گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 


يدالله رويائی

اعلم علمای جهان
( از میان یادداشت ها)
 

از دولت سر اسباب کشی، دیروز یک دفترچه ی کهنه از یادداشت های قدیمی به دستم افتاد. به حسرت می خواندم، دیدم که صفحه ای از آن هنوز با من حرفی دارد ، وشاید با شما هم :


" اسفند سال 1331 بود . در آمد موقوفات حاج فتحعلی بیگ را به مدرسه ی طلاب علوم دینی برده بودم . یک کیسه پول . باید به اعلم علمای محل می دادم .

آیت الله ترابی به سجده برای خدایش اشک می ریخت . منتظر ماندم .

_ برای کی اینهمه گریه می کردید آقا ؟
_ در ستایش خدا، پسرم.
_ کی است این خدائی که می پرستید ؟
_ نمیدانم .
_ چطور چیزی را که نمی دانید اینهمه می پرستید ؟
_ همیشه آنکه نمی داند، می پرستد .
_ برای من تعجب آور است که کسی اینهمه ستایش آنچه را که نمی داند بکند .
_ ولی برای من تعجب آور تر این است که کسی ستایش آنچه را که خیال می کند می داند ، بکند .
_ چرا ؟
_ برای اینکه آنچه را که فکر می کند که می داند خیلی کمتر است از آنچه می داند که نمی داند .
_ لطفا توضیح بیشتری بدهید .
_ آنکه فکر می کند که چیزی می داند ، وقتی که هیچ چیزی دانسته نمی شود ، به نظرم کسی ست که چیزی در سر ندارد، و سر ندارد .
_ یک آدم بی سر ؟
_ یک سر ِآدم میان چند سر ِدیگر .
_ با هم ؟
چیزی نگفت . چیزی نگفتم .


ناگهان رئیس اداره ی اوقاف دامغان شده بودم، به حکم دکتر حسابی وزیر فرهنگ مصدق، وهنوز هیچ مفهومی از "موقوفه" نمی دانستم . روز ها وقفنامه می خواندم، شب ها مارکس .
او از مدرسه ی نجف آ مده بود، ومن تازه از دانشسرای تهران . دوستم داشت. دوستش داشتم وهیچ وقت ندانستم چرا آنهمه معقول منقول را از نجف به دامغان آورده بود، و آنجا گوشه گرفته بود .

آخر سال 1331 ، صندوق اداره ی اوقاف از درآمد ِ موقوفات حاج فتحعلی بیگ پر شده بود . نمی دانستم با آنهمه پول چکار کنم.
همه را در کیسه کردم و به مدرسه ی طلاب بردم. باید به " اعلم علمای محل " می دادم . در وقفنامه نیت واقف این بود، من هم عمل به نیت واقف کردم.

سرش را آهسته بلند کرد و با همان لحن دعا ادامه داد: " از رقبات حاج فتحعلی بیگ در هیچ سنه ای از سنوات اینهمه محصول به مدرسه ی ما نمی رسید؟" و به طعنه رو بمن گفت:
_ طبیعت خدا عوض شده است یا رئیس اوقاف ؟ یا هر دو ؟
گفتم :
_ هر سه ، آقا.
نگاهم کرد ، نگاه عجیبی .

تهران، نوروز 1342

امروز فکر می کنم، که او برای من، آنروز، اعلم علمای جهان بود. چرا که نمی دانست برای که می گریست.

پاریس، 8 ژانویه 2005


 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت