samedi, 09 avril 2016
کامران
بهنیا
چند کلمه
پيرامون
بپاخیزی مردم
در ایران
1-
ترس
«
نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم.»
نیاز و دلبستگی حاکمیت ایران به ترساندن
مخالفان بالفعل و بالقوه اش را نباید دست
کم گرفت. حکومتهای این چنینی باید میزان ترس
را بالا نگه دارند تا در مصرف عملی سرکوب خشن
و بهای ناگزیرش صرفه جویی کنند. اما در مورد
جمهوری اسلامی نقش ترس از این هم فراتر
میرود. در ناخودآگاه این هیولا خویشاوندی
مرموزی بین راستی و نترسی برقرار شده است.
جمله غریب احمدی نژاد را به یاد بیاورید که
در یکی از مناظرههای تلویزیونی گفت: «دروغگو
خائن است و خائن ترسو.» این جمله اختی با منطق
یا با لغت نامه ندارد. دروغ گزینشی آگاهانه
است روبروی دانستهها و ترس واکنشی است
انتخاب نشده به محسوسات. این دو مجبور به
همراهی نیستند و تصور دروغگوی شجاع یا
راستگوی ترسو آسان است.
اما این جمله کلیدی است برای فهمیدن تفکر
گردانندگان دادگاههای مضحکی که درطول آن
متهمان خود وعقاید پیشین خود را محکوم
میکنند. هدف باوراندن نیست، ترساندن است.
پیام این است: همتایانتان در زندان
میترسند و اعتراف میکنند، پس بترسید و چون
ترسیدید بپذیرید که حق با شما نیست.
اما چنین نشد. هنگامی که مردم بپاخاسته از
واکنش خود به این دادگاهها باخبر شدند با
شادمانی دریافتند که نترسیدهاند. دلیرترین
آنان حتا به خیابانها ریختند.
اکنون، هفتهها پس از آغاز بحران، میزان ترس
از حکومت پایینتر از آن است که اداره
استبدادی متعارف کشور را ممکن سازد. دولت
نیازمند اختصاص دادن بخش مهمی از امکاناتش به
سرکوب فیزیکی است. این آینده این نظام را از
هر زمان دیگری از زندگی سی ساله اش تاریکتر
میکند.
چرا مشاهدهِ نگاه پر از ترس ابطحی در دادگاه
بیش از آن که بترساند انزجار آفرید؟ این
پرسش ما را به واژه کلیدی دیگر این جنبش
میکشاند.
2- همگان
«همه چیز را همگان دانند.»
این جمله بزرگمهر از نادر نمونه های بازمانده
از خردورزی ایرانی پیش از اسلام است. چه طنز
شیرینی که پانزده قرن بعد از او و درسرزمین
او جنبشی بدنیا آمده که میتواند به سادگی
خود را در این پنج واژه خلاصه کند!
در باب پیشگامی این جنبش در استفاده از فن
آوریهای نوین از فیسبوک و توییتر تا
بالاترین بسیار نوشته شده است. جا دارد
خاطرنشان کنيم که این فن آوریهای اوایل قرن
بیست و یکم در انقلابی بکار گرفته میشوند که
به لحاظ غیبتِ کامل احزاب سازمانیافته رنگ و
بویی قرن نوزدهمی دارد.
در ایران امروز داد و ستد آنی اطلاعات میان
توده میلیونی شهروندان معترض بدون دخالت
دیوانسالاری حزبی و انقلابیون حرفهای صورت
میگیرد. بدین ترتیب و سرانجام، فن آوری نو
امکان بستن پرانتز یک صد ساله دگم لنینی را
داده است. انقلاب که در قرن بیستم به مشغله
انقلابیون حرفهای بدل شده بود، بار دیگر،
همچون اروپای 1848، به سرگرمی شریف شهروندان
آرمانخواه بدل میگردد.
غیبت رهبری نه نقطه ضعف استراتژیک این جنبش
بلکه چيزيست يکسره متفاوت.
ناتوانی موسوی و دیگر سران اپوزیسیون رسمی
در ارائه رهنمود به جنبش، به جای آنکه آن را
بخشکاند، به تبیین هویتِ استثنایی آن کمک کرده
است. تصمیمات این جنبش نه در مغز یک فرد
که در باغ بارور خرد جمعی شکوفا میشود.
این خیالپردازی کهنه آنارشیستهای
پیشامارکسیست این روزها در تهران زندگی
میکند.
این جنبش همگانی آن قدر به خود اعتماد دارد
که حتی از ورود رفسنجانی به درون خودش
هراسی ندارد. چه بهتر که خطی که دوستان
و دشمنان جنبش را از هم سوا میکند تا عمق
نظام نفوذ کند. « همه باهم» شعار نبوغ
آمیز خمینی در سال 57 امروز دوباره زنده شده
است. تفاوت تعیین کننده با آن زمان در چند و
چون تعبیر واژههای به ظاهر بیگناهی چون
«همه» و «با هم» خواهد بود .
و
این بحث، ما را میکشاند به حضور یاد مادر
نگونبخت این جنبش یعنی انقلاب 1357 در حافظه
اجتماعی.
3-
حافظه
فراموشکاری از سنتهای دیرین و همچنان زنده
فرهنگ کهنسال ایران است.
دو
خرداد، پانزده خرداد ، بیست و دو خرداد، سی
خرداد، هفت تیر، هجده تیر، سی تیر... توانایی
تاریخ ایران در تولید روزهایی که فعالین
رنگارنگ سیاسی آنها را بیاد ماندنی می دانند
شگفت انگیز است. این اشتها چنان است که ظرفیت
تقویم سالانه وفهرست نامهای خیابان ها در
تهران را به چالش میگیرد. دو سه دهه صبر کافی
است تا اهمیت درازمدت واقعی این روزها برای
تاریخ کشور آشکار شود. این که چه چگونه میدان
بیست و پنج شهریور میدان هفت تیر شد از خاطر
بسیاری از رهگذران این میدان فرو بسته است.
اما حافظه جمعی تنها آنچه فرهنگ رسمی و رقبای
معترضش هضم کردهاند نیست.
تاریخ معتبر اتفاقاتی که در سال 1357 رژیم
جمهوری اسلامی را جایگزین حکومت پادشاهی کرد
هنوز نوشته نشده است و بعید است که به این
زودیها نوشته شود. روایت این رژیم از چگونگی
زاده شدن خودش را همه می شناسند: انقلاب 1357
اسلامی بود و سرنگونی شاه به ثمر رسیدن تلاش
مردم بود برای بازیافتن هویت مذهبی پایمال شده
توسط رژیمی غربزده. روایت بدیل هم آشناست : آن
ماجرا مالیخولیایی دست جمعی، ترمزی واپسگرا
در برابر ترقی و در یک کلام فاجعهای
اجتماعی از نوع به قدرت رسیدن هیتلر یا سقوط
ساسانیان بود.
کم
خریدارتر از این دو داستان، و دیگرانی که
داییجان ناپلئون وار نقش بیگانگان را پررنگ
میکنند، روایت دیگری از انقلاب 1357 هم هست
که از یاد ها پاک نشده بود و اتفاقات سال 1388
آن را شنیدنی تر خواهند کرد. در این حکایت
مردم ایران سال 1357 با دست خالی و سرشار از
دلاوری حکومتی تا دندان مسلح را سرنگون کردند
چون کارد به استخوانشان رسیده بود ولی این
استخوان مذهب نبود، چیزی بود از جنس کلمه
ترجمه نشدنی غیرت.
امسال حکومت جمهوری اسلامی سرانجام موفق شد
همان کارد را به نزدیکی همان استخوان برساند.
چه
در انتخاب روش ها و شعارها و چه درکارگردانی
جزئیات ریز و درشت رو دررویی مردم و حکومت،
بپاخیزی کنونی نسب خود را به قیام بهمن 57
میرساند. خویشاوندی آشکارمیان این دو بر
هیچ کس پوشیده نمانده است. هنگامی که سید علی
خامنهای این بپاخیزی را کاریکاتور سال 57
نامید فقط رجزخوانی نمیکرد. به خود و
هوادارانش قوت قلبی میداد که به آن سخت نیاز
دارند. آخر چه کسی مایل به اجرای نقشی است که
محمد رضا شاه در آن سال اجرا کرد؟
انقلاب 1789 برای دو قرن موضوع اختلاف جدی در
فرانسه بود. تنها در پایان سالهای 1980 وپس از
ورشکستگی اردوگاه سوسیالیسم روایت یگانه ای
از این رویداد توسط حافظه تاریخی ملی پذیرفته
شد. پیش از آن هر گفتمانی درباب آن چه دو سده
پیش اتفاق افتاده بود و هر شرحی از فضیلت ها
و رذیلتهای بازیگران اصلی انقلاب به سادگی
مشرب ایدئولوژیک سخنگو را برملا می کرد.
کسی نمیداند که انتظار برای رویداد مشابهی
در مورد بازخوانی انقلاب ایران تا کی به طول
خواهد انجامید. بخت اینکه هم نسلان من در حيات
خود شاهد ظهور آن باشند بسیار ناچیز است. در
غیاب چنین توافقی، بپاخیزی کنونی ناچار است
که در زیر سایه میراثی پر از ابهام زندگی کند.
درمیان این ابهامات سرنوشت سازترینشان جایگاه
خشونت است در اصلاح اجتماعی.
4-
خشونت
در
ایران امروز، جدا کردن دین از دولت و طرد
خشونت به عنوان ابزار تغییر اجتماعی هر دو از
جنس آرماناند.
در بخش بزرگی از جهان معاصر، اما، هر دو این
دو موضوع ، آن هم تا حد خمیازه، موضوع توافق
عام برای اداره جامعه شدهاند. در همه جای
جهان غرب، البته، این دو تسویه حساب به یکسان
انجام نشده است .
در فرانسه از اواخر قرن نوزدهم و از جمهوری
سوم به بعد مذهب امری خصوصی شده بود ولی برای
بیاعتبار شدن خشونت انقلابی در افواه عام
باید تا اواخر قرن بیستم صبر میشد. در
ایالات متحده ، که الغای برده داری به یک جنگ
داخلی نیازمند بود، برخلاف اروپا گفتمان خشونت
انقلابی برای تغییر اجتماعی هیچگاه پرآوازه
نشد. از سوی دیگر، حضور پررنگ مذهب در
گفتمان سیاسی متعارف در آمریکای معاصر همچنان
اروپاییها را متعجب میکند و شاید همین نکته
اکنون مهمترین تمایز میان دو کرانه اقیانوس
اطلس باشد.
چه
بپسندیم چه نه، انقلاب 1357، چه آن را
افتخارآمیز بدانیم و چه ننگآور،
برجستهترین ماجرای همگانی است که مردم ایران
برای بنای هویتی ملی دارند. این اتفاق به
مذهب سخت آغشته بود و با خشونت همدل. و
سرانجام هیولایی را بر مسند قدرت نشاند.
امروز دختر آن انقلاب قصد جان آن هیولا را
کردهاست.
بزرگترین گره کنونی در برابر این این کارزار
پیروز شدن بدون آلودگی به زهر خشونت است.
همه امروز میدانیم که فرجام انقلابِ 1357
وقتی رقم زده شد که خلخالی، در پایان
دادگاهی نمایشی، به هویدا تیر خلاص زد بدون
آن که حتا شریفترین انقلابیون برآشفته
شوند. این تک تیر فراخوانی بود برای
سرکوبهای توده ای رسوای سالهای بعد.
موضوع طرد خشونت از موضوع لائیسیته و
سکولاریسم فوریتر است. این بحثی درباره
روشهاست و نه درباب برنامه. بحثی است که بدنه
جنبش با آن رو در روست و نه سران غایبش. کمرنگ
شدن نقش مذهب در زندگی اجتماعی در ایران هم
مثل همه جای دیگرنتیجه اجتناب ناپذیر ناتوانی
اسلام است در ارائه بدیلی پذیرفتنی برای اداره
جامعه . کارنامه اسلام سیاسی دراداره ایران
به اندازه ای سیاه است که شرط بستن بر غروب
تدریجی ناگزیرش بصیرت چندانی نمیطلبد.
اما اگر دوران طلایی دیانت سیاسی در ایران
پشت سر اوست، نمی توان با همین خوشبینی
درباره آینده خشونت سیاسی در ایران سخن گفت.
در برابر حکومتی که گفتارش، پندارش و کردارش
آکنده از خشونت است، چه میتوان کرد؟ چگونه
میتوان از شر آن خلاص شد بیآنکه فضای عمومی
را به زهر دیرپای خشونت آغشته کرد؟
فرجام بپاخیزی شگفت مردم در ایران بسته به
پاسخی است که همگان برای این پرسش خواهند
یافت.
14
اوت 2009