادر شده است . اینکه نویسنده در مقامی بالاتر از خواننده قرار دارد و عینا عمل نوشتن در برابر کار خواندن . شاید زمانی این گونه بوده است . اما نه حالا که خواندن ، افتادن است در ورطه های هلاکتبار، وقتی از مولف مرده هم امید یاری و یاوری نیست . باید بعضی جاها حتی بر روی زبان چاقو بکشی تا بلکه اندرون خود را برایت بیرون بریزد . آنجایش را که خیانتکاری کمتری را دارد .

قبول دارم تا مدتی و تا نوشتن و نوشته شدن رنج نویسنده بیشتر است و تا چنین مقطعی ، خواننده بی خبر در ایمن است . اما بعد از آن و بعد از به پایان رسیدن متن ، دوران رنج نویسنده هم به آخر می رسد و آن کشته شده ، این بار قاتلی است که تا ابد خوانندگان خود را فریب می دهد و بارها بار او را به قتل می رساند . چرا که تاویل ، عمل مردن نویسنده را در او مکرر خواهد کرد ، یعنی مدام او را می میراند.

در این صورت مردگی ی حاصل از این رمان دردناکتر خواهد بود . چون زبان برای قاسمی یا الکن بوده یا از زبان متوقع مخاطب پایین و سبکتر ، تا او را گرفتار متنی کند که با همه تظاهراتش در سطح می ماند و از آن اندیشه ایی که از رمانی از او انتظار می رفت و می رود خالی می ماند .

شاید همه چیز از آنجا آغاز شده که « جای عشق کسی ساب رفته » و دیگر نمی داند با کجایش و با چه چیز می توان عاشق شد یا فقدان آن را زجر کشید . شاید هم او باز هم « از راه و مسیری کج » چیزی را جسته که اساسا راهش آن نبوده که از آن رفته است .

آن راوی ایی که می خواهد چهلمین ( حالا تو بگو کمتر ، بلکه قداست عدد چهل آزار کمترت بدهد )  سه تار را بسازد چگونه می تواند با تلاشش ( تلاش گیجواره است با اندک ترین فرصت از روایت های پیاپی ) یا با امید آن ساز  یا صدایش ( نه امیدش زیبا نموده شده ، نه صدایش وسوسه انگیز ) ، دیگران را تحت تاثیر قرار دهد ، یا آنها را متحیر سازد ، وقتی که گزارشش از رنج و امید و صدای سازی که قرار است اهورایی بوده باشد ، گزارشی است با یک زبان ساختگی ، ، خسته ، سطحی ، تکراری و خیانتکار در بیان و توانایی آن . این زبان در پی کشف و نمود نیست ، بلکه نمودهای تکراری و قدیمی خود را دوباره نمایی می کند . یعنی گرفتاری کامل در خصلت آرکائیکی که دارد و قرار بود نویسنده از آن رهاییش دهد و رهایی دهد خود را .

یا وقتی که راوی گویا در بیمارستان و در زندگی تکه تکه می شود و اضافه ها و اضافی هایش برداشته می شود ، درد این شکستن ها و بریده شدن ها کدام صدایی است که با ارتعاش مدام و ابدی روح مخاطب را به لرزه همیشه وادارد تا او با همذات پنداری پایان ناپذیر ، فقدان یک شادی حسرتناک و حضور برجسته  دردی وسیع و عمیق را احساس کند .

یا با همان زبان ، نه همراه راوی که خود او باشد برای نه مرور خاطرات کودکی ، بلکه برای زیستنی نه دوباره آن ، بلکه از اول و برای اول بار یا اولین بار .

این ممکن نخواهد شد . چون زبان خیانتکار قاسمی هیچ تمایلی به تعمیق ندارد ، بلکه به گزارش خبری موضوع و اشیاء دم دستی می پردازد و مدام اخبار خود را تکرار می کند در سطح نمایانی که برگزیده است . زبان او خود را نمی زاید تا جهانی را زاده باشد . بلکه گردهمایی کودکان ناقص یک زبان – مادر گم شده است .

همینجا گفته باشم سبک قاسمی اساسا در همه نوشته هایش ( و در این متن هم تا حدودی در بعضی قسمت هایش  ) سبکی است رشک برانگیز . سبکی که مواج و عمیق است و هرسویی . و در آن صدها صدا به صدا درمی آید . همانی که در « همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها» به حد آواز همیشه دردی لذتناک به گوش می رسد و تو مجبوری میخکوب هیچ جایی باشی و تا حتی نه آخر زندگی بلکه تا نهایت مرگ بشنوی .

اما اینجا در عین حال اتفاق دیگری افتاده است . آن سبک گرفتار محتوایی شده که اساسا ظرفیت یا قابلیت تعمیق را ندارد یا لاقل با دید اکنونی قاسمی ، آن قابلیت را فاقد بوده است . شاید به همین دلیل است که به سادگی خوانده می شود ، به پایان می رسد ( بی انکه خاطره مهمی را به و در خاطر بگذارد ) ، و عده ایی را فریب می دهد که نمی دانم با کدام دلیل ، سریع خوانده شدن یک رمان مدرن از یک جامعه فاجعه بار جهان سومی را مزیت آن می شمارند و گاه این تبدیل به معیاری می شود سفت و سخت برای تمیز انواع رمان و دادن امتیازاتی که ، جز به انهدام انواع دیگر نمی انجامد . بی که واقعا بالاخره آبرویی هم در این میان برای خود کسب کرده باشد .

هیچکس نمی تواند نویسنده ایی را وظیفه دار کند از چه چیزو حتی چگونه بنویسد . او به اندازه خود و کیفیت نبوغ و طرز دیدش می نویسد . اما جای سئوال از نوشته همیشه باقی است . و جای تردید و تشکیک به بازنموده های آن . 

 یک طرف قضیه درک اروتیکی جهان و روابط آدم هاست . منظری که پنهانیت عظیمی را شرم زدایی می کند و از امکان اندیشه آن ، به ادراکی تازه و دیگری از هماهنگی یا ناهماهنگی جهان و جامعه دست می یابد یا در تلاش است به آن دست یابد . این یک اندیشه است . که باید صورتنمایی از آن ادامه پیدا کند . و بنابراین عظیم است و مهم و با توجه به تاریخ اعتقاد و اندیشه خاص ما ، لازم و ضروری . تا افق های تازه تری از اندیشه و اندیشیدن را برای ما بگشاید با تصاویر و تصورات متنوع . یا لااقل برای رسیدن به چنان جایگاهی بسترسازی کند .اینجا و با این درک ، گنجینه گرانبهایی است برای ادبیات ما . ادبیاتی که همین جا از بی خبری و غفلت و نهی تاریخی مطول رها شده ، به یافته هایی بکر دست می اندازد . لیکن هنوز کسی آن بی باکی یا آن قوه ادراک وسیع را نداشته در این وادی جولانی داشته باشد ، مگر آثاری با اندکی تکانه هایی .

اما طرف دیگری هم هست که مدتهاست نوشته و نویسنده ما را گرفتار خود کرده تا با فریب آن و او ، آلات تناسلی و تشنگی های نامکشوف جنسی و حقارت هایی روانی ایی که از آن سو در مناسبات تاریخی ، اعتقادی – اجتماعی ما متورم شده ، محورافراطی دیدگاهش شده باشد . در این دیدگاه نه طرح اروتیسم واقعی ، که بازنمایی اندام ها و صورت صرف روابط جنسی نمایانگر می شود . انگار دزدانی بوده اند به کاهدان آمده اند و هنوز با اندوخته آنجا مشغولند به غفلت و در تاریکی .  گیریم که در شرایط امر و نهی تاریخ ما ، چنین رویکردی ظاهرا جسورانه است . اما به یاد داشته باشیم که ارزشیابی جسارت در ادبیات ، در بررسی چیزی است که آن به آن منجر شده است . یعنی بی باکی در رسیدن به نتیجه و آفرینش اثرخاص ادبی ارزشگذاری خواهد ، نه صرفا در سدشکنی جسورانه و حتی پیگیردراخلاق ، که در میان ما رشد و زیست ریاکارانه خود را دارد.

اینکه آثاری با چنین محتوایی ، طیفی از کسانی را که هنوز با فرهنگ مدرن آشتی نکرده اند یا نتوانسته اند راهی به قرابت آن بجویند و هنوز مسایل جنسی از مشکلات روزمره و فکری آنهاست ، به خود جلب می کند ، اتفاق موقتی بوده  و بالاخره با تحرکاتی در لایه های مخفی اجتماع ، از میان خواهد رفت . توجه اکنون آنها کیفیتی نیست بتواند چیزی بر برتریت ادبی ی آن آثار بیفزاید . این مهم باید از سوی یک رمان نویس با تجربه و با کارنامه درخشان در نظر گرفته می شد . اما اوهم گویی در آن دام گرفتار شده است :

درازه گویی درباره عمل ختنه پسران و دختران ، کپل شناسی کوچه بازاری و تبدیل آن به روشی برای شخصیت شناسی و ادراک رفتارشان  ، توصیف معاشقه و همخوابگی و آمیزش های ابتدایی ، استمناء ، تحرکات یا کنش های همجنسبازانه و دیگر اتفاقات هم محور ، که سراسر رمان را فراگرفته است ، وقتی حاصلی از یک اندیشه داستانی را نتوانسته پدیدار کند ، در نهایت عملی کاسبکارانه جلوه خواهد کرد . و اگر قصد تابوشکنی فرهنگی بوده است ، نتیجه جایگزین درخشان و موثر نیست .

 تمام آن بی گدار بازی های نویسنده درباره آلات و روابط جنسی را که در همه کتاب موج زده است و گاه فضای رمان را بویناک کرده است ، مقایسه کنید با فصل « افعال بی قاعده » رمان تا دریابید چگونه در آن ، یک رابطه انسانی و جنسی ، با زبان غیر متظاهر و طبله نکرده ، با زیبایی عجیب و آشوبناک نوشته شده و شنای عمقی مخصوص قاسمی را به یاد آورده و تاکید می کند .

قاسمی اصولا در کارهایش دنبال برانگیختن احساسات سبک خواننده هایش نیست . احساساتی که نمایشی از عمق شخصیت ها ندارد و بیشتر به درد خوانندگان ابتدایی می خورد تا روح رمانتیکی ساده و خام شان را با آن ارضاء کنند . همان استمناء ارواح معصوم که هنوز مرزبندی خود را با حماقت آغاز نکرده اند . اما در این رمان چرا.

کارشال بافتن هلنا ( که معلوم هم نمی شود چرا هلنا درجلفا آن را به راوی می دهد در حالیکه فکر می کرده چشم او به دنبالش است ) ، تا تو به طور ابتدایی تکرار مایوس کننده اتفاقات جهان را یادآری و آه بکشی ، دیدار هلنا بعد از سالها در جلفا بی هیچ زمینه ضروری و نتیجه موثر ، دیدن ننه دوشنبه در بندرعباس با یادآوری حسرت های سطحی  ، پیدا کردن « ش » به وسیله پدرش و گم کردن دوباره آن و قبول نقش « ش» به وسیله راوی ، از دست رفتن پاهای خانم عبادی در بمباران و توصیف حال پیرزنان در خانه عروس یا دامادهایشان ، و ... کارکردهای احساساتی ضعیف و خامی را در رمان عهده دار بوده اند . مثل ضعف طنزهایی که به کار گرفته شده اند مانند نماز خواندن راوی در برابر پولی که پدر قرار است بدهد اما نخواهد داد ( که در فرهنگ به اصطلاح کوچه ، طنز با معنی و درخشانتری را دارد ) ، بردن پیرزن به وسیله سیتروئن خاکستری به جای مسافر اصلی ، زخمی شدن آلات تناسلی جمعه پسر ننه دوشنبه هنگام استمناء ، شرح وقتی که ننه دوشنبه قربان می رود به چیز پرپر شده پسرش ، که همگی در عین حالی که کارکرد بسیار ضعیفی را عهده دار شده اند ، با شکوه توصیفات غنی ایی که در جای جای کتاب رخ نموده ، تناقض پیدا کرده آنها را هم خدشه دار کرده اند . مانند وقتی که راوی در کار غارت همه در و دار مملکت خود است و استعاره بسیار زیبایی را تداعی می کند ، یا وقتی درباره مهاجر و مهاجرت حرف می زند ، یا وقتی که به تشریح احساسات خود در وقت عمل چشمش می پردازد ، وآن نظاره  کند وکاو سمج دیگران برای تخلیه هویت او . یا وقتی از پروین می نویسد در فصل « یک جسد و چندین طبال  » .

ترس های راوی هم اگر معمولی نبوده باشد به وسیله زبان خیانتکار نویسنده  معمولی جلوه گر شده اند . ترس از عملیات تروریستی بر مونپارس  ، ترس از برادر پروین ، ترس از اینکه فرانسوی ها از او انتقام بگیرند ، ترس از جیگرخواره گی ها و بالاخره ترس همیشگی که با صورت های مختلف همراه اوست .

با این همه ، حرف آخر را اثری می زند که حضور دارد . رمان « وردی که بره ها می خوانند » اثری است که با حضور خود قواره خود را ثابت کرده و بر توقعات ما که رضا قاسمی هم در تکوینشان نقش ها داشته ، خط بطلان می کشد .

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت