گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کتابخانه دوات

تماس



کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

 

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016 

آقای قاسمی سلام .
خیلی حرفا برای گفتن دارم . اما نمی دونم از کجا باید شروع کنم . حالا اینقدرها هم شروع اش مهم نیست که دسته بندی اش مهمه . می خوام یه چیزی بگم و وسط اش هزار چیز دیگه خودشو قاتی می کنه ؛ طوری که مطلب اولی یادم می ره . تازه اینم خیلی مهم نیست . می شه کم و بیش مطالب رو یکی بعد از دیگری آورد. مشکل ترین قسمت مسئله نحوهء نوشتن چیزی است که می خوای بگی . یک طور فکر می کنی و طور دیگری می نویسی . یک طور حس می کنی و طور دیگری می نویسی . و تازه کلمه کم می آرم . اون کلمهء خاصی که مختص و مخصوص همان احساس خاصه . و بعد زبان که شلتاق می کنه و بازی در می آره و رام نیست . مثل چوب مٌرده خشک و چغره . ذره ای هم انعطاف نداره . با کوچکترین فشاری به جای این که کج بشه اصلا" می شکنه . در حالی که احتیاج دارم که مثل خمیر در دست هام شکل بگیره .
همیشه فکر می کردم نویسنده همین که با خودش صادق باشه ، کافیه . حالا می بینیم که صداقت می تونه تمام و کمال وجود داشته باشه ، ولی در عین حال اون ترس تاریخی و همیشگی هم در کنارش باشه . هنوز هم خیلی بی رحمانه نویسنده هایی مثل گلشیری رو محکوم می کنم که سعی دارن با رندی از سد خودشون بگذرن و پستی و بلندی های شخصیتی و شخصی شونو پٌشت شخصیت های داستانهایشون پنهان کنن . آدمایی که سعی دارن دولا دولا شتر سواری بکنن . که البته به نظر من یکی شدنی نیست . بالاخره به نوعی دستشون رو می شه و اصلا" همین که سعی می کنن هزار سوراخ سنبه خودشون رو قایم کنن ، بدتر رسواشون می کنه . چون آدم تحریک می شه که بیشتر دنبالشون بگرده . از طرفی فکر می کنه که طرف چقدر اوضاعش بی ریخته که اونقدر سعی داره خودشو قایم کنه . به نظر من بدتر از همه چیز این ترسه است . ترس فقط از دیگرون و قضاوتشون نیست ؛ یعنی اونم هست ولی از اون عمیق تر ترسیه که آدم از خودش داره . طوری که بی خیال دیگرون می شه . واقعا" اینکه دیگرون چی فکر می کنن و چی می گن ، چه اهمیتی داره . مهم خود آدمه . چون آدم مجبوره با خودش زندگی کنه . دیگران رو به نوعی می شه دور زد یا دورشان قلم کشید . اما آدم با خودش که نمی تونه از این کارا بکنه . کنار اومدن با خود اینقدر سخته که جای کنار اومدن با هر کسی رو می گیره . در هر حال می خواستم اینو بگم که چقدر تفکیک همهء این حسا سخته .
با خواندن نوشته های شما که با تاخیری چند ساله به دستم رسیدن و دارن می رسن چون این دو سه روزه دایم دارم توی سایت شما پرسه می زنم ؛ سر درد دلم باز شد . من کتابهای شما رو مدتها پیش خواندم . همنوایی را دو سه ماه بعد از چاپ اول و دو تای دیگر را از طریق سایت تون در این چند ماههء اخیر . منظورم از کتابهایتون در واقع رمان هایتونه . خیلی اهل نمایشنامه نیستم . جوانی هایم خیلی نمایشنامه می خواندم ولی حالا دیگه حوصلهء دنبال کردن این که کی ، چی و در کجا گفت رو ندارم . از میان سه کتابی که ازتون خوندم ، وردی که بره ها می خوانند رو بیشتر از همه پسندیدم و کمتر از همه هم چاه بابل رو دوست داشتم . ( به نظرم خیلی سعی کردین همه چیزو با هم بگین و این کارتونو خراب کرده . ) همنوایی شبانه به نظر من جایی نزدیک به بره ها داره تا دیگری . اون هم به نظرم کتاب خیلی خوبیه . چیزی که در نوشته های شما وجود داره و حس نزدیکی در من ایجاد می کنه (از خواننده هایتون به شکل عام حرفی نمی زنم ) ؛ یکی صداقت تونه و اون تلاشی که در رسیدن به یگانگی با خودتون می کنین . دیگه علاقهء به کار و باور کار و کار کردنه . که به نظرم جز لاینفک هم اند و تلاشی که برای به ثمر نشستن کار می کنین بسیار بارزه . گاهی زیادی بارزه . این رو هم بگم که به خصوص در چاه بابل خیلی مشهود بود و یکی دیگر از چیزایی که خرابش می کرد به نظر من همین قضیه بود . از سایر ویژگی های مثبت کارتون عشق و علاقه تونه به ادبیات ، به آدم ها و ... دیگری آشنایی تونه با ادبیات . بعدی دو زبانه بودن تونه که خیلی به کمک کارتون اومده . شما به شکلی عمیق و بدون این که از حس و انتقال آن به خواننده تون غافل بشین، از روایت خطی و کلاسیک پرهیز می کنین . در جاهایی به شدت موفقین در بره ها به خصوص در سمفونی هم . یعنی سطرها در حالی که کاملا" از هم مجزا هستن در هم تنیده اند . موضوعات ، حوادث و صحنه ها و خلاصه همه و هم صاحب این ویژگی هستن . آنها نه آنقدر مجزان که یک کاسه کردنشون سخت باشه و نه اونقدر یک کاسه ان که تفکیک شون مشکل باشه . و در همهء این شرایط حس اون لحظه و اون صحنه رو خیلی خوب به خواننده منتقل می کنین . چون کار می کنین ولی از شهود هم غافل نیستین . این دو تا در تمام کتاب هایتون قدم به قدم در کنار هستن . در حالی که در غالب کارها اینطور نیست . خود من در کتاب « خانم نویسنده » که چهارمین کتابم هست . همینطوری رفتار کردم . خودم که می دونم هیچ ، فکر می کنم هر خوانندهء کمی کتاب خوانده ای ام به راحتی پی می بره که کجا شهود جلو دار بوده و کجا به جای کار ، سر هم بندی شده . اما کاری که شما می کنین اینکه با پشتکار زیاد ( که الزاما" و همیشه ام زیاد نوشتن نیست . که فکر کردن به کار و در ضمیر ناخودآگاه پروراندن اونم طوری که یاغی نشه و فراری هم هست . ) کار رو به شهود تبدیل می کنین . و این کار بسیار بزرگیه که در اکثر مواقع موفق بودین . شما این کارو با رندی و زرنگی ستودنی در خفا می کنین . این چیزی است که من بسیار در کارتون بهش حسودیم می شه . و البته اون جریان پرهیز از روایت خطی که آنقدر توانا از عهده اش بر می آین .
به نظر من هر کس که کاری می کنه بدون اینکه دغدغهء نام و نان داشته باشه که البته دومی که اصلا" در این جریان فرهنگی نیست می ماند همون اولی ، اونقدر ساده اس که فکر می کنه با نفس نوشتن و نوشته های او قراره اتفاقی بیفتد . این آدم هم اون اتفاق رو باور داره و هم سهم خودش رو در این اتفاق . منم دور از جون شما از جمله همون آدمای ساده و احمقم که اینطوری فکر می کنم . اسمم طاهره علوی است . نمی دونم تا حالا چیزی از نوشته های من خوندین یا نه . کمی می نویسم و کمی هم ترجمه می کنم . یعنی ترجمه می کردم . حدود پانزده شانزده ساله که از فرانسه به مام میهن برگشتم و در نتیجه ترجمه رو بوسیدم و کنار گذاشتم ؛ چون دسترسی به کتابایی که مد نظرم هست دیگه برام ممکن نیست . ضمن این که هیچوقت زبانم اونقدر خوب نبوده که مترجم خوبی باشم . این کار رو بیشتر رو ضرورت انجام می دادم . ضرورت کار برای بچه ها و چاپ کتاب برای گروه سنی نوجوان که تقریبا" در این زمینه هیچ توجهی بهشان نمی شه . امان از دست رسالت که زندگی ماها رو به باد داد . اینم جز رسالتایی بود که من برای خودم قائل بودم . بدون این که ذوق و خواست فردیم را در نظر بگیرم . اگر این ارتباط ادامه پیدا کرد که من امیدوارم ادامه پیدا کنه و شما وقت و حوصله اش رو داشتین برایتون چند تا از نوشته هامو می فرتسم . خیلی دوست دارم نظرتونو بدونم . اگرم حوصلهء جواب دادن به این و خواندن اون یکی رو نداشتین خودتونو اذیت نکنین . نمی گم برام مهم نیست . چون اگه برام مهم نبود دست به این کار نمی زدم . اما حیاتی نیست . این یکی را مطمئنم .
در هر حال از این که چند کلمه ؛ یعنی خیلی بیش از چند کلمه ، با شما حرف زدم خوشحال شدم . سبک شدم . امیدوارم حالتون خوب باشه و خوبم کار کنین . شما به نظر من جز معدود نویسنده هایی هستین مثل گلی ترقی ، شهرنوش پارسی پور و ... که واقعا" نویسنده ان ؛ که معنی اش اصلا" صرف نوشتن نیست . معنی اش پویا بودن و تلاش کردن و سعی برای این که به چیزی که خودتونم نمی دونین چیه و کجاست ( که البته بایدم همینطور باشه ) برسین . در هرحال به قول جوانا فکر نمی کنین که به آخر خط رسیدین و end اش هستین . از این جهت خیلی برای شما خوشحال و برای خودم که می توانم با ذوق و شوق و علاقه کارهاتون دنبال کنم و بگم ما یه نویسندهء خوب دیگه ام داریم . آدمی که خراب نشده . این خیلی مهمه . دست کم برای من خیلی مهمه .این یکی واقعا" حیاتیه . چون همانطور که کسانی که کارشونو بد انجام می دن ، آدم را نا امید و افسرده می کنن ، اونایی که خوب کار می کنن آدم رو سر حال میارن و به آینده امیدوار می کنن . امیدوارم خوب و تندرست باشین . خدانگهدار .


 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت