گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کتابخانه دوات

تماس



کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016 

 ميترا فراهانی

بهجت صدر آب دريا را می‌بوسيد
 

من بهجت صدر نقاشم. از ناچاری به نقاشی روی نیاوردم.
از امکانات نمایشگاه‌های دنیا به‌خاطر فروش نفت استفاده نکردم.
طبیعت بیشتر از انسان‌ها برایم کشش داشت. به پرتگاه‌ها رفته‌ام اما سقوط نکردم.
وابستگی دینی را در جوانی با چرخاندن کره کنار گذاشتم.
در آپارتمانی با مبل‌های ناراحت مارک دار زندگی می‌کنم.
لباس‌هایم بیشتر سیاه است. هنر باعث جدایی از دخترم نشد.
سفر زیاد کردم و از سنگلاخ ها گذشتم، گاهی سنگ ریزه‌ها آزارم می‌داد.
 



هنگام ساختن فیلم «بهجت صدر، 'زمان معلق'»، بدلیل علاقه بهجت صدر برای رهایی و نیستی در آب، بر آن شدیم تا پلان پایانی فیلم، صحنه ای باشد از شنا کردن او در دریا وحرکت او به سمت افق. اما با وجود هیجان بهجت صدر برای گرفتن این نما امکان آن فراهم نشد. چراکه بسته شدن فیلم مصادف شد با اواخر فصل پاییز و سردی هوا.
بی خبر از آنکه ۳ سال بعد بهجت صدر خود این پلان را کارگردانی خواهد کرد. این پلان چهار روز پیش، با چشمان دخترش میترا حنانه تصویر برداری شد. میترا(حنانه) می‌گوید، قبل از رفتن داخل آب، مشتی از آب دریا را بوسید!
آیا بهجت صدر برای دادن 'کات' گرفتار ثانیه‌ای فراموشی شد و یا لحظه‌ای تردید؟ و یا قلب ضعیفش از ۸۵ سال جنب و جوش او به ستوه آمد و قبل از هر تصمیمی ایستاد؟
آن روز بالاخره ، بهجت صدر، نمادی از حرکت، ایستاد.
برایم غیر قابل باور است. بهجت صدر آرام و بدون تحرک؟ تا قبل از انتقال او به قبرستان پرلاشز، همچنان امیدوار بودم، نيمه شب برخيزد، همچون گنجشکی سر خود را به هر سو تکان دهد، با سرعت به آشپزخانه رفته تکه کیکی بخورد، چراغ سالن را روشن کند و بساط نقاشی‌اش را براه. نقاشی نه برای 'خلق هنر ' ، که برای درمان بی تابی‌های شبانه. مدت‌ها بود دیگر باوری به نقاشی نداشت. سطح بوم برای دانسته‌ها ، تجربیات و دیوانگی‌هایش کوچک بود و حقیر. او به دنبال خلق اثر در رفتارهای روزمره‌اش بود، در نگاه پر ظرافت و پر طنزش به زندگی و قلدری‌هایش در برابر مرگ.

پدیده خستگی ناپزیری که با قدرت، اطرافیان را به حرکت پا به پای خود وامی‌داشت و گاه با شیطنت و هوشمندی آنها را به بازی می‌گرفت. از صراحت در بیان دریغ نمی‌کرد و گهگاه با رک‌گویی‌هایش قدرت خود را به آزمون می‌گذاشت. اطرافیان بهجت صدر دو دسته بودند: دسته‌ای که از دور شیوه زندگی او، کار و سرزندگی‌اش را ستایش می‌کردند، اما با احتیاط ، از افتادن به دام زورگویی‌های او اجتناب کرده و به تحسین او از دور بسنده می‌کردند.
دسته‌ای دیگر، چشم بر خودمحوری‌های او می‌بستند و به نگاه واقع گرا و متفاوت او، هوش آزاردهنده‌اش و دیوانگی‌های بی بدیل او معتاد بودند و او را پیوسته می‌طلبیدند. بهجت صدر اگر حاضر بود، ستاره جمع بود و اگر غایب، نقل مجلس ‌(اما چه امروز سخت است در غیاب او سخن گفتن).
او حضوری پر رنگ داشت که برای زنده و متفاوت بودن، خود به آن رنگ بیشتری می‌داد.
هراز گاه از او می‌خواستم نظری به نقاشی‌های تمام شده‌ام بیندازد. همیشه برایم لحظات متاثر کننده‌ای بود. بهجت صدری که دائم با پوزخند و جملات نیشدار فعل نقاشی کردن را به مسخره می‌گرفت، انگاری در لحظه دیدن کار شخص دیگری بود. جلوی نقاشی می‌ایستاد. لحظه‌ای سکوت می‌کرد(تنها لحظات نادری که سکوت می‌کرد!). انگشت اشاره‌اش را به سمتی می‌گرفت. در برابر چشمان ناباورم، به نقطه‌ای از تابلو اشاره می‌کرد. درست قسمتی از تابلو که مدتها با آن درگیر بوده و دست آخر، با راه حلی به خیال خود هوشمندانه آن را پنهان کرده بودم! بعد از اینکه با چشمان تیزبین‌اش دست بر روی نقطه ضعف‌هامی‌گذاشت، با جمله‌ای کوتاه، نسخه‌ای نیز پیچیده به دستم می‌داد.
من آشفته از ناتوانایی خود، حیران از شناخت او از قوانین زیبایی شناسی، آن لحظه در برابر خود، بهجت صدر، پیشکسوت و استاد هنر دانشگاه تهران را می‌دیدم. عنوانی که شاید بارها در زندگی روزمره با او فراموش می‌شد. این شناخت او از زیبایی‌شناسی برایم همیشه حیرت‌انگیز بود و جزو جذابیت‌های او. این قوانین، چشمان تیزبین او را تنها در چهارچوب بوم به نقد وانمی‌داشت، از حساسیت به طرز لباس پوشیدن اطرافیان گرفته تا چیدمان منزل و یا کوچکترین لکه و فرمی در محیط او را به عکس‌العمل وامی‌داشت، و چه درست...
بهجت صدر با وجود ۵۰ سال اختلاف سن، اما بسیار جوان‌تر از من می‌نمود، دیوانه هوشمندی که به دیوانگی می‌بالید و از هر قانونی گریزان بود. مگر قوانینی که خود برای زندگی وضع می‌کرد. ۳ سال پیش در موزه هنرهای معاصر تهران نمایشگاهی داشت.
در کادر این نمایشگاه جلسه سخنرانی با حضور آقای مجابی درباره بهجت صدر ترتیب داده شده بود... بهجت صدر تا مدتها بعد با هیجان از آن روز سخن می‌گفت. چرا که هنگام سخنرانی تمام صندلی‌های سالن خالی بود و این او را هیجانزده می‌کرد.
می‌گفت: ای کاش از این واقعه فیلمی گرفته بودی، چقدر از لحاظ محتوا و فرم زیبا بود!! تمام سالن خالی بود! ردیف صندلی‌های خالی! و مجابی درباره‌ام سخن می‌گفت!
سخت می‌شد با او مقابله کرد. با او که همیشه سعی می‌کرد غافلگیر کند. در دوستی‌مان، همیشه او سواره بود و من پیاده؛ و من همیشه به این امید که بالاخره روزی زور من بر او خواهد چربید. اما دست آخر همیشه من 'مات' بودم و او برنده... روزی هنگام رفتن از آتلیه‌ام، دو بوم سفیدی را که چشمش را گرفته بود به او دادم. لحظه‌ای بعد، نگاهش بر روی کاغذ بافت‌داری در گوشه اتاق برق زد. انگاری آن کاغذ فقط برای تحمل فشار کاردک‌های بهجت صدر درست شده بود. برای بيدار کردن هوس نقاشی در او، و پرت کردن حواسش از مرگ (حد اقل برای یک روز)، با بدجنسی کاغذها را جلویش نمایش داده و به او گفتم: هیچ کدوم رو بهتون نمی‌دم. اول بوم‌ها رو نقاشی کنید، بعد اینها رو می‌دم.
خونسرد نگاه کرد. با تمسخر سری تکان داد و گفت: یه زمانی فیل تو ... موش می‌ذاشت، حالا موش تو ... فیل می‌ذاره.
کاغذها را داخل پاکتی گذاشتم و او آنها را با خود برد.
از جذابیت‌های دوستی با بهجت صدر، رفاقت و همنشینی با مرگ بود. همنشینی که به او جسارت زندگی می‌داد. هرچند حضور دائم مرگ در مکالمات روزمره دلیل عشق او به زندگی بود، اما چه بسيار بود لحظه‌های بی‌شماری که به مرگ قرابت بیشتری پیدا می‌کرد تا با زندگی. شاید آن تردید و بی‌قراری که سال‌ها برای سکونت بین تهران و پاریس داشت حالا بین مرگ و زندگی پیدا کرده بود. هر روز صبح این قبیل مکالمات با او، صدای دو رگه ناشی از خواب مرا صاف می‌کرد:
ب:  الو.
م:  سلام.
ب: چی کار کنم؟
م: چی رو؟
ب: بمیرم.
م: بزارین برم مسواک کنم بیام. یه راهی پیدا می‌کنیم.
ب: برم تو سن(رودخانه سن )؟
م: تو سن که نمی‌شه... شنا بلدین!
ب: خوب همین دیگه. چون شنا بلدم، نمی میرم(خنده)!

روز ۲۵ خرداد، پس از انتخابات، هوای ملت و وطن به سرم زد و بعد از دو سال و اندی دوری،تصمیم به بازگشت به تهران گرفتم. نزد بهجت صدر رفتم و با بدجنسی خبر سفر فردا را به او دادم. از کوره در رفت،
ب: - خوب، احمقی!(با نیشخندی عصبی) اصلا حالم بد می‌شه وقتی شما آدم‌های ساده با بازی‌های سیاسی سرتون گرم می‌شه...
م:- این سیاست نیست ، تعصب آدمه نسبت به وطنش. می‌خوام برم.
ب:- برو! حالا ببین! آدم‌های احمقی که گول سیاست رو می‌خورن چطور آخر مضحکه می‌شن.
م: - اصلا با من راجع به این داستان‌ها بحث نکنین، دعوامون می‌شه.(از هفته قبل از انتخابات دائما هیجانات مرا به تمسخر می‌گرفت) بعد هم اصلا چه ربطی به این داستان‌ها داره ! من دلم واسه تهرون تنگ شده.!
خداحافظی سریعی کردم. در راهرو، جلو آسانسور ایستاده بودم و او در درگاهی، با چشمانی وحشت زده مرا می‌نگریست. با وجود غم سنگین و نگرانیِِ دور شدن از او، احساس می‌کردم بالاخره روزی رسید که زور من به او چربید! در درگاهی این پا و آن پایی کرد و گفت:
ب: - دیگه منو نمی‌بینی.
م:- نه بابا. می‌آین تهرون، ملاقاتی‌م اوین.
ب: - مزخرف نگو(عصبی) ! بی‌خود خودت رو گنده نکن! همه اینها اداست. هیچکی کاری به کار تو نداره.
م:- خوب پس اگه من رو نمی‌گیرن، شما هم نمی‌میری!
دکمه آسانسور را به کرات زدم تا قبل از ترکیدن بغض، خود را به داخل آسانسور پرتاب کنم. در نهایت حرف هردو ما درست از آب در آمد. من بلافاصله بعد از ورود به تهران، به اوین رفتم و بهجت صدر ترک ما گفت. این بار هم زور او بود که به من چربید و بازنده من بودم. این او بود که به سفر رفت و مرا غافلگیرانه تنها گذاشت.
بهجت صدر زنی بود زورگو. آنطور که می‌خواست زندگی کرد. متفاوت از همه. دست آخر به مرگ نیز زور گفت و آنطور که می‌خواست رفت، و چه زیبا...
برای میترا حنانه، نرمین صادق، نیما سلیمانی، آزیتا سعیدی، سیما و مجید کنی و مرجان وحید غمگینم..

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت