samedi, 09 avril 2016
بهروز شیدا
زنبورِ مست آن جا است
چند پرسش در گذر از رمانِ داستان مادری که
دختر پسرش شد؛ نوشتهی قلی خیاط
رمانِ داستانِ مادری که دختر پسرش شد،
نوشتهی قلی خیاط، سه راوی دارد؛ پنج بخش. سه
راوی عبارت اند از: مارس، ژان ـ پییر، قلی.
پنج بخش چنین نامگذاری شدهاند: اسبهای
جنگل اولگوت، فاحشهی شهر،
دوشیزهی شقایق، کلیسای نتر ـ دام ـ اُ
ـ لَرم، پایان داستان. دو بخشِ
اسبهای جنگل اولگوت، دوشیزهی شقایق
را مارس روایت میکند؛ دو بخشِ فاحشهی
شهر، کلیسای نتر ـ دام ـ اُ ـ لَرم
را ژان ـ پییر؛ بخشِ پایان داستان را
قلی. همهی رمان را شاید بتوان چنین خلاصه
کرد: مارس در روسیه به دنیا آمده است. پدر او،
میخائیلوویچ امیروف، روس بوده است؛ مادر او،
ماری ـ آنژ، فرانسوی. خواهری نیز دارد:
ناستازیا. پدرِ مارس خود شاهد انقلاب ِ اکتبر
1917 در روسیه بوده است. بلشویکها پدر و
مادر او را، که از اعضای یک خانوادهی اشرافی
بودهاند، در مقابل چشمان او کشتهاند؛ چندی
بعد خود او را، به عنوان عضوی از ارتش سرخ، به
جبههی جنگ جهانیی دوم فرستادهاند. پدربزرگِ
مادریی مارس، لئونار سولن، که یک پزشک پاریسی
بوده است، در سال 1938 خود را از صخرهای در
گوشهای از منطقهی «فینیستر» به پایین پرتاب
کرده است. پیش از این اما، در وصیتنامهای به
مارس توصیه کرده است که در همان محل خودکشی
کند. شصت سال بعد، در سال 1998، در لحظهی
موعود، درست در همان لحظهای که مارس میخواهد
خود را از صخره پرتاب کند، زنی به نام ایزابل
ماری آن دو کرژان در کنار او ظاهر میشود و از
خودکشیی او جلوگیری میکند. در زندهگیی
مارس چهار نفر دیگر نیز نقش تعیینکننده
دارند: مادرش، ماری – آنژ، نزدیکترین دوست
مارس، که دوستِ دوران کودکیی او است. الکسای
میخائیلویچ امیروف، عموی مارس، که در جریان
جنگ جهانیی دوم، در تابستان 1942، در اوکراین
کشته شده است. کارل هانس، مرد جوانی است اهل
آلمان شرقی که در ماه اوت سال 1985 در قطار
برلین ـ لاپیزیگ با مارس آشنا شده است. ایزابل
ماری آن دو کرژان سرانجام در یک آتش سوزی در
کلیسای نتر ـ دام ـ اُ ـ لَرم انگار میسوزد.
در پایان اما، قلی او را در باغی در
لوکزامبورگ زنده مییابد که دختر کوچکی به
نامِ ماری نیز به همراه دارد.
چه شده است؟
1
داستان مادری که دختر پسرش شد
را چهگونه بخوانیم؟ هر طور که بخوانیم،
چیزهای زیادی ناخوانده میمانند. چارهای
نیست. شاید بهتر باشد نخست به چند پرسش پاسخ
دهیم. پرسش اول این است: در این رمان صدای چه
کسی رساتر به گوش میرسد؟ پاسخ این است: مارس.
پرسش دوم این است: مارس از چه سخن میگوید؟
پاسخ این است: تقدیر. پرسش سوم این است: تقدیر
انسان چیست؟ پاسخ مارس این است: مرگ. پرسش
چهارم این است: آیا پادزهری برای مرگ هست؟
پاسخ مارس این است: عشق. پرسش پنجم این است:
آیا پایبندی به یک آرمان راه به جایی خواهد
برد؟ پاسخ مارس این است: به هیچ عنوان. پرسش
ششم این است: نگاه مارس به هستی چیست؟ پاسخ ما
این است: خواهیم خواند. پرسش هفتم این است:
آیا قلی با نگاه مارس به هستی موافق است؟
پاسخ ما این است: خواهیم خواند.
پرسشهای خویش را ردیابی کنیم: نخست پاسخِ
مارس به پرسش پنجم: سرانجامِ آرمان؟
2
مارس از بیثمریی آرمانهای سیاسی،
فریبکاریی همهی بازیگران سیاست،
جنایتپیشهگیی همهی سیستمهای سیاسی سخن
میگوید. به روایت مارس در صحنهی سیاست هیچ
کس نگران دردها، نیازها، بیپناهیهای انسان
نیست. در این صحنه امید پیروزی نیست. تنها
توهم پیروزی هست: انسان فریب افشا نشده را
پیروزی میپندارد، از ترس ناامیدی پیروزیی
خویش را اعلام میکند، جابهجاییی قدرتهای
همسرشت را پیروزی میخواند، رقص بر نعش دیگری
را پیروزی میخواند. به روایت مارس، انسان در
فاصلهی جنگهای بیهودهی آرمانی گم شده است:
«وقتی روز سقوط دیوار برلین فرا رسید، من
جنگجوی خستگیناپذیر، خسته از جنگهای
بیهودهی آرمانی بازگشته بودم. ظلم و ستم و
بدبختی دنیا از این به بعد به نظرم جاودانه
میآمدند. آنها از بین نمیرفتند، تغییر مکان
میدادند، دوره و قاره و رنگ و پوست عوض
میکردند، همین.»
به روایت مارس «ظلم و ستم و بدبختی»
جاودانه اند. دلیلاش؟ همین «جهان مدرنی»
که بخش بزرگی از مردم جهان به عنوان نمونهای
آرمانی آن را تبلیغ میکنند یا به آن فخر
میفروشند یا حسرت آن را میخورند. پشت نورها،
رنگها، ویترینها، مارکها و تابلوهایی که
«جهان مدرن» را انباشتهاند، چه چیز پنهان شده
است؟ پاسخ مارس این است: درندهخویی.
درندهخویی شاید بیش از هر جای دیگر خود را در
جنگها نشان داده است؛ یا در جنایتها نشان
داده است؛ یا در جنایتهای جنگی نشان داده
است. درندهخویی اما، ویژهگیی موقت یا
تصافیی انسان نیست. هست؟ درندهخویی گاهی یا
جایی خود را بیشتر نشان میدهد یا عریانتر
نشان میدهد. دلیل درندهخوییی انسان چیست؟
درندهخویی در ذات انسان است؟ در مناسبات
اقتصادی - سیاسی ریشه دارد؟ از طریقِ گفتمان
غالب یک دوران تقویت میشود؟ گفتمان غالب
دوران ما چیست؟ به روایت مارس گفتمان غالب
دوران ما این است: ایثار حماقت است. انتظار
حماقت است. لذتِ تن قطبنمای زندهگی است.
مصرف هویت میسازد. زیادهطلبی مرز ندارد.
رقابت کور باید از انبوه بازندهها پُشته
بسازد. رشد در هرم سیستم تنها نشان موفقیت
است. رسانهها معمار ارزشهایند. پذیرش
ارزشهای گُلهی انسانی تنها راه رهایی از
تنهاییی فردی است. بیآرمانی تنها راه بودن
است. نبودن تنها راه بودن است: «چیزهائی را
میدیدم که فقط بیست سال بعد از این خواهیم
دید، زمانی که میلیونها میلیون جوان تیرهبخت
در دنیا، بیکار از شغل و یا ناامید از زندگی،
بهای گزاف متدهای ویرانگر سیستم ما را خواهند
پرداخت. نسل جوانی ـ مرده متولد شده، بیامید
و بیهدف، خسته و دلزده از بازیچههای سینما و
فوتبال، الکل و مواد مخدر و اتومبیل و سکس و
غم لباسهای مارکدار، به عقیدهی شما، آیا
این نسل جوان یأس گرفتهی در دم مرگ به آغوش
چه کسی پناه خواهد برد [...] درد این نسل جوان
جای دیگری خواهد بود. نسلی خواهد بود بیایده
و بیهویت، بیدیوار و بیتعادل. پوک، خالی،
تهی. اولین نسلی خواهد بود در تمام طول تاریخ
بشر که از «نبودن» خواهد مرد [...]»
تنها اما «جهان مدرن» بورژوایی نیست که
بودن را به مسلخ میبرد؛ که درندهخویی را در
زرورقهای رنگارنگ میپیچد. «آرمانهای
انقلابی» نیز چیز بیشتری هدیه نمیکنند.
«آرمانهای انقلابی» مفری برای انفجارِ
خشمهای بدخیم فراهم میکنند؛ اندیشههای
دیگر را تکفیر میکنند؛ جهان را محدود
میکنند؛ مغلوبان را میکشند: «پدر من
اولین شخصی بود که این دستِ خدا را که گاهی
سرنوشت شما را نوازش میکند گاهی ویران،
شناخت. متولد شده در میان اشرافیت روسی، تربیت
شده در بطن مذهب آرام و صلحپرست ارتودوکس، او
در سال 1917 خشم الهی را در هیئت نفرت مردان و
نفرت مردان را در هیئت قتلعام و کشت و کشتار
خواهد دید ... تحت عنوان یک ایدآل انقلابی،
بلشویکها پدر و مادر او را جلوی چشمان او
خواهند کشت، داروندارش را غارت کرده و القابش
را از او خواهند گرفت. همین قاتلین چند مدت
بعد بر خواهند گشت تا او را به زور وارد ارتش
سرخ سازند، او را بفرستند فردای جنگ جهانی دوم
تا عکسهای استالین را بر دیوارهای برلین
بچسباند.»
انسان اما، «آرمانهای انقلابی» خواهد
گریخت. به سرزمین دیگری خواهد آمد. به سوی
«جهان مدرن بورژوایی»؛ به سوی صفحههای بزرگ
تلویزیون که از آنها جنگهای عبرتآمیز «جهان
مدرن» با دیکتارتورهای جهان سوم پخش میشود.
دست در گردن دوست دختر یا دوست پسر چند روزهی
خود خواهد انداخت و در حال خوردن چیپس
برنامههایی را خواهد دید که رژیمهای مختلف
لاغری پیشنهاد میکنند. با پدر و مادر خویش
بر سر خریدن آخرین مارک شلواری که به بازار
آمده است تا مرز ترکیدن رگ گردن خواهد جنگید.
از شنیدن واژهی اخلاق به خود خواهد لرزید.
مشاوران جنسیای را که انواع گوناگون سکس جمعی
را به کمک تصاویر شرح میدهند، تنها مرجع خود
خواهد شناخت. مارس از آیندهی «جهان مدرن»
چنین سخن میگوید: «زندگی در اروپای
امروزمان معنی دیگری خواهد داشت. هر ساعت خدا،
هر روز و شب، هر شب و روز، بیوقفه در گوش ما
خواهند خواند که آقایان، خانمها، هموطنان
عزیز، زندگی، یعنی جشن، شادی، بازی. راحت و
آسوده باشید، خوب باشید، خندان باشید، خوش و
خوشبخت باشید. پس ما هموطنانِ عزیزِ خوبِ
خندانِ شادِ بیدردسرِ تلویزیون تماشاکنِ
آبجوخور خواهیم شد. اوه، با این همه درد و
تلاش جانفرسا، درد و غصههایمان تمام نخواهند
شد، فقط رنگ عوض کرده شکل دیگری خواهند شد.
جنگهای خونینِ اقتصادیِ باکتریولوژیِ
بیولوژیِ رادیو اکتیوِ در خانهمان را فراموش
کرده، جنگهای سیارهای روی پردهی سینماها را
خواهیم دید. دردهای عاشقانهی سریالهای
تلویزیونی خواهیم داشت، موسیقی عرفانی رپ،
تکنو، هاوس، ریوو [...] کتابهایی را خواهیم
خواند که در آن فقط از ناف شکم، از سکس، از
روابط حرامزادگی، از پسربچه و از دختربچهبازی
حرف است. کاری با ما خواهند کرد که همسایهمان
دیگر همسایه نخواهد بود، دوستمان دیگر
دوستداشتنی نخواهد بود، رفیقمان دیگر رفیق
راه نخواهد بود، برادرمان دیگر نه برادر خواهد
بود نه برابر، خواهرمان روح و تن خواهد فروخت
تا برای خود تلفن موبایل یا شلوار جین تازه
بخرد ...»
دایره کامل است انگار. راه بسته است.
پاسخِ مارس به دو پرسش دیگر خود را
بخوانیم: پرسش دوم تقدیر؟ پرسش سوم: مرگ؟
3
مارس آمده است تا خود را از پرتگاهی به زیر
افکند. چرا چنین کرده است؟ چرا این جا را
انتخاب کرده است؟ در این جا با مرگ پدر بزرگ
مادریاش، لئونار سولن، وعدهی ملاقات دارد:
«چند ساعت پیشتر، آمده بودم روی پرتگاه به
زندگیام پایان دهم. چیزی که آن بالا دنبالش
گشته بودم یک خودکشی ساده نبود، نمایش
رویاییترین و خارقالعادهترین مرگی بود که
میتوان تصورش را کرد، مرگ نادر و رمزآلودی که
از شصت سال پیش پدر بزرگم قولش را به من
میداد. این وعدهی مرگبار منظور شده برای من،
بدون اطلاع من، به حد کافی مبهم و باورنکردنی
به نظر میآمد؛ حقیقت امر باز از این
پیچیدهتر بود.»
مارس اما، تنها با مرگ پدر بزرگ وعدهی
ملاقات ندارد با اسبان مرگِ پدر بزرگ هم
وعدهی ملاقات دارد. اسبان مرگ پدر بزرگ کیست
اند؟ از کجا آمدهاند؟
حدودِ چهار هزار سال پیش در سرزمین بروتاین
که آن را آرموریک مینامیدند، مردمی به نامِ
توویک در غارها و زیر صخره زندهگی
میکردند.آنها، که از نژاد انسان ـ اسب
بودند، بعدها با انسانهای دیگرآمیختند و تمدن
دوران معروفِ مگالیتها را برپا کردند. تا این
که روزی ارتش بزرگ روم ارموریک را اشغال کرد.
آن گاه جنگی آغاز شد که نزدیک به یک قرن طول
کشید.
شبی در جنگل اولگوت صد جنگجو توسط رومیان در
خواب غافلگیر شدند. آنها بر اسبهایشان
پریدند تا فرار کنند، اما دشمن جنگل را آتش
زده بود. حلقهی دام هر دم تنگتر میشد.
اسبها پا بر زمین میکوبیدند، هراسان به
هر طرف میدویدند تا راهی برای خروج از
دیوارهای آتش پیدا کنند. راهی نبود. اسبها
شیهه میکشیدند، گریه میکردند، از ترس
دیوانه میشدند.
ناگهان اسبها به طرف دریاچه دویدند؛ مردان
جنگجو چسبیده به یالهایشان. ماه مه بود؛
شصتمین سال حملهی ارتش روم. صدها اسب
دیوانه از ترس آتش، خود و سوارانشان را در
دریاچه میکشتند.
اشباح آوارهی آن اسبها امروز از غارها،
قبرها، چشماندازها، بناهای کهن مواظبت
میکنند؛ گمشدهگان را هدایت میکنند؛ عاشقان
را از مرگ نجات میدهند. هر شصت سال یک بار
اما، خشمگین میشوند؛ از دل دریاچه بیرون
میآیند؛ جشن میگیرند؛ سالگرد مرگ دردناک
خود را به یاد میآورند. آنگاه پاسی از نیمه
شب گذشته، تمام جنگل را به آتش میکشند و به
دریاچه بازمیگردند.
قبل از هرچیز افسانهی انسان – اسبها را
در متنِ جهانِ اسطورهای دیگر میخوانیم؛ در
متنِ جهانِ اسطورهی یونانی. انسان – اسبها
در متنِ جهانِ اسطورهی یونانی سانتور نام
دارند؛ با بالا تنهای شبیه انسان و پایین
تنهای شبیه اسب. ایکسیون، پادشاه تسالی، که
پدر زناش را به قتل رسانده است، توسط زئوس به
کوه المپ برده میشود؛ در آنجا اما، عاشق
هرا، همسر زئوس، میشود. زئوس ابری به شکلِ
هرا میآفریند و به سراغ او میفرستد. ایکسیون
با ابر میآمیزد و سانتورها نطفه میبندند.
سانتورها حاصلِ آمیزش آسمان و زمین هستند؛
حاصلِ آمیزشِ ابر خدایی و انسان. حاصلِ آمیزشِ
جاودانهگی و مرگ. سانتورها اعلام
دوگانهگیهای سوزان اند؟ بالاتنهی
انسانگونه یعنی عشق و مرگ؟ پایین تنهی
اسبگونه یعنی جنون و غریزه؟ خواهیم دید.
اکنون به ظاهر ماجرا توجه کنیم.
افسانهی اسبانِ جنگل اولکوت خود سخن
میگوید: چند اسم رمز اینجا هست. اسب،
انسان، عدد شصت. انسان – اسبهای کهن در
شصتمین سالگرد حملهی ارتش روم مورد شبیخون
قرار گرفتهاند. هر شصت سال یک بار از دریاچه
بیرون میآیند و همهجا را به آتش میکشند.
توازیی این افسانه با زندهگیی مارس روشن
است.
پدر بزرگ مارس شصت سال پیش به قصد خودکشی
به اینجا آمده است. از صخرهای سقوط کرده است
و مرده است. زمانِ مرگ مارس مشخص شده است: شصت
سال بعد از مرگ پدر بزرگ. تقدیر مارس درست
مثلِ تقدیر انسان – اسبها است. چیز دیگری نیز
اما، هست. تقدیر تنها روز مرگ را تعیین نکرده
است. پادزهر مرگ را نیز تعیین کرده است: عشق.
این افسانهی کهن چنین نیز میگوید:«[...]
به خاطر عشق است که آن اسبها دنبال مرگ
میگردند. پس حضور هر کسی در شب و در داخل این
مسیر، به این معنا میباشد که او نیز دنبال
مرگ است، یا دنبال عشق. و اگر این شخص یک دختر
جوان باشد و با یک مرد ملاقات کند، این مرد یا
مرگ زندگی او خواهد شد و یا کسی که روزی او را
در شعلههای آتش خواهد سوزاند. یک بازی
سرنوشت، نه؟ یا بهشتِ عشق یا جهنمِ...»
این افسانهی کهن چه میگوید؟ «به خاطر
عشق است که آن اسبها دنبال مرگ میگردند.»
یعنی چه؟ «یا بهشتِ عشق یا جهنمِ ...»
یعنی چه؟ انسان عشق را میخواهد چون درد مرگ
را میفهمد. چون مرگ را بومیی جان دارد. چون
رنجِ گذر زمان را بر شانه دارد. زهر و پادزهر
از یک سینه شیر میخورند. چیز دیگری هم البته
هست: مرگ آنجا آمده است که حیوان وجود به
راهی رفته است؛ انسان وجود به راهی دیگر. گاه
دومی اولی را تقبیح کرده است؛ گاه اولی دومی
را تمسخر.
پاسخهای مارس به پرسشهای خویش را دنبال
کنیم: پرسش چهارم: پادزهر مرگ؟ عشق؟
4
عشق کجا است؟ در آغوش کسی که زهداناش منزل
امنِ ازل است. در آغوش مادر که انسان را در
جهان رها کرده است، بی آن که چشم از انسان رها
کند. انسان را رها کرده است در جهان، یعنی
انسان را به فهمِ مرگ مجبور کرده است. چشم از
انسان رها نکرده است یعنی انسان را به سوی عشق
میخواند؛ به سوی مادر که پناه تنهایی است؛
به سوی واژهای است که خود مصداق خود است.
مارس از مادر خود چنین سخن میگوید: «و
ماری ـ آنژ؟ آه! ماری ـ آنژ حکایت دیگری است،
داستان دیگری است. قصهی او قصهی شیرین پریان
من است. هر موقع که از او حرف میزنم، نفسم
بند میآید، دستم پایم دهانم به لرزه در
میآید، چگونه برایتان بگویم، وقتی خیال او در
من میرود، پیراهن تنم بر من تنگ میآید. اگر
راز عشق در راز زیبایی چیزهاست، من با او بود
که خود زیبایی را اندازه میگرفتم. او اولین
نشان زیبایی زندگیام بود، اولین رفیقم، اولین
مرجع دانش و بینشم، اولین فیلسوفم، یکی از
آخرین بازماندههای نسل شاعرانی که روزی گلها
را شما خطاب میکردند [...]»
مادر پناه است. یعنی باید پناه باشد.
خانهی عشق است. یعنی باید خانهی عشق باشد.
وظیفهی مادر است که پناه باشد. وظیفهی مادر
است که خانهی عشق باشد. اما همین خانهی پناه
و عشق اگر به وظیفهی خود عمل نکند، به نماد
بیپناهی تبدیل خواهد شد. به هدف تفرت تبدیل
خواهد شد. ژان ـ پییر مادر خویش را چنین
تصویر میکند: «من مادرم را دوست نداشتم، و
این به دلایل زیاد. دلیل اول این کشیدههایی
است که از او میخوردم. همین طوری، به هر
مناسبتی، به هر آهی به هر واهی، به هر آری به
هر نه، هر آن کتکم میزد. دری بد بسته میشد،
کاسه سوپی زود سرد میشد، ساری بیهوا از درخت
میپرید، صدای نزدیک کاگیها خواب بعد از ظهرش
را به هم میزد که من کشیدهای برای خوردن
داشتم ... زن هرزه و جلفی بود، هر آن حاضر و
آماده تا شرفش را به یک جواهر بدلی، به یک جفت
جوراب شلواری یا یک بسته شکلات بفروشد. کودک،
هزار بار آرزوی مرگش را کرده بودم.»
مرگ و عشق با هم به دنیا میآیند. محدودیت
وجود انسانی شاید ازهمین رو است. دوگانهگیی
وجود مادر نیز شاید از همین رو است. عشق رنگ
مادر آرمانی است. آن عشق که نجات میدهد، آن
معشوق زیبا که نجات میدهد، همان مادر آرمانی
است. پادزهر مرگ، معشوقی است که رنگ مادر
آرمانی است:«خدا میداند چقدر امور اتفاقات
به نظرم نامفهوم میآمدند، ناباور و گمراه
کننده. خودتان قضاوت کنید ... خسته، ذله، در
اوج ناامیدی، میرسید روی یک پرتگاه بروتاین
تا خود را به مرگ بسپارید. قرار ملاقات را از
سالهای پیش، قبل از آن که به دنیا آمده
باشید، برایتان بستهاند. منتظر مرگ میمانید
و مرگ، ناگهان از ناکجاآبادی و در هیئت زنی
زیبا ظاهر میشود شباهت حیرتآوری به مادرتان
دارد، همان چهره، همان رنگ، همان بو، همان خط
و نشان و چشمان کوچک آبی نمناک، همان صدای
مومنی که تا روز مرگ پدر تمام طوفانهای
روحتان را آرام میساخت.»
جهان صحنهی حضور توأمان عشق و مرگ است. مرگ
اما تنها در پایان راه نایستاده است. مرگ در
تاریخ نیز جاری است. تنها بومیی جان نیست.
بومیی جهان نیز هست.
باردیگر به پاسخهای مارس به پرسشهای دوم و
سوم خود برگردیم: پرسش دوم: تقدیر؟ پرسش سوم:
مرگ؟
5
مارس روایت میکند که اولین مرگاش، نیم قرن
پیش از تولد، در روسیهی تزاری رخ داده است؛
به هنگام انقلاب بلشویکی؛ به هنگامی که
قزاقها خانهی اشرافیی خانوادهی او را غارت
کردند و پدربزرگ و مادربزرگاش را به درختان
باغچه آویختند. دومین مرگاش هنگامی رخ داده
است که پدر بزرگاش، لئونار سولن، او را در
پروژهی خودکشیاش شریک کرده است. سومین
مرگاش هنگامی رخ داده است که عمویش، آلکسای
میخائیلوویچ امیروف، در جریان جنگِ جهانیی
دوم، در زیر تانکهای آلمانی له شده است.
مارس هم توسط بلشویکها کشته شده است هم
پیامآور مرگ خود بوده است هم به خاطر میهن
بلشویکی کشته شده است. مرگ و عشق، دشمنی و
دوستی در یک هستی زندهگی کردهاند. تقدیر
چنین بوده است.
بار دیگر به پرسش پنجم خود برگردیم:
سرانجام آرمان؟
6
آرمان چیست؟ مقدس است؟ مگر نه این که جنایت
نیز میتواند خود را درپوشش آرمان توجیه کند؟
مگر نه اینکه آرمان گروهی، ضدآرمان گروه دیگر
است؟ مگر نه اینکه قدرت نیز خود را در زرورق
آرمان میپیچد؟ مگر نه این که گبر و مسلمان و
چپ و راست و قاتل و مقتول از آرمان سخن
میگویند؟ کارل هانس به مفهوم دوستی خیانت
میکند یا مفهوم آرمان را در هالهای از پرسش
میپیچد؟ به مفهوم دوستی خیانت میکند یا مارس
را وا میدارد ناقوسِ مرگ ایدئولوژی –
آرمانها را به صدا درآورد؟
مارس از آشناییی خود با کارل ـ هانس سخن
میگوید: «آشنایی من با کارل ـ هانس به چند
سال قبل از آن بر میگشت، طی مسافرتی به آلمان
شرقی. دقیقاً به یاد میآورم، در ماه اوت 1985
بود، در قطار برلین ـ لاپیزیگ [...] یک لحظه
متوجه شدم که شخص ناشناسی با حیرت به من زل
زده است [...] مردِ جوانی بود تقریباً هم سن و
سال خودم، با چشمانی فوقالعاده آبی، موهای
طلایی کمی ریخته بالای شقیقهها، صورتی گرد،
دهانی کوچک، و لبخندی که در گوشهی لبانش
تردید مینمود [...] این جوان نشسته رو به
رویم که زانوهایش اینچنین به زانوهایم
میخورد، آیا نوهی آن سرباز آلمانی نیست که
تانکش را در تابستان 1942، در مدخل روستای
نمیرووسکا در اوکراین، از روی تن جوانِ آلکسای
میخائیلوویچ امیروف، عمو و همنام من، برادر
کوچکتر پدرم، رانده بود؟ نه! نه! چنین چیزی
ممکن نیست، نمیتواند باشد.»
مارس و کارل - هانس اما، تا ماه نوامبر سال
1989 یک دیگر را نمیبینند. در این مدت کارل -
هانس ازدواج میکند و به یک آپارتمان سازمانی
اسبابکشی. تا این که یک روز پستچی
تلگرافی ازاو برای مارس میآورد: «وقت
وقتشه یا حالا یا هیچ وقت، زود بیا.»
مارس فردای آن روز راهی میشود. 5 ماه نوامبر
سال 1989 در برلین شرقی است. نزدیک غروب کارل
- هانس را در میان صدها هزار نفر مییابد.
کارل - هانس با بازوان گشاده به سوی مارس
میدود و فریاد شادی میکشد. از فروریزیی
دیوار برلین به رقص آمده است؛ شوق دیدار پاریس
را در سر دارد.
کارل – هانس آزادی و دوست را در کنار یک
دیگر یافته است. آزادی اما، همیشه یک مصداق
ندارد. تغییر شکل میدهد؛ خود را طورِ دیگری
تعریف میکند. آن شب به سادهگی به پایان
نمیرسد. مارس و کارل – هانس، به همراه یک
گروه، به زیرزمینی هجوم میآورند؛ به خانهی
یک کارگر پیر بازنشسته. در میان مهاجمان
مارکوس نقش اصلی را دارد. مارکوس شعارهای
فاشیستی سر میدهد، مارکسیم را دستکار
یهودیها میخواند،پسر کارگر پیر، هلموت
شانزده - هفده ساله، را به سخره میگیرد،
مارس را تحقیر میکند. مارس واکنشی در مقابل
او نشان نمیدهد. کینه فرو میخورد. چند شب
بعد، «طرفهای 12 و 13» ماه نوامبر در هیاهوی
یکی از تظاهراتی که برای الغای حزب کمونیست،
انتخاباتِ آزاد و اتحاد دو آلمان برپا شده
است، یک پلیس آلمانی با چماق بر سر مارس
میکوبد. مارس چماق را از دست او میکشد. پلیس
آلمانی به دیوار میخورد و «نیمههوش» بر زمین
میافتد. «بخشیدن دشوار» است. مارس چماق را بر
سر او میکوبد. همهی اینها از تحقیری است که
مارکوس بر او روا داشته است یا انتقام قتل
عموی جوان؟ تحقیرها و زخمهای پنهان گاه خود
را در جنگهای آرمانی میپوشانند. درست همان
گونه که آزادی و دوستی گاه با هم میمیرند.
کارل – هانس از دیوار برلین میگذرد تا بر سر
«مردمی دیگر» گَردِ مرگ بریزد: تبدیل به یک
مزدور حرفهای میشود و در جنگِ نژادیی بوسنی
شرکت میکند؛ به «ایمان مارس در دوستی» خیانت
میکند.
مارس دنبال آزادی میگردد. انسانی را
میکشد. کارل - هانس فروریختن دیوارها را حسرت
میبرد. خود اما، از آرمانی که آزادی تعریف
میشود، دیوارِ مرگ میسازد. آرمان گاه خود
مرگ است؛ دوستی را میکشد.
بار دیگر به پرسشهای دوم و چهارم و پنجم
خویش برگردیم: پرسش دوم: تقدیر، پرسش چهارم
پادزهر مرگ؟ عشق؟ پرسش پنجم: سرانجام آرمان؟
7
ژان – پییر روز آغاز رابطهی خود با مارس را
به یاد میآورد: «در ماه ژانویه 1979 بود،
در دبیرستان وِرلِن محلهی مونمارتر، خوب یادم
هست، فردای تعطیلاتِ جشن اِپیفانی؛ از چند روز
پیش در پاریس برف میبارید. نشسته بودم سر جای
همیشگیام کنار پنجره، سرم بین دو دست و دو
دستم روی نیمکت پر از لکههای مرکب و امضا و
تاریخ حک شده، و با دلتنگی فراوان برفی را که
بیرون به زمین میافتاد تماشا میکردم که
ناگهان، درِ کلاس چار طاق باز شد و مدیر
مدرسهمان در حالی که با سر و صدای زیاد کسی
را جلوی خودش به درون هل میداد وارد شد.»
ژان – پییر با همان نخستین نگاه به مارس
دل میبازد. در زنگ تفریح به طرف مارس میرود
و باب دوستی با او میگشاید. مارس سیب سرخی در
دست دارد. سیبِ سرخ خود سخن میگوید. سیب
نماد گناه هم هست. میوهی ممنوعه است. همان
میوهای است که آدم خورده است تا از بهشت
رانده شود.
ژان – پییر مارس را مرد من میخواند. مارس
اما، به جایی دیگر چشم دارد. ژان – پییر از
مرد خویش چنین میگوید: «[...] اما در حال
حاضر، مردِ من یک تکه توپ آتش بود. دردهای
مشترک تمام نگونبختهای دنیا را قهرمانانه
به دوش میکشید. به نام تروتسکیسم در کنار
استالینیهای آمریکای لاتین بر علیه
امپریالیسم آمریکایی میجنگید، به نام
آنارشیسم یا بودیسم یا اگر اشتباه نکنم هر دو
همزمان، به صف افغانیهای حمایت شده از طرف
آمریکا میپیوست تا کمونیسم شوروی را از پای
درآورد.»
مرد ژان - پییر همهی آرمانهای جهان را
آزمایش میکند. خود ژا ن - پییر اما، درست
مثل دوستِ دیگر مارس، کارل – هانس به
نژادپرستان پیوسته است. سال 1986 است. ژان،
در شهر پاریس، در تظاهراتی شرکت کرده است که
افراطیترین گروههای نژادپرست علیه خارجیها
برپا کردهاند. «سال و ماه و روز و ساعتِ
دقیق مرگ مرا در کتابهای تاریخ جهان
نوشتهاند، تمام شاگردان مدرسه آن را از حفظ
میدانند: شب 13 نوامبر سال 1989، در ساعتِ
دقیقِ باشکوهی که مردم دنیا آخرین دیوار سد
راه آزادی انسانها را در برلین با افتخار
خراب و ویران میکردند، منِ خراب و ویران در
کوچه پس کوچههای تاریک پاریس دنبال مرگم
میگشتم، در بارها و کافهها، در زیرزمینها،
سردابهها، دخمهها، پارتیها و جشنهای عیاشی
افراطی یک مشت همجنس بازِ زناکارِ
هروئینخور، و آخر کار در بستر اولین ناشناس
از راه رسیده تا حقیقت وحشتناک عصرم تیغ
زهردارش را درون شکمم مثالِ تخمِ مرگِ کندی در
گوشت تن باکرهای بکارد ... پایان حرف، پایان
راه.»
تخم مرگ درست همان روزی در بطن ژان – پییر
ریخته میشود که مارس با چماق مرگ بر سر پلیس
آلمانی میکوبد. عاشقی ناکام درست همان روزی
به همآغوشیی تحقیرآمیز با یک نژادپرست تن
میدهد که معشوق تحقیرشده انتقامِ عموی خویش
میگیرد. تقدیر چنین است. عشق که نباشد آرمان
بدل به بیماریی ایدز میشود که در تنِ ژان –
پییر «حقیقت عصر» را میگسترد. عشق که نباشد
آرمان بدل به تخمِ مرگ میشود.
پاسخ خود به پرسش ششم خود را بخوانیم:
نگاه مارس به هستی؟
8
نگاه مارس به هستی را یک آتشسوزی فاش میکند.
یک آتشسوزی؟ آری! یک آتشسوزی همهی فراقها
را میسوزاند؛ همهی اندوهها را؛ همهی
تشویشها را. آتشسوزی کجا اتفاق میافتد؟
چهگونه اتفاق میافتد؟
مارس و ایزابل در کتابخانهی زیرزمین
کلیسایی در فرانسه هستند. مارس به ایزابل
میگوید که او را دوست دارد، اما تنها
میتواند با مرگِ او زندهگی کند. ایزابل
شمعدانی، با شمعهای روشن، به دستِ مارس
میدهد. مارس شمعدان را روی تل کتابها
میاندازد. همه چیز میسوزد. قبل از هر چیز
دستنوشتهی قدیمیی افسانهی اسبهای اولگوت
میسوزند؛ آنگاه همهی چیزهای دیگر:
نیمکتها، صندلیها، منبتهای چوبی، جلوی
محرابها، اتاقکهای اعتراف، طارمیهای
زینتیی بالای رواق، شمعدانها.
مارس و ایزابل نیز میسوزند: «ایزابل
مارس را تماشا میکرد که که آخرین عمل دردناک
سمبولیکی خود را انجام میداد. انکار و کشتن
عشق بزرگ ماری – آنژ. عاشق بدبخت مجسمهی بزرگ
بلوط را از سکویش پایین آورده و با زور و تقلا
میخواست آن را به وسط سالن سوزان بکشاند.
مجسمه، تصویر مریم مقدس شاد و گریان بود که به
مسیح کودک شیر میداد ولی نوزاد آن را با حرکت
دست رد مینمود. در این لحظه بود که [...] قد
غولآسای فو- لو- شان در مقابل او سبز شد
[...] شانههای او را گرفت [...] او را با
تمام نیرویش به عقب هل داد. مارس تعادش را از
دست داد و روی شعلهها معلق ماند، ایزابل دستش
را پیش برد تا او را بگیرد، وزنِ سنگینِ
مجسمهی درآغوش گرفته عاشق و معشوق را با خود
به تل آتش سوزان کشاند.»
پیش از هر چیز بگوییم که مجسمهی مریم
مقدس نمادِ مادر باکره است؛ زن اثیریی تمام؛
مادر تمام.
هم این مجسمه است که عاشق و معشوق را به دامِ
آتش میکشد تا عشق ماری – آنژ بسوزد. فو- لو-
شان کیست؟ مرد غولآسایی است که ویژهگیهای
اخلاقیاش به مارس شباهت دارد. چرا مارس را در
عالمِ خیالِ مارس به سوی آتش هول میدهد؟
خواهیم دید.
ادامهی پاسخ خود به پرسش ششم خود را در
کنار پاسخ خود به پرسش هفتم خود بخوانیم: نگاه
مارس به هستی؟ آیا قلی با نگاه مارس به هستی
موافق است؟
9
روزی قلی، در باغ لوکزامبورک، ایزابل را
میبیند؛ دختربچهای همراهاش. قلی پاکتی زیر
بغل دارد؛ پُر از صدها ورق دستنوشته، دو سه
دفترچهی یادداشت، چند نقشه، یک دیسکت
کامپیوتر. ژان – پیر تنها به یک پاسخِ قلی
پاسخ نداده است: به او نگفته است، که پس از
آتشسوزی چه بر سر مارس آمد. در جستوجوی
همین پاسخ است که قلی ایزابل و دخترش را دنبال
میکند. ناگهان میخکوب میشود. همهی حجابها
از جلوی چشم او دور میشوند.
قلی هیچگاه مارس را دوست نداشته است.
شخصیتِ پرمدعای او را دوست نداشته است؛ تکبر
او را دوست نداشته است. اما اکنون که نگاهِ
مارس پایان رمان را مینویسد، نسبت به مارس
احساس همدردی میکند. مارس اما، چه کرده است؟
«آخر قصه» چیست؟: «این مرد پرادعای مغرور
که روزی آرزو کرده بود تمام ارسطویش را با
مستی رقص زنبوری تاخت بزند، بالاخره موفق شد،
و این شاید به لطف همان غرور و تکبرش، با
شاعرانهترین روش از پس دشمن خود بربیاید: مرگ
را درون عشق بکشد.
[...] ایزابل دیگر از ماری – آنژ سوا نیست.
این دو زن دو زن جدا از هم نیست که به اشتباه
همیشه گمان میبردیم که یکی همیشه روحِ مرگ
است، و آن دیگری همیشه روحِ عشق، بلکه فقط یک
وجود واحد است، تنها و یگانه زنی که دوست
داشتهایم و، تا ابدِ آبیِ زلالِ چشمهی نگاهش
دوست خواهیم داشت.
[...] زمان ساکن است و یا وارونه در جریان
است، عقب عقب رو به سوی روزهایی در گذشته
میرود که در آن شاید دیگر جنگ و کشتار و
تبعید وجود نخواهد داشت. این زن جوانی را که
من سر کوچهی مزرین از پشت سر میبینم کاملاً
ایزابل نیست بلکه ماری – آنژ سابق است که از
یک گردش عصرانه برمیگردد. راستی امروز او چند
سال دارد؟ بیستوشش، بیست و هفت سال؟ نه کمتر،
خیلی کمتر، او فقط ... نگاهم به آرامی روی
ماری میلغزد، این دختربچهی نازمامانی کوچولو
که روزی بودای اوکراین آرزو کرده بود، خواسته
بود، و بالاخره در او منسوخ شده بود ...
آری، آخرِ قصه همین بود: داستانِ مادری که
دختر پسرش میشد. به هر حال، من یکی دوست دارم
فکر کنم که تمام ماجرا به این شکل روی میداد.
داستان واقعاً زیبایی بود، چنین پایانی را
برای آیدا نیز آرزو میکردم، برای مادرم؛
منظورم برای مادربزرگم چون که من هرگز مادر
نداشتهام.»
«آخر قصه» را خواندیم. نگاه قلی به هستی
همان نگاه مارس بود. چنین میگفت: مرگِ حاصلِ
«عقلِ دوگانه ساز» است. هیچ آرمانِ سیاسیای
بهشت نمیسازد. جهان تنها پُر از
ایدئولوژیهایی است که مرگ پخش میکنند،
بیمعنایی پخش میکنند، درندهخویی پخش
میکنند. دوگانهگیی مرگ و عشق تنها مرگ را
بر مسند مینشاند. راهی نیست جز مرگِ مرگ در
عشق؛ مرگ همهی دوگانهگیهای جانسوز:
دوگانهگیی زمین و آسمان؛ دوگانهگیی جسم و
روح؛ دوگانهگیی معشوق و مادر؛ دوگانهگیی
ایزابل و ماری ژان.
این نگاه اما، پیش از این توسطِ فو- لو-
شان پیشبینی شده است.
بار دیگر پاسخ خود به پرسش ششم خود را
بخوانیم: نگاه مارس به هستی؟
10
روزی مارس و ژان – پییر در حال قدم زدن هستند
که ناگهان مردی را میبینند که بر تپهای
کوچک درخت سیب پرشکوفهای را درآغوش گرفته و
آن را میبوسد؛ چنان که عاشقی معشوقاش را
درآغوش گرفته است. مرد که ظاهری فقیرانه و
چهرهای موقر دارد، خود را به مارس و ژان –
پییر چنین معرفی میکند: فو-لو-شان.
فو- لو- شان عادت دارد با همهی درختها
همآغوش میشود؛ آنگاه میوههایشان را
میخورد. مارس و ژان – پییر همان شب به
نمایشگاه نقاش مشهوری دعوت شدهاند که آثار
خود را در یک کشتیی تفریحی به نمایش گذاشته
است. آن دو، از فو – لو- شان میخواهند که
آنها را همراهی کند. فون – لو – شان
میپذیرد، اما یکی از تابلوها سخت او را
خشمگین میکند؛ تا آنجا که تلاش میکند با
زباناش نقش از بوم بزداید.
تابلویی که فو – لو – شان را خشمگین کرده
است، چیزی نیست جز تصویر حفرهی تاریک، زن
گناهکار، گناه ازلی. نقاش اعتقاد دارد که
گناه و خیانت در ذات زن است. فو – لو- شان
اما، حس دیگری دارد؛ درست مثلِ مارس که انگار
در وجود او برادر خویش را یافته است. مارس
همسرشتیی خود و فو – لو – شان را چنین روایت
میکند: «هر یک از ما سرِ فلزیِ در بازکن
خود را به کف دست فشار داده آن را در تن گوشت
فرو برد، خون فواره زد [...] مشت خونین و
گرهخوردهاش به قلب کوچک سرخی میمانست که
تیری از وسط آن گذشته باشد. آیا اگر اعلام کنم
باورتان خواهد شد که با تمام وجود مطمئن بودم
که این خون من بود که از دست او میچکید و این
خون او بود که از دست من جاری بود؟ آری ما هر
دو یک توبهکار واحد بودیم که خود را با کیفر
واحدی پاک میساخت.»
داستان مادری که دختر پسرش شد
پایان پذیرفته است. نگاه مارس «پایان قصه»
را نوشته است. نگاه فو – لو – شان نگاه مارس
را مکرر کرده است. درخت میوهی ممنوعه، درخت
عشق، سیب را درآغوش گرفته است تا در نقش زن
گناهکار از بومها پاک شود. قلی نگاه مارس
را پذیرفته است. سرنوشت رمان خویش را به خون
او نوشته است. نگاه مارس اما، راه خوانش
متنهایی را فراهم میکند؛ راه نفی متنهایی
را.
نگاه مارس به هستی تکهای از متن اندیشهی
زیگموند فروید را هم انگار میخواند.
11
به روایت زیگموند فروید دو غریزه در وجود
انسان هماره در جدال اند: غریزهی زندهگی،
غریزهی مرگ. غریزهی زندهگی به وحدت میل
دارد؛ وحدت من با من، ما با ما، فرد با فرد،
خانواده با خانواده، ملت با ملت. غریزهی مرگ
اما، به افتراق میل دارد؛ به دشمنی، تخریب،
قدرت، سادیسم، مازوخیسم.
همین جدال غریزهی زندهگی و غریزهی مرگ است
که دو تصویر از زن میسازد؛ دو تصویر از مادر
میسازد. تصویرِ مثبت مادر هم از غریزهی
زندهگی برمیآید هم غریزهی زندهگی را تقویت
میکند. تصویر مثبت مادر تصویر مادری است که
حمایتِ خویش را از فرزند خویش دریغ نکرده است؛
دیگری را به پسرِ خویش ترجیح نداده است؛ پدر
را به پسر ترجیح نداده است. تصویر منفیی مادر
هم از غریزهی مرگ بر میآید هم غریزهی مرگ
را تقویت میکند. تصویر منفیی مادر تصویر
مادری است که که حمایت خویش را ازپسر خویش
دریغ کرده است. دیگری را به پسر خویش ترجیح
داده است. پدر – معشوق را به پسر ترجیح داده
است.
غریزهی زندهگی تصویر معشوق را شبیه
تصویر مادر میخواهد. غریزهی مرگ زن – معشوق
را موجودی شیطانی میپندارد؛ حسرتِ زن – مادر
بر دل میبرد. در هر دوی این غریزهها اما،
تصویر دوگانهی زن پیدا است. در غریزهی
زندهگی تصویر مادر تصویر معشوق را حذف
میکند. در غریزهی مرگ تصویر مادر تصویر
شیطانیی معشوق را میسازد. نفی این دوگانهگی
یعنی نفی جدال تصویر مادر و تصویر معشوق چیزی
بالاتر از غریزهی زندهگی میطلبد: عشق.
نگاه مارس تکهای از متن اندیشهی زیگموند
فروید را به جدال میطلبد. مادر مارس که از
ایزابل به دنیا بیاید؛ دوگانهگیی مادر مارس
و مادر ژان – پیر نیز منتفی میشود؛
دوگانهگیی تصویر مثبت و تصویر منفیی مادر
منتفی میشود در مذهبِ عشق. چه مارس خود گفته
است: «هر عشقی برای خود مذهب کوچکی است.
[...]
درست به همان دلیل که انسان نمیتواند بدون
عشق زندگی کند، بشریت بدون مذهب زنده نخواهد
ماند [...] ایمان و باورهای ما، چه در عشق چه
در مذهب، هر چه بیشتر در ذات خود مرموز و
دستنیافتنی باشند، شانس زنده ماندن ما بیشتر
خواهد بود.»
نگاه مارس به هستی تکهای از متن اندیشهی
کارل مارکس را هم انگار میخواند.
12
به روایت کارل مارکس تاریخ انسان، جز تاریخ
مبارزهی طبقاتی نیست. نتیجهی مبارزهی
طبقاتی اما، خود بر باور به مسیر حقانیتِ
تاریخ استوار است. این یعنی این که در هردوران
تاریخی جنگِ طبقات در چهارچوبِ مناسبات
تولیدیی غالب صورت میگیرد. طبقاتی که حافظ
مناسبات تولیدیی موجود اند، حقانیت تاریخی
ندارند؛ طبقاتی اما، که منافع اقتصادی – سیاسی
– اجتماعیی خویش را در تغییر مناسبات
تولیدیی موجود مییابند، حقانیتِ تاریخی
دارند؛ تاریخ را بر دوشِ خویش به سوی آیندهی
میبرند.
تنها اما، در جامعی سرمایهداری است که
چشمانداز جامعهی انسانی پیدا میشود. این
یعنی این که هیچ یک از جوامع طبقاتی حامل
مناسباتی انسانی نیستند، بلکه ایستگاههایی از
تاریخی یکسره غیر انسانی اند. تنها طبقهی
کارگر است که نقطهی پایان بر مناسبات
غیرانسانی میگذارد. سرانجام با مرگ مناسبات
تولیدیی سرمایهداری، مناسبات طبقاتی نیز
پایان خواهد پذیرفت؛ پیشا تاریخ انسان پایان
خواهد پذیرفت ؛ تاریخِ انسان آغاز خواهد شد.
به روایت کارل مارکس قطار تاریخ از
ایستگاههای بسیار میگذرد تا سرانجام به جهان
موعودی برسد که در آن انسان گرد خورشید خویش
میچرخد، نیاز همهگان رفع میشود، ارزش
زیبایی جایگزینِ ارزشِ مبادله میشود، عشق با
عشق مبادله میشود، وحدتِ انسان با انسان رخ
میدهد.
به روایت مارکس جادهای که به سوی جهانِ
آرمانیی فردا کشیده شده است از تناقضها
میگذرد؛ از مرگها.
نگاه مارس تکهای از متن اندیشهی کارل
مارکس را به جدال میطلبد. آرمانها راه به
جایی نبردهاند. فردا جز مرگ چیزی در بطن
ندارد. وحدت، که نامِ مستعارِ حس جاودانهگی
است، در تغییر مسیر زمان ریشه دارد؛ در بازگشت
به لحظهی آفرینش؛ در تغییر مسیر زمان. نگاه
مارس، از زبان قلی، چنین میگوید: «[...]
زمان ساکن است یا وارونه در جریان است، عقب
عقب رو به سوی روزهایی در گذشته میرود که در
آن شاید دیگر جنگ و کشتار و تبعید وجود نخواهد
داشت.»
نگاه مارس به هستی تکهای از متن اندیشهی
ژان فرانسوا لیوتار راهم انگار میخواند.
13
ژان فرانسوا لیوتار پسامدرن است. سه اصل را
شاید بتوان بنیان اندیشهی پسامدرن دانست:
اندیشهی پسامدرن «امر والا» را به رسمیت
نمیشناسد، به حرکتِ هدفمند تاریخ اعتقاد
ندارد، کلان روایتها را معتبر نمیداند.
اندیشهی والا بنیانِ چشماندازهای زیبا،
سرزمین موعود، شکلهای آرمانی، اخلاقهای برتر
است. حرکتِ هدفمند تاریخ هم مفهوم «ارتجاعی»
را میسازد هم مفهوم مترقی را میسازد هم
آیندهای آرمانی را وعده میدهد. کلان
روایتها، اندیشههایی هستندکه گذر تاریخ
برتریی آن را ثابت خواهد کرد.
به روایت ژان فرانسوا لیوتار ارزشهای
جهانشمول – تاریخشمولِ سیاسی، اقتصادی،
اجتماعی، اخلاقی مردهاند. چه تصویرها،
قدرتها، گفتمانها جایگزینِ واقعیت شدهاند.
دیگر نه واقعیتی هست نه حقیقتی نه آیندهای.
نگاه مارس تکهای از متن اندیشهی ژان
فرانسوا لیوتار را به جدال میطلبد. اندیشهی
والا را در قامت عشق به رسمیت میشناسد، گذشته
و اکنون را بر آینده برتری میدهد، نوعی از
عشق را به کلان روایت تبدیل میکند. نگاه
مارس، از بان قلی چنین میگوید: «بداقبالی
قهرمان من در این بود که در روز ملاقاتش با
عشق، او با مرگ عروسی کرده بود. روز آتشسوزی
کلیسای نتردام - اُ - لَرم، در ساعتی که
نومیدانه همسر را به خاطر معشوق زنده میکشت و
یا معشوق را به خاطر همسرمرده، مردِ بیچاره
میدانست که چه قمار بزرگی را بازی میکرد.
این بازی آخرِ او بود، داو آن یا مرگ بود یا
جنون.
و اما این جنون بود که پیروز شد نه نه مرگ،
و مارس از آنجایی که نمیتوانست معشوق را در
آینده بدون همسر دوست داشته باشد، پس هردوی
آنها را در گذشته دوست داشت، یعنی در خواب،
در خیال، در دنیایی که دیگر دست هیچ چپاولگری
به آن دست نمییافت.»
نگاه مارس به هستی شکلِ رمان داستان
مادری که دختر پسرش شد را هم انگار طور
دیگری میخواند.
14
در داستان مادری که دختر پسرش شد،
پرسشی هستیشناسانه محور است؛ رابطهی بینا
متنیت برقرار است، ترفند اتصال کوتاه به چشم
میخورد، چند راوی «قصه» را روایت میکنند.
پرسش هستیشناسانهی داستان
مادری که دختر پسرش شد این است: بر مرگ
چهگونه غلبه کنیم؟ رابطهی عشق و مرگ چیست؟
تصویر دوگانهی زنانهگی از چه رو است؟
رابطهی بینامتنیت در داستان مادری که
دختر پسرش شد، چهگونه برقرار است؟
سایهی متنهای زیادی در رمان ما میآیند و
میگذرند؛ سایهی اندیشههای زیادی میآیند و
میگذرند. از آن میان سایهی اندیشهی زیگموند
فروید، کارل مارکس، ژان فرانسوا لیوتار را
برجسته کردیم. رمان ما اما بیش از چیز با متنِ
دستنوشتهی افسانهی اسبهای اولگوت سخن
میگوید هم آن را در «قصه» میگستراند هم آتش
میزند.
ترفند اتصال کوتاه در داستان
مادری که دختر پسرش شد، چهگونه عمل
میکند؟ اتصال کوتاه یعنی حضور نویسنده در
«قصه» به بهانهی گزارش نوشتن. قلی،
نویسندهی رمان ما، در فصل پایان داستان، از
چهگونهگیی نوشته شدن رمان ما سخن میگوید.
چرا چند راوی داستان مادری که
دختر پسرش شد، را روایت میکنند؟ چند راوی
رمان ما را روایت میکنند تا بگویند جهان از
منظرهای گوناگون جلوههای گوناگون دارد؛
واقعیت در چشم بیننده متولد میشود؛ کلان
روایتی نیست.
همهی این ترفندها را شاید بتوان ترفندهای
پسامدرنیستی خواند؛ ترفندهایی که رابطهی
واقعیت و خیال را مخدوش میکنند؛ حقانیتِ کلان
روایتها را میشکنند.
نگاه مارس شکل رمان داستان مادری
که دختر پسرش شد را به جدال میطلبد.
انگار نگاهِ مارس نخست بازیی جاری در شکل
رمان را میپذیرد تا سرانجام نویسنده را به
پذیرش نگاه خویش قانع کند. نگاه مارس پایان
رمان را میبندد تا یک واقعیت، یک خوانش، یک
پاسخ هستیشناسانه همهی پرسشها و پاسخهای
هستیشناسانهی دیگر، همهی پرسشها و
پاسخهای معرفتشناسانهی دیگر را منتفی کند.
15
قصه کوتاه کنیم: مارس روزی چنین گله و آرزو
کرده است: «هیچ موجود زندهای به جز انسان
صاحب این ایدهی اسفبار نبوده است که زندگی را
باید فکر کرد. ما خواستیم زندگی را فکر کنیم،
پس به ناچار مرگ را ابداع نمودیم. حیوانات
هرگز نمیمیرند. دلم میخواست
میتوانستم تمام ارسطویم را از دست بدهم تا
مستی رقص زنبوری را به دست آورم.»
ارسطوی رمانِ داستان مادری که دختر
پسرش شد، که شاید قلی خیاط است، باغ آرزوی
مارس را چنین نشانی داده است: «دوای دردِ
بوسهی بیمار عاشقتان در آبلهی کف دستِ
یارتان است.»
زنبور مست آن جا است.
فروردینماه 1389