رضا فرخ
فال
جرعه ای بر خاک
یادداشتی کوتاه بر شعری از مجید نفیسی
: "کورش در آینه"
...من نیز از این ساغر مقدس
جرعه ای بیشتر خواهم فشاند بر خاک
چرا نباید بگذاریم
متنها خودشان در ما آزادانه سخن
بگویند؟ آنچه در شعر تازه مجید
میبینیم همین اشتیاق است؛ چند متن
عتیق در شعر او خودشان را بازمیگویند
بیاینکه حاجبی یا واسطهای به عنوان
شاعر در کار باشد. کار شاعر گویی فقط
آن بوده که این متنها را در کنارهم
بگذارد و بگذارد که آنها با خود و از
خود سخن بگویند.
این شعر مجید آشکارا
در باره کورش شخصیت اسطورهای و
تاریخی ایرانی است، یعنی همان شخصیتی
که او را بسیار ستودهاند( از نگاهی
ایدئولوژیک)؛ و گاه نیز( از همان
نگاه) موضوع نفی ونفرت و ریشخند در
دوران ما بوده است. پس پیش از هرچیز
باید گفت که رفتن به سراغ یک چنین
موضوعی گونهای خطرکردن برای شاعر
بوده است : چگونه میتوان پردههای
ایدئولوژیک را کنار زد و به شعریت در
یک متن تاریخی همچون کورش رسید؟
با رفتن به سوی شعریت
در این متن ما در واقع متنی بیگانه
شده را از آن خود میکنیم. شعر از ما
این را میخواهد؛ و برای کار، متن (یا
روایت) کورش را از ورای متنهای دیگر
و متعلق به زمانهای متکثر اما در عین
حال متداخل در برابر ما بازمی
تاباند. پس در واقع این ما هستیم و
تناقضهای ناگزیر، لکنتهای
زبانشناسیک و ابهامهای خیال انگیزی
که ذاتی متن یا متنهایی از اینگونه
است...
میدانیم که تلمیح و
اشاره به اساطیر و شخصیتها و
رویدادهای تاریخی هم در ادب کلاسیک و
هم در ادب معاصر فارسی به وفور یافت
میشود. اما پرداخت این شعر از کورش
بیشک با نوع کاربست تلمیح و اشاره در
شعر فارسی تفاوتی اساسی دارد. سابقه
اینگونه پرداخت به گذشته را شاید
بتوان به گونهای فقط در شعر خاقانی
پیدا کرد، آنجا که میگذارد ایوان
مدائن خود در شعر به سخن درآید و از
خود بگوید. اما میبینیم که هم در شعر
خاقانی و همچنانکه در شعرخیام یا
حافظ، تلمیح به عنوان یک صدای دیگر ،
به عنوان گونهای از" بینامتنیت"، در
غلغلهی صدای خود شاعر خاموش میماند.
به سخن دیگر، ارجاع به گذشته به صورت
یک تلمیح ، به صورت یک صناعت، در واقع
تنها یک حجت یا استناد بلاغی است که
شاعر آن را به کار میگیرد تا بر
مدعای خود در یک بیت و یا در کل یک
غزل یا قصیده تاکید گذارد.
جالب اینکه، در ادب
معاصر نیز، در مثلا شعری از شاملو "
جخ امروز به دنیا نیامدهام " هم ، با
همهی قدرت و تا ثیر این شعر، کاربست
تلمیح و ارجاع در آن از آنچه ذکر شد،
چندان فراتر نمیرود. چرا که، به
عنوان خواننده حالا دیگر ما میدانیم
که بخشی از قدرت و تاثیر آن شعر منوط
و مشروط به این است که ماهم، همان و
فقط همان خوانش شاملو را از تاریخ
ایران داشته باشیم. در جای دیگر و به
مناسبتی دیگر نیز میبینم که چگونه
اصرار شاملو بر یک خوانش واحد و
یکسویه از متنی از گذشته (در قضیه
شاهنامه) به خوانشی سطحی و عامیانه از
یک متن کهن حماسی میانجامد.
به شعر مجید برگردیم.
در این سالهای اخیر دست کم، دیده ایم
که، او اهل حادثهجوییهای زبانی
نبوده است ( از آن گونه
حادثهجوییهایی که گاه نه اجرایی
"دیگر" و "یکه" در زبان، بلکه تنها
به صورت دهان کجی به زبان بوده است).
هنرو حادثهجویی مجید را به عنوان
شاعری همچنان پیشرو، می توان در
چگونگی بازی او با روایت و گزارههای
روایی در شعر دانست. درست است که
زبانش در این شعر، همچنانکه در شعرهای
دیگر، ظاهرا منطقی نثرگونه را دنبال
میکند، اما در اینجا نه کلمات، بلکه
این روایتها هستند که "آینه دار"
یکدیگرند. هنر او در این شعر آزاد
کردن چندین صدا در قالب این روایتهای
چندگونه و متداخل است. شایان توجه
اینکه، در تداخل این صداها تنها ما
یک جا صدای خود کورش را میشنویم و
حتی کلماتش در حق " دیگران"، آنچنانکه
در لوحه گلی به جامانده از او آمده،
در شعر مسکوت گذاشته شده است.اما همه
آنچه ما از کورش میدانیم در واقع از
زبان و حدیث همان دیگران بوده است.
میدانیم که کورش در
طول قرنها در ادبیات فارسی چهره در پس
نقاب اسطوره پنهان کرده بود. شعر مجید
از این لحاظ در واقع چیزی را نمیگوید
جز آنچه را که آن دیگران درباره کورش
گفتهاند.
این تداخل و ترکیب
صداها یا به سخن دیگر این آزادکردن
صداها را در یک متن شعری که به گذشته
میپردازد، به چه نشانه میمونی می
شود تعبیر کرد؟ آیا این بدان معنا
نیست که با آزاد کردن "گذشته" به صورت
متنی چند صدایی، ما در واقع "حال"
خودمان را آزاد میکنیم؟ این دست آورد
را باید به شاعر تبریک گفت.