گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

کتابخانه دوات

تماس



کارهای رضا قاسمی
 روی انترنت

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

samedi, 09 avril 2016 

 

نامه هائی از ايران (1)

گزارش به آقای نويسنده

 

اشاره:

گاه گداری از ايران نامههائی به دستم میرسد در زمينههای گوناگون. پيش از اين، يکی دو نمونه از اين نامه‌ها را در دوات منتشر کرده‌ام. به گمان من اين گونه نامهها که غالباَ به يک امر جزئی و مشخص میپردازند گاه بهتر میتوانند آن چيزی را به ما نشان بدهند که در ايران امروز میگذرد. طبيعتاَ اين نامهها با نام مستعار منتشر خواهند شد تا خطری پيش نيايد برای نويسنده آن.  از اين بابت عذر می‌خواهم از خوانندگان دوات و اطمينان دارم که آنها هم موقعيت حاد فعلی را درک می‌کنند.
دوات

 

 

 

آقای نویسنده
رضا قاسمی
نمایشنامه ی « تمثال » شما را چندی پیش با بازیگران گروه نمایش (...) به صورت نمایشنامه خوانی اجرا کردیم. در این حال و روز نا امن که اول می کشند بعد شناسایی می کنند، دوستی شجاع – مناسب ترین وکاربردی ترین صفت برای موصوف بخت برگشته ی این روزهاست – خانه ی محقرش را در اختیار ما قرار داد و جمعیتی در حدود چهل نفر از کار دیدن کردند. و پس از آن نیز گفت و شنودی یک ساعته در گرفت که البته به خاطر فضای این روزهای ایران ما که حتا مسواک زدن هم تعبیری سیاسی می شود، این نمایشنامه نیز بی نصیب از این گونه مباحث نماند. هر چند اینجانب چندان نگران تاویل های گوناگون از یک متن و اثر هنری نیستم. چندان که جهان پست مدرن گویا این اتفاق را یکی از شاخصه های اصلی هنر امروز می داند. اما با یکسویه نگری و یک کاسه کردن نیز مخالفم. و بیشتر با نقد و نظری همراهم که با ارجاعات و رفرنس دادن های متمادی به متن بتواند پایه های ایده های برگرفته شده ی خویش از آن رامستحکم نماید. در این گفت و شنود یک ساعته نیز هر چند مخالف تعبیرات سیاسی نبودم اما از طرفی مصر بودم که توجه و نگاه تماشاگران را از روساخت سطحی به زیرساخت های اصلی و پنهان نمایشنامه ی تمثال که یکی از شاخص ترین تم هایش از منظر روان شناسی « هراس» و دیگری از منظر جامعه شناسی «قدرت» و نقد آن بود جلب نمایم. این هراس یکّه و پایدار از وضعیت دیکتاتوری و فاشیستی و نه به الزام خودِ دیکتاتور. درست به مانند رمان گفتگو در کاتدرال ماریو وارگاس یوسا که بدون اشاره به شخصیت دیکتاتور شیلی به نقد وضعیت دیکتاتوری در جامعه و طبقات مختلف آن می پردازد.
همیشه عده ای هستند که تعریف وتمجید می کنند و اصلا برایشان هم فرقی نمی کند چیزی را فهمیده باشند و یا از آن لذت برده باشند یا نه! همین که در جمعی بیایند و به قول گفتنی دورهم باشند خودش خوب است. از این دسته چند نفری آمده بودند و وظیفه ی خسته کننده ی انسانی – الهی شان! رامثل همیشه درست انجام دادند و رفتند. دسته ای دیگر از گروه تشکر کردند که در این شرایط بحرانی چنین متنی را برای نمایشنامه خوانی انتخاب کردیم. و در همین حد و دیگر... هیچ. دسته ای هم آمدند و دیدند و رفتند!!! و ما همچنان منتظر عواقب ناگواری هستیم که کی بشود از صدقه سری این دسته ی خموشان گویا – کَانهُ مامور مخابرات – بر سرمان سرریز شود و دعوت مان کنند به مراسم گردن زنی. باری از هر سه دسته در می گذرم و می پردازم به عده ایی از دوستان که متن را به خاطر اشاره ی مستقیم، سرراست و بی پرده اش به امر سیاست روز مورد انتقاد قرار دادند. آن هامعتقد بودند که این نشانه ایست از سطحی بودن اثر. و در نهایت این نتیجه را می گرفتند که این گونه آثار دارای تاریخ مصرف هستند. بنده موافق نبودم. یکی به همان خاطر که معتقد بودم ایده ی اصلی – هراس – به گونه یی است که حتا ممکن است شما در یک وضعیت نه چندان فاشیستی و توتالیتری هم چندان دچار این احساس ناامنی بشوید که نتوانید به راحتی به زندگی عادی تان بازگردید. و برایشان مثال هایی از تمرین همین نمایشنامه ی تمثال را آوردم که در یک خانه ی خصوصی بود و از قضا کوچه ای ساکت اما عجیب و غریب داشت. از آن رو که در بیشتر مواقع ساعات تمرین مان چند رفتگر و حتا در یکی از روزها – شاید باورتان نشود – مامور مخابراتی که برای تعویض سیم های کوچه آمده بود را مشغول رفت و آمد می دیدیم. و ما که دو مرد و یک زن بودیم هر آن هراس داشتیم که نکند به خانه بریزند و به قول برادران نظامی « جمع » مان کنند. و سرنوشت ما مثل سرنوشت بازیگران نمایش ایبسن بشود. شاید این اتفاق هرگز نمی افتاد. چنان که نیفتاد. اما « هراس» اش در دل ما بود. حتا در روز اجرای نمایشنامه خوانی چند ساعتی مانده به اجرا به دنبال دو دوست – دختر و پسر – که از شهر دیگری به دعوت من برای دیدن آمده بودند و نشانی خانه ی محل خصوصی اجرا را نداشتند رفتم. آنها در پارک شهر منتظرم بودند. و اگر تنها چند لحظه دیر می رسیدم ممکن بود مامورین لباس شخصی پارک که به آنها مشکوک شده بودند هر آن آنان را دستگیرکنند. البته این اتفاق هم نیفتاد. اما آن دو تماشاگر«هراس» خود را با خود به محل اجرای نمایشنامه خوانی آوردند. و من مطمئن هستم که در طول اجرای نمایش چیزی از آن نفهمیدند. چرا که به شدت احساس ناامنی می کردند. و این احساس آنقدر شدید بود که در نهایت هر کدام جدا و تنها به شهرشان برگشتند. ونیز شاید بیشتر تماشاگرانی که به دیدن این نمایشنامه در یک محفل خصوصی آمده بودند این «هراس» را با خود به همراه داشتند و تشعشعات آن را در فضای تیره و تاریک و سرد خانه پخش می کردند. این ها همه فضا را سنگین می کند. و در نهایت این سنگینی های حس نشدنی است که باعث خفگی روح و روان وچه بسا جسم مان می شود. بخشی از این وضعیت به خاطر همان سابقه ی عظیم استبداد زدگی و نسبت های شبان – رمه گی، شاه – بندگی ، و پدر – فرزندی ماست. و حالا دیگر در ما به نوعی خونی شده است. و با یک روز و چند سال قابل تغییر نیست و نیاز به اصلاحات اساسی و بلند مدت دارد. دیگر آن که نویسنده در این نمایشنامه توانسته است با ربط دادن یک وضعیت امروزی با موقعیت قرن نوزدهمی- دشمن مردم ایبسن – توان تفکری متن را افزایش داده و اثر را از سطحی نگری، پخته خوانی و تاریخ زدگی رها سازد. و البته این نکته را هم باید در نظر گرفت که در شرایطی که تمامی منفذهای ارتباطی از روزنامه تا ماهواره و اینترنت بسته است. و حتا پیامک ها و گفتگوهای تلفنی افراد خوانده و شنود می شود، هنرمند و هنر جهان سوم ناگزیر است که در اثر خویش صدای پاره پاره و متکثر این مردم را تا آنجا که در توان دارد منتقل سازد. و یکی از دلایل ماندگاری هنر تئاتر به خصوص حتا پس از به دنیا آمدن هنر سینما در همین نکته است که هنرمند تئاتر می تواند بسته به زمان و مکان اجرای اثرش ، تاویل و تفسیر تازه ای بر متن بیفزاید وبدین طریق است که می توان حتا آثار کلاسیکی را همچون دشمن مردم بدین گونه بازخوانی و بازپرداخت نمود.در واقع این امکانی است که هنرهای دیگر فاقد آنند. و این نه به معنای تاریخ مصرف داشتن و در نتیجه بی ارزش بودن که اتفاقن به مفهوم این مکانی و این زمانی بودن آن است و دقیقن در همین موضع است که مخاطب می تواند با دریافت مشابهت ها به نتایج بهتری در انتخاب های بیشمار خود دست یابد. هر چند سنت « تئاتر برای تغییر» و« تئاتر متعهد » دیرزمانی است که هواداران پروپاقرص خود را از دست داده است و متاسفانه هنرمندان این مرز وبوم به خاطر این که از دنیا - که هم اینک مشغول تجربیات عجیب و غریبی همچون سایبردراما است - عقب نمانند شتابان به سمت فرم گرایی بیشتر گرایش پیدا کرده اند که طبیعتن از آنجا که خالی از محتوا و پرسشگری و یا دست کم معناهای در لفاف پیچیده است از سوی حکومت نیز تشویق می شود ومی تواند در بالماسکه های هنری – که کم هم نیستند – شرکت کنند و نان و نامی نصیب برند. اما بنده معتقدم تا زمانی که ما در جامعه یی زندگی می کنیم چنان که افتد و دانی! تئاتر برای تغییر و تئاتر متعهد – نه به معنای سخیف تعهد حزبی و آیینی بلکه تئاتری که به پرسشگری انسان تعهد دارد – نیازمندیم. و این تمثال شما مثالی است از این دست. کاش مجال اجرایش فراهم می آمد تا بیشتر و بهتر از این می توانستیم ظرایف متن را بگشاییم. وکاش وهمیشه کاشکی های دیگر... . این هم از طنزتاریخ که اگر اجرای نمایشنامه خوانی در همه جای دنیا دلایل آنچنانی دارد در این جا تنها به خاطر آن است که یا مجوزی نیست یا اگر هست پول و بازیگر وحمایت وجود ندارد. باری؛ جناب قاسمی عزیز، این است که بی بی جانِ ما از بی چادری خانه نشین شده و الا قروغمزه اش واللهِ یک شهر را کفایت نمی کند اگر بیرون بیاید روزی.

سبز بمانید
ب. د.
هنوززمستان هشتادو هشت 

 

 

 

 

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت