samedi, 09 avril 2016
بهروز
شیدا
رنگِ تقدیرچیست در تصویر من؟
پارهای از پرسشها و پاسخهای سینمای ایران و
شعر نوین فارسی در پارهای از سالها
هم خسته میشویم از پرسش. هم خسته میشویم از
پاسخ. هم خسته میشویم از بیراهی. هم خسته
میشویم از راهی که جز یک مقصد ندارد. هم خسته
میشویم از صدای مأیوس. هم خسته میشویم از
ترجیعبندِ بهار. هم خسته میشویم از زمین
بیفرجام. هم خسته میشویم از آسمان موهوم. هم
خسته میشویم از هراس مرگ. هم خسته میشویم از
وعدهی بهشت. هم خسته میشویم از اخم اخلاق.
هم خسته میشویم از کرشمهی بیبها. وای من!
چهقدر پرسش؟ چهقدر پاسخ؟ چهقدر تکرار؟ کجا
است راه گریز از قدرتهای بیمقدار؟
باز هم باید بپرسیم انگار؛ از گفتوگوی
سینمای ایران و شعر نوین فارسی در پارهای از
سالها؛ از قصهی جدالِ گفتمانها.
1
قصهی سینمای ایران در سالِ 1279 هجریی شمسی
آغاز میشود. مظفرالدینشاه به فرانسه سفر
میکند. در میان همهی چیزهایی که در آنجا
سحرش میکنند، دستگاهی هست که آدمها را روی
دیوار به حرکت درمیآورد: سینماتوگراف.
مظفرالدینشاه دستور میدهد نمونهای از این
دستگاه بخرند. سینماتوگراف واردِ ایران
میشود.
چهار سال بعد اولین سالنِ سینما در ایران
تأسیس میشود: در خیابانِ چراغگاز؛ توسطِ
میرزا ابراهیم صحافباشی. چندی بعد مهدیخانِ
روسی هم سینمایی باز میکند؛ در خیابان
علاءالدوله. جدالِ مشروطهخواهان و
استبدادطلبان به تاریکیی سالن سینماها هم
کشیده میشود. روسیخان استبدادطلبی است که با
دربار محمدعلیشاه رابطهها دارد.
سینما اما، با سالن اردشیرخانِ ارمنی عمومی
میشود؛ در سالِ 1291. نخستین سینمایی که به
صورتِ مرتب فیلم نشان میدهد متعلق به علی
وکیلی است. نخستین سینمایی که فیلمهای ناطق
نمایش میدهد، سینما پالاس؛ در سال 1309.
هر سالنی را اما پردهای هست و هر پردهای را
نیاز به فیلمی.
2
اولین فیلم سینمای ایران آبی و رابی
است؛ اقتباسی از یک فیلم دانمارکی: پات و
پاتشون. آبی و رابی در سال
1308 ساخته میشود؛ به کارگردانیی آوانس
اوهانیان. آوانس اوهانیان دومین فیلم خود را
در سال 1311 میسازد: حاجیآقا آکتور سینما.
حاجیآقا سینما را مایهی گمراهی میداند.
دختر و دامادش او را در گوشه و کنارِ شهر
میچرخانند و از او فیلم میگیرند؛ آنگاه او
را به سالن سینما میکشانند و فیلم را به او
نشان میدهند. حاجیآقا مفتون سینما میشود.
پرده از تصویر رنگ گرفته است، اما هنوز صدایی
نیست.
اولین فیلم ناطق ایرانی در سال 1311 ساخته
میشود: دختر لر؛ به کارگردانیی
محمدعلی سپنتا. دختر لر بر اساس
داستانِ عامیانهی جعفر و گلنار شکل
گرفته است. گلنار را در دورانِ کودکی راهزنان
دزدیدهاند و در قهوهخانهای به کار
گماردهاند. قلیخان، رئیس راهزنان، به او
چشم طمع دارد. گلنار اما، به جعفر، مأمور
دولت، دل بسته است. سرانجام جعفر و گلنار به
وصالِ یکدیگر میرسند؛ اما از ترسِ انتقامِ
راهزنان به بمبئی میگریزند.
سالی بعد از نمایشِ دختر لر،
بوالهوس ساخته میشود؛ به کارگردانیی
ابراهیم مرادی. مردی در روستایی با دختری
روستایی آشنا میشود و با او ازدواج میکند؛
پس از چندی مرد به حادثهای دچار میشود و به
قصد معالجه به تهران سفر میکند. در تهران به
دختری دل میبندد؛ خبر که به همسرش میرسد،
از شدت اندوه خودکشی میکند؛ که شخصی نجاتاش
میدهد. مرد پس از چندی به اشتباه خود پی
میبرد و به روستا باز میگردد. دیگر اما دیر
شده است.
محمدعلی سپنتا سینما را رها نمیکند. سه
فیلم تاریخی ـ کلاسیک نیز میسازد: فردوسی،
شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون.
پرسشها و پاسخهای سالهای اول سینمای
ایران را بنویسیم.
3
پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخِ: به روایتِ
حاجآقا آکتور سینما، دختر لر:
مدرن. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایت
حاج آقا آکتور سینما، دختر لر:
مدرنِ آمرانه. پرسش سوم: روزگار پیش از اسلام
یا روزگار بعد از اسلام؟ پاسخ: به روایتِ
فردوسی: روزگار پیش از اسلام. پرسش چهارم:
شهر یا روستا. پاسخ: به روایت بوالهوس:
روستا. نخستین تناقض در گفتمانهایی که سینمای
ایران میآفریند: مدرنِ آمرانه در مقابلِ
روستا.
در همان دوران شعرِ نوین فارسی؟
4
نخستین شعر نوین فارسی شاید افسانه
است؛ سرودهی نیما یوشیج. افسانه در
سال 1301 هجریی شمسی منتشر میشود؛ در چند
شمارهی پی در پی نشریهی قرن بیستم؛ به
سردبیریی میرزادهی عشقی.
نیما یوشیج اعلام کرده است که مناسبات اجتماعی
ـ تاریخی تغییر کردهاند، پس حتا مفاهیم ازلی
نیز باید به زبانی دیگر فریاد شوند. شعر زمان
شکلِ دیگری میخواهد.
نیما یوشیج را بگذاریم که افسانهی
او مکرر است؛ جاپای او را رد بگیریم در
دورانها.
5
در فاصلهی سالهای 1304 تا 1320 شعر نوین
فارسی در هالهای از سکوت فرو میرود. در
دوران رضاخان تنها دو شاعر در کنارِ نیما
یوشیج چهره میکنند: محمد مقدم، پرتو تندرکیا.
سه مجموعهشعر محمد مقدم عبارت اند از: راز
نیمه شب؛ راهی چند بیرون از پرده،
بانگ خروس، بازگشت به الموت.
مجموعه شعرِ پرتو تندرکیا: شاهین. دو
شعرِ عمدهی نیما یوشیج در مجلهی موسیقی
چاپ میشوند: غراب، ققنوس.
شعرهایی از این دوران را بخوانیم. نخست:
تکهای از شعری از پرتو تندرکیا: سلام من
به ایران: «هلا خاک ایران، هلا پاک
مام/ سلام! ای وطن با تو هستم، سلام!/ شنیدی؟
نه! کی میشود باورم/ که دادم رسد بر تو ای
مادرم/ کزین گوشه تا گوش تو سنگهاست/ میان نی
و ناله فرسنگهاست/ مگر سیم و بیسیم و نیروی
برق/ ز غرب آورد غُرشم را به شرق»
بعد: تکههایی از شعری از نیما یوشیج:
ققنوس: «ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازهی
جهان،/ آواره مانده از وزشِ بادهای سرد،/ بر
شاخِ خیزران،/ بنشسته است فرد./ بر گردِ او به
هر سرِ شاخی پرندگان./ او نالههای گمشده
ترکیب میکند،/ از رشتههای پارهی صدها صدای
دور،/ در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،/ دیوار
یک بنای خیالی/ میسازد./ [...] آن مرغ
نغزخوان،/ بر آن مکان ز آتش تجلیل یافته،/
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،/ بسته ست
دمبدم نظر و میدهد تکان/ چشمان تیزبین./ وز
روی تپهها،/ ناگاه، چون بجای پر و بال
میزند/ بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،/
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر./ آنگه ز رنجهای
درونیش مست،/ خود را به روی هیبت آتش
میافکند./ باد شدید میدمد و سوختهست مرغ!/
خاکستر تنش را اندوختهست مرغ!/ پس جوجههاش
از دل خاکسترش به در.»
پرسشها و پاسخهای سالهای اولِ شعر نوین
فارسی را بنویسم.
6
پرسشِ نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایت
ققنوس: مدرن. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ:
به روایت ققنوس: اندیشهی چپ. پرسش
سوم: روزگار پیش از اسلام یا روزگار پس از
اسلام؟ پاسخ: به روایت سلام من به ایران:
روزگار پیش از اسلام. نخستین تناقض در
گفتمانهایی که شعر نوین فارسی میآفریند:
اندیشهی چپ در مقابلِ روزگارِ پیش از اسلام.
سینمای ایران در سالهای 1332 ـ 1320؟
7
در میان دورانِهای اولِ و دومِ سینمای ایران
سالها فاصله است. دورانِ دوم سینمای ایران در
کمرکشِ سالهای 1320 آغاز میشود؛ با
توفانِ زندگی؛ به کارگردانیی اسماعیلِ
کوشان.
زندانی
امیر در سال 1327 ساخته میشود؛ به
کارگردانیی اسماعیل کوشان. مرد جوانی که
شیفتهی دختر امیر است، وزیر بدطینت را که
سلطنت را غصب کرده است، سرنگون میکند، امیر
را به پادشاهی میرساند، با دختر امیر ازدواج
میکند.
شرمسار در سال 1329 ساخته میشود؛
به کارگردانیی علی کسمایی. مریم، دختر
روستایی، فریبِ یک مرد جوان شهری را میخورد.
نامزدش را رها میکند و آوارهی شهر میشود؛
از ترس رسوایی. چندی بعد سر از صحنههای
کابارهها درمیآورد. خوانندهی مشهوری
میشود. سرانجام با نامزدش ازدواج میکند.
ولگرد در سال 1331 ساخته میشود؛
به کارگردانیی مهدی رئیسفیروز. مرد جوانی به
تصادف با دختری، که کیفاش را سارقین زدهاند،
برخورد میکند. این آشنایی به ازدواج
میانجامد. چندی بعد دوستان نااهل دست مرد
جوان را به قمار باز میکنند. مرد جوان همهی
زندهگیی خود را در قمار میبازد. حتا
گردنبند طلای خدمتکار خانه را میدزد. دیگر
روی بازگشت به خانه را ندارد. به یکی از
شهرستانها میرود و هیجده سالِ تمام به خانه
باز نمیگردد. سرانجام طاقت از دست میدهد. به
تهران باز میگردد. در یک نزاع به حال اغماء
میافتد. مردی بر او ترحم میکند؛ او را به
خانهاش میبرد. این مرد برادر او است؛
بیآنکه خود بداند. روز عروسیی دختر برادرش
است. زناش نیز آنجا است؛ به او پرخاش
میکند؛ بیآنکه او را بشناسد. مرد بیرون
میرود؛ حکومتِ نظامی است؛ کشته میشود.
پرسشها و پاسخهای سینمای ایران در
سالهای 1332 ـ 1320 را بنویسیم.
8
پرسش نخست: چه چیز سرگذشتِ آدمی را رقم
میزند؟ لغزشهای فردی یا شرایطِ اجتماعی؟
پاسخ: به روایتِ ولگرد: لغزشهای فردی.
پرسش دوم: نشانِ رستگاری چیست؟ پاسخ: به
روایتِ شرمسار: شهرت. به روایتِ
زندانی امیر: قدرت. پرسش سوم: کدام نوع
حکومت مشروعیت دارد؟ پاسخ: به روایت زندانی
امیر: حکومت پادشاهی.
شعر نوین فارسی در سالهای 1332 ـ 1320؟
9
دو شعرِ این سالها را بخوانیم: شعری از
اسماعیل شاهرودی، که شاعر ایمان به فردای
روشنِ «خلق» بود؛ شعری از هوشنگ ایرانی که
شاعرِ آزمایش شکلها، شهود شاعرانه، باغِ
خیالهای دور بود. نخست: شعری از اسماعیل
شاهرودی: دقت: «غنچهئی هست که شاید
هرگز/ نشکفد .../ هست سربازی میجنگد./ با
که؟/ ـ نشناسد .../ عاشقی هست که از کوئی او
شب همه شب/ بگذرد ـ بگذرد .../ هست یک مرد که
او تیشه به دست از ره دور/ سوی شهر آید/ آرام
آید .../ شمع افروختهئی هست که خاموش شده ـ
مرده .../ چشمهئی هست که خشکیده .../ بوسه
خشکیده ـ :/ به لبهای زنی/ بوسهئی هست که
خشکیدهست .../ لیکن/ ای ملت!/ دقت!/ لیکن ـ/
ای ملت!/ غنچۀ خشم تو، عصیان تو، طغیان تو
دائم شکفد./ شکفد دانم زود/ بوی گل مستم سازد
.../ میشناسم تو را ـ دشمن!/ میستیزم به تو/
(میستیزد سرباز)/ همه جا دشمن بگریزد ـ
گریزد/ بگریزد از تو ـ ز من .../ تیشۀ مردی
کاید از دور/ (سوی شهر آید، آرام آید)/ میکند
گور تو را ـ ای دشمن، گورت را .../ شمع خاموش
برافروخته اینک .../ تا من از چشمۀ خشکیده
بنوشم/ تا ببوسد زن دلمرده لبانم .../ عاشقی
هست که از کوئی، او شب همه شب/ بگذرد ـ بگذرد/
چشمهای زنی از روزنه او را نگرد ...»
بعد: تکهای از شعری از هوشنگ ایرانی:
کاساندرا: «[...] آرام باش ... طوفان
ناآشنا/ این غبارها پستی خواهند گرفت/ این
برجهای عاج به گردابها خواهند ریخت/ رقص
خشمانگیز برگهای خشک بازخواهد ایستاد/ و
پاهای عظیم آن سایه نزدیکشونده/ که در خود
خورشیدها پنهان دارد/ بر آنها گذر خواهد کرد
... [...]»
پرسشها و پاسخهای شعر نوین فارسی در
سالهای 1332 ـ 1320 را بنویسم.
10
پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایتِ
دقت، کاساندرا: مدرن. پرسش: کدام
مدرن؟ پاسخ: به روایتِ دقت: اندیشهی
چپ. به روایتِ کاساندرا: ابهامِ
روشنایی. تناقضی دیگر در گفتمانهایی که شعرِ
نوین فارسی میآفریند: اندیشهی چپ در مقابل
ابهام روشنایی.
سینمای ایران در سالهای 1341 ـ 1332؟
11
نقلعلی
در سال 1333 ساخته میشود؛ به کارگردانیی
گلسرخی. مرد جوانی به دلیل اختلافی که با
نامزدش پیدا کرده است، به خدمت سربازی میرود؛
نظم و مردانهگی میآموزد.
مرجان در سال 1335 ساخته میشود؛ به
کارگردانیی محمدعلی جعفری. قبیلهای از
کولیها نزدیکِ دهکدهای اتراق میکنند. یکی
از کولیها گوسفندی از مدرسهی دهکده سرقت
میکند. معلمِ مدرسه، مرد جوان، موفق میشود
سارق را به دام اندازد. مرجان، دختر سارق،
برای دیدنِ پدرش، به مدرسهای میرود که در آن
زندانی است. در آنجا با معلم جوان روبهرو
میشود؛ عشقی بین آنها شعله میکشد. پس از
مدتی معلمِ جوان راهیی شهر میشود؛ مرجان نیز
به دنبالِ او میرود؛ اما معلم را پیدا
نمیکند؛ پس در یک بیمارستان به عنوان مستخدم
به کار مشغول میشود. معلم در شهر ازدواج
میکند؛ روزی زناش را برای زایمان به
بیمارستان میبرد. در آنجا با مرجان روبهرو
میشود، اما او را نمیشناسد. مرجانِ مأیوس به
قبیلهاش باز میگردد.
بلبل مزرعه در سالِ 1336 ساخته
میشود؛ به کارگردانیی مجید محسنی. یک مرد
جوان روستایی به دختر ارباب دل میبندد؛ خواهر
همین مرد جوان به پسر ارباب. ارباب با ازدواج
پسرش با دختر روستایی موافقت میکند، اما
اعلام میکند که تا مرد جوان ثروتمند نشود،
اجازه نخواهد داد با دخترش ازدواج کند. مرد
جوان آستینها را بالا میزند و بهسرعت
ثروتمند میشود. در پایان ارباب مرد جوان
نوثروتمند را به دامادی میپذیرد.
لات جوانمرد در سالِ 1337 ساخته
میشود؛ به کارگردانیی مجید محسنی. داشحسن
دختری را که فریبخورده، سرگردان، تنها است،
به خانهی خود، نزد مادرش، میبرد. در همین
بحبوحه یکی از دوستانِ داشحسن که عازم سفر حج
است، خانوادهی خود را به او میسپارد. دختر
مرد مسافر با مرد جوان «هوسباز»ی رابطه دارد.
داشحسن او را همه جا تعقیب میکند؛ سرانجام
داشحسن با مرد جوانِ هوسباز درگیر میشود.
در این درگیری مرد جوان کشته میشود. در
دادگاه اما، مشخص میشود که مقتول مدتها است
به فریبِ دخترانِ سادهدل مشغول بوده است.
داشحسن تبرئه میشود و با دختری که در خانهی
او پناه گرفته است، ازدواج میکند.
دلهره در سال 1341 ساخته میشود؛ به
کارگردانیی ساموئل خاچیکیان. مرد جوانی، که
در کارخانهی شنسازیی عموی زناش کار
میکند، عموی زناش را میکشد، عاشق سابق
زناش را برای اخاذی، به سراغ زناش میفرستد،
بعد با صحنهسازی وانمود میکند که زناش مرد
را کشته است، آنگاه به شکلهای مختلف مرد را
در مقابل زن ظاهر میکند، تا زن از ترس سکته
کند تا او بتواند با پول زناش با زن دیگری
«خوش» بگذراند. اما جمشید، کارآگاه ورزیدهی
پلیس، عاشقِ سابق زن، ماجرا را کشف میکند.
مرد جوان در درگیری با پلیس کشته میشود.
پرسشها و پاسخهای سینمای ایران در
سالهای 1341 ـ 1332 را بنویسیم.
12
پرسش نخست: نشان رستگاری چیست؟ پاسخ: به روایت
بلبل مزرعه: ثروت. پرسش دوم: شهر یا
روستا؟ پاسخ: به روایتِ مرجان، بلبل
مزرعه: روستا. پرسش سوم: سنت یا مدرن؟
پاسخ: به روایت لات جوانمرد: سنت. پرسش
چهارم: سیستم سیاسیی مستقر یا سیستمِ سیاسیی
دیگر؟ پاسخ: به روایتِ نقلعلی: سیستم
سیاسیی مستقر. پرسش پنجم: نشانِ سیستمِ
سیاسیی مستقر؟ پاسخ: به روایتِ نقلعلی:
ارتش. به روایتِ دلهره: پلیس.
شعر نوین فارسی در سالهای 1341 ـ 1332؟
13
سه شعر این سالها را بخوانیم. شعری از مهدی
اخوان ثالث که شاعر نفرین به زمانه بود؛ شعری
از نصرت رحمانی که شاعرِ لجنزارِ هستی بود؛
شعری از سیاوش کسرایی که شاعرِ صبحِ خروس بود.
نخست: تکههایی از شعری از مهدی اخوان ثالث:
کتیبه: «فتاده تخته سنگ آنسویتر،
انگار کوهی بود./ و ما اینسو نشسته، خسته
انبوهی [...] ندانستیم/ ندائی بود در رؤیای
خوف و خستگیهامان،/ و یا آوایی از جایی، کجا؟
هرگز نپرسیدیم./ چنین میگفت:/ ـ فتاده تخته
سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری/ بر او رازی
نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت .../ چنین
میگفت چندین بار/ صدا، و آنگاه چون موجی که
بگریزد زخود در خامشی/ [میخفت./ [...] شبی که
لعنت از مهتاب میبارید،/ و پاهامان ورم
میکرد و میخارید،/ یکی از ما که زنجیرش کمی
سنگینتر از ما بود،/ [لعنت کرد و گوشش را و
نالان گفت: باید رفت/ و ما باخستگی گفتیم:
لعنت بیشبادا/ [گوشمان را چشممان را نیز،
باید رفت/ و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که
تخته سنگ آنجا بود/ یکی از ما که زنجیرش رهاتر
بود، بالا رفت، آنگه خواند:/ ـ کسی راز مرا
داند/ که از اینرو به آنرویم بگرداند./ [...]
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،/ به جهد ما
درودی گفت و بالا رفت./ خط پوشیده را از خاک و
گل بسترد و با خود خواند/ [...] ـ بخوان! او
همچنان خاموش./ ـ برای ما بخوان! خیره به ما
ساکت نگاه میکرد./ پس از لختی/ در اثنایی که
زنجیرش صدا میکرد،/ فرود آمد. گرفتیمش که
پنداری که میافتاد./ نشاندیمش./ بدست ما و
دست خویش لعنت کرد./ ـ چه خواندی، هان؟/ [مکید
آب دهانش را و گفت آرام:/ ـ نوشته بود همان،
کسی راز مرا داند، که از اینرو به آنرویم
بگرداند.»
بعد: تکههایی از شعری از سیاوش کسرایی:
آرش: «[...] قصه میگوید برای
بچههای خود عمو نوروز:/ ... گفته بودم زندگی
زیباست./ گفته و ناگفته ای بس نکتهها
کاینجاست./ [...] آری، آری، زندگی زیباست/
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش،
رقص شعلهاش در هر کران پیداست/ ورنه خاموش
است و خاموشی گناه ماست./ [...] جنگلی هستی
تو، ای انسان!/ جنگل! ای روییده آزاده/
بیدریغ افکنده روی کوهها دامان/ آشیانها بر
سر انگشتان تو جاوید/ چشمهها در سایبانهای
تو جوشنده/ آفتاب و باد و باران بر سرت افشان/
جان تو خدمتگزار آتش .../ سربلند و سبز باش،
ای جنگلِ انسان!/ [...] روزگاری بود؛/ روزگار
تلخ و تاری بود./ بخت ما چون روی بدخواهانِ
ما تیره/ دشمنان برجان ما چیره/ شهرِ
سیلیخورده هذیان داشت/ بر زبان بس داستانهای
پریشان داشت/ [...] چشمها با وحشتی در
چشمخانه هر طرف را جستوجو میکرد/ وین خبر را
هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد:/ آخرین
فرمان،/ آخرین تحقیر/ مرز را پرواز تیری
میدهد سامان!/ گر به نزدیکی فرود آید/
خانههامان تنگ/ آرزوهامان کور،/ ور بپرد دور/
تا کجا؟ ... تا چند؟/ آه، ... کو بازوی
پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟/ [...] کم کمک در
اوج آمد پچپچ خفته/ خلق، چون بحری برآشفته/
به جوش آمد/ خروشان شد/ به موج افتاد/ برش
بگرفت و مردی چون صدف/ از سینه بیرون داد./
منم آرش، ـ/ چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ـ/
منم آرش، سپاهی مرد آزاده/ به تنها تیر ترکش
آزمون تلختان را/ اینک آماده،/ مجوییدم نسب/
فرزند رنج و کار/ گریزان چون شهاب از شب/ چو
صبح آمادۀ دیدار.»
بعد: شعری از نصرت رحمانی: و
خدای دیگر: «ابلیس رهای
بیسروپائیست/ انگشتنما شده به ناپاکی/ تن
شسته در آب چشمهی خورشید/ تف کرده به روی
آدم خاکی/ خندید به بارگاه یزدانی/ دندان طمع
ز آسمان کنده/ بندی غرور خویشتن گشته/ زانو
نزده به پای هر بنده/ در بند کشیده ناخدایان
را/ خود نیز در انزوای خود زنجیر/ از دوزخ و
از بهشت آواره/ در برزخ خویش مانده بیتدبیر/
مطرود شما سیاهکیشان است/ کز بیم نیازمند
یزدانید/ لیکن چو به خویشتن پناه آرید/ دانید
که بندگان شیطانید/ ابلیس منم، خدای بیتاجان/
پیشانی خود بر آسمان سوده/ سوزانده غرور اگرچه
بالم را/ ابلیس اگر منم رها بوده»
پرسشها و پاسخهای شعر نوین فارسی در
سالهای 1341- 1332 را بنویسیم.
14
پرسش نخست: یأس یا امید؟ پاسخ: به روایتِ
کتیبه، و خدای دیگر: یأس.
به روایت آرش: امید. پرسش دوم: کدام
یأس؟ پاسخ: به روایت کتیبه: فلسفی ـ
اجتماعی. به روایت و خدای دیگر:
فلسفی ـ رمانتیک. تناقضهایی دیگر در
گفتمانهایی که شعرِ نوین فارسی میآفریند:
یأس در مقابل امید. یأس فلسفی ـ اجتماعی در
مقابل یأس فلسفی ـ رمانتیک.
سینمای ایران در سالهای 1349 ـ 1341؟
15
آقای قرن بیستم
در سال 1343 ساخته میشود؛ به کارگردانیی
سیامک یاسمی. مرد جوانی جیب ثروتمندان را
میزند؛ هم به فقیران میدهد هم خرجِ معالجهی
مادر مریض خود را تأمین میکند. مرد ثروتمندی
دختر دمبختی دارد و زن جوانی. زنِ جوان معشوق
خود را به خانه آورده و او را به عنوان برادر
خود جا زده است. آنها تصمیم دارند، مرد
ثروتمند را به طریقی فریب دهند؛ ثروت او را
تصاحب کنند. در این میان مرد ثروتمند و
تحصیلکردهای قرار است برای تعطیلات از
آمریکا به ایران بیاید؛ در صورت امکان با دختر
مرد ثروتمند ازدواج کند. او اما، یک هفته
تأخیر میکند. زن جوان و معشوقاش مرد جوان
جیببر را به جای مرد ثروتمند و تحصیلکرده جا
میزنند. سرانجام همه چیز لو میرود. دختر مرد
ثروتمند و مرد جوان اما، به یکدیگر دل
بستهاند.
جهان پهلوان در سالِ 1345 ساخته
میشود؛ به کارگردانیی سیامک یاسمی. پسر مرد
ثروتمندی بدون اطلاع پدرش با یک دخترِ دهاتی
ازدواج کرده است. صاحب دختری نیز شده است. پسر
سرانجام ماجرای ازدواج خود را بر پدرش فاش
میکند. پدر او را از خانه بیرون میکند.
ماشین شخصیی پسر در راه دهکده به دره
میافتد؛ پسر میمیرد. پیرمرد ثروتمند در ده
آتشسوزی ترتیب میدهد؛ وانمود میکند نوهاش
مرده است. نوه را به خانهی خود میبرد، بزرگ
میکند، به فرنگ میفرستد. مردی که این
آتشسوزی را ترتیب داده است، در بستر مرگ همه
چیز را به مادر دختر میگوید. مادر در اتوبوسی
در راه تهران با مرد جوانی روبهرو میشود.
تعدادی تبهکار میخواهند پولهای او را
بدزدند. مرد جوان و دوستاش تبهکاران را
تارومار میکنند. مرد جوان مادر را رها
نمیکند: دخترش را نیز برای او پیدا میکند.
مرد جوان رذلی میخواهد به خاطر پولهای دختر
با او ازدواج کند. اما سرانجام دختر که به مرد
جوان دلباخته است، او را برمیگزیند.
گاو
در سالِ 1348 ساخته میشود؛ به کارگردانیی
داریوش مهرجویی. در دهکدهای تنها یک گاو وجود
دارد: گاو مشحسن. مشحسن دیوانهی گاوش است.
نشانههای خوبی به چشم نمیخورد. «بلوریها»،
سه نفری که با خود بدیمنی به همراه دارند، بر
تپههای اطراف دهکده دیده شدهاند. مشحسن
برای عملهگی رفته است که گاوش میمیرد.
مشحسن دیوانه میشود، خود را گاو مشحسن
میپندارد. ریشسفیدان دهکده تلاش میکنند او
را برای معالجه به شهر ببرند. در راه شهر
مشحسن میگریزد، از یک بلندی سقوط میکند،
میمیرد. بلوریها بر تپهای ایستادهاند.
قیصر در سال 1348 ساخته میشود؛ به
کارگردانیی مسعود کیمیایی. خواهر کوچکِ قیصر
که به اتفاق دو برادر و مادر و داییاش در
خانهای زیر بازارچه زندهگی میکند، نامهای
به «عزیزان»اش نوشته و خود را کشته است.
نوشته است روزی، هنگامی که برای درس خواندن با
خواهرِ سه برادر آب منگل به خانهی آنها رفته
بوده است، یکی از برادرانِ آب منگل به او
تجاوز کرده است. هنگامی که خاندایی مشغولِ
خواندن نامه برای مادر او است، برادر بزرگ
او، فرمان، سر میرسد و همه چیز را میفهمد.
فرمان قصاب است و مدتها است چاقوکشی را کنار
گذاشته و کاسب شده است. فرمان به سراغ برادران
آب منگل میرود. آنها او را میکشند. قیصر که
برای «کاسبی» به خرمشهر رفته است، به تهران
بازمیگردد. از همه چیز با خبر میشود. پاشنه
وَر میکشد؛ سه برادر آب منگل را یکی پس از
دیگری میکشد.
پرسشها و پاسخهای سینمای ایران در
سالهای 1349 ـ 1341 را بنویسیم.
16
پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایتِ
قیصر: سنت. به روایت آقای قرن بیستم،
جهان پهلوان: مدرن. پرسش دوم: کدام
مدرن؟ پاسخ: به روایتِ آقای قرن بیستم،
جهان پهلوان: مدرن آمرانه. پرسش سوم:
نشان رستگاری؟ پاسخ: به روایت آقای قرن
بیستم، جهان پهلوان: ثروت. پرسش
چهارم: نشان اخلاق؟ پاسخ: به روایت آقای
قرن بیستم، جهان پهلوان:
بیاعتنایی به ثروت. پرسش پنجم: تسلیم در
مقابلِ سیستم سیاسیی مستقر یا شورش فردی؟
پاسخ: به روایتِ آقای قرن بیستم،
جهان پهلوان: تسلیم در مقابل سیستم
سیاسیی مستقر. به روایت قیصر: شورش
فردی. پرسش ششم: آشتیی طبقاتی یا
آشتیناپذیریی طبقاتی؟ پاسخ: به روایت
آقای قرن بیستم، جهان پهلوان:
آشتیی طبقاتی. به روایتِ گاو:
آشتیناپذیریی طبقاتی. تناقضهایی دیگر در
گفتمانهایی که سینمای ایران میآفریند: سنت
در مقابل مدرن آمرانه. حرمت ثروت در مقابل
بیاعتنایی به ثروت. تسلیم در مقابل سیستم
سیاسیی مستقر در مقابل شورش فردی. آشتیی
طبقاتی در مقابل آشتیناپذیریی طبقاتی.
شعر نوین فارسی در سالهای 1349 ـ 1341؟
17
پنج شعر این سالها را بخوانیم. شعری از
سهراب سپهری که شاعر عرفان بود، شعری از فروغ
فرخزاد که شاعر صدای زنانه بود. شعری از حمید
مصدق که شاعر نوید بود، شعری از احمدرضا احمدی
که شاعر موج نو بود، شعری از یدالله رویایی که
شاعر حجم بود.
نخست: تکههایی از شعری از سهراب سپهری:
صدای پای آب: «اهل کاشانم/ روزگارم بد
نیست/ تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن
ذوقی./ مادری دارم، بهتر از برگ درخت./
دوستانی، بهتر از آب روان./ و خدایی که در این
نزدیکی است:/ لای این شببوها، پای آن کاج
بلند./ روی آگاهی آب، روی قانون گیاه./ من
مسلمانم./ قبلهام یک گل سرخ./ جا نمازم چشمه،
مهرم نور/ دشت سجادۀ من/ من وضو با تپش
پنجرهها میگیرم./ [...] من به مهمانی دنیا
رفتم/ من به دشت اندوه/ من به باغ عرفان/ من
به ایوان چراغانی دانش رفتم/ رفتم از پلۀ مذهب
بالا./ تا ته کوچۀ شک،/ تا هوای خنک استغنا،/
تا شب خیس محبت رفتم./ من به دیدار کسی رفتم
در آن سر عشق./ [...] مردمان را دیدم/ شهرها
را دیدم/ دشتها را، کوهها را دیدم/ آب را
دیدم، خاک را دیدم/ [...] زندگی رسم خوشایندی
است./ زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،/
پرشی دارد اندازۀ عشق./ زندگی چیزی نیست، که
لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو/ برود./ [...]
هر کجا هستم، باشم،/ آسمان مال من است./
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است./ چه
اهمیت دارد/ گاه اگر میرویند/ قارچهای
غربت؟/ [...] مرگ پایان کبوتر نیست./ مرگ
وارونۀ یک زنجره نیست./ مرگ در ذهن اقاقی جاری
است./ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن
دارد./ [...] در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر
که پشت چپرهای صدا/ میشنویم./ [...] کار ما
نیست شناسایی راز گل سرخ./ کار ما شاید این
است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم. [...]»
بعد: تکههایی از شعری از فروغ فرخزاد:
تولدی دیگر: «همۀ هستی من آیۀ
تاریکیست/ که ترا در خود تکرار کنان/ به
سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد/
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه/ من در این
آیه ترا/ به درخت و آب و آتش پیوند زدم/ [...]
دستهایم را در باغچه میکارم/ سبز خواهم شد،
میدانم، میدانم، میدانم/ و پرستوها در گودی
انگشتان جوهریم/ تخم خواهند گذاشت/ [...] هیچ
صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد،
مرواریدی/ صید نخواهد کرد./ من/ پری کوچک
غمگینی را/ میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/
و دلش را در یک نیلبک چوبین/ مینوازد آرام،
آرام/ پری کوچک غمگینی/ که شب از یک بوسه
میمیرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد
آمد»
بعد: تکههایی از شعری از حمید مصدق:
آبی، خاکستری، سیاه: «در شبانِ غم
تنهایی خویش،/ عابدِ چشم سخنگوی توام./ من در
این تاریکی،/ من در این تیره شب جانفرسا،/
زائر ظلمت گیسوی توام./ [...] خواب رؤیای
فراموشیهاست!/ خواب را دریابم،/ که در آن دولت
خاموشیهاست./ من شکوفایی گلهای امیدم را در
رؤیاها میبینم،/ و ندایی که به من میگوید:/
گرچه شب تاریک است/ دل قوی دار،/ سحر نزدیک
است/ [...] باز کن پنجره را/ من تو را خواهم
برد/ به سرِ رودِ خروشان حیات،/ آب این رود به
سرچشمه نمیگردد باز؛/ بهتر آنست که غفلت
نکنیم از آغاز./ باز کن پنجره را! ـ / صبح
دمید!./ [...] سخن از مهر من و جور تو نیست./
سخن از/ متلاشی شدن دوستی است،/ و عبث بودنِ
پندارِ سرور آورِ مهر/ آشنایی با شور؟/ و
جدایی با درد؟/ و نشست در بُهتِ فراموشی ـ/ ـ
یا غرق غرور؟!/ سینهام آینهایست،/ یا غباری
از غم./ تو به لبخندی از این آینه بزدای
غبار./ آشیانِ تهی دست مرا،/ مرغ دستان تو پر
میسازند./ آه مگذار، که دستان من آن/ اعتمادی
که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد./ آه
مگذار که مرغان سپید دستت،/ دست پر مهر مرا
سرد و تهی بگذارد./ من چه میگویم، آه .../ با
تو اکنون چه فراموشیها؛/ با من اکنون چه
نشستنها، خاموشیهاست./ تو مپندار که خاموشیِ
من،/ هست بُرهانِ فراموشیِ من./ من اگر
برخیزم/ تو اگر برخیزی/ همه برمیخیزند»
بعد شعری از احمدرضا احمدی: جمعۀ خواب:
«شفا به آسانی دانست که تدبیر نامت چیست/
نامت/ حقیر شدهها/ و له شدۀ آوارها خبرها را/
شفا داد/ اکنون کسی به کوچه میآید که تو را
به نام میخواند/ و نمیداند/ جوانی و مهر و
اشتیاق/ گلدستههای شرق را/ در هر زبانی/ به
آسانیِ یک اعتماد/ خواهد زاد./ درختان پخته
میشد/ حدیث میشد/ آیه میشد/ و در چشمان فرو
میافتاد/ هزاران کبوتر بیمار/ آسوده میشدند/
چرا که ساده و آسان/ نامت را گفته بودند./ دیر
رسیدم و/ با همین پسرک سپاهی گفتوگو کردیم/
هم او گفت:/ سلاحداران گلهای باغچه را لگدکوب
کردهاند/ اما تبار گُل/ هرگز نخواهد مُرد./
عصر که نامت را در آینه گفتیم/ نوروز شد/ با
هم به خانۀ شکوفهها رفتیم/ مدرسهها باز بود/
بچهها به کوچه آمدند و/ تو را به نام
میخواندند/ و این در جمعۀ خواب بود.»
بعد: شعری از یدالله رویایی: از دوستت
دارم: «از تو سخن از به آرامی/ از تو
سخن از به تو گفتن/ از تو سخن از به آزادی/
وقتی سخن از تو میگویم/ از عاشق/ از عارفانه/
میگویم/ از دوستت دارم/ از خواهم داشت/ از
فکر عبور در به تنهائی/ من با گذر از دل تو
میکردم/ من با سفرِ سیاه چشم تو زیباست/
خواهم زیست./ من با به تمنای تو/ خواهم ماند./
من با سخن از تو/ خواهم خواند./ ما خاطره از
شبانه میگیریم/ ما خاطره از گریختن در یاد/
از لذت ارمغانِ در پنهان/ ما خاطرهایم از به
نجواها .../ من دوست دارم از تو بگویم را/ ای
جلوهای از به آرامی/ من دوست دارم از تو
شنیدن را/ تو لذت نادرِ شنیدن باش./ تو از به
شباهت، از به زیبایی/ بر دیدۀ تشنهام تو دیدن
باش!»
پرسشها و پاسخهای شعر نوین فارسی در
سالهای 1349 ـ 1341 را بنویسیم.
18
پرسش نخست: عرفان آسمانی یا جهان زمینی؟ پاسخ:
به روایتِ صدای پای آب، از دوستت
دارم: عرفان آسمانی. به روایتِ
تولدی دیگر، آبی، خاکستری، سیاه:
جهانِ زمینی. پرسش دوم: تغییر سیاسی ـ اجتماعی
یا رستگاریی فردی؟ پاسخ: به روایتِ تولدی
دیگر، آبی، خاکستری، سیاه: تغییر
سیاسی ـ اجتماعی. به روایت صدای پای آب،
از دوستت دارم، جمعة خواب:
رستگاریی فردی. پرسش سوم: تعهد اجتماعی یا
تعهد زیباشناسانه؟ پاسخ: به روایتِ تولدی
دیگر، آبی، خاکستری، سیاه: تعهد
اجتماعی. به روایتِ صدای پای آب، از
دوستت دارم، جمعۀ خواب: تعهد
زیباشناسانه. تناقضهایی دیگر در گفتمانهایی
که شعر نوین فارسی میآفریند: عرفان در مقابل
جهان زمینی. تغییر سیاسی ـ اجتماعی در مقابل
رستگاریی فردی. تعهد اجتماعی در مقابل تعهد
زیباشناسانه.
سینمای ایران در سالهای 1357 ـ 1349؟
19
پستچی
در سال 1351 ساخته میشود؛ به کارگردانیی
داریوش مهرجویی. یک مرد پستچی که از نظر جنسی
ناتوان است و صاحبِ یک مؤسسهی پرورش گوسفند
نیز هست، تنها به خرید بلیطهای بختآزمایی
مشغول است؛ به امید بردی کلان. یکی از
بستهگان صاحب مؤسسه، یک مرد مهندس، که از
فرنگ به ایران آمده است، تصمیم دارد مؤسسهی
پرورش گوسفند را به مؤسسهی پرورش خوک تبدیل
کند. مرد مهندس با زن پستچی نیز رابطهی جنسی
برقرار کرده است. سرانجام مرد پستچی
همخوابهگیی مرد مهندس و زناش را میبیند،
اختیار از دست میدهد، زناش را میکشد،
دستگیر میشود.
تیغ آفتاب
در سال 1352 ساخته میشود؛ به کارگردانیی
امیر شروان. دو برادر به دو راه جداگانه
رفتهاند. برادر کوچک قاچاقچی است. برادر بزرگ
درجهدار ژاندارمری. برادر کوچک به خواهش
برادر بزرگ دست از قاچاق مواد مخدر میکشد.
چندی بعد هردو برادر به زنی که در خانهای
بدنام کار میکند، دل میبندند. پس از
ماجراهایی برادر کوچک به خاطر برادر بزرگ از
زن چشم میپوشد؛ او را زنبرادر میخواند.
خاک در سال 1352 ساخته میشود؛ به
کارگردانیی مسعود کیمیایی. دو برادر در
روستایی در زمینهای یک زن فرنگی کار میکنند.
خود نیز تکه زمینی دارند. زن فرنگی از آنها
میخواهد تکه زمین خود را به او بفروشند. قبول
نمیکنند. زن یکی از مردان مزدور خود را به
سراغ آنها میفرستد. مرد مزدور برادر کوچک را
میکشد. برادر بزرگ که دیوانه شده است، مرد
مزدور را مییابد، او را میکشد، دستگیر
میشود.
اوسا کریم نوکرتیم در سال 1353
ساخته میشود؛ به کارگردانیی محمود کوشان.
لوطیی یک محله، که تاجر ثروتمندی هم هست، به
اتفاق شاگرد مغازهاش از سفری تفریحی به فرنگ
به تهران برگشته است. پس از آنکه مورد
استقبال گرمِ اهالیی محل قرار میگیرد، به
پیشنهاد یکی از اهالیی محل، همهی میزبانان
و مهمانان به یک کاباره میروند. مرد لوطی
عاشقِ رقاصهی کاباره میشود. پس از ماجراهایی
او را از دست صاحب کاباره نجات میدهد، فرزند
او را به فرزندی میپذیرد، با او ازدواج
میکند. شاگرد مرد لوطی هم با خواهر مرد لوطی،
که مدتها است نامزد او است، ازدواج میکند.
غریبه و مه در سال 1354 ساخته
میشود؛ به کارگردانیی بهرام بیضایی. روزی
مرد جوانی در قایقی به یک شهر ساحلی میرسد.
ورود او سنتهای ساکنان روستا را دستخوش
تغییر میکند. در این روستا زن جوانی زندهگی
میکند که نزدیک به یک سال است، همسر خویش
را، که بهترین ماهیگیر روستا بوده است، از
دست داده است. مرد جوان به زن دل میبندد،
علیرغم مخالفت اهالیی روستا با او ازدواج
میکند، سرانجام کسانی او را از روستا
میبرند.
علفهای هرز در سال 1355 ساخته
میشود؛ به کارگردانیی فرزان دلجو، امیر
مجاهد. مرد فقیرِ جوانی عاشقِ دختری میشود.
مرد جوان «مشمول فراری» است. پدر دختر
درجهداری است که در به در به دنبال آن است که
مرد جوان را دستگیر کند؛ به خدمت سربازی
ببرد. مرد جوان دو دوست نزدیک نیز دارد؛ یکی
از آنها سرطان میگیرد و میمیرد. دشمنی هم
دارد: صاحب یک کاباره. مرد جوان با دختر جوان
ازدواج میکند. بعد به خدمت سربازی میرود.
چند روزی به پایان دورهی آموزشی و بازگشتاش
به خانه نمانده است که صاحب کاباره به دروغ به
دختر خبر میدهد که مرد جوان در راه خانه
تصادف کرده و مرده است. زنِ جوان خودکشی
میکند؛ میمیرد. مرد جوان به سراغ صاحب
کاباره میرود. او را به قصد کشت میزند. خود
نیز توسط اطرافیانِ صاحب کاباره چاقو میخورد.
سفر سنگ در سال 1357 ساخته میشود؛
به کارگردانیی مسعود کیمیایی. زمیندارِ بزرگ
یک دهکده صاحب تنها آسیاب دهکده نیز هست.
تلاش اهالیی دهکده برای اینکه سنگ بزرگ
آسیاب را از کوهستانهای اطراف به دهکده
بیاورند، آسیاب خود را راه بیندازند، تا کنون
بینتیجه مانده است. پس از آنکه گذار یک
غربتی به دهکده میافتد، وسوسهی حرکت سنگ بار
دیگر اوج میگیرد. غربتی و چهار مرد دیگر سنگ
را حرکت میدهند، تا نزدیکیی دهکده میآورند.
سنگ را به سوی خانهی ارباب رها میکنند.
خانهی ارباب ویران میشود.
پرسشها و پاسخهای سینمای ایران در
سالهای 1357 ـ 1349 را بنویسیم.
20
پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایتِ
غریبه و مه: مدرن. به روایتِ سفر سنگ:
سنت. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایت
غریبه و مه: آزادیی فردی. پرسش سوم: نقش
نیروهای خارجی؟ پاسخ: به روایتِ پستچی،
خاک: سببِ تباهی. پرسش چهارم: حمایت از
سیستم سیاسیی مستقر یا شورش در مقابل سیستم
سیاسیی مستقر؟ پاسخ: به روایت تیغِ آفتاب:
حمایت از سیستم سیاسیی مستقر. به روایتِ
خاک، سفر سنگ: شورش در مقابل سیستم
سیاسیی مستقر. پرسش پنجم: یأس یا امید؟ پاسخ:
به روایت علفهای هرز: یأس. به روایتِ
تیغ آفتاب، اوسا کریم نوکرتیم:
امید. تصویر زن؟ پاسخ: به روایتِ تیغ
آفتاب، اوسا کریم نوکرتیم:
اثیری یا لکاته. به روایتِ غریبه و مه:
قربانیی جامعهی مردسالار. پرسش ششم: حتمیتِ
اسارتِ هستیشناسانه یا بشارت رهاییی
اجتماعی؟ پاسخ: به روایتِ غریبه و مه:
حتمیتِ اسارت هستیشناسانه. به روایت سفر
سنگ: بشارت رهاییی اجتماعی. تناقض هایی
دیگر در گفتمان هایی که سینمای ایران
می آفریند:
سنت در مقابل مدرن. حمایت از سیستم سیاسیی
مستقر در مقابل شورش در مقابل سیستم سیاسی ی مستقر. یأس در
مقابل امید. فریب زنانه در مقابل جامعهی
مردسالار. حتمیتِ اسارت هستیشناسانه در مقابل
بشارت رهاییی اجتماعی.
شعر فارسی در سالهای 1357 ـ 1349؟
21
تنها یک شعر از این سالها بخوانیم. شعری از
احمد شاملو، شاعر حماسهها: میلاد آنکه
عاشقانه بر خاک مرد: «نگاه کن چه
فروتنانه بر خاک میگسََترد/ آنکه نهال نازک
دستانش/ از عشق/ خداست/ و پیش عصیانش/ بالای
جهنم/ پست است./ آنکو به یکی آری میمیرد/ نه
به زخم صد خنجر،/ و مرگش در نمیرسد/ مگر آن
که از تبِ وهن/ دق کند/ قلعهئی عظیم/ که طلسم
دروازهاش/ کلام کوچک دوستی است./ [...]
انکارِ عشق را/ چنین که به سرسختی پا سفت
کردهای/ دشنهئی مگر/ به آستین اندر/ نهان
کرده باشی. ـ/ که عاشق/ اعتراف را چنان به
فریاد آمد/ که وجودش همه بانگی شد. [...] نگاه
کن/ چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک
میشکند/ رخسارهئی که توفانش/ مسخ نیارست
کرد./ چه فروتنانه بر آستانۀ تو به خاک
میافتد/ آن که در کمرگاه دریا/ دست حلقه
توانست کرد./ نگاه کن/ چه بزرگوارانه در پای
تو سر نهاد/ آنکه مرگش میلاد پرهیاهای هزار
شهزاده بود./ نگاه کن!»
پرسشها و پاسخهای شعر فارسیی نوین در
سالهای 1357 ـ 1349 را بنویسیم.
22
پرسش نخست: سیستم سیاسیی مستقر یا شورش در
مقابل سیستم سیاسیی مستقر؟ پاسخ: به
روایت میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد:
شورش در مقابل سیستم سیاسیی مستقر. پرسش دوم:
کدام شورش؟ پاسخ: به روایت میلاد
آنکه عاشقانه بر خاک مرد: شورش حماسی.
دیگر چه؟
23
سینمای ایران در سالهای 1357 ـ 1304 به دهان
بزرگی سیستم سیاسیی مستقر را تبلیغ میکند؛
به زمزمهای شورش در برابر سیستم سیاسیی
مستقر را پیچیده. شعر نوین فارسی در این
سالها همیشه شورشی است. هم در عریانیی سخن
هم در پیچیدهگیی شکل. در میان همهی تصویرها
اما، تکرار کرکنندهی جدالِ گفتمانها جاری
است؛ در زهدانِ همهی پرسشها فراپرسشهایی
حیرانِ پاسخها؛ زخمیی قدرتها: رنگِ تقدیر
چیست در تصویر من؟
آبانماه 1386