گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016

 

 بهروز شیدا

رنگِ تقدیرچیست در تصویر من؟

پاره­ای از پرسش­ها و پاسخ­های سینمای ایران و شعر نوین فارسی در پاره­ای از سال­ها

 

 

 

هم خسته می­شویم از پرسش­. هم خسته می­شویم از پاسخ­. هم خسته می­شویم از بی­راهی. هم خسته می­شویم از راهی که جز یک مقصد ندارد. هم خسته می­شویم از صدای مأیوس. هم خسته می­شویم از ترجیع­بندِ بهار. هم خسته می­شویم از زمین بی­فرجام. هم خسته می­شویم از آسمان موهوم. هم خسته می­شویم از هراس مرگ. هم خسته می­شویم از وعده­ی بهشت. هم خسته­ می­شویم از اخم اخلاق. هم خسته می­شویم از کرشمه­ی بی­بها­. وای من! چه­قدر پرسش؟ چه­قدر پاسخ؟ چه­قدر تکرار؟ کجا است راه گریز از قدرت­های بی­مقدار؟

   باز هم باید بپرسیم انگار؛ از گفت­وگوی سینمای ایران و شعر نوین فارسی در پاره­ای از سال­ها؛ از قصه­ی جدالِ گفتمان­ها.

 

1

قصه­ی سینمای ایران در سالِ 1279 هجری­ی شمسی آغاز می­شود. مظفر­الدین­شاه به فرانسه سفر می­کند. در میان همه­ی چیزهایی که در آن­جا سحرش می­کنند، دستگاهی هست که آ­دم­ها را روی دیوار به حرکت درمی­آورد: سینماتوگراف. مظفرالدین­شاه دستور می­دهد نمونه­ای از این دستگاه بخرند. سینماتوگراف واردِ ایران می­شود.

   چهار سال بعد اولین سالنِ سینما در ایران تأسیس می­شود: در خیابانِ چراغ­گاز؛ توسطِ میرزا ابراهیم صحاف­باشی. چندی بعد مهدی­خانِ روسی هم سینمایی باز می­کند؛ در خیابان علاء­الدوله. جدالِ مشروطه­خواهان و استبدادطلبان به تاریکی­ی سالن سینماها هم کشیده می­شود. روسی­خان استبدادطلبی است که با دربار محمدعلی­شاه رابطه­ها دارد.

   سینما اما، با سالن اردشیرخانِ ارمنی عمومی می­شود؛ در سالِ 1291. نخستین سینمایی که به صورتِ مرتب فیلم نشان می­دهد متعلق به علی وکیلی است. نخستین سینمایی که فیلم­های ناطق نمایش می­دهد، سینما پالاس؛ در سال 1309.[1] هر سالنی را اما پرده­ای هست و هر پرده­ای را نیاز به فیلمی.

 

2

اولین فیلم سینمای ایران آبی و رابی است؛ اقتباسی از یک فیلم دانمارکی: پات و پاتشون. آبی و رابی در سال 1308 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی آوانس اوهانیان. آوانس اوهانیان دومین فیلم خود را در سال 1311 می­سازد: حاجی­آقا آکتور سینما. حاجی­آقا سینما را مایه­ی گم­راهی می­داند. دختر و دامادش او را در گوشه و کنارِ شهر می­چرخانند و از او فیلم می­گیرند؛ آن­گاه او را به سالن سینما می­کشانند و فیلم را به او نشان می­دهند. حاجی­آقا مفتون سینما می­شود. پرده از تصویر رنگ گرفته است، اما هنوز صدایی نیست.

   اولین فیلم ناطق ایرانی در سال 1311 ساخته می­شود: دختر لر؛ به کارگردانی­ی محمدعلی سپنتا. دختر لر بر اساس داستانِ عامیانه­ی جعفر و گلنار شکل گرفته است. گلنار را در دورانِ کودکی راه­زنان دزدیده­اند و در قهوه­خانه­ای به کار گمارده­اند. قلی­خان، رئیس راه­زنان، به او چشم طمع دارد. گلنار اما، به جعفر، مأمور دولت، دل بسته است. سرانجام جعفر و گلنار به وصالِ یک­دیگر می­رسند؛ اما از ترسِ انتقامِ راه­زنان به بمبئی می­گریزند.

   سالی بعد از نمایشِ دختر لر، بوالهوس ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی ابراهیم مرادی. مردی در روستایی با دختری روستایی آشنا می­شود و با او ازدواج می­کند؛ پس از چندی مرد به حادثه­ای دچار می­شود و به قصد معالجه به تهران سفر می­کند. در تهران به دختری دل می­بندد؛ خبر که به هم­سرش می­رسد، از شدت اندوه خودکشی می­کند؛ که شخصی نجات­اش می­دهد. مرد پس از چندی به اشتباه خود پی می­برد و به روستا باز می­گردد. دیگر اما دیر شده است.

   محمدعلی سپنتا سینما را رها نمی­کند. سه فیلم تاریخی ـ کلاسیک نیز می­سازد: فردوسی، شیرین و فرهاد، لیلی و مجنون.

   پرسش­ها و پاسخ­های سال­های اول سینمای ایران را بنویسیم.

 

3

پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخِ: به روایتِ حاج­آقا آکتور سینما، دختر لر: مدرن. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایت حاج آقا آکتور سینما، دختر لر: مدرنِ آمرانه. پرسش سوم: روزگار پیش از اسلام یا روزگار بعد از اسلام؟ پاسخ: به روایتِ فردوسی: روزگار پیش از اسلام. پرسش چهارم: شهر یا روستا. پاسخ: به روایت بوالهوس: روستا. نخستین تناقض در گفتمان­هایی که سینمای ایران می­آفریند: مدرنِ آمرانه در مقابلِ روستا.

   در همان دوران شعرِ نوین فارسی؟

 

4

نخستین شعر نوین فارسی شاید افسانه است؛ سروده­ی نیما یوشیج. افسانه در سال 1301 هجری­ی شمسی منتشر می­شود؛ در چند شماره­ی پی در پی نشریه­ی قرن بیستم؛ به سردبیری­ی میرزاده­ی عشقی.[2] نیما یوشیج اعلام کرده است که مناسبات اجتماعی ـ تاریخی تغییر کرده­اند، پس حتا مفاهیم ازلی­ نیز باید به زبانی دیگر فریاد شوند. شعر زمان شکلِ دیگری می­خواهد.

   نیما یوشیج را بگذاریم که افسانه­ی او مکرر است؛ جاپای او را رد بگیریم در دوران­ها.

 

5

در فاصله­ی سال­های 1304 تا 1320 شعر نوین فارسی در هاله­ای از سکوت فرو می­رود. در دوران رضاخان تنها دو شاعر در کنارِ نیما یوشیج چهره می­کنند: محمد مقدم، پرتو تندرکیا. سه مجموعه­شعر محمد مقدم عبارت اند از: راز نیمه شب؛ راهی چند بیرون از پرده، بانگ خروس، بازگشت به الموت. مجموعه ­شعرِ پرتو تندرکیا: شاهین. دو شعرِ عمده­ی نیما یوشیج در مجله­ی موسیقی چاپ می­شوند: غراب، ققنوس. شعرهایی از این دوران را بخوانیم. نخست: تکه­­ای از شعری از پرتو تندرکیا: سلام من به ایران: «هلا خاک ایران، هلا پاک مام/ سلام! ای وطن با تو هستم، سلام!/ شنیدی؟ نه! کی می­شود باورم/ که دادم رسد بر تو ای مادرم/ کزین گوشه تا گوش تو سنگ­هاست/ میان نی و ناله فرسنگ­هاست/ مگر سیم و بی­سیم و نیروی برق/ ز غرب آورد غُرشم را به شرق»[3]

   بعد: تکه­هایی از شعری از نیما یوشیج: ققنوس: «ققنوس، مرغ خوشخوان، آواز­­ه­ی جهان،/ آواره مانده از وزشِ بادهای سرد،/ بر شاخِ خیزران،/ بنشسته است فرد./ بر گردِ او به هر سرِ شاخی پرندگان./ او ناله­های گمشده ترکیب می­کند،/ از رشته­های پاره­ی صدها صدای دور،/ در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،/ دیوار یک بنای خیالی/ می­سازد./ [...] آن مرغ نغزخوان،/ بر آن مکان ز آتش تجلیل یافته،/ اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،/ بسته ست دمبدم نظر و می­دهد تکان/ چشمان تیزبین./ وز روی تپه­ها،/ ناگاه، چون بجای پر و بال می­زند/ بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،/ که معنیش نداند هر مرغ رهگذر./ آنگه ز رنج­های درونیش مست،/ خود را به روی هیبت آتش می­افکند./ باد شدید می­دمد و سوخته­ست مرغ!/ خاکستر تنش را اندوخته­ست مرغ!/ پس جوجه­هاش از دل خاکسترش به در[4]

   پرسش­ها و پاسخ­های سال­های اولِ شعر نوین فارسی را بنویسم.

 

6

پرسشِ نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایت ققنوس: مدرن. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایت ققنوس: اندیشه­ی چپ. پرسش سوم: روزگار­ پیش از اسلام یا روزگار پس از اسلام؟ پاسخ: به روایت سلام من به ایران: روزگار پیش از اسلام. نخستین تناقض در گفتمان­هایی که شعر نوین فارسی می­آفریند: اندیشه­ی چپ در مقابلِ روزگارِ پیش از اسلام.

   سینمای ایران در سال­های 1332 ـ 1320؟  

 

7

در میان دورانِ­های اولِ و دومِ سینمای ایران سال­ها فاصله است. دورانِ دوم سینمای ایران در کمرکشِ سال­های 1320 آغاز می­شود؛ با توفانِ زندگی؛ به کارگردانی­ی اسماعیلِ کوشان.[5]

   زندانی امیر در سال 1327 ساخته می­­شود؛ به کارگردانی­ی اسماعیل کوشان. مرد جوانی که شیفته­ی دختر امیر است، وزیر بدطینت را که سلطنت را غصب کرده است، سرنگون می­کند، امیر را به پادشاهی می­رساند، با دختر امیر ازدواج می­کند.

   شرمسار در سال 1329 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی علی کسمایی. مریم، دختر روستایی، فریبِ یک مرد جوان شهری را می­خورد. نامزدش را رها می­کند و آواره­ی شهر می­شود؛ از ترس رسوایی. چندی بعد سر از صحنه­های کاباره­ها درمی­آورد. خواننده­ی مشهوری می­شود. سرانجام با نامزدش ازدواج می­کند.

    ولگرد در سال 1331 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی مهدی رئیس­فیروز. مرد جوانی به تصادف با دختری، که کیف­اش را سارقین زده­اند، برخورد می­کند. این آشنایی به ازدواج می­انجامد. چندی بعد دوستان نااهل دست مرد جوان را به قمار باز می­کنند. مرد جوان همه­ی زنده­گی­ی خود را در قمار می­بازد. حتا گردن­بند طلای خدمت­کار خانه را می­دزد. دیگر روی بازگشت به خانه را ندارد. به یکی از شهرستان­ها می­رود و هیجده سالِ تمام به خانه باز نمی­گردد. سرانجام طاقت از دست می­دهد. به تهران باز می­گردد. در یک نزاع به حال اغماء می­افتد. مردی بر او ترحم می­کند؛ او را به خانه­اش می­برد. این مرد برادر او است؛ بی­آن­که خود بداند. روز عروسی­ی دختر برادرش است. زن­اش نیز آن­جا است؛ به او پرخاش می­کند؛ بی­آن­که او را بشناسد. مرد بیرون می­رود؛ حکومتِ نظامی است؛ کشته می­شود.

   پرسش­ها و پاسخ­های سینمای ایران در سال­های 1332 ـ 1320 را بنویسیم.

 

8

پرسش نخست: چه چیز سرگذشتِ آدمی را رقم می­زند؟ لغزش­های فردی یا شرایطِ اجتماعی؟ پاسخ: به روایتِ ولگرد: لغزش­های فردی. پرسش دوم: نشانِ رستگاری چیست؟ پاسخ: به روایتِ شرمسار: شهرت. به روایتِ زندانی امیر: قدرت. پرسش سوم: کدام نوع حکومت مشروعیت دارد؟ پاسخ: به روایت زندانی امیر: حکومت پادشاهی.

   شعر نوین فارسی در سال­های 1332 ـ 1320؟

 

9

دو شعرِ این سال­ها را بخوانیم: شعری از اسماعیل شاهرودی، که شاعر ایمان به فردای روشنِ «خلق» بود؛ شعری از هوشنگ ایرانی که شاعرِ آزمایش شکل­ها، شهود شاعرانه، باغِ خیال­های دور بود. نخست: شعری از اسماعیل شاهرودی: دقت: «غنچه­ئی هست که شاید هرگز/ نشکفد .../ هست سربازی می­جنگد./ با که؟/ ـ نشناسد .../ عاشقی هست که از کوئی او شب همه شب/ بگذرد ـ بگذرد .../ هست یک مرد که او تیشه به دست از ره دور/ سوی شهر آید/ آرام آید .../ شمع افروخته­ئی هست که خاموش شده ـ مرده .../ چشمه­ئی هست که خشکیده .../ بوسه خشکیده ـ :/ به لب­های زنی/ بوسه­ئی هست که خشکیده­ست .../ لیکن/ ای ملت!/ دقت!/ لیکن ـ/ ای ملت!/ غنچۀ خشم تو، عصیان تو، طغیان تو دائم شکفد./ شکفد دانم زود/ بوی گل مستم سازد .../ می­شناسم تو را ـ دشمن!/ می­ستیزم به تو/ (می­ستیزد سرباز)/ همه جا دشمن بگریزد ـ گریزد/ بگریزد از تو ـ ز من .../ تیشۀ مردی کاید از دور/ (سوی شهر آید، آرام آید)/ می­کند گور تو را ـ ای دشمن، گورت را .../ شمع خاموش برافروخته اینک .../ تا من از چشمۀ خشکیده بنوشم/ تا ببوسد زن دلمرده لبانم .../ عاشقی هست که از کوئی، او شب همه شب/ بگذرد ـ بگذرد/ چشم­های زنی از روزنه او را نگرد ...»[6]

    بعد: تکه­ای از شعری از هوشنگ ایرانی: کاساندرا: «[...] آرام باش ... طوفان ناآشنا/ این غبارها پستی خواهند گرفت/ این برجهای عاج به گردابها خواهند ریخت/ رقص خشم­انگیز برگهای خشک بازخواهد ایستاد/ و پاهای عظیم آن سایه نزدیک­شونده/ که در خود خورشید­ها پنهان دارد/ بر آنها گذر خواهد کرد ... [...]»[7]

   پرسش­ها و پاسخ­های شعر نوین فارسی در سال­های 1332 ـ 1320 را بنویسم.

 

10

پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایتِ دقت، کاساندرا: مدرن. پرسش: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایتِ دقت: اندیشه­ی چپ. به روایتِ کاساندرا: ابهامِ روشنایی. تناقضی دیگر در گفتمان­هایی که شعرِ نوین فارسی می­آفریند: اندیشه­ی چپ در مقابل ابهام روشنایی.

   سینمای ایران در سال­های 1341 ـ 1332؟

 

11

نقلعلی در سال 1333 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی گلسرخی. مرد جوانی به دلیل اختلافی که با نامزدش پیدا کرده است، به خدمت سربازی می­رود؛ نظم و مردانه­گی می­آموزد.

   مرجان در سال 1335 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی محمدعلی جعفری. قبیله­ای از کولی­ها نزدیکِ دهکده­ای اتراق می­کنند. یکی از کولی­ها گوسفندی از مدرسه­ی دهکده­ سرقت می­کند. معلمِ مدرسه، مرد جوان، موفق می­شود سارق را به دام اندازد. مرجان، دختر سارق، برای دیدنِ پدرش، به مدرسه­ای می­رود که در آن زندانی است. در آن­جا با معلم جوان روبه­رو می­شود؛ عشقی بین آن­ها شعله می­کشد. پس از مدتی معلمِ جوان راهی­ی شهر می­شود؛ مرجان نیز به دنبالِ او می­رود؛ اما معلم را پیدا نمی­کند؛ پس در یک بیمارستان به عنوان مستخدم به کار مشغول می­شود. معلم در شهر ازدواج می­کند؛ روزی زن­اش را برای زایمان به بیمارستان می­برد. در آن­جا با مرجان روبه­رو می­شود، اما او را نمی­شناسد. مرجانِ مأیوس به قبیله­اش باز می­گردد.

    بلبل مزرعه در سالِ 1336 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی مجید محسنی. یک مرد جوان روستایی به دختر ارباب دل می­بندد؛ خواهر همین مرد جوان به پسر ارباب. ارباب با ازدواج پسرش با دختر روستایی موافقت می­کند، اما اعلام می­کند که تا مرد جوان ثروتمند نشود، اجازه نخواهد داد با دخترش ازدواج کند. مرد جوان آستین­ها را بالا می­زند و به­سرعت ثروتمند می­شود. در پایان ارباب مرد جوان نوثروتمند را به دامادی می­پذیرد.

    لات جوانمرد در سالِ 1337 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی مجید محسنی. داش­حسن دختری را که فریب­خورده، سرگردان، تنها است، به خانه­ی خود، نزد مادرش، می­برد. در همین بحبوحه یکی از دوستانِ داش­حسن که عازم سفر حج است، خانواده­ی خود را به او می­سپارد. دختر مرد مسافر با مرد جوان «هوس­باز»ی رابطه دارد. داش­حسن او را همه جا تعقیب می­کند؛ سرانجام داش­حسن با مرد جوانِ هوس­باز درگیر می­شود. در این درگیری مرد جوان کشته می­شود. در دادگاه اما، مشخص می­شود که مقتول مدت­ها است به فریبِ دخترانِ ساده­دل مشغول بوده است. داش­حسن تبرئه می­شود و با دختری که در خانه­ی او پناه گرفته است، ازدواج می­کند.

   دلهره در سال 1341 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی ساموئل خاچیکیان. مرد جوانی، که در کارخانه­ی شن­سازی­ی عموی زن­اش کار می­کند، عموی زن­اش را می­کشد، عاشق سابق زن­اش را برای اخاذی، به سراغ زن­اش می­فرستد، بعد با صحنه­سازی وانمود می­کند که زن­اش مرد را کشته است، آن­گاه به شکل­های مختلف مرد را در مقابل زن ظاهر می­کند، تا زن از ترس سکته کند تا او بتواند با پول زن­اش با زن دیگری «خوش» بگذراند. اما جمشید، کارآگاه ورزیده­ی پلیس، عاشقِ سابق زن، ماجرا را کشف می­کند. مرد جوان در درگیری با پلیس کشته می­شود.

   پرسش­ها و پاسخ­های سینمای ایران در سال­های 1341 ـ 1332 را بنویسیم.

 

12

پرسش نخست: نشان رستگاری چیست؟ پاسخ: به روایت بلبل مزرعه: ثروت. پرسش دوم: شهر یا روستا؟ پاسخ: به روایتِ مرجان، بلبل مزرعه: روستا. پرسش سوم: سنت یا مدرن؟ پاسخ: به روایت لات جوانمرد: سنت. پرسش چهارم: سیستم سیاسی­ی مستقر یا سیستمِ سیاسی­ی دیگر؟ پاسخ: به روایتِ نقلعلی: سیستم سیاسی­ی مستقر. پرسش پنجم: نشانِ سیستمِ سیاسی­ی مستقر؟ پاسخ: به روایتِ نقلعلی: ارتش. به روایتِ دلهره: پلیس.

   شعر نوین فارسی در سال­های 1341 ـ 1332؟

 

13

سه شعر این سال­ها را بخوانیم. شعری از مهدی اخوان ثالث که شاعر نفرین به زمانه بود؛ شعری از نصرت رحمانی که شاعرِ لجن­زارِ هستی بود؛ شعری از سیاوش کسرایی که شاعرِ صبحِ خروس بود. نخست: تکه­هایی از شعری از مهدی اخوان ثالث: کتیبه: «فتاده تخته سنگ آنسوی­تر، انگار کوهی بود./ و ما اینسو نشسته، خسته انبوهی [...] ندانستیم/ ندائی بود در رؤیای خوف و خستگیهامان،/ و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم./ چنین می­گفت:/ ـ فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری/ بر او رازی نوشته است، هر کس طاق هر کس جفت .../ چنین می­گفت چندین بار/ صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد زخود در خامشی/ [می­خفت./ [...] شبی که لعنت از مهتاب می­بارید،/ و پاهامان ورم می­کرد و می­خارید،/ یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود،/ [لعنت کرد و گوشش را و نالان گفت: باید رفت/ و ما باخستگی گفتیم: لعنت بیش­بادا/ [گوشمان را چشممان را نیز، باید رفت/ و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی که تخته سنگ آنجا بود/ یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:/ ـ کسی راز مرا داند/ که از اینرو به آنرویم بگرداند./ [...] یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،/ به جهد ما درودی گفت و بالا رفت./ خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند/ [...] ـ بخوان! او همچنان خاموش./ ـ برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگاه می­کرد./ پس از لختی/ در اثنایی که زنجیرش صدا می­کرد،/ فرود آمد. گرفتیمش که پنداری که می­افتاد./ نشاندیمش./ بدست ما و دست خویش لعنت کرد./ ـ چه خواندی، هان؟/ [مکید آب دهانش را و گفت آرام:/ ـ  نوشته بود همان، کسی راز مرا داند، که از اینرو به آنرویم بگرداند[8] 

    بعد: تکه­هایی از شعری از سیاوش کسرایی: آرش: «[...] قصه می­گوید برای بچه­های خود عمو نوروز:/ ... گفته بودم زندگی زیباست./ گفته و ناگفته ای بس نکته­ها کاینجاست./ [...] آری، آری، زندگی زیباست/ زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست/ گر بیفروزیش، رقص شعله­اش در هر کران پیداست/ ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست./ [...] جنگلی هستی تو، ای انسان!/  جنگل! ای روییده آزاده/ بی­دریغ افکنده روی کوه­ها دامان/ آشیان­ها بر سر انگشتان تو جاوید/ چشمه­ها در سایبان­های تو جوشنده/ آفتاب و باد و باران بر سرت افشان/ جان تو خدمتگزار آتش .../ سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!/  [...] روزگاری بود؛/ روزگار تلخ و تاری بود./  بخت ما چون روی بدخواهانِ ما تیره/ دشمنان برجان ما چیره/ شهرِ سیلی­خورده هذیان داشت/ بر زبان بس داستان­های پریشان داشت/ [...] چشم­ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست­وجو می­کرد/ وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می­کرد:/ آخرین فرمان،/ آخرین تحقیر/ مرز را پرواز تیری می­دهد سامان!/ گر به نزدیکی فرود آید/ خانه­هامان تنگ/ آرزوهامان کور،/ ور بپرد دور/ تا کجا؟ ... تا چند؟/ آه، ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟/ [...] کم کمک در اوج آمد پچ­پچ خفته/ خلق، چون بحری برآشفته/ به جوش آمد/ خروشان شد/ به موج افتاد/ برش بگرفت و مردی چون صدف/ از سینه بیرون داد./ منم آرش، ـ/ چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن ـ/ منم آرش، سپاهی مرد آزاده/ به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را/ اینک آماده،/ مجوییدم نسب/ فرزند رنج و کار/ گریزان چون شهاب از شب/ چو صبح آمادۀ دیدار[9]

   بعد: شعری از نصرت رحمانی: و خدای دیگر: «ابلیس رهای بی­­سروپائی­ست/ انگشت­نما شده به­ ناپاکی/ تن شسته در آب چشمه­ی خورشید/ تف کرده به­ روی آدم خاکی/ خندید به بارگاه یزدانی/ دندان طمع ز آسمان کنده/ بندی غرور خویشتن گشته/ زانو نزده به پای هر بنده/ در بند کشیده ناخدایان را/ خود نیز در انزوای خود زنجیر/ از دوزخ و از بهشت آواره/ در برزخ خویش مانده بی­تدبیر/ مطرود شما سیاه­کیشان است/ کز بیم نیازمند یزدانید/ لیکن چو به خویشتن پناه آرید/ دانید که بندگان شیطانید/ ابلیس منم، خدای بی­تاجان/ پیشانی خود بر آسمان سوده/ سوزانده غرور اگرچه بالم را/ ابلیس اگر منم رها بوده»[10]

   پرسش­ها و پاسخ­های شعر نوین فارسی در سال­های 1341- 1332 را بنویسیم.

 

14

پرسش نخست: یأس یا امید؟ پاسخ: به روایتِ کتیبه، و خدای دیگر: یأس. به روایت آرش: امید. پرسش دوم: کدام یأس؟ پاسخ: به روایت کتیبه: فلسفی ـ اجتماعی. به روایت و خدای دیگر: فلسفی ـ رمانتیک. تناقض­هایی دیگر در گفتمان­هایی که شعرِ نوین فارسی می­آفریند: یأس در مقابل امید. یأس فلسفی ـ اجتماعی در مقابل یأس فلسفی ـ رمانتیک.

   سینمای ایران در سال­های 1349 ـ 1341؟

 

15

آقای قرن بیستم در سال 1343 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی سیامک یاسمی. مرد جوانی جیب­ ثروتمندان را می­زند؛ هم به فقیران می­دهد هم خرجِ معالجه­ی مادر مریض خود را تأمین می­کند. مرد ثروتمندی دختر دم­بختی دارد و زن جوانی. زنِ جوان معشوق خود را به خانه آورده و او را به عنوان برادر خود جا زده است. آن­ها تصمیم دارند، مرد ثروتمند را به طریقی فریب دهند؛ ثروت او را تصاحب کنند. در این میان مرد ثروتمند و تحصیل­کرده­ای قرار است برای تعطیلات از آمریکا به ایران بیاید؛ در صورت امکان با دختر مرد ثروتمند ازدواج کند. او اما، یک هفته تأخیر می­کند. زن جوان و معشوق­اش مرد جوان جیب­بر را به جای مرد ثروتمند و تحصیل­کرده جا می­زنند. سرانجام همه چیز لو می­رود. دختر مرد ثروتمند و مرد جوان اما، به یک­دیگر دل بسته­اند.

    جهان پهلوان در سالِ 1345 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی سیامک یاسمی. پسر مرد ثروتمندی بدون اطلاع پدرش با یک دخترِ دهاتی ازدواج کرده است. صاحب دختری نیز شده است. پسر سرانجام ماجرای ازدواج خود را بر پدرش فاش می­کند. پدر او را از خانه بیرون می­کند. ماشین شخصی­ی پسر در راه دهکده به دره می­افتد؛ پسر می­میرد. پیرمرد ثروتمند در ده آتش­سوزی­ ترتیب می­دهد؛ وانمود می­کند نوه­اش مرده است. نوه را به خانه­ی خود می­برد، بزرگ می­کند، به فرنگ می­فرستد. مردی که این آتش­سوزی را ترتیب داده است، در بستر مرگ همه چیز را به مادر دختر می­گوید. مادر در اتوبوسی در راه تهران با مرد جوانی روبه­رو می­شود. تعدادی تبه­کار می­خواهند پول­های او را بدزدند. مرد جوان و دوست­اش تبه­کاران را تارومار می­کنند. مرد جوان مادر را رها نمی­کند: دخترش را نیز برای او پیدا می­کند. مرد جوان رذلی می­خواهد به خاطر پول­های دختر با او ازدواج کند. اما سرانجام دختر که به مرد جوان دل­باخته است، او را برمی­گزیند.

   گاو در سالِ 1348 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی داریوش مهرجویی. در دهکده­ای تنها یک گاو وجود دارد: گاو مش­حسن. مش­حسن دیوانه­ی گاوش است. نشانه­های خوبی به چشم نمی­خورد. «بلوری­ها»، سه نفری که با خود بدیمنی به هم­راه دارند، بر تپه­های اطراف دهکده دیده شده­اند. مش­حسن برای عمله­گی رفته است که گاوش می­میرد. مش­حسن دیوانه می­شود، خود را گاو مش­حسن می­پندارد. ریش­سفیدان دهکده تلاش می­کنند او را برای معالجه به شهر ببرند. در راه شهر مش­حسن می­گریزد، از یک بلندی سقوط می­کند، می­میرد. بلوری­ها بر تپه­ای ایستاده­اند.

    قیصر در سال 1348 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی مسعود کیمیایی. خواهر کوچکِ قیصر که به اتفاق دو برادر و مادر و دایی­اش در خانه­ای زیر بازارچه زنده­گی می­کند، نامه­ای به «عزیزان»­اش نوشته و خود را کشته است. نوشته است روزی، هنگامی که برای درس خواندن با خواهرِ سه برادر آب منگل به خانه­ی آن­ها رفته بوده است، یکی از برادرانِ آب منگل به او تجاوز کرده است. هنگامی که خان­دایی مشغولِ خواندن نامه­ برای مادر او است، برادر بزرگ او، فرمان، سر می­رسد و همه چیز را می­فهمد. فرمان قصاب است و مدت­ها است چاقوکشی را کنار گذاشته و کاسب شده است. فرمان به سراغ برادران آب منگل می­رود. آن­ها او را می­کشند. قیصر که برای «کاسبی» به خرمشهر رفته است، به تهران بازمی­گردد. از همه چیز با خبر می­شود. پاشنه وَر می­کشد؛ سه برادر آب منگل را یکی پس از دیگری می­کشد.

   پرسش­ها و پاسخ­های سینمای ایران در سال­های 1349 ـ 1341 را بنویسیم.

 

16

پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایتِ قیصر: سنت. به روایت آقای قرن بیستم، جهان پهلوان: مدرن. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایتِ آقای قرن بیستم، جهان پهلوان: مدرن آمرانه. پرسش سوم: نشان رستگاری؟ پاسخ: به روایت آقای قرن بیستم، جهان پهلوان: ثروت. پرسش چهارم: نشان اخلاق؟ پاسخ: به روایت آقای قرن بیستم، جهان پهلوان: بی­اعتنایی به ثروت. پرسش پنجم: تسلیم در مقابلِ سیستم سیاسی­ی مستقر یا شورش فردی؟ پاسخ: به روایتِ آقای قرن بیستم، جهان پهلوان: تسلیم در مقابل سیستم سیاسی­ی مستقر. به روایت قیصر: شورش فردی. پرسش ششم: آشتی­ی طبقاتی یا آشتی­ناپذیری­ی طبقاتی؟ پاسخ: به روایت آقای قرن بیستم، جهان پهلوان: آشتی­ی طبقاتی. به روایتِ گاو: آشتی­ناپذیری­ی طبقاتی. تناقض­هایی دیگر در گفتمان­هایی که سینمای ایران می­آفریند: سنت در مقابل مدرن آمرانه. حرمت ثروت در مقابل بی­اعتنایی به ثروت. تسلیم در مقابل سیستم سیاسی­ی مستقر در مقابل شورش فردی. آشتی­ی طبقاتی در مقابل آشتی­ناپذیری­ی طبقاتی.

   شعر نوین فارسی در سال­های 1349 ـ 1341؟

 

17

­پنج شعر این سال­ها را بخوانیم. شعری از سهراب سپهری که شاعر عرفان بود، شعری از فروغ فرخزاد که شاعر صدای زنانه بود. شعری از حمید مصدق که شاعر نوید بود، شعری از احمدرضا احمدی که شاعر موج نو بود، شعری از یدالله رویایی که شاعر حجم بود.

   نخست: تکه­هایی از شعری از سهراب سپهری: صدای پای آب: «اهل کاشانم/ روزگارم بد نیست/ تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی./ مادری دارم، بهتر از برگ درخت./ دوستانی، بهتر از آب روان./ و خدایی که در این نزدیکی است:/ لای این شب­بوها، پای آن کاج بلند./ روی آگاهی آب، روی قانون گیاه./ من مسلمانم./ قبله­ام یک گل سرخ./ جا نمازم چشمه، مهرم نور/ دشت سجادۀ من/ من وضو با تپش پنجره­ها می­گیرم./ [...] من به مهمانی دنیا رفتم/ من به دشت اندوه/ من به باغ عرفان/ من به ایوان چراغانی دانش رفتم/ رفتم از پلۀ مذهب بالا./ تا ته کوچۀ شک،/ تا هوای خنک استغنا،/ تا شب خیس محبت رفتم./ من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق./ [...] مردمان را دیدم/ شهرها را دیدم/ دشت­ها را، کوه­ها را دیدم/ آب را دیدم، خاک را دیدم/ [...] زندگی رسم خوشایندی است./  زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،/ پرشی دارد اندازۀ عشق./ زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو/ برود./ [...] هر کجا هستم، باشم،/ آسمان مال من است./ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است./ چه اهمیت دارد/ گاه اگر می­رویند/ قارچ­های غربت؟/ [...] مرگ پایان کبوتر نیست./ مرگ وارونۀ یک زنجره نیست./ مرگ در ذهن اقاقی جاری است./ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد./ [...] در نبندیم به روی سخن زندۀ تقدیر که پشت چپرهای صدا/ می­شنویم./ [...] کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ./ کار ما شاید این است/ که در افسون گل سرخ شناور باشیم. [...]»[11]

   بعد: تکه­هایی از شعری از فروغ فرخزاد: تولدی دیگر: «همۀ هستی من آیۀ تاریکیست/ که ترا در خود تکرار کنان/ به سحرگاه شکفتن­ها و رستن­های ابدی خواهد برد/ من در این آیه ترا آه کشیدم، آه/ من در این آیه ترا/ به درخت و آب و آتش پیوند زدم/ [...] دستهایم را در باغچه میکارم/ سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم/ و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم/ تخم خواهند گذاشت/ [...] هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی/ صید نخواهد کرد./ من/ پری کوچک غمگینی را/ میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد/ و دلش را در یک نی­لبک چوبین/ مینوازد آرام، آرام/ پری کوچک غمگینی/ که شب از یک بوسه میمیرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد»[12]

   بعد: تکه­هایی از شعری از حمید مصدق: آبی، خاکستری، سیاه: «در شبانِ غم تنهایی خویش،/ عابدِ چشم سخنگوی توام./ من در این تاریکی،/ من در این تیره شب جانفرسا،/ زائر ظلمت گیسوی توام./ [...] خواب رؤیای فراموشیهاست!/ خواب را دریابم،/ که در آن دولت خاموشیهاست./ من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می­بینم،/ و ندایی که به من می­گوید:/ گرچه شب تاریک است/ دل قوی دار،/ سحر نزدیک است/ [...] باز کن پنجره را/ من تو را خواهم برد/ به سرِ رودِ خروشان حیات،/ آب این رود به سرچشمه نمی­گردد باز؛/ بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز./ باز کن پنجره را! ـ / صبح دمید!./ [...] سخن از مهر من و جور تو نیست./ سخن از/ متلاشی شدن دوستی است،/ و عبث بودنِ پندارِ سرور آورِ مهر/ آشنایی با شور؟/ و جدایی با درد؟/ و نشست در بُهتِ فراموشی ـ/ ـ یا غرق غرور؟!/ سینه­ام آینه­ایست،/ یا غباری از غم./ تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار./ آشیانِ تهی دست مرا،/ مرغ دستان تو پر می­سازند./ آه مگذار، که دستان من آن/ اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد./ آه مگذار که مرغان سپید دستت،/ دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد./ من چه می­گویم، آه .../ با تو اکنون چه فراموشیها؛/ با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست./ تو مپندار که خاموشیِ من،/ هست بُرهانِ فراموشیِ من./ من اگر برخیزم/ تو اگر برخیزی/ همه برمی­خیزند»[13]

   بعد شعری از احمدرضا احمدی: جمعۀ خواب: «شفا به آسانی ­دانست که تدبیر نامت چیست/ نامت/ حقیر شده­ها/ و له شدۀ آوارها خبرها را/ شفا داد/ اکنون کسی به کوچه می­آید که تو را به نام می­خواند/ و نمی­داند/ جوانی و مهر و اشتیاق/ گلدسته­های شرق را/ در هر زبانی/ به آسانیِ یک اعتماد/ خواهد زاد./ درختان پخته می­شد/ حدیث می­شد/ آیه می­شد/ و در چشمان فرو می­افتاد/ هزاران کبوتر بیمار/ آسوده می­شدند/ چرا که ساده و آسان/ نامت را گفته بودند./ دیر رسیدم و/ با همین پسرک سپاهی گفت­وگو کردیم/ هم او گفت:/ سلاحداران گل­های باغچه را لگدکوب کرده­اند/ اما تبار گُل/ هرگز نخواهد مُرد./ عصر که نامت را در آینه گفتیم/ نوروز شد/ با هم به خانۀ شکوفه­ها رفتیم/ مدرسه­ها باز بود/ بچه­ها به کوچه آمدند و/ تو را به نام می­خواندند/ و این در جمعۀ خواب بود.»[14]

   بعد: شعری از یدالله رویایی: از دوستت دارم: «از تو سخن از به آرامی/ از تو سخن از به تو گفتن/ از تو سخن از به آزادی/ وقتی سخن از تو می­گویم/ از عاشق/ از عارفانه/ می­گویم/ از دوستت دارم/ از خواهم داشت/ از فکر عبور در به تنهائی/ من با گذر از دل تو می­کردم/ من با سفرِ سیاه چشم تو زیباست/ خواهم زیست./ من با به تمنای تو/ خواهم ماند./ من با سخن از تو/ خواهم خواند./ ما خاطره از شبانه می­گیریم/ ما خاطره از گریختن در یاد/ از لذت ارمغانِ در پنهان/ ما خاطره­ایم از به نجواها .../ من دوست دارم از تو بگویم را/ ای جلوه­ای از به آرامی/ من دوست دارم از تو شنیدن را/ تو لذت نادرِ شنیدن باش./ تو از به شباهت، از به زیبایی/ بر دیدۀ تشنه­ام تو دیدن باش!»[15]

   پرسش­ها و پاسخ­های شعر نوین فارسی در سال­های 1349 ـ 1341 را بنویسیم.

 

18

پرسش نخست: عرفان آسمانی یا جهان زمینی؟ پاسخ: به روایتِ صدای پای آب، از دوستت دارم: عرفان آسمانی. به روایتِ تولدی دیگر، آبی، خاکستری، سیاه: جهانِ زمینی. پرسش دوم: تغییر سیاسی ـ اجتماعی یا رستگاری­ی فردی؟ پاسخ: به روایتِ تولدی دیگر، آبی، خاکستری، سیاه: تغییر سیاسی ـ اجتماعی. به روایت صدای پای آب، از دوستت دارم، جمعة خواب: رستگاری­ی فردی. پرسش سوم: تعهد اجتماعی یا تعهد زیباشناسانه؟ پاسخ: به روایتِ تولدی دیگر، آبی، خاکستری، سیاه: تعهد اجتماعی. به روایتِ صدای پای آب، از دوستت دارم، جمعۀ خواب: تعهد زیباشناسانه. تناقض­هایی دیگر در گفتمان­هایی که شعر نوین فارسی می­آفریند: عرفان در مقابل جهان زمینی. تغییر سیاسی ـ اجتماعی در مقابل رستگاری­ی فردی. تعهد اجتماعی در مقابل تعهد زیباشناسانه.

   سینمای ایران در سال­های 1357 ـ 1349؟

 

19

پستچی در سال 1351 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی داریوش مهرجویی. یک مرد پستچی که از نظر جنسی ناتوان است و صاحبِ یک مؤسسه­ی پرورش گوسفند نیز هست، تنها به خرید بلیط­های بخت­آزمایی مشغول است؛ به امید بردی کلان. یکی از بسته­گان صاحب مؤسسه، یک مرد مهندس، که از فرنگ به ایران آمده است، تصمیم دارد مؤسسه­ی پرورش گوسفند را به مؤسسه­ی پرورش خوک تبدیل کند. مرد مهندس با زن پستچی نیز رابطه­ی جنسی برقرار کرده است. سرانجام مرد پستچی هم­خوابه­گی­ی مرد مهندس و زن­اش را می­بیند، اختیار از دست می­دهد، زن­اش را می­کشد، دست­گیر می­شود.

   تیغ آفتاب در سال 1352 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی امیر شروان. دو برادر به دو راه جداگانه رفته­اند. برادر کوچک قاچاقچی است. برادر بزرگ درجه­دار ژاندارمری. برادر کوچک به خواهش برادر بزرگ دست از قاچاق مواد مخدر می­کشد. چندی بعد هردو برادر به زنی که در خانه­ای بدنام کار می­کند، دل می­بندند. پس از ماجراهایی برادر کوچک به خاطر برادر بزرگ از زن چشم می­پوشد؛ او را زن­برادر می­خواند.

   خاک در سال 1352 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی مسعود کیمیایی. دو برادر در روستایی در زمین­های یک زن فرنگی کار می­کنند. خود نیز تکه زمینی دارند. زن فرنگی از آن­ها می­خواهد تکه زمین خود را به او بفروشند. قبول نمی­کنند. زن یکی از مردان مزدور خود را به سراغ آن­ها می­فرستد. مرد مزدور برادر کوچک را می­کشد. برادر بزرگ که دیوانه شده است، مرد مزدور را می­یابد، او را می­کشد، دست­گیر می­شود.

   اوسا کریم نوکرتیم در سال 1353 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی محمود کوشان. لوطی­­ی یک محله، که تاجر ثروتمندی هم هست، به اتفاق شاگرد مغازه­اش از سفری تفریحی به فرنگ به تهران برگشته است. پس از آن­که مورد استقبال گرمِ اهالی­ی محل قرار می­گیرد، به پیش­نهاد یکی از اهالی­ی محل، همه­ی میزبانان و مهمانان به یک کاباره می­روند. مرد لوطی عاشقِ رقاصه­ی کاباره می­شود. پس از ماجراهایی او را از دست صاحب کاباره نجات می­دهد، فرزند او را به فرزندی می­پذیرد، با او ازدواج می­کند. شاگرد مرد لوطی هم با خواهر مرد لوطی، که مدت­ها است نامزد او است، ازدواج می­کند.

   غریبه و مه در سال 1354 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی بهرام بیضایی. روزی مرد جوانی در قایقی به یک شهر ساحلی می­رسد. ورود او سنت­های ساکنان روستا را دست­خوش تغییر می­کند. در این روستا زن جوانی زنده­گی می­کند که نزدیک به یک سال است، هم­سر خویش را، که به­ترین ماهی­گیر روستا بوده است، از دست داده است. مرد جوان به زن دل می­بندد، علیرغم مخالفت اهالی­ی روستا با او ازدواج می­کند، سرانجام کسانی او را از روستا می­برند.

   علف­های هرز در سال 1355 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی فرزان دل­جو، امیر مجاهد. مرد فقیرِ جوانی عاشقِ دختری می­شود. مرد جوان «مشمول فراری» است. پدر دختر درجه­داری است که در به در به دنبال آن است که مرد جوان را دست­گیر کند؛ به خدمت سربازی ببرد. مرد جوان دو دوست نزدیک نیز دارد؛ یکی از آن­ها سرطان می­گیرد و می­میرد. دشمنی هم دارد: صاحب یک کاباره. مرد جوان با دختر جوان ازدواج می­کند. بعد به خدمت سربازی می­رود. چند روزی به پایان دوره­ی آموزشی و بازگشت­اش به خانه نمانده است که صاحب کاباره به دروغ به دختر خبر می­دهد که مرد جوان در راه خانه تصادف کرده و مرده است. زنِ جوان خودکشی می­کند؛ می­میرد. مرد جوان به سراغ صاحب کاباره می­رود. او را به قصد کشت می­زند. خود نیز توسط اطرافیانِ صاحب کاباره چاقو می­خورد.

   سفر سنگ در سال 1357 ساخته می­شود؛ به کارگردانی­ی مسعود کیمیایی. زمین­دارِ بزرگ یک­ دهکده صاحب تنها آسیاب دهکده نیز هست. تلاش اهالی­ی دهکده برای این­که سنگ بزرگ آسیاب را از کوهستان­های اطراف به دهکده بیاورند، آسیاب خود را راه بیندازند، تا کنون بی­نتیجه مانده است. پس از آن­که گذار یک غربتی به دهکده می­افتد، وسوسه­ی حرکت سنگ بار دیگر اوج می­گیرد. غربتی و چهار مرد دیگر سنگ را حرکت می­دهند، تا نزدیکی­ی دهکده می­آورند. سنگ را به سوی خانه­ی ارباب رها می­کنند. خانه­ی ارباب ویران می­شود.

   پرسش­ها و پاسخ­­های سینمای ایران در سال­های 1357 ـ 1349 را بنویسیم.

 

20

پرسش نخست: مدرن یا سنت؟ پاسخ: به روایتِ غریبه و مه: مدرن. به روایتِ سفر سنگ: سنت. پرسش دوم: کدام مدرن؟ پاسخ: به روایت غریبه و مه: آزادی­ی فردی. پرسش سوم: نقش نیروهای خارجی؟ پاسخ: به روایتِ پستچی، خاک: سببِ تباهی. پرسش چهارم: حمایت از سیستم سیاسی­ی مستقر یا شورش در مقابل سیستم سیاسی­ی مستقر؟ پاسخ: به روایت تیغِ آفتاب: حمایت از سیستم سیاسی­ی مستقر. به روایتِ خاک، سفر سنگ: شورش در مقابل سیستم سیاسی­ی مستقر. پرسش پنجم: یأس یا امید؟ پاسخ: به روایت علف­های هرز: یأس. به روایتِ تیغ آفتاب، اوسا کریم نوکرتیم: امید. تصویر زن؟ پاسخ: به روایتِ تیغ آفتاب، اوسا کریم نوکرتیم: اثیری یا لکاته. به روایتِ غریبه و مه: قربانی­ی جامعه­ی مردسالار. پرسش ششم: حتمیتِ اسارتِ هستی­شناسانه یا بشارت رهایی­ی اجتماعی؟ پاسخ: به روایتِ غریبه و مه: حتمیتِ اسارت هستی­شناسانه. به روایت سفر سنگ: بشارت رهایی­ی اجتماعی. تناقض هایی دیگر در گفتمان هایی که سینمای ایران می آفریند: سنت در مقابل مدرن. حمایت از سیستم سیاسی­ی مستقر در مقابل شورش در مقابل سیستم سیاسی ی مستقر. یأس در مقابل امید. فریب زنانه در مقابل جامعه­ی مردسالار. حتمیتِ اسارت هستی­شناسانه در مقابل بشارت رهایی­ی اجتماعی.

   شعر فارسی در سال­های 1357 ـ 1349؟

 

21

تنها یک شعر از این سال­ها بخوانیم. شعری از احمد شاملو، شاعر حماسه­ها: میلاد آن­که عاشقانه بر خاک مرد: «نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می­گسََترد/  آن­که نهال نازک دستانش/ از عشق/ خداست/ و پیش عصیانش/ بالای جهنم/ پست است./ آن­کو به یکی آری می­میرد/ نه به زخم صد خنجر،/ و مرگش در نمی­رسد/ مگر آن که از تبِ وهن/ دق کند/ قلعه­ئی عظیم/ که طلسم دروازه­اش/ کلام کوچک دوستی است./ [...] انکارِ  عشق را/ چنین که به سرسختی پا سفت کرده­ای/ دشنه­ئی مگر/ به آستین اندر/ نهان کرده باشی. ـ/ که عاشق/ اعتراف را چنان به فریاد آمد/ که وجودش همه بانگی شد. [...] نگاه کن/ چه فروتنانه بر درگاه نجابت به خاک می­شکند/ رخساره­ئی که توفانش/ مسخ نیارست کرد./ چه فروتنانه بر آستانۀ تو به خاک می­افتد/ آن که در کمرگاه دریا/ دست حلقه توانست کرد./ نگاه کن/ چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد/ آن­که مرگش میلاد پرهیاهای هزار شهزاده بود./ نگاه کن!»[16]

   پرسش­ها و پاسخ­های شعر فارسی­ی نوین در سال­های 1357 ـ 1349 را بنویسیم.

 

22

پرسش نخست: سیستم سیاسی­ی مستقر یا شورش در مقابل سیستم سیاسی­ی مستقر؟ پاسخ: به روایت میلاد آن­که عاشقانه بر خاک مرد: شورش در مقابل سیستم سیاسی­ی مستقر. پرسش دوم: کدام شورش؟ پاسخ: به روایت میلاد آن­که عاشقانه بر خاک مرد: شورش حماسی.

   دیگر چه؟

 

23

سینمای ایران در سال­های 1357 ـ 1304 به دهان بزرگی سیستم سیاسی­ی مستقر را تبلیغ می­کند؛ به زمزمه­ای شورش در برابر سیستم­ سیاسی­ی مستقر را پیچیده. شعر نوین فارسی در این سال­ها همیشه شورشی است. هم در عریانی­ی سخن هم در پیچیده­گی­ی شکل. در میان همه­ی تصویرها اما، تکرار کرکننده­ی جدالِ گفتمان­ها جاری است؛ در زهدانِ همه­ی پرسش­ها فراپرسش­هایی حیرانِ پاسخ­ها؛ زخمی­ی قدرت­ها: رنگِ تقدیر چیست در تصویر من؟  

 

آبان­ماه 1386

 


 ـ مهرابی، مسعود. (1365)، تاریخ سینمای ایران: از آغاز تا سال 1357، تهران، صص 21 ـ 14[1]

 ـ لنگرودی، شمس. (1377)، تاریخ تحلیلی شعر نو: 1332 ـ 1284، تهران، ص 100[2]

 ـ همان­جا، ص 193[3]

 ـ طاهباز، سیروس. (1380)، زندگی و شعر نیما یوشیج: کماندارِ بزرگِ کوهساران، تهران، صص 319 ـ 316[4]

- اجلالی، پرویز. (1383)، دگرگونی اجتماعی و فیلم­های سینمایی در ایران: جامعه­شناسی فیلم­های عامه­پسند ایرانی (1357-1309)، تهران، [5]

ص 89

 ـ لنگرودی (1377)، صص 483 ـ 481[6]

 ـ همان­جا، ص 501[7]

 ـ حقوقی، محمد. (1375)، شعر زمان ما 2: مهدی اخوان ثالث، تهران، صص 149 ـ 146[8]

 ـ لنگرودی، شمس (1377)، تاریخ تحلیلی شعر نو: جلد دوم 1341 ـ 1332، تهران، صص 501 ـ 498[9]

 ـ رحمانی، نصرت. (1374)، آوازی در فرجام، تهران، صص 159 ـ 158[10]

 ـ حقوقی، محمد. (1375)، شعر زمان ما 3: سهراب سپهری، تهران، صص 181 ـ 156[11]

 ـ فرخزاد، فروغ. (1368)، مجموعه اشعار، زاربروکن، صص 395 ـ 391[12]

 ـ مصدق، حمید. (1361)، دو منظومه، تهران، صص 35 ـ 9[13]

 ـ لنگرودی، شمس. (1377)، تاریخ تحلیلی شعر نو: جلد سوم 1341 ـ 1349، تهران صص 548 ـ 547[14]

 ـ همان­جا، صص 553 ـ 552[15]

 ـ شاملو، احمد. (1368)، مجموعه اشعار: 1359 ـ 1341، آلمان غربی، صص 1030 ـ 1027[16]

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت