گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016

 بهروز شيدا

 

سایه­ی سیاوش زیرنویس ندارد

در میانِ خط­های عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان!؛ نوشته­ی حسین مرتضائیان آبکنار

 

اشاره :

این جستار پیش از این در شماره­ی  18 و 17 نشریه­ی باران، استکهلم، چاپ شده است.

 

جنگ ایران و عراق اتفاق افتاده است. کسی تردید دارد؟ کسی نیست. اما چه­گونه اتفاق افتاده است؟ کدام تاریخ راست می­گوید؟ کدام کانالِ تلویزیونی؟ کدام ایستگاه رادیویی؟ کدام اداره­ی آمار؟ کدام نظرخواهی؟ گزارش کدام سازمان جاسوسی؟ کدام فیلم؟ کدام رمان؟ نکند رمانِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! راست می­گوید؟ نکند راویان رمان به نویسنده راست نگفته­اند؟ نکند تنها از کابوس­های خود گفته­اند؟ رمانِ عقرب روی پله­های راه­ آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! چه می­گوید­؟ چرا این طوری می­گوید؟ به­تر است خودمان سری به ماجراها بزنیم.

 

1

سرباز وظیفه، مرتضا هدایتی، روی پله­های راه­ آهن اندیمشک نشسته است. تازه از خدمت مرخص شده است. دژبان­ها دور و بر راه­ آهن می­پلکند و سربازانِ فراری را دست­گیر می­کنند. مرتضا منتظر است که او را نیز دست­گیر کنند. «حوالی»­ی سال­های «شصت و هفت» است. این فصل اول است. همه­ی ماجراها اما، در نوزده فصل تکه­تکه شده است؛ در دالان­های تودرتو؛ از منظرهای گوناگون؛ در شکل­های گوناگون.

   عقرب روی پله­های راه­ آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! در نوزده فصل روایت می­شود. فصل­ها تنها با شماره مشخص شده­اند. یک: از منظرِ سوم شخص. دو: از منظر سوم شخص. سه: از منظر سوم شخص. چهار: در قالبِ گفت­وگویی میانِ انباردار و مرتضا هدایتی به هنگامِ تسویه حسابِ مرتضا. پنج: از منظر سوم شخص. شش: از منظر سوم شخص. هفت: از منظر سوم شخص. هشت: از منظر علی، یکی از دوستان نزدیک مرتضا هدایتی در دوران خدمت. نه: از منظر سوم شخص. ده: از منظر سوم شخص. یازده: از منظر سوم شخص؛ متکی بر گفت­وگوی چند سرباز و درجه­دار هنگام تریاک­کشی. دوازده: از منظر سوم شخص. سیزده: از منظر سوم شخص. چهارده: از منظر سیاوش؛ رویایی از سیاوش. پانزده: از منظر سوم شخص. شانزده: از منظر سوم شخص؛ متکی بر گفت­وگوی مرتضا هدایتی و یکی از هم­دوره­ای­هایش، اشکان. هفده: از منظر سوم شخص. هژده: از منظر دوم شخص. نوزده: از منظر سوم شخص.

   در بخشِ بزرگی از عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! اما، مرتضا انگار خیال می­کند. سیاوش را هم خیال می­کند.

  

2

سرباز وظیفه، مرتضا هدایتی، روی پله­های راه­ آهن اندیمشک نشسته است. دژبان­ها سربازان فراری را دست­گیر می­کنند. مرتضا خطاب به کسی می­گوید: «داره نوبتِ ما می­شه رفیق!» مرتضا کنار جاده­­ای خاکی، در انتظار ماشین، ایستاده است. ماشینی نمی­آید. خطاب به کسی می­گوید: «انگاری خبری نیست رفیق. بزن بریم!» مرتضا در کنار جاده راه می­رود. به پوتین­هایش نگاه می­کند. خطاب به کسی می­گوید: «دو ساله که اینها پامه! باور می­کنی؟ موقع خواب هم درِشون نیاورده­م.» یک ماشینِ آیفا در مقابل مرتضا توقف می­کند. مرتضا پا روی رکاب می­گذارد؛ خودش را بالا می­کشد. خطاب به کسی می­گوید: «بیا بالا سیا دستِ تو بِده به من!» اندکی بعد مرتضا خطاب به راننده­ی آیفا از منظر اول شخصِ جمع می­گوید: «ما ترخیص شده­­یم.» راننده­ی آیفا در مقابل یک ایستگاه دژبانی روی ترمز می­کوبد. مرتضا خطاب به کسی می­گوید: «بریم پایین!» اندکی بعد برگه­­ی ترخیص را به یک دژبان نشان می­دهد. خطاب به دژبان می­گوید: «ما ترخیص شده­یم سرکار.» ماشین آیفا به سوی اندیمشک پیش می­رود. مرتضا کنار راننده نشسته است. کامیونی از کنار آیفا رد می­شود مرتضا خطاب به کسی می­گوید: «سرتو برنگردون سیا!» راننده­ی آیفا جسد سربازی را پایین می­اندازد. مرتضا خطاب به کسی می­گوید: «دیدی سیا؟!» راننده­ی آیفا در قهوه­خانه­ای پشتِ میزی نشسته است. مرتضا در مقابل او نشسته است. صندلی­ی کناری­اش را عقب می­کشد. خطاب به کسی می­گوید: «بیا بشین سیا!» مرتضا از قهوه­خانه بیرون می­­آید. کنار جاده­ی اندیمشک رو به سوی اندیمشک دارد. خطاب به کسی می­گوید: «بیا بریم سیا! بیا بریم!» مرتضا در اندیمشک است. به طرف راه­ آهن می­رود. صدای آژیر هوایی به گوش می­رسد. مرتضا خطاب به کسی فریاد می­زند: «حملۀ هواییه سیا! بدو پناه بگیر!» لحظه­ای بعد مرتضا کسی را دل­داری می­دهد: «نترس سیا ... نترس، چیزی نیست ... الان تموم می­شه ...» مرتضا در مقابل درب راه­ آهن اندیمشک ایستاده است. به درب می­کوبد. پاسخی نیست. خطاب به کسی می­گوید: «انگاری تعطیله سیا»

    انگار کسی با مرتضا است. انگار دو نفر اند: مرتضا، سیا. سیا همان سیاوش است. مطمئن­ایم. ما اما، در رمانِ عقرب روی پله­های راه­ آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! خواندیم، می­خوانیم، خواهیم خواند که سیاوش مرده است. این هم مدرک­اش:

 

3

 مرتضا هدایتی، حبیب، یزدان، علی، سیاوش در جبهه­ اند. سنگر می­کَنند. می­خواهند خسته­گی در کنند. می­خواهند چایی بخورند:

   «آب که جوش آمد صدا زد: بیاین بچه­ها. یه چایی می­چسبه.

همگی پابرهنه بودند و تکیه به بیل، داشتند عرق­شان را خشک می­کردند.

همه پوتین به دست آمدند، جز سیاوش.

گفت: سرد می­شه­ها!

سیاوش گفت: صَ صَ صَ صبر کن اَ اَ اَلان میام.

داشت گِل­های کف پایش را با دستمال پاک می­کرد تا جورابش را بپوشد.

حبیب گفت: سِیل کن، سِیل کن، چَنی وسواس دارَه ئی، رولَه!

داد زد: بیا دیگه!

سیاوش گفت: بذار بَ بَ بَ بندشو بِ­بندم.

یزدان لیوانش را جلو آورد.

کتری را از روی آتش برداشت و برایش چای ریخت. یزدان گفت: دستت درد نکنه.

خواست کتری را بگذارد روی آتش که یکهو دسته­اش در رفت و کتری افتاد روی آتش و جرقه­ها پرید هوا و آتش دود کرد ... و صدای مهیبِ انفجاری بلند شد. همگی از ترس روی زمین درازکش شدند و تا خاکِ به هوا رفته، روی زمین ننشست، چشم­هایشان را باز نکردند.

   موج انفجار پردۀ گوشش را لرزانده بود و توی سرش صدای سکوت بود.

    سرش را که بلند کرد، سیاوش را دید که دمر افتاده روی زمین. بلند شد و با دست­ها و دهان باز، رفت به طرف سیاوش. می­خواست داد بزند: سیا! ... داد هم زد، اما صدایش درنیامد.

   صورت و سینۀ سیاوش روی خاک بود و وای ... پارچۀ دورِ دستش خونی بود و وای ... یک لنگه پوتینش افتاده بود کناری و وای ... وای ... وای ...»

    سیاوش مرده است. مرده است؟ سیاوش که در کنار مرتضا روی پله­های راه­ آهن اندیمشک نشسته است.  چه کسی راست می­گوید؟ رمانِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! که می­گوید سیاوش زنده است یا رمانِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! که می­گوید سیاوش مرده است؟ اگر سیاوش مرده است. این کیست که فصلِ چهارده رمانِ عقرب روی پله­های راه­ آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! را روایت می­کند. روایت می­کند؟

 

4

راوی­ی فصلِ چهارده از منظر اول شخص سخن می­گوید. از یک استخر بزرگ می­گوید که پر از آب­های آبی است؛ زلال. در استخر تنها زن­ها حضور دارند؛ همه جا. در آب؛ در کناره­های استخر. بعضی چاق اند، بعضی لاغر. مایو به تن دارند. پوست­هایشان سفید است. راوی کنار استخر ایستاده است. زن­ها او را نمی­بینند. ناگهان صدای انفجار همه جا می­پیچد. استخر آتش می­گیرد. زن­ها جیغ می­زنند. در هم غوطه می­خورند. محو می­شوند. به زیر آب­ فرو می­روند. راوی با لباس و پوتین درون استخر می­پرد. سرنیزه­اش باز می­شود. کف استخر آبی است. بوی عطر بدن­ها زیر آب پیچیده است. روی استخر آتش گرفته است کلاه راوی آتش می­گیرد. تمام استخر انگار آتش می­شود. راوی فریاد می­زند: مرتضا!

   در تمامِ این فصل نقطه­ای نیست. هیچ جمله­ای را نقطه­ای از نقطه­ی دیگر جدا نمی­کند. جمله­ها در هم پیچیده­اند. خیال فرصت تفکیک ندارد. خیالی که تفکیک شود خیال نیست. خیال قیدِ جمله نمی­پذیرد. من ـ راوی­ی فصلِ چهارده خیال می­­کند. خیال می­کند سرنیزه دارد، لباس سربازی بر تن دارد، زن­ها او را نمی­بینند، جسم ندارد. در خیال جابه­جایی رخ داده است؛ تراکم رخ داده است؛ انفجاری که آرزوی وصالِ زن را مختل می­کند. خواب، آرزو و مرگِ آرزو را در هم آمیخته است؛ به هم وصل کرده است. راوی خیال می­کند. اما مرده که خیال نمی­کند. مرده که صدا نمی­زند مرتضا! نکند مرتضا خیال می­کند؟ نکند مرتضا خوابی را به یاد می­آورد که سیاوش برایش تعریف کرده است؟ سیاوش مرده است؟ سیاوش زنده است؟ پاسخ را در رمانی دیگر بخوانیم؛ در رمانی که مرتضا سرِ پُست نگهبانی می­خواند.

      

5

در جایی از رمانِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! مرتضا هدایتی سرِ پُست نگهبانی رمانِ قطارِ خون چکان را می­خواند؛ گزارشی از قتل یک سرباز در جبهه­های جنگ: «ماه نبود و تاریکی ریخته بود روی دشت. سرباز زیر پشه­بند خواب بود. زیر پیراهن سفید تنش بود و یک پایش از ملافه بیرون مانده بود. بادِ گرم می­آمد و می­پیچید و می­رفت ... پشه­ای روی بازوی سرباز نشسته بود و داشت خونش را می­مکید. سرباز غلتی زد و پشه از روی دستش بلند شد و نشست روی گردنش.

   هیبتِ سیاهی نزدیک شد. سرباز خواب بود. از دور صدای زوزۀ کشدار سگ­ها می­آمد. دست­های سیاه، گوشۀ پشه­بند را از زیرِ تشک بیرون کشیدند. سرباز خواب بود. دست­ها خزیدند تو ... [...]

   به یک فشارِ موربِ سرنیزه، گلوی سرباز پاره شد. خون پاشید به زیر پیراهن سفید. دستِ دیگر سیاهی، روی دهان سرباز بود تا صدایش بیرون نیاید. پاهای سرباز تکانی خوردند و بعد همان­طور بی­حرکت ماندند. خون نشت کرد روی ملافه ...

   دست­ها که از پشه­بند بیرون رفتند، از لبه­های تخت خون می­چکید روی خاکِ داغِ شب و قوطی خالی کبریت که کنار پایۀ تخت افتاده بود ...»  

   نام رمانی که مرتضا می­خواند چه رمانی را به یاد ما می­آورد؟ پرسیدن ندارد. رمانِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! را. همین رمانی که در موردش می­نویسیم. همین رمانی که می­خوانیم. انگار رمانی که مرتضا می­خواند تکه­ای از رمانِ ما است. تکه­ای که مرتضا می­خواند از مرگ می­گوید؛ مرگ به دستِ دشمن. یعنی سربازی مرده است. یعنی سربازان مرده­­اند. یعنی این تکه تمثیلِ مرگ سیاوش هم هست؟ یعنی سیاوش مرده است. چه­ کنیم؟ تک چهره­ی رمان قطارِ خون چکان را باور کنیم یا نکنیم؟ در رمانِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! خیال­های دیگری هم اما، هست. هست؟

 

6

مرتضا هدایتی روی پله­های راه­ آهن اندیمشک نشسته است. دژبان­ها سربازهای فراری را جمع می­کنند. کامیونی نزدیک راه­ آهن ایستاده است. دژبان­ها دست و پای سربازان فراری را می­گیرند و در کامیون پرتاب می­کنند؛ روی سربازانِ دیگر. سربازان اما، خود را در گوشه و کنار پنهان کرده­اند. یکی از دژبان­ها چنگکی را در کپه­های خاک و بوته­های انبوه فرو می­کند. گاهی سربازی به نوک چنگک گیر می­کند، در هوا دست­ و پا می­زند؛ در کامیون پرتاب می­شود. از کامیون صدای ناله می­آید؛ صدای استخوان­های شکسته.

   مرتضا خیال می­کند. سرباز، نوک چنگک، روی هوا؟ ممکن نیست. مرتضا خیال می­کند. همه چیز را؟ مرتضا خیال می­کند سیاوش زنده است. سیاوش مرده است؟ چه چیز را باور کنیم؟ چه چیز را باور نکنیم؟ سوراخِ گونه­ی راننده­ی آیفا را هم باور نکنیم؟

 

7

مرتضا هدایتی در کنار راننده­ی آیفا نشسته است. راننده می­خواهد از اندیمشک سرباز بیاورد. راننده­ی آیفا چهره­ی عجیبی دارد؛ خودِ آیفا هم: «آیفا شیشۀ جلو هم نداشت. فقط یکی از برف پاک­کن­هایش همان­طور سیخ مانده بود. خوب که نگاه کرد دید از پهلو و بازوی راننده خون می­آید. 

گفت: تیر خورده­ی؟

   راننده گفت: یه چند تایی.

   و باز خندید. این بار دندان­هایش را هم دید که نصفش شکسته بود و لُپش به اندازۀ گلوله ژ ـ 3 سوراخ بود. به صندلی نگاه کرد که خونی بود و از لبه­اش خونِ سیاه می­چکید کفِ آیفا. پوتین هم پایش نبود و همان­طور با پای برهنه روی پدال فشار می­داد و می­خندید

   راننده­ای که لپ­اش به اندازه­ی یک گلوله سوراخ است، خیال است. خیال نیست؟ چرا هست. پس وجود سیاوش هم خیال است. روایتِ سیاوش از استخر در ذهنِ مرتضا گذشته است. مرتضا صدای خیالِ سیاوش را در خیال شنیده است. صدای بی­نقطه­ی مردی را که لکنت داشته است. سیاوش دیگر به لکنت مرتضا را صدا نمی­کند. سیاوش مرده است. وگرنه این زن در جاده­ی اندیمشک چه می­گفت؟ این زن در خیالِ مرتضا چه می­گفت؟

 

8

مرتضا هدایتی در جاده­­ای به سوی اندیمشک روان است که صدای زنی را می­شنود. صدا می­­گوید که چهار ماه است از «او» خبری نیست. صدای مردی تأیید می­کند که نه نامه­ای، نه تلفنی، نه خبری. صدای زن می­گوید که هیچ­کس نیست که بداند او از مرگ پسرش چه می­­کشد. صدای مرد می­گوید که گریه و زاری فایده­ای ندارد. صدای زن می­گوید که می­خواهد داد بزند تا سبک شود. مرتضا در جاده­ا­ی به سوی اندیمشک روان است. صداها از کنارش رد می­شوند. هیچ­کس را اما، نمی­بیند. راوی این را می­گوید. راوی او را افشا می­کند.

   همه­ی چیزی را که ما به دنبال کشف­اش بودیم، راوی افشا کرده است. پس ما دنبال چه بودیم؟ مرتضا خیال می­کند سیاوش زنده است. راوی خود می­گوید که مرتضا خیال می­کند. کشفِ ما چندان کشفی نیست. اما یک نکته: راوی مرتضا را افشا می­کند: مرتضا زن و مردی را خیال می­کند. اما کسانی که نیستند چه­گونه می­گویند که سیاوش مرده است. خیال که خیال را افشا نمی­کند. خیال خیال را تقویت می­کند. اما خیال مرتضا که مرز ندارد. نقضِ اخبار تاریخی را هم خیال می­کند. تاریخ را هم نقض می­کند. نقض می­کند؟

 

9

مرتضا هدایتی یکی از هم­ دوره­ای­هایش، اشکان، را در مقابل راه­ آهن اندیمشک می­بیند. اشکان او را به سوی اتاقکی می­برد؛ مرتضا باید چیزی را ببیند؛ باید کسانی را ببیند «جلو درِ اتاقک پر بود از پوتین­های گِلی و پاره و مچاله شده که درهم و برهم روی زمین افتاده بودند.

   ـ اتاقِ به این کوچیکی این­همه آدم توش جا شده؟ دویست سیصد تا پوتینه اینها!

   ـ اگه بدونی اون تو چه خبره. همه هستن. فرمانده لشکر بیست و یک، فرمانده تیپ زرهی، لشکر هفتاد و هفت، سرلشکر بابایی، سرتیپ فلاحی ... فرمانده­های قدیمی همه­شون اومده­ن کمک. حاج کاظم رستگار، جهان­آرا، ابراهیم همت ...

   ـ مگه اون شهید نشده؟

   ـ چرا. خیلی­هایی که اینجان همه­شون شهید شده­ن. فرماندۀ لشگر ده، موحد دانش، سرتیپ فکوری، فرماندۀ لشگر بیست و هفت، حاج عباس باقری ... خیلی­ها هم شیمیایی شده­ن. گوش کن، ببین این سرهنگه قبل از شهید شدنش چی­ها گفته.

   صدای خِرخِر و فِش­شِ بیسیم شنیده می­شد.

    آرام گفت: می­شنوی؟ ... فرماندۀ لشکر بیست و یکه. خیلی آدمِ بزرگیه. پوتین­هاشو ببین ... اونهاست ... شماره­ش پنجاه و پنجه!

   با انگشتش پوتین­هایی را نشان داد که به بزرگی کلۀ یک گاو بودند.

   ـ داره می­گه شما زیر کولر نشسته­ین به ما میگین مقاومت کنین!»

   مرتضا «شهیدان» را هم زنده می­بیند. «شهیدان» که جایی جمع نمی­شوند. می­شوند؟ نه! نمی­شوند. یعنی مرتضا تنها خیال می­کند؟ از هیچ قطاری خون نمی­چکد حتا؟ عقربی هم نیست حتا؟ نام رمان ما هم خیال است حتا؟ آن عقربی که در ایستگاه راه­ آهن اندیمشک روان است هم خیال است حتا؟

 

10

مرتضا هدایتی بر پله­های راه­آهن اندیمشک نشسته است عقربی کنار پایش می­ایستد. مرتضا خیال می­کند. حالا دیگر ما اطمینان داریم. ما دنبال کشفِ دیده­های خیالی­ی مرتضا بودیم. راوی­ی سوم شخص اما، خود او را افشا کرد. حالا دیگر ما اطمینان داریم عقربی جایی نمی­چرخد. می­چرخد؟ نمی­چرخد. حتا اطمینان داریم که از قطاری خون نمی­چکد. می­چکد؟ نمی­چکد. مرتضا خیال می­کند.

 

11

مرتضا هدایتی در جاده­ای به سوی اندیمشک روان است. صدای قطار می­آید. قطار به ایستگاه نزدیک می­شود. همه جا را مه می­گیرد: «چشم­هایش را باز کرد. مِه سفید که کمرنگ­تر شد، قطار را دید که مقابلش ایستاده است. بزرگ و سیاه.

   [...]

   از زیرِ واگن قطار خون و خونابۀ زرد می­چکید روی ریل­ها ...

   اشکان به دو از جلویش رد شد. داد می­زد: قربان ... از این قطار خون می­چکه قربان!...

   خونابه­ها روی زمین پخش می­شدند و بخار می­کردند ... بوی خون و آهن توی هوا ایستاده بود.

   سربازهایی که ماسک سفید زده بودند، دو سر برانکاردی را گرفته بودند و با سختی از قطاری پایین می­آمدند ... مُرده­ها را توی تاریکی می­انداختند و دوباره برمی­گشتند به قطار.»

   مرتضا خیال می­کند. اشکان هیچ جا ندویده است. دویده است؟ ندویده است. از اول هم روشن بود. مرده­ها را اما، چرا در تاریکی می­انداختند. می­انداختند؟ «واقعیت» کجا است؟

 

12

«واقعیت» چیست؟ «واقعیت» این بار تکه­­هایی است که رمانِ عقرب روی پله­های راه­ آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! ثبت کرده است؛ تاریخی که در کتاب­های تاریخ نخوانده­ایم. تاریخی که شاید بتوانیم زیر عناوینِ سربازان خسته، مواد مخدر در جبهه­ها، درگیری­ی «افراد» با یک­دیگر، وظیفه­شناسان رشوه­خوار هم ثبت کنیم. از سربازان خسته شروع کنیم:

   علی، یکی از دوستان نزدیکِ مرتضا هدایتی در دورانِ سربازی، جایی می­گوید: «ببین مرتضا من دیگه مستأصل شده­م واداده­م دیگه نمی­تونم به خدا دیگه نمی­تونم دیگه تحمل ندارم مرتضا به جونِ مامانم قسم رسید­ه­م ته خط ببین کجا داریم زندگی می­کنیم قاطی یه مشت عقرب و رتیل و مار و موش و سگِ وحشی و بمب و خمپاره و شیمیایی و کوفت و زهر مار آدم­هاش هم که قربونش برم همه گُه همه دهاتی همه کله­خر ... [...] ما هم یه جورهایی سرگردونیم توی این بیابون با یه تفنگ و چند تا فشنگ و همین سرنیزۀ لعنتی­مون انگاری منتظریم یکی بیاد بزنیمش ... آخه چرا ... [...] به خدا مرتضا حرف­هات همیشه تو گوش­مه اما چی کار کنم این یکی دو ماه هم به خاطر حرف­های تو تونستم تحمل کنم اگه اون شب سرِ پُست باهام حرف نزده بودی که کارو یه سره کرده بودم [...] با این آشغال­ها نه نمی­تونم نمی­تونم ... من مثل این کله­کج­ها نیستم می­بینی چه عشقی می­کنن از چاپلوسی و خایه­مالی و خبرچینی [...] می­گن چهارماه اضافه اما اسماً چهار ماهه تا جنگ تموم نشه ول­مون نمی­کنن می­شیم عین اون وری­ها که سربازی­شون پنج ساله بیچاره­ها دیده­ی همه­شون بیشتری­هاشون موهاشون سفیده همه مُسنن زن و بچه دارن بیچاره­ها ... » درخیالِ مرتضا علی از «واقعیت­» می­گوید. مرتضا خیال می­کند. در متنِ این خیال بی­نقطه اما، «واقعیتی» راهی است. از این «واقعیت»، در کشاکشِ بمب و عقرب، در کشاکشِ اضافه­خدمت و موهای سپید، یک صدا به رسایی به گوش می­رسد: چرا جنگ؟ ­

 

13

چهره­ی دیگرِ «واقعیت»، موادِ مخدر در جبهه­ها است: در سنگری بوی جوراب همه جا پیچیده است. صدای گر گرفتن کبریت می­آید. لوله­ای وارد قمقمه­ای می­شود. صدای فش فش گاز می­آید. کسی دیگری را تهدید می­کند که اگر یک بارِ دیگر دعوا کند می­فرستدش خطِ مقدم. کسی قمقمه جور می­کند برای تریاک­کشی. کسی به سرگروهبانی فحش می­دهد. استکانی می­شکند. صدای سیخ باریکی که می­خورد به لبه­ی گاز پیک­نیکی. همه ساکت می­شوند. کسی دود سنگین می­گیرد. دود تریاک می­پیچد در سنگر. صدای قُل­قُلِ آب میزان است. مزه­ی تریاک تلخ است. قاشق چای­خوری آرام می­چرخد. به لبه­ی استکان­ها می­خورد. نبات­ها حل می­شوند.

    در متن این «واقعیت»، در کشاکشِ قُل­قلِ آب و دودِ تریاک، در کشاکشِ تلخی­ی فحش و شیرینی­ی نبات، یک صدا به رسایی به گوش می­رسد: قهرمانِ صفحه­ی تاریخ دروغ است.

 

14

چهره­ی دیگر «واقعیت»، درگیری­ی «افراد» با یک­دیگر است؛ درگیری­ی مرتضا هدایتی، سیاوش، علی، حبیب، یزدان هم با صمد و کیا: یزدان، یکی از دوستان مرتضا، مسموم شده است. مرتضا به سراغِ آب­لیمو می­رود: «یزدان چشم­هایش را تا نیمه باز کرد اما نای حرف زدن نداشت. فقط سرش را کمی تکان داد و دوباره چشم­هایش را بست.

گفت: باید مایعات بخوری. آبلیمو هم خوبه.

شیشۀ آبلیمو را کج کرد اما فقط چند قطرۀ زرد چکه کرد ته لیوان.

گفت: الان میام.

شیشه به دست از سنگر بیرون آمد و رفت سمت سنگرِ شمس اینها. صمد و کیا که دیدنش، رویشان را گرداندند. انگار هنوز غیظِ چند ماه پیش را داشتند که از سنگر انداخته بودشان بیرون.

زیر لب گفت: بوزینه­های مُفنگی!»

   در متن این «واقعیت»، در کشاکشِ دهن­کجی و خشم، در کشاکشِ بیماری و نفرت، این صدا به رسایی به گوش می­رسد: قهرمان صفحه­ی تاریخ دروغ است.

 

15

چهره­ی دیگر «واقعیت»، وظیفه­­شناسانِ رشوه­خوار است. مرتضا هدایتی برای تسویه­ی حساب به انبار رفته است. انباردار بهانه می­گیرد؛ به اشکال گوناگون او را زیرِ فشار قرار می­دهد: برای یک چراغ قوه، برای یک خشاب، برای یک کیسه­ی انفرادی، برای یک قمقمه. مرتضا به انباردار پیش­نهادِ رشوه می­د­هد.

   در بطن این «واقعیت»، در بطنِ ترش­رویی و آزار، در بطنِ حقارت و ابتذال، یک صدا به رسایی به گوش می­رسد: قهرمان صفحه­ی تاریخ دروغ است.

 

16

خیال جاری در رمان عقرب روی پله­های راه­ آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! را عریان دیدیم؛ نقش «واقعیت» را هم. حالا از خویش می­پرسیم چه چیز تمثیلِِ جدایی­ی خیال و «واقعیت» است؟ به یادِ نامِ دو رمان می­افتیم. رمانِ اول را مرتضا هدایتی بر سر پستِ نگهبانی می­خواند؛ با نامِ قطارِ خون­چکان. رمان دوم را ما خواندیم، می­خوانیم، خواهیم خواند؛ با نامِ عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! انگار یک عقرب نام این دو رمان را از یک­دیگر جدا می­کند. در نامِ رمانی که مرتضا می­خواند، عقربی نیست. در نام رمانی که ما می­خوانیم عقرب هم هست. عقرب را تمثیل «واقعیت» هم می­­دانیم. حضورِ قطارِ خون­چکان جنبه­ی خیالی­ی رمان ما را تمثیل می­کند؛ حضور عقرب جنبه­ی «واقعی» را. عقرب تمثیلِ یک پرسش است: چرا جنگ؟ عقرب تمثیلِ یک حکم است: قهرمان صفحه­ی تاریخ دروغ است.

   می­خواهیم متنی بی­زیرنویس بنویسیم، وگرنه در این زمینه شاید کتاب­ها و صفحه­هایی برای ارجاع داشتیم.

 

17

تخیل صحنه­ی ظهور تصویر است؛ تاریخ صحنه­ی ظهور مفهوم. تصویر با شب هم­پیمان است؛ مفهوم با روز. تصویر می­خواهد جهان درون را پنهان کند؛ مفهوم می­خواهد جهان بیرون را عریان کند. بنیان تصویر پیچیده­گی است؛ بنیان مفهوم بازبوده­گی. تصویر می­خواهد چشم را فریب دهد؛ مفهوم می­خواهد چشم را بگشاید.

   یک حکمِ بدیهی را تکرار کنیم: عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! آمیخته­ای است از خیال و تاریخ؛ آمیخته­ای از تصویر و مفهوم؛ آمیخته­ای از شب و روز. درجا بپرسیم: آیا تخیلی که از همه­ی درزهای آن «واقعیت» بیرون بزند، به «واقعیت» نباخته است؟ آیا شبی که با رگه­های سپید روزن­ها بسازد به روز نباخته است؟ آیا تصویری که مفهوم تاریخ را بر شانه ببرد، به تاریخ نباخته است؟ آیا قطارِ خون­چکانِ رمان ما به عقربِ رمان ما نباخته است؟

   می­خواهیم متنی بی­زیرنویس بنویسیم، وگرنه در این زمینه شاید کتاب­ها و صفحه­هایی برای ارجاع داشتیم.

 

18

خوانشِ راستین در مفهوم خوانش بحران ایجاد می­کند. گذری است از همه­ی خوانش­های پیشین. ابداع مقوله­های جدید است. خوانش راستین نهادِ ادبیات را تکرار نمی­کند؛ یکتایی­ی اثر ادبی را درمی­یابد. درمی­­یابد که ذات متن ادبی یعنی گریز از تعین­های ذاتی؛ تعین­های اثباتی. پیش از متنِ ادبی هیچ چیز وجود ندارد. متنِ ادبی ابداع می­شود؛ در محور افقی؛ در محور عمودی. بد نیست اما، همین­جا بپرسیم: ابداع افقی چیست؟ ابداع عمودی چیست؟ تا آن­جا که به یک رمان مربوط می­شود، پاسخ چندان پیچیده نیست. محور افقی یعنی شکلِ آرایشِ فصل­ها، منظرها، زبان­ها، زمان­ها بر خطی که آغاز رمان را به پایان رمان وصل می­کند. محور عمودی یعنی پرسش ـ زبانی که یک فصل را ویژه­گی می­بخشد. محور عمودی یعنی یک صدا در رقابت با صداهای دیگری که بر محور افقی نشسته اند. انگار محور افقی پرواز خیال است؛ محور عمودی کُشتی­ی خیال و صدایی از تاریخ ـ فلسفه ـ روان­شناسی؛ کُشتی­ی خیال و یک نگاه. انگار در محورِ افقی، در پناه خیال، راهِ گریز از درد جست­وجو می­شود، در محور عمودی صدایی از خود درد گلو پاره می­کند. انگار محور افقی از ترکیبِ فصل­ها، منظر­ها، زبان­ها، زمان­ها تصویر می­سازد؛ محورِ عمودی حجابِ تصویر از روی مفهوم پس می­زند. انگار محور افقی به سوی شب می­رود؛ محور عمودی می­خواهد صدای روزِ خود را به گوش­ها بخواند. در رمان ما شاید محور افقی قطارِ خون­چکانی است که بر ریل­ها می­گذرد؛ محور عمودی عقربی که بر پله­های اندیمشک سر می­کشد. محور افقی­ی رمانِ ما به محور عمودی نباخته است؟ باخته است؟

   می­خواهیم متنی بی­زیرنویس بنویسیم، وگرنه در این زمینه شاید کتاب­ها و صفحه­هایی برای ارجاع داشتیم.

 

19

محورِ عمودی­، مفهوم، روزِ رمان عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! چنین می­گوید: تاریخ به ما دروغ گفته است. چیزی نگفته است: دروغی بدتر از سکوت؛ سکوتی بدتر از دروغ. تاریخ دروغ گفته است؛ نگفته است چرا جنگ؟ تاریخ دروغ گفته است؛ نگفته است قهرمان مرده­ است. تاریخ لُپِ سوراخ آرایش کرده است. تاریخ رزالت در پستو پنهان کرده است. تاریخ به بوی افیون خویش نشئه است. عقرب روی پله­های راه­آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! مفهوم درد را شاید در تاریخ ایران جست­وجو می­کند. درد چرایی­ی جنگ را شاید در جنگ ایران و عراق جست­وجو می­کند؟ مفهومِ مرگِ قهرمان را شاید از دلِ جنگ ایران و عراق شکار می­کند. عقربی که از فشنگِ مرتضا هدایتی جانِ سالم به در برده است، عقربی که در حلقه­ی آتش علی دُمِ خود را گاز می­گیرد، شاید تنها درد برآمده از تاریخِ جنگ ایران و عراق را می­چرخد. می­چرخد؟

   می­خواهیم متنی بی­زیرنویس بنویسیم، وگرنه در این زمینه شاید کتاب­ها و صفحه­هایی برای ارجاع داشتیم.

 

20

عقرب روی پله­های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می­چکه قربان! سایه­ی سنگین سیاوش را تصویر می­کند تا مفهومِ درد جنگ ایران و عراق را برجسته کند. شبِ وجود سیاوش را در نور روزِ مرگِ او افشا می­کند تا از همه­ی قطارهای خون­چکانی که نعشِ شهید می­برند عقربی بر پله­های راه­ آهنی بپرد. نعشِ سایه­ی سنگین سیاوش را از همه­ی قطارها به تاریکی پرتاب می­کند تا همه­ی قطارها شهادتِ عقرب به ایستگاه ببرند. سایه­ی سنگین سیاوش می­خواهد دروغ افشا کند، قهرمان بکشد، عقرب احضار کند. سایه­ی سنگین سیاوش تابِ مستوری ندارد. درد این است.

   می­خواهیم متنی بی­زیرنویس بنویسیم، اما حتا اگر می­خواستیم زیرنویسی بنویسیم، در این زمینه هیچ کتاب و صفحه­ای برای ارجاع نداشتیم. سایه­ی سیاوش که زیرنویس ندارد.

دی­ماه 1386                      

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت