samedi, 09 avril 2016
ناتاشا
امیری
من وغزاله
تاثیر بعضی آدمها تا مدتها در ذهن میماند حتا اگر فقط یک بار
به عمرت دیده باشیشان و دو ماه بعد از آن
خودشان را غیرمنتظره به شاخهی درختی قطور در
جنگلهای شمال کشور دار زده باشند. هرچقدر هم
که بعدها با اشخاص دیگری آشنا شده باشی که به
مراتب تاثیرات بیشتری رویت گذاشته باشند اما
شاید دور از ذهن نباشد بخواهی روزی دربارهی
همان شخص بنویسی و به واقعيت هم وفادار بمانی.
اما وقتی شروع میکنی تازه میبینی اين کار،
به خصوص بعد ازگذشت سالها از مرگ او، چه
قدرسخت است.
بعد از فارغ التحصيلی از دانشگاه زنجان، مدتی نقاشی میکشیدم،
کلاس مجسمهسازی وسوارکاری وکاراته وکامپیوتر
میرفتم اما انگار باید سراغ تمام آنها
میرفتم تا بفهمم بعد از مدتی رهایشان خواهم
کرد و باید به تنها فکری که رهایم نمیکرد
بچسبم یعنی نويسنده شدن، چیزی که از هشت سالگی
با داستانهایی که به خاطر دایرهی لغات کم
نوشتاری مصورشده بودند، شروع شده و هم چنان
ادامه داشت اما مقطعی، اندک، بی سروته و نيمه
کاره.
يک بار يکی از داستانها را به خانمی میانسال از دوستان دادم که
با داستاننويسی آشنايی مختصری داشت وگوشزد
کردم : " اگر استعداد ندارم خيلی راحت به من
بگوييد... دنبال کار ديگری می روم و اصلاَ هم
ناراحت نمیشوم."
تقريباَ مطمئن بودم جواب میدهد برو دنبال يک کار ديگر اما وقتی
پيغام فرستاد موفق میشوی گرچه فکر کردم تعارف
کرده است ولی نمیدانستم چه طور بايد ادامه
بدهم. بهترين راه مطالعه بود، کالبد شکافی
دقیق آثار خوانده و نخوانده. در آن دوره با
کتابهای زيادی از نويسندههای زن آشنا شدم،
تصور اشتباهی داشتم که کاری که آنها کردند
میتواند نشانم بدهد چه کا ر بايد بکنم، بعدها
متوجه شدم من دقيقاَ بايد کاری بکنم که آنها
انجام ندادند.
شبی در يک کتابفروشی در خیابان پاسداران کتاب دو جلدی خانهی
ادريسیها از غزاله عليزاده را ديدم. يادم
است برق رفته و مغازهدار
فانوس روشن کرده بود. کتاب خريدن در همچين
شرايطی عجيب بود اماعجيبتر حسی بود که با
برداشتن کتاب از قفسه به دستهايم منتقل شد
گرچه آن موقع نفهميدم چيست و چندان هم به آن
اعتنايی نکردم. خيلی حسها از اول وجود دارند
اما بايد زمان بگذرد تا متوجهشان شوی. با
خواندن همان چند سطراول كارسختی نبود متوجه
شوم با ديگران فرق دارد. مسئله ارزش گذاری
نبود؛ دقیقاَ تفاوت بود؛ اطمينانی كه با ورق
زدن كتاب بيشتر و بيشتر میشد. نثراندكی دشوار
بود، بعضی كلمات نامأنوس بودند و مجبور بودم
به فرهنگ لغات مراجعه كنم. اما همان دشواری،
زيبايی به كار میبخشيد كه در كمتر اثر ديگری
ديده بودم. او میدانست چه كار میكند و
توضيحات فضای وهمی و تاريك داستان عجيب زيبا
بود؛ شاید چون تقريباَ هيچ ربطی به واقعيت
نداشت و کاملاَ پرداخته ی تخیلش بود. حتا حالا
هم، بعد از سالها، میتوانم صحنههای پيانو
زدن لــقا، پاشويان، عشق وهاب به ركسانا، بد
دهنیهای قهرمان شوكت و جرئت خانم ادريسی را
در ذهن مجسم كنم. قصد ندارم اثر را نقد
كنم(گرچه نقد مفصلی روی آن نوشتهام) اما كتاب
چنان تاثيری رويم گذاشت كه با بستن جلد دوم
ديگرنتوانستم در برابر اين ميل مقاومت كنم كه
بايد به هر قيمتی شده نويسنده را ببينم. شاید
بازخوانی این کتاب الان دیگر آن تاثیر را رویم
نگذارد. اما نمیتوانم تاثیرش در آن مقطع را
نادیده بگیرم؛ احساسی كه با خواندن كتابهای
ديگر در من برانگيخته نشده بود و چه بسا ربطی
به خود اثر هم نداشت.
بايد راهی پيدا میكردم و محتملترين، تماس با ناشر كتاب بود؛
شمارهای که قبل از شروع کتاب در کنار اطلاعات
فیپا نوشته شده بود. اما وقتی شماره را
میگرفتم حس كردم كارم احمقانه است چون میشد
كتاب را از كتاب فروشی خريد اما لابد نمیشد
به همین راحتی نويسندهاش را هم پیدا کرد.
بنابراين وقتی ناشر خيلی عادی شماره تلفن مرا
گرفت و وعده داد به نويسنده خواهد داد، تعجب
كردم. بعيد بود نويسنده با آن همه اشتغال فرصت
كند به كسي تلفن كند كه تابه حال او را نديده
است. بعدها که برخی خوانندگان کتابهایم با من
تماس میگرفتند تا باهم ملاقات داشته باشیم
سعی میکردم حس آن زمان خود را به یاد بیاورم
و درنتیجه پیشنهادشان را قبول میکردم (همین
امر سر رمان « بامن به جهنم بیا» دردسر زیادی
برایم درست کرد چون اعضای فرقهای که
دربارهشان نوشته بودم توانستند درست ازهمین
طریق مرا پیدا کنند و به دردسر بيندازند).
بعد از دوهفته كه خبری نشد، به جای نااميدی، بدبينی وجودم را
پركرد. حتماَ از زنهای مغروری بود كه كسر شأن
خودش میدانست به كسی زنگ بزند. در مجلهی
گردون آن زمان عكسی از او ديده بودم، نور از
سمت راست روی صورتش میتابيد وتوی چشمهای
زيبايش حالت عجيبی بود. میتوانستم
سطرسطرنوشتههايش را روی خطوط صورتش بخوانم،
تمام آن جملات پخته وزيبا، شخصيتهای رمان،
فضای وهمی... اما اين كه آدمی باشد كه با تلفن
به كسی كسرشأنش بشود... نمیدانستم.
وقتی دوباره با ناشر تماس گرفتم فهمیدم قضيه سادهتر از بدبینی
من بود چون خنديد: "شمارهاش را به شما میدهم
اگرتوانستيد با او تماس بگيريد سلام مرا هم
برسانيد!"
با ترديد پرسيدم:" اشكالی ندارد ؟... يعني
ناراحت نمیشوند كه..."
مرد با اطمينان گفت: "اصلاَ!" وانگار تعجب کرد
چرا آن سوال را پرسیدم. توضيح داد كه تلفن او
مرتب اشغال است و نتوانسته است پيغام مرا به
او برساند: "خانمها ديگر!". تمام توهمم
درباره ی غرورش در يك ثانيه ناپديد شد. شمارهاش
را روی كاغذ يادداشت كردم، یادم نمی آید،
احتمالاَ همان موقع بدون لحظهای تردید و تامل
شماره را گرفتم که برخلاف گفتهی ناشر اتفاقاَ
مشغول نبود.
صدای ظريف و زنانهای از آن طرف خط گفت: "بله؟
"
يك لحظه مكث كردم. تازه یادم افتاد نمیدانستم
اصلاَ چه باید به او میگفتم. آن موقع نمیفهمیدم
بهترين جايزه يا افتخاری كه يك نويسنده میتواند
در طول عمر حرفهایاش به دست بياورد همين است
كه خوانندهای مشتاق دربهدر دنبالش بگردد،
شمارهاش را گير بياورد، به او تلفن كند و
بگويد روزها از خواندن كتاب او میگذرد اما
نمیتواند از تأثير داستان بر زندگیاش نجات
پيدا كند. اما نمیتواسنتم بدون مقدمه این را
بگویم.
وقتی منتظر شنيدن صدايم بود، بيشتر گمان
میكردم مزاحمش شدهام. شايد درست نبود به
خانهاش زنگ میزدم. شايدهم گرفتار بود و سرش
شلوغ . شايد هم وضع روحيش مناسب نبود يا
عصبانی بود كه يكی مزاحمش شده است و نگذاشته
داستان های ديگرش را بنويسد.
سعي كردم جلوی لرز صدايم را بگيرم: " من
ناتاشا اميری هستم كتاب شما را خواندم و با
خود گفتم... "
ساكت بود.
حس كردم حدسم درست است. اصلاَ به او چه مربوط
كه كتابش را خواندهام؟ حتماَ برخورد تندی
میکرد و بعد هم گوشی را روی تلفن میكوبید.
اما صدايش را شنيدم: " ناتاشای جنگ وصلح
تولستوی؟ "
چند لحظه مکث کردم. عجیب است به کسی که او را
ندیدهای زنگ بزنی تا بگویی از کتابش خوشت
آمده است و او فکر کند تو شخصیت رمانی معروف
از تولستوی هستی. والبته هیچ چیزی هم
نمیتوانست جذابیت ارتباط دوچیز بیربط باهم
را داشته باشد: یک شخصیت داستانی و دختری که
میخواست نویسنده شود.
صميميت
لحنش تمام تصورات احمقانه را از ذهنم زدود و
آرامم کرد. گفتم كه پدر ومادرم وقتی اين اسم
را رويم میگذاشتند بيشتر به ناتاليا ی
دُن آرام ميخاييل شولوخف نظر داشتند
اما من اصلاَ شبيه آن ناتاليا نيستم. "حدس شما
درست است... من ناتاشای ِ جنگ وصلح
تولستوی هستم. "
و واقعاَ حدسش درست بود. اگر یک نفر شبیه من
باشد همان ناتاشا است. ده دقيقهای كه با هم
صحبت كرديم ديگر انگارعمری بود همديگر را
میشناختيم. صدايش مهربان بود و از جملههايی
كه به كار میبرد میشد فهميد با مطالعه، عميق
و فهميده است. اين را دربارهی خيلیها كه با
مطالعه و عميق هستند حتا بعد از چند جلسه هم
نمیشود فهميد. اما عجیب این که در حرفهايش
هيچ رگهای از خانه ادريسیها پيدا
نكردم(آن موقع نمیدانستم نويسنده میتواندهيچ
ربطی به داستانش نداشته باشد).
شماره تلفنم را گرفت و برای ششم اسفند 74 با
او در خانهاش قرار ملاقات گذاشتم.
چند روز قبل ازملاقات، وقتی به خانه برگشتم
مادرم گفت خانمی به نام غزاله عليزاده تلفن
كرده است. فكر كردم شايد تاريخ ملاقات عوض شده
باشد اما صدايش اين بار پای تلفن كمی مضطرب
وناآرام به نظرمیرسيد. سؤال كرد میتوانم
كمكش كنم داستانهايش را بنويسد؟
تعجب كردم. گرچه به عنوان يك خواننده به او
زنگ زده بودم اما میخواستم بپرسم چه طور میتوانم
به داستانهايم سر وسامان بدهم و حالا او از
من سؤال میكرد كه...
گفتم :" كمك كنم؟ "
توضيح داد وقت نوشتن عادت دارد جملههای
داستان را بگويد تا يكی بنويسد. بعدها در جايی
خواندم چشم بند به چشم میزد و صحنهها را
نمینوشت، بلكه میگفت. گفت احتياج به كسي
دارد كه اين كار را برايش انجام دهد و البته
پول خوبی هم میدهد.
احتياج به فكركردن نبود. گفتم: " من اين كار
را میكنم اما بدون ِ پول!"
چندلحظه ساكت شد.
گفتم: "دوستی شما برای من ارزشمندتر ازاين است
كه بخواهم قيمت رويش بگذارم. "
به نظرم رسيد، آرام شد. فقط درك نكردم اضطراب
اولش برای چه بود. بعدها این را هم فهمیدم؛
وقتی داستانها توی سر گیر کردهاند وعادت
نداری خودت قلم بگیری تا بنویسی نمیتوانی
آرام باشی.
روزملاقات دسته گلی اززنبق بنفش و نرگس زرد باگل
عروس برايش خريدم. دسته گل آن قدر زيبا تزيين
شده بود كه همه در خيابان سربرمیگرداندند و
نگاهش میكردند. میخواستم مطابق با شأنش باشد.
آن وقتها خیلی درقید وبند این چیزها بودم.
وقتی زنگ در خانهاش را زدم قلبم محكم میكوبيد.
مستخدمش كه زنی ريزه و پيربود، در را برايم
باز كرد. نمیدانم چرا چند سال بعد اين پيرزن
را درصحنهای از داستان ِ موش كور ام
آوردم و خود داستان را به غزاله عليزاده تقديم
كردم. اما لحظهای كه از پلهها بالا میرفتم
حتا طرح اين داستان هم توی ذهنم نبود. صدای
آهنگی از گوگوش را که شنيدم، يك لحظه جا خوردم
و احساس بدی پيدا كردم. با اين كه خودم هم آهنگهای
او را گوش میكردم اما دلم میخواست زنی مثل
غزاله عليزاده مثلاَ ركوئيم موتزارت يا چهارفصل
ويوالدی یا نوستالژیای یانی را گوش كند. بعدها
خودم درحالتی داستان مینوشتم كه تلويزيون
جلويم روشن بود و ضبط هم همزمان میخواند اما
عجيب روان وسريع مینوشتم و چيزی كه مینوشتم
نه ربطی به برنامهی خسته كننده تلويزيون داشت
نه آن آهنگ، داستان خوبی هم از آب درمیآمد. گاهی
هم يك آهنگ خاص ( مثلاَ آهنگی درباره كريسمس
با صدای
STING ) به نوشتن ترغيبم میكرد. دو روی نوار
را با آن پُركرده بودم و رمزی توی ِ آن بود كه
جریان تخیل جاری می شد و جاری می شد. اما به
مرور ديگر نه آهنگی بود نه چيزديگری از بيرون،
نوشتن با موسيقی درونی میآمد ازجائی ناشناخته
در وجود خودم که نمیدانستم کجاست.
شایدهم قضیه این بود که ازهمان ابتدا
باورهایم فرومیریخت. چون تلاش می کردم غزاله
را به قالب ذهنی خودم دربیاورم؛ کاری که
خیلیهاهم بیآنکه بدانند انجام می دهند. آن
زمان نمی دانستم تصوارتم چه بسا اصلاَ ربطی به
واقعیت نداشته باشد. پس حداقل کار این بود که
اگر نتیجه گیری میکنم، حداقل پیش داوری نکنم
چون هرنظری
می تواند قابل احترام باشد اما قابل تائید
نباشد و باید گذاشت به جایش باوری منطقیترو واقعیتر ساخته
شود. غزالهی بعد از آشنایی، به مراتب قویتر
و جذابتر از آنی بود که درذهنم ساخته بودم...
ولی آن لحظات هنوز این را نمیدانستم ونمیتوانستم
اعتراف نكنم این مسئله تاثیر مطلوبی رویم نگذاشته
است.
خدمتكارمرا به اتاق ِ كارغزاله راهنمايی كرد.
كمی زود رسيده بودم وغزاله با چند نفر درآشپزخانه
نهارمیخورد وصدای قاشق و چنگال میآمد.
تخت يك نفرهای گوشهی اتاق بود. به كتابهای
كتابخانه نگاه كردم وبيشتر از همه خانم
دووينتر در ذهنم؛ آن هم به خاطر اين كه
انتظار نداشتم آن را بين بقيهی كتاب ها ببينم.
گرچه ربكـا را دوست داشتم اما غزاله
عليزاده نبايد آن را... او خانه ادريسیها را
نوشته بود. اين رمان با ربكـا و ادامه اش خانم
دووينتر خيلی فرق داشت.
آن قدر نهار خوردنشان طول كشيد كه يك لحظه به
سرم زد بلند شوم و بروم. كمی عصبی بودم چون
راس زمان آمده بودم واو که می دانست می آیم چرا
ناهارش را زودتر شروع نکرده بود. شایدهم حسام
از جنس اضطرابی بود كه وقت ملاقات با كسی كه
تا به حال نديدهای پيدا میكنی.
صدای مردی را شنيدم كه خداحافظی كرد وانگار
چند نفربدرقهاش میكردند. روی صندلی كنار در
نشسته بودم. اتاق درست چسبيده به در خروجی
بود. كافی بود سربرگردانم تا ببينمشان اما در
عوض به كتابهای جلويم زُل زده بودم بدون
اينكه بدانم چه هستند. حتا احساس كردم خود
غزاله لحظهای به من نگاه كرد. صدايش را
شناختم كه خداحافظی میكرد. همينطور بیحركت
نشستم تا چند دقيقهی بعد به اتاق آمد.
اولین لحظهی برخورد میتوانست لحظهی مهمی
باشد و بود چون تصوراتم دربارهی او درجا
فروريخت. او اصلاَ کسی که تصور کرده بودم نبود؛
شاید چون پيراهن خواب سياهي پوشيده و دستمال
سياهی لا به لای موهای قهوهایاش بسته بود،
شاید چون جوراب شلواری مشكی ساقهای كشيده
وزيبايش را میپوشاند، شاید چون درخانه كفش پاشنه
بلند به پا داشت و پيدا بود چند دقيقه قبل رُژ
صورتي را عجولانه به لبها زده است ( بعدها
فهميدم هميشه سراپا سياه مي پوشيد مثل مادر
وهاب در خانه ی ادريسیها).
دقيقاَ نمیدانستم انتظار داشتم چه ببينم یا
میخواستم چه طورباشد. اما دلم میخواست بوی
سيگار نمیداد وآن رُژ لب را عجولانه به لب ها
نكشيده بود.
وقتی همديگر را بوسيديم متوجهی بوی تند
سيگار شدم. نفهمیدم چهطور نگاهش میكردم كه
نگاه او هم تغيير كرد؛ چيزی مثل جاخوردن.
چشمهايی كه گشاد میشود و عنبيههايی كه مات
میماند. شاید تصورات او هم دربارهی من
فرومیریخت.
وقتی روی مبل نشست چيز عجيب و استثنايی توی
وجودش بود و این را حتا کسی مثل من که با
برخورد اول تمام تصوراتش فروريخته باشدهم میفهمید.
به دسته گلام كه خدمتكار توی گلدان گذاشته
بود، نگاه كرد و گفت: " چه گلهای قشنگی!"
ازنگاهش میشد فهميد بیهيچ تظاهری درفكر
زيبايی آنهاست. فكر كنم ويژگی بعضی آدمها
اين باشد كه باعث ايجاد واكنشهای متناقض در
اطرافيان بشوند. شايدهم اين مشكل اطرافيان
باشد كه وقتی در برابر كسانی قرار گيرند كه
مثل همه نيستند مرتب آنها را به قالبهايی
درمیآورند كه دلشان میخواهد آن طور باشند.
او آن طور نبود که خیال میکردم ولی اين مشكل
من بود نه او.
لحظات اول به تعارفات معمول گذشت. از آن حسی
كه وقت خريد كتاب، خواندن آن و پاي تلفن داشتم
هيچ خبری نبود. خدمتكار به اتاق آمد و زير گوش
حرفهايی (احتمالاَ در مورد امور خانه) به او
زد و او هم جوابهای سربستهای داد. نه کنجکاو
بودم و نه به من ارتباطی داشت. اما از این که
مسائل پیشپاافتاده مثل اسرار نگهداری شوند
خوشم نمیآمد؛ بهخصوص که سيگار پشت سيگار
روشن میكرد و به تلفنها که درست از لحظهای
كه جلويم نشست مدام زنگ میزد با لبخند یا
تعارف جواب میداد. تا به هم نگاه میكرديم،
تا لبخند میزدیم، تا میخواستم از کتابش
بگویم تلفن زنگ میزد. وقتی هم گفت:" چه
چهرهی مينياتوری داری!" باز تلفن زنگ زد.
گوشی را كه میگذاشت، میگفت:"خُب از خودت
بگو!" اما تا دهان باز میكردم، باز تلفن زنگ
میزد و من مجبور میشدم به چای سرد لب بزنم و
فکر کنم ناشرش حق داشت. اما بعدها خيلی چيزها
را با يادآوری مكالمات تلفنیاش كشف كردم؛ از
جمله اينكه دنبال كار میگشت، افسرده و خسته
بود... چیزهایی که وقتی جلویش نشسته بودم
توجهی به آنها نداشتم و نمیفهمیدم شاید مهم
باشند. در عوض به پلكهای بلند ِزيبا و
ابروهای كمانیاش نگاه میکردم (بعدها عكس قبل
از عمل بينیاش را ديدم که به مراتب زيباتر
بود) يك جور زيبايی كه اول شايد به خاطر تكميل
بودن اجزای چهره، اصلاَ به چشم نيايد اما هر
چه بيشتر نگاهش میكردم بيشتر زيبايیاش را
كشف میكردم. حس خاصی هم در حركت دستش وقت
برداشتن گوشی، سر خم كردن و صحبت كردنش بود كه
ربطی به زيبايی نداشت اما باز زیباترش میكرد.
در مرور خاطرهی آن روز لحظهای كه زيبايیاش
را كشف كردم مهمترين لحظه بود. نه اينکه
زیبایی به خودی خود مهم باشد. نه. چه بسا
خیلیها چهرهی مطلوبی نداشته باشند و به نظرم
زیبا بیایند. شاید چون آن زیبایی ربطی به
ظاهرش نداشت و
از جنس دیگری بود. شاید
روحش چیزی به زیباییاش اضافه می کرد...
تلفنی با كسی به اسم (شيوا) كه شعرش را پای تلفن برای او
میخواند حرف میزد، اشك به چشم میآورد و با
صدايی لطيف و كلمات نرم و تسلیبخش شعر او را
تحسين میكرد. گوشی را كه گذاشت دربارهی او
برايم گفت كه قبلاَ داستانهايش را مینوشته
واين که شعرش بسيار زيبا بود.
بعدها حدس زدم زنی که آن طرف خط تلفن بود باید شیوا ارسطویی باشد
و از خودش هم که پرسیدم و به آن روز اشاره
کردم میتوانست چیزهایی به یاد بیاورد.
تلفنهای پشت سر هم نمیگذاشت گفتگویی دو نفره
شکل بگیرد وحرفهای پراکنده هم را ه به جایی
نمیبرد. نمیدانم چقدر گذشت که به سرم زد
بلند شوم، مانتویم را بپوشم و بگويم :" خيلی
خوشحال شدم، مثل اينكه سرتان خيلی شلوغ است!"
و راهم را بكشم و بروم پی كارم چون انگار آن
ارتباط اولیهای که در مکالمهی تلفنی ایجاد
شده بود گسسته میشد. همین کار را هم کردم.
بلند شدم و گفتم: "خب... از دیدنتان خیلی
خوشحال شدم... با اجازه من دیگر باید..."
گفت:" بنشین ! تازه میخواهیم صحبت بکنیم!"
حالت نگاهش مهربان بود و
خلوص نیتش وقت به زبان آوردن آن حرف رویم
تاثیرگذاشت.
عجیب این که از آن لحظه
به بعد دیگر زنگ تلفن به صد ا درنیامد. بعد
صحبت همانطور که گفته بود شروع شد اما این
بار گرم و صمیمی.
گفتم احساس میکنم او شخصیت (لقا) در خانه
ادریسی هاست، این حس را وقتی کتاب را میخواندم
داشتم و یک لحظه تردید هم نکردم شاید درست
نباشد. همیشه درمورد یکی ازشخصیتهای کتاب،
اینطور گمان میکنیم که باید خود نویسنده
باشد اغلب هم اشتباه می کنیم (این را براساس
تجربه شخصیام میگویم. درمورد یکی دوتا از
داستانهایم ازجمله سنبل الطیب منتقدی اعتقاد
داشت زن مطلقهی داستان خودم هستم؛ درست همان
شخصیتی که واقعاَ ربطی به من نداشت و، با وجود
انکار من، طوری اصرار میکرد انگار ممکن بود
نظرم عوض شود و اعتراف کنم که: "حق با توست!").
این گمان از آن جا بود که نویسنده را تا آن
روز ندیده بودم. حالا این که از کجا به این
نتیجه رسیده بودم باز برمیگرد د به برداشتهای
شخصی که معلوم نبود از کجا یک دفعه جلوی چشمم
را میگرفت. با آنکه درآن دوره – حتی دور ه
های بعدهم – دربارهی زندگی خصوصی نویسنده ها
کنجکاو نبودم ولی فکر می کردم او ازدواج نکرده
است؛ چون تجسم او درکانون خانواده کمی برایم
سخت بود. برای همین، در رمان، جز لقا کس دیگری
نمیتوانست مابهازای نويسنده باشد. از حالت
بهت زده ی چهرهاش بیشتر تعجب کرد م چون انگار
او نبود!
یک ماه بعد، معلم مجسمه سازیام به من گفت او
ازدواج کرده است؛ آن هم دوبار. شاید صدای
مردانهای که لحظه ای ازپشت سر شنیدم و از در
ورودی بیرون رفت، متعلق به همسرش بود. وقتی
دختر زیبایی به اتاق آمد و باهم حرف زدند حتی
نتوانستم حدس بزنم نگاه مشتاق و خاص غزاله که
انگار تمام حسش را درآن ریخته بود و به دختر
منتقل میکرد، از حس مادری باید باشد. اما
قضیه همان او را به قالب ذهنیام ریختن بود و
واقعیت را ندیدن.
غزالهی ذهنی لحظهای دربرابر غزالهی واقعی
قرارگرفت هرچند انکارش نکرد اما به جایش
اعتراف دیگری کرد :" من قهرمان شوکت ام. "
وقتی این حرف را میزد یک جور شیفتگی همراه با
حسرت را توی خط های صورتش خواندم، این که شاید
زمانی مثل او بوده اما حالا دیگر نیست.
بعدها فکر کردم او به رکسانای خانهی ادریسیها،
با آن زیبایی اثیری، بیشتر شبیه است تا شوکت
یا لقا. حتا میتوانستم نرینه همزاد وجودش را
به شکل وهاب درهمان رمان تجسم کنم. انگار
مجموع وهاب و رکسانا به غزاله بیشتر شبیه
بودند تا لقا. اما نمیدانم چرا اصلاَ متوجه
نشده بودم. لابد این دیدارهاست که خیلی چیزها
را تغییرمیدهد.
دربارهی فصل پایانی خانهی ادریسیها صحبت
کردم که هرکدام از توصیفها درخانهی متروک
نماد یکی از شخصیتهای داستان میشود؛ و از
جملهای ياد کردم که رویم تاثیر گذاشته بود:
صداقت هم نوعی شگرد است.
متعجب نگاهم میکرد. انگار او هم داشت چیزهای
دیگری دربارهام میفهمید که شاید با تصور
اولیهاش خیلی متفاوت بود: " چه باهوشی! "
شاید مسئله هوش نبود و به نوع ارتباطی که با
کتاب برقرار کرده بودم، برمیگشت.
گفت که خدای الهام بخشش دروقت نوشتن حضرت مریم
است. به تمثال او در کتابخانه نگاه کرد و چشمهایش
پر از اشک شد. نفس عمیقی کشید و انگار حضورم
را کاملاَ فراموش کرده باشد خطاب به او گفت: "
چرا جوابم را نمیدهی؟ "
حرفهای بعدیاش زمزمهوار شد. حالش دگرگون
شده بود.
به نظرم رسید به فکر فرو رفته است. یک دفعه
توی خودش مچاله شد.
طول کشید تا کلمهها سخت به زبانش آمدند:
" من خیلی سخت.... مریض بودم! "
شاید گمان میکرد قضیهی بیماریاش را میدانم
یا بالاخره حتماَ چیزهایی شنیدهام. مگر میشود
چیزی نشنیده باشم؟
حتا یک لحظه هم ذهنم درگیر این قضیه نشد حداقل
بپرسم بیماریاش چه بوده است؟ پرس و جویی
میکردم... خودم را کنجکاو نشان میدادم...
دلجویی...همدردی...
نمیدانم چرا این کار را نکردم... شاید چون
خیلی چیزها انگار قراربود مبهم بماند، کاری
میکنیم و نمیدانیم چرا کردیم و کاری
نمیکنیم و باز هم نمیدانیم چرا نکردیم.
شایدهم، طبق معمول، فکر کردم بیماریاش موقت و
زودگذر است، یا مثل سرما خوردگی بیاهمیت است
و بزرگش می کند.
فراموش کرده بودم همان طور كه زیر ذره بین گذاشتن
دقيق احساسات خودم اهميت دارد، فهمیدن حس او
هم برای رسيدن به رابطهای متعادل مهم است؛
مثلاَ تغييراتی که در چهره يا لحنش به وجود
میآمد که منعكس كنندهی غم یا یک جور علامت
عادی نبودن اوضاع بود. اگر به واسطهی آن
علائم، از وجود مشكلش خبردارمیشدم
عكسالعملی را نشان میدادم که باید می دادم؛
حداقلش همدردی بود، شاید هم سکوتی ناشی از بهت
تا متوجهاش کنم برايش اهميت و ارزش قائلم و
حرفش را میفهمم، شاید هم حرفهای دیگری می
زدم. قدم اول در رفع هر مانع، شناخت وضعيتی
است كه با آنها درگيريم يعنی احساسات پايه مثل
ترس ونفرت که عامل بعضی از مشكلات جسمی به
شمار میروند... اما گاهی دیر از بعضی چیزها
خبردار میشوم؛ زمانی که دیگر فایده ای ندارد.
درست مثل موضوع بيماری او که، دو ماه بعد،
درست روزی فهمیدم سرطان داشت که دیگر خودش را
دار زده بود وتنها علامتی را که از حالت غمگین
چهرهاش نگرفتم همان بود...
اگر قضیه را میدانستم حتا نمیشد حدس بزنم چه
واکنشی از خودم نشان می دادم. اما شاید همان کاری
را میکردم که دراوج ندانستن انجامش دادم؛ چون
گاهی ندانستن میتواند بهتر باشد.
خیلی قاطع گفتم: " مهم نیست... آدم به هر
بیماری می تواند غلبه کند! "
هرچند اگرمیدانستم بیمار است با قاطعیت
بیشتری آن را به زبان میآوردم.
گاهی يکی اشارهای میکند، حرفی میزند، نکتهای
را يادآوری میکند اما به تاثيری که روی طرف
مقابل میگذارد آگاه نيست. اما خیال می کنم به
اندازهی کافی جملهام اطمینان بخش بود که
سربلند کند و به من خیره شود.
خونسرد وآرام نشسته
بودم
و حرفهای تسلیبخش میزدم، حرفهایی که
نمیدانستم از کجا میآمدند ولی کاملاَ واضح
بود تسکینش میدهد، باهر کلمه خطهای صورتش
بازتر میشد.
یک لحظه به سرم زد از او بخواهم خط کف دستش را
ببینم اما حرف دیگری پیش آمد و یادم رفت. از
کفبینی، فقط طول خط عمر، آن هم بدون اطمینان
از درست بودنش را تا حدی می دانستم که خیلیها
هم میدانستند اما به هر حال تشخیص این که
حدوداَ درچه زمانی آن خط هلالی قطع یا نصف
میشد یا به پایان میرسید خیلی هم سخت نبود.
البته مشروط بر این که اصل قضیه از اول درست
میبود، یعنی اصلاَ آن خط به طول عمر ربط
میداشت که حالا اعتقاد دارم ندارد. اگرهم
داشته باشد اجازهی بیانش در اختیار همه نیست.
نمیدانم اگر خط دستش را میدیدم چه اتفاقی
میافتاد، اگر طولانی بود میتوانستم دلداری
بیشتری به او بدهم یا با دیدن کوتاه بودن آن
مرگ دوماه بعدش را پیشبینی میکردم و جا
میخوردم؟ شاید چشمهی آن حرفهای تسکیندهنده
هم در جا خشک میشد. شایدهم...
اما آن موقع پراز زندگی بودم و نمیخواستم
باور کنم او زنی است به تعبیر خودش درانتهای
راه؛ آن هم وقتی تازه همدیگر را پید اکرده
بودیم. تصور قبلی از او نداشتم تا بفهمم
بیماری چه به روزش آورده است. بعدها شنیدم
عدهای میگفتند زیبایی برایش اهمیت داشت یا
بیماری داغونش کرده بود ولی من محکی برای
مقایسه در دستم نبود. آلبوم عکسهایی هم که
مریم زندی از او گرفته بود چیزی بیشتر از آن
چه می دیدم نشان نمی داد و البته همان که می
دیدم کامل بود.
انگشت روی عکسی گذاشتم که در مجلهی گردون چاپ
شده بود. گفتم: "حالت عجیبی توی نگاهتان است!"
منتظر بود بیشتر توضیح بدهم. نکتهای را که
همان لحظه به ذهنم رسید به زبان آوردم: "
حالتی مثل رعب!"
-
رعب؟
و سکوت کرد.
سر تکان دادم و توی دلم تکرار کردم رعب... نمی
دانستم چه اتفاقی برایش افتاده یا خواهد
افتاد. برای چی فکر کرده بودم آن حالت غریب
رعب است؟ میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد؟
واکنشی که اردیبهشت سال بعد نشان داد یک جور
مقابله در برابر همان رعب نبود؟ چی او را
ترسانده بود؟ شایدهم اشتباه میکردم و آن حس
غریب ربطی به رعب نداشت؟ نمیدانم واقعا
میتوانستم کمکی به او بکنم یا نه... یعنی
خودکشیاش باعث شد این را هیچ وقت نفهمم. این
را هم هیچ وقت نفهمیدم اعتقاداتش درچه حد بود؛
بهخصوص وقتی تلفنی با کسی حرف زد و به روزه
گرفتن و ماه رمضان اشاره کرد. حدس زدم باید
ارتباط شخصی و عمیقی با خدا داشته باشد، یک
جورخلوص نیت خاص افراد خدا دار...
یک وقتهایی کلمات کم میآیند، محو میشوند و
دوباره از جائی سر در می آورند که انتظارش را
نداری. نفهمیدم چه طور سرو کلهی "پرومته "
توی حرف هایمان پیدا شد؛ یا بالهای مومی
ایکار و دنیای اساطیر... شاید چون برای هر دو
نفرمان جذابتر ازدنیای ناشناختهی رعب بود که
صحبت دربارهاش شاید هم درست به همان هیچی
میرساندمان که البته پر از معنی بود و از
اندازه بیرون ...
عکس مصدق توی کتابخانهاش بود. گفتم که
درهفت هشت سالگی، در خواب عجیبی، مصدق به شکل
عکسی ظاهر شد که دو موجود بالدار دو طرف آ ن
را گرفته بودند و نزدیکم میشدند . این که چرا
آن خواب را دیدم و چرا مصدق باید درخواب دختر
کوچکی ظاهر شود که به آخرین کسی که ممکن است
فکر کند مصدق میتواندباشد، رازی است که تا
الان هم برایم برملا نشده است.
دختری که بعدها حدس زدم باید از دختر
خواندههایش باشد و صفحاتی از داستانش را
پاکنویس میکرد به اتاق آمد و کلمهای را از
او پرسید که در چرکنویسها قابل خواندن نبود.
غزاله به برگه نگاه کرد و بلند گفت: "عزا!"
انعکاس این کلمه انگار توی گوشم ماند، شاید
چون پیشآگهی اتفاقاتی بود که بعدها باید
میافتاد.
این هم از نکاتی است که شاید چون حالا مرده
است این قدر روشن درذهنم مانده و سعی میکنم
رشتههای گسستهی وقایع را با آن به هم پیوند
بزنم. شاید اگر نمرده بود این کلمه هم حالا
برایم تداعی نمیشد.
با تاسف گفت:" باید زیاد کار کنم!"
طوری که انگار پیشاپیش میدانست نمیتواند.
شاید برای همین گفتم:"می توانید!... من هم
کمکتان میکنم. "
اما واقعاَ کمکی میتوانستم به او بکنم؟
حتماَ او هم نمیدانست و برای همین با شور و
اشتیاق دربارهی آینده و برنامههای مشترکی که
میخواستیم داشته باشیم حرف میزد.
وقت رفتن همدیگر را بغل کردیم. اگر میدانستیم
که آخرین باراست، که دیگر در این دنیا، حداقل
تا زمانی که من زنده بودم، هم را نخواهیم دید
شاید بیشتر و محکمتر همدیگر را درآغوش
میفشردیم. نمیدانم اگر میدانستیم چه اتفاقی
خواهد افتاد چه کار میکردیم. شاید دیگر با
اطمینان نمیگفت: " می دانم... مطمئنم که
تولستوی تو را برای من فرستاده!"
مرا به سالن پذیرایی خانهاش برد و تابلویی را
نشانم داد که یکی از دوستانش کشیده بود. در یک
طرفش تولستوی روی صندلی نشسته بود و درطرف
دیگرش خودش ایستاده بود. پس علاقهاش به
تولستوی فقط در حد حرف نبود و شاید ارتباط
درونی که میگفت با او دارد واقعی بود. دو
نویسنده بودند از دو ملیت مختلف، دو زمان
متفاوت، اما با هم روی یک بوم بودند و این هم
اعجاز نقاشی بود.
وقتی بیرون آمدم میتوانستم اتفاقی را که در
درونم افتاده بود با تمام وجود حس کنم. اتفاقی
در درون، نه در بیرون. اما کیفیتش خیلی برایم
روشن نبود. شاید شدت این تاثیر را بیشتر حس
میکردم اگر میفهمیدم آن دیدار اولین و آخرین
باری خواهد بود که همدیگر را میبينیم.
در طول روز چيزهای بسيار زيادی را میشنیدم
اما فقط آنهايی را بهياد میآوردم كه اهميت
داشتند ولی مهمتر
از آن تا آن لحظه پیش نیامده بود.
دلم میخواست جلوی هر رهگذری را در خیابان
بگیرم و بگویم اتفاقی برایم افتاده...
میتوانید آن را در وجودم بخوانید. یعنی
نمیبینید؟ متوجه نمیشوید؟ اما ظاهراَ همه
چیز در جهان بیرون بدون تغییر مانده بود. مردم
مثل همیشه با عجله میرفتند و میآمدند اما
وقتی درون آدم تغییر کند اتفاقاتی هم دربیرون
خواهد افتاد، این را آخر همان شب فهمیدم؛
وقتی
اولین داستان کامل با سرو ته مناسب و منسجم
عمرم را همان شب نوشتم. ملاقاتی دو ساعته مثل
کاتالیزور نوشتنم را فعال کرده بود. طرح آن داستان
ماجرایی بود که برای یکی از دوستانم پیش آمده
بود. چون شروع و پایان را میدانستنم نوشتنش،
حداقل در مراحل اولیه، کار سختی به نظر نمیرسید.
اما اگر راحت بود چرا تا قبل از آن روز و
ملاقات با غزاله راحت نوشته نشده بود؟ چرا آن
شب کلماتی که نمیدانستم از کجا میآمدند، آن
قدر سریع و بیمانع پشت سرهم روی کاغذ ردیف
می شدند و اتفاقات را روی کاغذ جان میدادند؟
چرا کل روند نوشتن که پیشتر طاقت فرسا به نظر
میرسید، پراکنده،
بدون پایان و شروع و میانه،
یک دفعه این قدر ساده شده بود؟
آن داستان هیچ وقت چاپ نشد. الان میتوانم با
اطمینان بگویم آن داستان هم مثل غزاله مرد...
اما نوشته شد و بعد مرد تا بتوانم داستانهای
دیگری بنویسم و
آن نوشتن نوظهور تا روزها و ماههای بعد هم
ادامه پید ا کند. داستانهایی که مینوشتم و
مینوشتم و نمیفهمیدم از کجای وجودم فوران
میکردند و نمیتوانستم جلوی متولد شدنشان را
بگیرم. چیزی در وجودم بیدارشده بود و من...
مینوشتم. اغلب آنها بعدها درمجموعهی اولم
(هولا... هولا) چاپ شد و چندتایش هم هرگز به
مرحلهی چاپ نرسید.
هفتهی بعد که با او تماس گرفتم خدمتکارش گفت
به سفر رفته است. گویا برای مصاحبه به بندر
انزلی رفته بود. لحظاتی بعد ازسال تحویل هم
تماس گرفتم تا عید را به اولین کسی که
میخواستم تبریک بگویم. اما برنگشته بود.
یعنی... با این که نمیدانستم... اما دیگر
قرار نبود برگردد.
نمایشگاه کتاب،
اردیبهشت ماه
با دوستم از برابر غرفهها میگذشتیم و به
کتابها نگاه میکردیم. مثل سالهای قبل خیلی
شلوغ بود. تا کمی قبل از آن کتابها بیش از حد
برایم جذاب بودند. بهتر بگویم تمام زندگیم
بودند. اما با شروع نوشتنها نگاهم به آنها
عوض شده بود. دیگر کتاب نمیخواندم تا لذت
ببرم. کتاب را کالبد شکافی می کردم تا بفهمم
نویسنده چه طور آ ن را نوشته است. و این گرچه
لذت دیگری داشت اما با لذت خوانندهی عادی که
کتاب را باز میکرد و نرم نرم به فضای آن وارد
میشد و خودش را در مرکز حادثه فرض می کرد؛
خیلی متفاوت بود. کتاب، دیگر فقط مجموعهای از
وقایع خواندنی نبود، روند بازسازی آن هم بود.
درنتیجه باید به شکل یک کار مضاعف به آن نگاه
میشد، هم خواندن هم کشف ترفندها. به محض این
که اولین کتابم چاپ شد دیگر اغلب کتابها
جذابیتشان را برایم از دست داده بودند. این
اتفاق برای همهی نویسند گان نمیافتد اما
شنیده بودم برای برخی میافتد.
گاهی از
این که دست نویسنده ماجرا را
نگفته
برایم
رو می
شد
ناراحت می
شدم.
فقط تک و توک کتابی که دستم می رسید میتوانست
همان
حس سالها قبل را
برایم
زنده کند. خیلی از نقدهایی که
روی کتابهای مختلف نوشتم احتمالا ازهمین
تغییر دید حاصل شد.
هرچه بیشتر مینوشتم فاصلهی من و کتابهاهم
بیشتر میشد.
ولی فهمیده
بودم قرار نیست چیزی را
که دیگران
نوشته
اند
دوباره تکرار کنم. قرار بود چیزی
خلق شود
و این چیز شاید شبیه خیلی اتفاقات باشد اما
عین آنها
نیست
چون
از صافی ذهن من عبور کرده است. به
دانش بیرونی نمی شد اتکا کرد. باید دنبال
داستانها در وجود خودم و اطرافم، درنمونههای
زنده میگشتم.
یادم می آید آن روز دربرابر غرفهای ایستاده بودیم و دوستم از
دیوان شعر فروغ پرس و جو میکرد.
خانم فروشنده درجواب گفت که کتابهای او را جمع کردهاند شاید
چون مرگش مشکوک بوده است.
دوستم گفت: " اما فروغ که تصادف کرد ؟"
فروشنده گفت: "بعضیها میگویند خودکشی بوده... برای همین مثل
کتابهای غزاله علیزاده جمعش کردند. "
باشنیدن نام غزاله توجهم به صحبتشان جلب شد. پرسیدم: "مگرکتاب
های خانم علیزاده راهم جمع کردند؟ "
چند کتاب را در کیسه ی نایلون گذاشت و دست مشتری داد. بدون این
که نگاهم کند، خیلی عادی گفت : "بله... به
خاطر خودکشیاش !"
تا دقایقی چیزی را که می شنیدم باور نمیکردم. یادم نمیآید
دقیقاَ چه حسی داشتم. ولی احتمالاَ به اين فکر
میکردم که او اشتبا ه میکند یا درمورد
مسئلهی دیگری حرف میزند یا سو تفاهمی پیش
آمده یا من عقلم را از دست دادهام یا اشتباه
میشنوم ... لابد به خودکشی کس دیگری اشاره
میکرد . شکی نبود. مگر میشود که....
گفتم: " یعنی چی؟"
نمی دانم چه طور این کلمات را به زبان آوردم که سر بلند کرد.
بلند گفته بودم؟ صدایم میلرزید ؟ داد زده
بودم؟
دستپاچه گفت: " ببخشید خانم نمیدانستم نمیدانید!... بعد روی هر
کلمه مکث کرد: " شما... میشناختینش؟ "
واقعاَ میشناختمش؟
خبرهای بد شوک آورند. اگر غیرمنتظره گفته
شوند ديگر بدتر. به نظرم رسید یک جورهایی زمان
کش میآید و درعینحال انگار تندتر هم میگذشت.
آدمها از کنار غرفهها میگذشتند...
صورتها... دهانهایی که باز و بسته می شد...صداهایی
که دور و نزدیک می شد... جلد کتابهایی که توی
هم فرو میرفتند... فروشنده کنجکاو ومنتظر
ایستاده بود تا لابد بداند رابطهی من و غزاله
چیست. شاید میخواست ببیند حالتی که به من دست
داده بود با نسبت بین ما همخوانی داشت؟ اما
یاد م نمی آید دیگر چیزی به او گفته باشم. به
هر حال او خیلی متاثر نمیشد. اما نمی دانم
خودم هم متاثربودم یا فقط غیر منتظره بودن
خبر...
وقتی به خودم آمدم که کنار استخر نمایشگاه،
چون لابد دیگر نمی توانستم را ه بروم، نشسته
بودم و فکر میکنم فکر میکردم اما هیچ فکری
در سرم نبود. درعین حال که هزار فکر هم زمان
به سرم هجوم میآورد.
پس تمام مدتی که جلویم نشسته بود نقاب به صورت داشت. پشت پیشانیاش
هر لحظه هزار بار آرزوی مرگ كرده بود. یا بدتر
از آن، از زندگی متنفر شده بود.
اضطراب،
آینده ی نامعلوم، روزهایی ملال آور که به
تاریکی دنیای دوروبرش اضافه میکرد، احساس
گناه، نفرت از رویاهای مرده
که درون را میپوساند،
زیبایی رو به اضمحلال...
پس کاری کرد
تا به آدمی
مقهور سرنوشت تبديل نشود.
دوستم در کنارم
بود و حرفی نداشت بزند. میتوانستم از
خودم بپرسم: " چه احساسی دارم؟" اما نمیتوانستم
جواب روشنی پيدا كنم چون تشخيص نمیدادم چه
اتفاقی برایم یا برای او افتاده. احتمالاً يك
جای كار ايراد داشت یا ارتباطم با خودم قطع
شده یا بیاحساس شده بودم؛ مثل او که
لابد پيش
نيامده بود جنازهی جوانی را ببیند و حسرت
بخورد تا بفهمد فقدان او چه خلائی در دل
اطرافیانش جا میگذارد. شاید هم با
آنها بیرحم شده
بود
یا کیفرشان داده بود؛ با محروم کردن
بقیه و خودش از خودش.
تازه میفهمیدم یک نفر باید چه کشیده
باشد که چنین تصمیمی بگيرد. تازه میفهمیدم که
او چه کشیده است
که در یک روز زیبا ازجنگیدن برای
رویاهایش دست برداشت ، تنفس برایش سخت شد و
آرزوی مرگ کرد؛ مرگی که از قطعیت وحشتناک روز
دیگری میگفت که شاید برایش درراه نبود. این
طور
دیگر محکوم نبود زیر سایهی معمای دردناکش
زندگی کند یا از تهدید تمام شدن بترسد. خودش
روز و تاریخش را تعیین وبيانیهی پيش از مرگش
را هم لاك و مهر کرد. ولی مطمئن بود آن طرف
آرامش
انتظارش را میکشد؟
این تصمیم هم تقدير نبود؟ مبدل به یک اسکلت
زشت و وحشت آور نمی شد؟ گواینکه بعدها شنیدم
وقتی جنازه را تحویل پزشک قانونی دادند طناب
دار هنوز دور گردنش بود.
او دیگر نبود اما من بودم وآن روز قرار بود
دربارهی اصول تغذیهی اسب در باشگاه انقلاب کنفرانس
بدهم. از عکسهایی که در آلبومم هست میتوانم
به وضوح ببینم که چه حال و روزی پیدا کرده
بودم؛ چشمها خونگرفته، نگاه مسخ شده، رنگ پریده...
نمیدانم آن روز کسی از سخنرانیام چیزی فهمید
یا نه چون دهانم بیاراده باز و بسته میشد و
درهمان لحظه کسی توی سرم تکرار می کرد غزاله
مرده... بعدها فهمیدم خانوادهام ماجرا را
درروزنامه خوانده اما از من پنهان کرده بودند.
درپایان آن روز خسته کننده، وقتی به خانه
برمیگشتم حس غریبی داشتم. نمیتوانستم بين آنچه كه میخواستم به
ياد بسپارم و آن چه قـبلاَ در ذهن داشتم
ارتباط به وجود آورم چون حرفها و اتفاقات ناگفتهی
زیادی بينمان بود، اعتراف، سپاسگزاری، پیدا
کردن خاطرات مشترک يا فراخوان هرچیزی كه بايد
گفته میشد و نشده بود. اما دیگر نمیشد
ناتمامها را تمام کرد.
آن موقع حتا نمیدانستم چیزهایی که آنها را به عنوان
حقیقت باور داشتم و جهتگیریهای زندگیام بر
اساس آنها تنظیم شده بود، ممکن است درست
نباشند...
برای فهمیدنش به چند کلید احتیاج بود که آینده و حوادث بعدی در اختیارم قرار
میداد.
فکرمی کردم شاید این طور بهتر است.
یک
جورهایی هم احساس راحتی کردم. در تمام آن دو
ماه انگار سنگینی حسی رویم بود که با مرگش
برداشته شد . شاید
چون دچار گسست عاطفی شده بودم و ميل
به فراموش كردن، باعث شد بدون اين كه متوجه
باشم، از مواجهه با احساسم فرار كنم.
خودم را دلداری دادم: گاهی ادامهی یک رابطه
تمام زیبایی برخورد اولیه را ازبین میبرد.
چیزهایی رد و بدل می شد که همه چیز را برخلاف
تصور اولیه میکرد. از کجا میتوانستم مطمئن
باشم اتفاق ناخوشایندی بینمان نمیافتاد؟
مرگ نمیگذاشت آن لحظات دیگر هیچوقت با هیچ
چیز خراب شود
.
جزئیات را
بعدها فهمیدم. به روستای جواهرده رامسر رفته
بود؛ جائی که دوستش داشت و قبلتر هم رفته
بود. شاید از اول هم آن جا را برای چنان روزی
در نظر گرفته بود.
روش گره زد ن
طناب را حتماَ در کتابی خوانده یا کسی یادش
داده بود؛ روشی مردانه برای مردن. شاید نرینه
همزادش یا وهاب خانهی ادریسیها درآن
لحظات در وجودش قدرت گرفته بود. این که درست
قبل از مرگ به چه چیزی فکر کرده بود چیزی بود
که هیچکس نمیدانست و نمی توانست بداند و حتا
حدس بزند بود .
بعدها فهمیدم
اهل مشهد بود و در مدرسه بازیگوشیهایش دیگران
را نگران میکرد و گیاهخواری بود و دو بار هم
خودکشی ناموفق داشت ... اما چیزی که حتا به
فکرم نرسید شرکت د ر مراسمش بود، چون انگار
دیگر اینها به من ربطی نداشت .
گاهی يک تصادف، مثلاَ خریدن کتاب خانهی ادریسیها در
یک کتاب فروشی، زمینه ساز تقاطع زندگی آدمهای
مختلف و متفاوت میشود.
دو نفر خیلی غریب سرراه هم قرار میگرفتند و
بعد مرگ میانشان فاصله میانداخت. بعد از
سالها نه دیگر من دختر آن سالها بودم و نه
او، اگرزنده بود، همان میماند. پس شاید
حق با
مالینوفسکی بود که مرگ بیش از همه اهمیت دارد.
تقریباَ تا یک سال نمیتوانستم این قضیه را
هضم کنم که مرده است، چیزی که شاید نزدیکانش
دیگر با آن کنار آمده بودند، ولی به مرگش فکر
نمیکردم چون لحظات بینمان آن قدر دوام نداشت
که اندوه نبودنش آزارم بدهد. مسئله، بیشتر،
جستجو برای پید اکردن یک معنی بود؛ مثل گیل
گمش که بعد از مرگ انکیدو به جهان دیگر
رفت.
احساس می کردم لزومی به کنار آمدن نیست. حضورش
را حس میکردم و توضیحی هم برایش نداشتم.
انگار درجایی در درونم زنده بود و شاید برای
همین شب و روز مینوشتم.
سال بعد که باعدهای از دوستان داستاننویس
سر مزارش در امامزاده طاهر کرج رفتیم یک دفعه
آن حس غریب و ارتباط درونی مثل شمعی که کسی
فوتش بکند خاموش شد. انگار کسی ارتباطم با او
را قیچی کرد. دیگرهرچه بودهمانجا درمیان بهت
و ناباوریام تمام شد.
در آخرین خوابی که از او دیدم کتابی را که
بعد از مرگ نوشته بود میخواندم. به سرعت ورق
میزدم و صحنهها را درست میفهمیدم و همه
چیزطبیعی بود. دوست داشتم باز هم بخوانم. اما
به محض بیدار شدن حتا یک کلمه از آنچه خوانده
بودم در یادم نمانده بود چون انگار از جنسی که
میشناختم نبود. کتابی که مردگان بنویسند این
طور است، کلماتش روی کاغذ حک نمی شوند. نه
کاغذ کاغذ است و نه قلم قلم. شاید روح مردگان
ابزار دیگری برای نوشتن دارد.
اما فقط حسرت ماند از تمام صحنههایی که
نوشته بود و یادم نبود چه بودند. حسرت این که
شاید این داستانها همانهایی بود که اگر
خودکشی نمیکرد قرار بود بنویسد. اما دیگر
راهی نه برای نوشتنشان بود و نه خواندنشان.
و هیچ حسرتی ازاین عمیقتر نیست.
پایان با بازبینی پائیز
1388