گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

عزیز معتضدی

جامعه بسته و دوستدارانش
بخش سوم
 

تبعید به منزله باز آفرینی هویت از دست رفته

جستجو ادامه دارد. اما هیچ کجای این دنیا زادگاه تو نخواهد شد. باز آفرینی زادگاه؟ نه، دیگر امکان پذیز نیست. یاز تولید هویت؟ چالشی دشوار!
تبعید چیست؟ در ساده ترین تعریفش: ترک سرزمین مادری ست، به میل خود یا به اجبار. کدام میل؟ میل بی میل به گسستن از سرزمینی که به آن تعلق داریم. کدام اجبار؟ اجبار حکومت به نام قانون و به کام بی قانونی.
سقف کوتاه ، یکی دیگر از ویژه گیهای جامعه بسته! پرواز خیال که لازمه آفرینش هنری ست، در زیر این سقف کوتاه بسیار محدود است (و روز به روز محدودتر و محدودتر می شود). در جامعه باز، اما سقفی نیست، و این در شرایطی ست که بالهای پرواز در مصاف با مشگلات تبعید و بادهای ناموافقی که از هر سو بر هویت هنرمند تازیانه می زنند و روحش را به لرزه در می آورند، سنگین و سنگین تر می شود. اما سرانجام روزی می رسد که هنرمند تبعیدی با خود می گوید مگر لازمه پروازهای بلند بالهای سنگین نیست؟ پس بالها را اگر بتواند خوب بیاراید و تعادل خود را در مشگلات جوی ارتفاع پایین از دست ندهد، سقف فلک را می شکافد و چه بسا که طرحی نو هم در اندازد.
زیرا، هر چه باشد، و گرچه او در مقایسه به هم قطاران خود در جامعه میزبان از امکانات اجتماعی کمتری برخوردار است، اما تجربه های هنرمندانه مضاعفی را پشت سر گذاشته و پس از گذر از دوران ناگزیر خاموشی و خمود، اینک می تواند مشگلات خود را مبدل به مزیت کند.

وطن زبان

اما آن همه بی قانونیهای قوانین تاریخ را چگونه می توان از یاد برد، وقتی که وطن را از دست می دهی؟ وطن مکان، و بعد هم این وطن زبان که میراث فرهنگ تو در تمامی قرون و اعصار گذشته است.
این یک وضعیت کاملا پیچیده فرهنگی ست: استعمار هند اگر هیچ چیز به فرهنگ بالنده این سرزمین پهناور نداد، زبان انگلیسی را به تاگور داد تا به منزله میراثی درونی شده، قانونی، و در اختیار، چراغ راه امکانات آینده ادبیات، علوم و فلسفه هند را روشن کند. بچه های نیمه شب استقلال هند و اکنون بیش از یک دوجین نویسنده نامدار نسلهای بعدی این کشور که بی واسطه زبان باستانی خود به تعامل با عرصه های فرهنگی جهان رفته اند، حاصل پذیرفته شدن مشروعیت این ثروت ملی ثانویه در قلب شبه قاره پهناوری ست که مجموعه ای از متنوع ترین اقوام، مذاهب، باورها و زبانهای محلی را به نام جامعه باز به همزیستی مسالمت آمیز در سایه صلح و مدارا دعوت کرده است.
این هم یک وضعیت کاملا پیچیده فرهنگی دیگر است: در ایران، که نوعی تحول زبانی را چهارده قرن پیش به هنگام سلطه اعراب تجربه کرد ، مصداق زبان دلالت بر هویتی تفکیک ناپذیر در اندرون درون میراث ادبیات سعدی، حافظ، مولوی (آن تبعیدی بنام قرون میانه)، خیام (در رباعیات) و فردوسی دارد. اگر محصول اندیشه ایرانی در علوم و فلسفه به دست ابن سینا، رازی ومتفکران و متصوفان قرون میانه از آن زبان عربی شد، ادبیات فارسی تا در آستانه قرن بیست و یکم هنوز پیشنهادی برای درونی کردن هیچ یک از زبانهای زنده دنیای امروز را نداشت. در هنر رمان، صادق هدایت (که زبان فرانسه راچه بسا بهتر از زبان فارسی می دانست) این نکته را به خوبی درک کرده بود. زبان فارسی، همچون زبان ژاپنی و چینی در آسیا، و همچون زبان لاتین و شاخه های گسترده اش در اروپای مرکزی و اسپانیا و کشورهای امریکای لاتین با سهولتهای بیانی مقتضی زمان نو منافاتی ندارد. این یک واقعیت است. واقعیت دیگر هم این است که در آستانه قرن بیست و یکم تعدادی از نویسندگاه ایرانی نسل جدید وطن زبان خود را تغییر داده اند. داستانهای این نویسندگان با موضوعهای ایرانی که ریشه در فرهنگشان دارد به جامعه میزبان و زبان او نقل مکان کرده اند. پیامدها (احتمالا مثبت) موکول به داوری زمان است.
داوری زمان! چه داوری معدلت گستر خطیر بی طرفانه مخاطره آمیزی! و این مساله تا جایی که به من مربوط می شود تا به امروز سه شروع دوباره را به زندگیم تحمیل کرده است. شروع اول: قبل از انقلاب، من فارغ التحصیل سینما هستم و می خواهم زندگی حرفه ای خود را در این هنر آغاز کنم. شروع دوم: بعد از انقلاب، باید با شرایط جامعه بسته خودم را تطبیق بدهم و کارم را دنبال کنم. اکنون داستان می نویسم و غالبا موفق به انتشار آنها نمی شوم. شروع سوم: پانزده سال بعد از انقلاب به مهاجرت می روم و باز هم داستان می نویسم، به زبان فارسی، و این در شرایطی ست که قوانین جامعه بسته رابطه من – و همه نویسندگان فارسی زبان تبعیدی دیگر را با خواننده بالقوه این زبان در اندرون درون سرزمین مادری خود قطع کرده است.
در این شرایط من طبیعتا باید به شروع چهارم فکر کنم: نوشتن به زبان جامعه میزبان. شروع دوباره ای که دشوارتر و به مراتب مخاطره آمیزتر از همه آن شروعهای دوباره پیشین است. زیرا که چالش خلاقه با مقتضیات زبان تازه،حتی به صرف احاطه کامل به آن، برای نوشتن رمان کافی نیست. می توان رمان را به زبان مادری نوشت و بعد آن را به زبان دیگری ترجمه کرد (که این هم خود در شکل مطلوب آفرینشی دوباره و هنری تازه است)، اما آفرینش ابتدا به ساکن رمان به زبانی دیگر موضوعی ست از مقوله ظرایف هنری که باید در قالب و محتوای اثر تنیده شود، و تازه در این وضعیت پر مخاطره، تنها نتیجه کار است که نشان می دهد چه چیزهایی از دست رفته چه چیزهایی به دست آمده است. در این مورد اکنون به نمونه ناباکف فکر می کنم، و به نقدهایی که اصالت رمانهای روسی زبان او را بر رمانهای انگلیسی زبان او مقدم شمرده اند (و البته من با این نقطه نظر ناقدانه موافق نیستم و گمان می کنم که ناباکف به خوبی توانست نیروهای خلاقه آفرینش هنری خود را در وطن زبان تازه، به همان خوبی زبان مادریش، منتقل کند).
وضعیت سوم: چالش فرد با فرهنگ خود و فرهنگهای دیگر. این هم یک وضعیت پیچیده (و به نظر من، متعالی ترین نوع آن) و موکول به تک تک مواردی ست که می توانیم مثال بزنیم.
ادبیات روسیه در قرن نوزدهم: ایوان تورگنیف، نویسنده تبعیدی. غا لب سالهای زندگی و دوران باروری هنرش را در فرانسه گذرانده و همان جا در گذشته است. او هم مثل هدایت نویسنده ای دو زبانه است، و مثل هدایت همه داستانهایش ریشه عمیق در فرهنگ سرزمین مادری دارد و به زبان مادری هم نوشته شده است. هموطن او ناباکف، در قرن بیستم، غا لب سالهای زندگیش را در خارج از کشور زادگاهش (در انگلستان، آلمان، امریکا و سوییس) گذرانده، داستانهایش، به تناوت درباره شخصیتهای روسی و غیر روسی است، بعضی از آنها را به زبان روسی و بعضی دیگر را به زبان انگلیسی نوشته است. همیشه خود را، با تاکید، یک امریکایی می خواند، با این همه داستانهای روسی اش را دیگران به انگلیسی ترجمه می کنند، اما داستانهایی را که در اصل به زبان انگلیسی نوشته، خودش (باز هم با تاکید) شخصا به زبان روسی ترجمه می کند.
جوزف کنراد، لهستانی؛ سلمان رشدی، هندی؛ وی.اس.نیپول اهل ترینیداد داستانهایی با شخصیتها و ملیتهای مختلف، همه یکسره به زبان انگلیسی می نویسند. در این طیف بانمونه های بی شمار و بسیار متنوعی مواجه هستیم که هر گونه طبقه بندی را ناممکن می کنند. بشویتس سینگر، نویسنده لهستانی الاصل یهودی امریکایی در همه سالهای زندگیش در امریکا داستانهایی بسیار پالوده و نظیف به زبان مهجور ییدیش می نوشت. وطن زبان (در مقایسه با وطن مکان) در جریان آفرینش هنری روند بسیار پیچیده تری را طی می کند که با ظریف ترین تارهای روحی نویسنده به شکلی پیش بینی ناپذیر و غیر قابل توصیف در هم آمیخته است. فرآیند همه این دریافتها چیزی جز صورتهای بی نهایت و شاکله های دلپذیر آن ضرورت ازلی نیست که ریشه در روح زمان و هنر رمان دارد.

تبعید خانگی

این هم یک نوع دیگر از تبعید است. در باز پسین سالهای زندگی در ایران، رمان شهرزاد را من با چنین احساسی نوشتم.
شهرزاد: مبشر دنیای نو، در قلب باستانی ترین جامعه بسته باستانی، هنر داستانسرایی را در اندرون درون چنین تنگنای تاریخی اختراع می کند. اهمیت این اتفاق بزرگ، این سرخوشی خیال، این فوران فکر، این جهش خلاقه در زندگی انسان کمتر از اهمیت پیدایش جهان هستی نیست.
شهریار، حاکم مستبد، همسر خود را به جرم خیانت از میان می برد. صدای زن قربانی در این داستان غایب است. او نه می تواند از خود دفاع کند و نه دیگر هست که بگوید به درستی چه اتفاقی افتاده است. همسر پادشاه از حق دفاع از خود محروم شده و کنجکاوی مردم (نیازشان به دانستن ماوقع) در جامعه بسته (که مجرم قبل از انتشار خبر وقوع جرم خاموش می شود) در غیاب دادگاه، قاضی و کیفرخواست، نادیده گرفته شده است. شهرباز حاکم بلامنازع جامعه بسته ناظر بر مقدرات مردم نماینده قانون نیست، او خود قانون است. دختران باکره هر شب نه با او بلکه با قانون همبستر می شوند، و برای پیشگیری از وقوع جرمی مشابه جرم ملکه سابق (خیانت به قانون: پادشاه) در سپیده دمان روز بعد جان خود را از دست می دهند. شهرزاد (هنر داستان) در چنین شرایطی از راه می رسد. مقابله او با قانون از راه عدالت، زور، خشونت، اعتراض، امکان پذیر نیست. اما یک راه – به شهادت تاریخ، شاید وجود داشته باشد: دسیسه چینی: قتل ظالمانه ظالم – با شمشیر: در اوج مستی، با زهر: در لحظه های بی خبری و غلیان شهوت، با خنجر: به وقت خواب عمیق پس از کامجویی، اما شهرزاد هیچ یک از این وسوسه های چاره جویانه (و کاملا مشروع) را به خیال خود راه نمی دهد. او تنها قصه می گوید، رویا می پرورد و با این تمهید شهریار را از وجود جهانی دیگر با خبر می کند: جهانی ناشناخته که تا به آن هنگام مستور مانده است. این لحظه مبارک تولد هنر داستان سرایی ست.


داستانی در ستایش داستان

اما روزنه های امید در بسته ترین جامعه های بسته ای که حصارها و دیوارها و سیمهای خاردار زندان بزرگش را تا دورترین مرزهای ممکن خود گسترش داده، هرگز بسته نمی شوند. شهرزاد،رمانی که بهترین خاطرهای مرا از سالهای سخت تبعید خانگی به خود اختصاص داده با عمیق ترین احساسات من درباره هنر رمان در آمیخته است. هنری که به لطف آن می توانستم ساعتهایی از زندگی خود را به منزله هنرمند، انسانی آزاد، زندگی کنم. که تخیل خود را (با چه زحمت و مرارتی!) از اندرون درون تخیل دسته جمعی تحمیلی جامعه ای به غا یت سیاسی شده، سازمان داده شده به وسیله تخیل بی تخیل جامعه ای که به چیزی کمتر از همصدایی هذیانی انسانها به منزله توده های هم شکل، همسان، بی نشان از فردیت، رضایت نمی داد، بیرون بکشم.
جغرافیای گسترده تر: سرزمینهای پهناور هزار و یک شب، تهران، بغداد، هرات، قندهار، جمهوریهای تازه استقلال یافته از پس نظام فروپاشی شده یک ابر قدرت توتالیتر، مکانها و زمانهای جدا شده، در هم ادغام شده، و جا به جا شده ای بودند که نیروی تخیل مرا به پرواز در می آوردند.
جنگ، انقلاب، نسل کشی، درگیریهای قومی و نژادی فضای تمامی این سرزمینهای خیال انگیز رویا پرور را مسموم کرده بود. اما مگر شهرزاد قصه های خود را از درون سکوت گورستانی همین سرزمینها بیرون نکشید؟ انسانها پیش از آن که جمع باشند، فرد هستند، انسانها نه آن هیولای بی شکل تخیل توتالیتر، نه آن "ما"ی موجهای عظیم و سیال سیرکهای خیابانی، بلکه فرد، من، هستند، و شهرزاد بود که نخستین بار در این کارزار دشوار دریچه ها را به افقهای دیگری به نام اندیشه و خیال باز کرد.
داستان داستانها. شهرزاد. می خواستم داستانی بنویسم که در ستایش داستان باشد، و از میان همه دقایق شورانگیز آن هزار و یک شب شورانگیز، بیشتر به همین معنای جوهری داستان در سپیده دم پیدایش تاریخی آن نظر داشتم، و قضا را آن که تاریخ نیز گویی دوباره تکرار شده بود. سکوت گورستانی که بر هزارتوهای آن همه قصه های شورانگیز، سرخوش، و پر رمز و راز سنگینی می کرد، مرا بیش از پیش بر می انگیخت که داستان خودم را بنویسم. داستانی که به افقهای ناپیدای خیال، پنهان شده در زیر غبار ملال نظر داشته باشد و یکنواخت سازی سازمان داده شده هیولای تاریخ را به چا لش بخواند.


نام تمام داستانهای جهان شهرزاد است

با این ذهنیت، البته من به روایتی دیگر، روایتی تازه و کاملا شخصی از جوهره ازلی داستانهای شهرزاد نظر داشتم. ذهنیتی که بر آمده از واقعیت تاریخی سرزمین هزار و یک شب بود، اما شباهت چندانی با تلقی دلفریت قرار دادی و گردشگرانه غالب نزد خواننده غربی این داستانها نداشت. بگذارید موضوع را ساده تر بگویم: من قصد بازسازی و بداهه پردازی روی داستانهای سحر آمیز این قصه های آغازین عالم قصه ها را نداشتم. قالیچه های پرنده، علاالدین و چراغ جادو، بطریهای غریبی که از میانشان غولهای جادوگر بیرون می آمدند، سفرهای دریایی هوش ربای سند باد بحری، قصرها و گنبدهای طلایی که در زیر نور خیره کننده خورشید می درخشیدند، حوضهای کاشی، فواره های فیروزه رنگ و مناره های نیلگون در پرتو آتشین غروبهای دل انگیز دستمایه های داستان و دغدغه های خاطر من از این افسانه های دلپذیر نبودند. در کودکی و نوجوانی این داستانها را خوانده، در تئاتر، در سینما و تلویزیون بارها و بارها با قهرمانهایش محشور شده، پا به پایشان به سرزمینهای خیالی سفر کرده و شگفت زده و شاد برگشته بودم. اما اکنون بازگویی به مثل این داستانها را سهم نویسندگان بازاری غربی و خوانندگان متفنن آنها می دانستم و در قالب هنری آن هم خود شیفته بداهه پردازیهای نویسندگان بزرگ امریکای لاتین بودم که با موفقیتهای کم و بیش در چرخه گشت و بازگشتهای میان فرهنگها به خوبی با مظاهر این قصه ها تعامل می کردند. آنچه که تامل مرا به خود معطوف می کرد چیزی جز همان هسته اولیه داستان یعنی آزادی انسان نبود. اما انسان، بر خلاف آنچه گفته می شود، آزاد آفریده نشد. سرگردانی او در این سرای فانی بر طبق آن روایت اسطوره ای نخستین، پیرو حکم تبعیدی بود که در بهشت به دستش دادند. پس او به این جهان پا گذاشت تا با قوانین جامعه بسته زندگی خود را سپری کند، و با این حکم ازلی بود که شهریار به منزله تجسم قانونی این جامعه خود را حاکم بر مقدرات او نامید، غافل از این که اگر انسان به درستی چنین مولود آفرینشگرانه مطیعی بود، پس چگونه از بهشت موعود تبعید شد؟
در تناقضی شگرف، تناقضی که در همان لحظه پیدایش هستی خانه کرد، و چه بسا که خود مولود آن بود، شهرزاد به نام همان نیروی آفرینشگری و به تقلید و باز تولید همان شیوه آفرینش هستی، هنر داستان گویی را اختراع کرد، تا دریچه های نخستین جامعه بسته را به روی دنیای آزاد، دنیاهای دیگری که تا پیش از آن متصور نبودند و کسی از وجودشان اطلاعی نداشت باز کند. چه سرخوشی غریبی، چه رویایی، چه توفان حسنی، چه داستانی ..!

و اکنون ماهنر رمان را داریم که به منزله منشور آزادی انسان و رویاهای او بر قلبها و اندیشه های آدمی خانه کرده است. این منشور تا روزی که انسان هست با آزادیهای بی حدی که کشف کرده و باز هم کشف خواهد کرد پا به پای او به همه جای این جهان و تا دورترین مرزهای تخیل انسانی سیر و سفر خواهد کرد. داستانها هر کدام سفری هستند به درون، به بیرون، به شرق، به غرب، به شمال، به جنوب، و در این روند آفرینشگری محدودیت معنا ندارد. من به عناصر غیر شرقی در نوشتن داستان شخصی خودم فکر می کردم، همان طور که عناصر غیر بومی مورد نظر و توجه انسان غربی ست. از این منظر نویسنده همواره یک داستان را می نویسد، با روایتها، بداهه سراییها، رنجها، سرخوشیها، و همه آن داستانها و همه داستانهایی که من تا کنون نوشته ام از دریچه چنین نگاهی تنها یک نام دارند: شهرزاد.

داستانی در ستایش داستان

گذشتن از میان آینه ها، طرح، توطئه، تعلیق...
گفتم دسیسه چینی، و نوشتم: "سرزمین مادری من جایی که از آن برخاسته ام، جایی که به آن تعلق داشته ام، سرزمین هزل و مطایبه است. تاریخ را این طور خوانده ام، و جغرافیای زادگاهم نیز همواره به من چنین حکم کرده است. تو خوب مرا می شناسی و من هم – چاره ای ندارم جز اینکه بار دیگر بگویم، گمان می کنم – که تو را می شناسم. من به تو می اندیشم و تو به تصویر خودت در آینه خیره شده ای. پس بیا بگذریم من و تو با هم از آینه ها..."
"جایی که به آن تعلق داشته ام"، و من این فعل زمان گذشته را هنگامی به کار می برم که هنوز در همان جا زندگی می کنم، بریده از اینجا و اکنون مقدری که خروج از آن در روزگار اجبار جز به طریق خیال میسر نیست. و به این ترتیب شهرزاد خیالی خود را به پاریس فرستاده ام، به میان جمع کوچک غریبی از نظریه پردازهای مضحکه های سیاسی که نمونه های واقعی یا اگر بهتر گفته باشم فرا واقعی آنها را ، به همین اندازه طعنه آمیز این یکی، در گوشه و کنار جهان، در افریقا، در آسیا، در امریکای لاتین به خوبی می بینیم که به سادگی قارچهای سمی تولید و باز تولید می شوند، به قدرت می رسند و سقوط می کنند. آنها در مهمانی کوچک خود به سلامتی استبداد می نوشند، و در پاسخ به اعتراض توام با شگفتی شهرزاد می گویند که آماده اند در این مورد با اویک بحث سازنده داشته باشند. بحث سازنده..! کدام بحث سازنده؟ آنها در اندیشه نمایشی از نوع دیگر تبعید هستند: تبعید گورستانی! جایی که گلوله ها بر فراز سر انسانها به پرواز در می آیند. اما شهرزاد را با دسیسه چینی ها میانه ای نیست. او در این میدان کاملا ناشی ست، تا آن حد که توسط زن مستخدمه تنومند دست و پا چلفتی مرد کور ثروتمند صاحب خانه خلع سلاح می شود. همان مرد مقلد فرهنگ بی فرهنگی که اقامتگاهش را به موزه ای در هم ریخته از آثار حقیقی هنری و مظاهر باسمه ای شرق جادویی، شترهای کاه آگن با چشمهای شیشه ای (شترهایی که طنین نوازشگر زنگوله هایشان آن همه به گوش نجیب زادگان مستعمره نشین غربی خوش آهنگ بود) و عطر عودها و برق بخوردانهای طلایی مزین کرده است.
آنگاه از خالد، متصدی گورستانی گمنام، مبتکر قوانین تبعید گورستانی، حکم تبعید به گورستان می گیرد. اما این هم خیال خامی بیش نیست، زیرا شهرزاد مقیم سرزمینهای دیگری ست در قلمرو قصه که قوانین گورستانی را به آنجا راهی نیست، و اگر بیم ها و امید ها، رویا ها و کابوسهای نویسنده به تنگ آمده در این دور باطل مضحکه های سیاسی دایره های تو در توی خود را ترسیم می کنند، این هم هست که سرانجام شهرزاد را باز خواهد یافت، در کافه ای کوچک، گوشه ای دنج، جایی که به چشم خود می بیند شهرزاد نامیراست، و شهرزاد به او می گوید که قصه ها نیز چنین هستند.


هنر فوگ، بازپسین اثر باخ، به زمانی که چشمها بعد از عمل جراحی کاملا تار شده اند و خسته، با طرحهایی ساده و سبکبارانه ساخته می شود. او برای سبکی روحش، برای دل خودش، و برای فراموشی و رهایی از رنجوری جسمش این قطعه ها را از پی هم می نوشت. قطعه هایی با سادگی شگفت انگیز که بعدها دستمایه ای شد تا در غلظت آتشین روح بی قرار بتهوون ساختار سنتی سونات را به کلی دگرگون کند.
در روزهایی از روزهای نوشتن شهرزاد به این موسیقی گوش می کردم. (حتی شرحی از مصایب ترخیص سی دی آن را که دوستی از آلمان برایم فرستاده بود در داستان آورده ام). و آن روزها، این نغمه های یکنواخت، سبکبارانه و سرد (سرد؟ جای دیگری به این موضوع برمی گردم) در گوشم یک آهنگ داشت: آیا پرنده ای بر شاخ درختی نپرید؟
چرا، و من می توانستم آن را نادیده بگیرم. می توانستم با سیاهه ای از سیاهکاریهای تاریخ، به روزهای تباهی، یک رمان حق به جانب ژانر بنویسم و خواننده بی نوای خود را مرعوب حقایق تلخ انکارپذیری کنم که موج می زند و غرق می کند، می برد و خواهد برد. اما من از این واقعگرایی به ظاهر ژرف بینانه (و در باطن به شدت احساساتی شده) که با سبکباری، تامل، طنز، خلسه، و حتی اگر لازم باشد می گویم تنبلی (در مقابل : چابکی مبتذل) هرگز میانه ای نداشته است، پرهیز کرده ام. در برابر، کوشیدم روح شهرزاد را در داستان خود بدمم، که ستایشی باشد از داستان، از رویا، از امید، از همه این ضرورتهای زندگی انسانی که به واسطه صاحبان اندیشه های ایدئولوژیک، مروجان افکار مهمه سیاسی و ملازمان فیلسوفییت های تلخ اندیش آن همه خوار شده اند.
در همان روزها بود که از خود می پرسیدم، آیا باخ که با موسیقی خود آواز پرندگان را تداعی می کرد ساده اندیش بود؟ تنبل بود؟ سبکسر بود؟ نه، نبود...
باخ همان "باید باشد"ی بود که بتهوون با آن شور تراژیک هنگامی که پا در قلمرو روشنایی فلسفی گذاشت، شادمانه تکرارش کرد: "باید باشد!"
در رویا بود که هنر فوگ را می نوشت. پس رویاها هستند، حقیقت دارند. زیرا هنر فوگ، سوئیتها، اورتورها، کانتاتها، انوانسیونها، براندنبورگها و مسها وجود دارند، در کنسرتها اجرا می شوند و روی نوار، روی سی دی ضبط می شوند و رویا را مبدل به واقعیت می کنند. در رویا بود که واقعیت را رویا و رویا را واقعیت دید و این مکاشفه مرا به یاد چخوف می اندازد که لبخند زنان می گفت: "غالبا همین طور است!"

قانون طبیعت، قانون مجلس، قانون فعالیتهای زندگی اشتراکی، قانون فعل و انفعالات ژنتیکی.. فراموششان کنید..!
با همه این قوانین حتی نمی توان یک آه سرد کشید (چه رسد به ساختن یک نغمه زیبا، یک خط شعر خوب ، یک جمله درست، یک منحنی زیبای بدن انسان، یک ضربه قلم، یک نت، یک اثر...).

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت