گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

علی صیامی

سیزدهمین بر" رودخانه ی تمبی"*

داستان را در سایت اینترنتی خواندم. دوازده نظر براین داستان در آن سایت آمده است. تفاوت برداشتم از موتیو داستان با آن دوازده نظر, انگیزه ی نوشتن این چند سطر است.

ابتدا معرفی شخصیت های داستان:

_ راوی: متهم به کشتن خسرو طبق دستور سازمانی - تشکیلاتی است

_ خسرو: یکی از اعضای تشکیلات مسلحانه و مخفی که بنا به درخواست خودش از تهران به مسجد سلیمان منتقل شده است

_ فریبرز: مسئول حوزه ی مسجد سلیمان

_ لیلا: عضو دیگر تیم مسجد سلیمان,

_ زن خسرو: که سه سال پیش مرده است و با راوی نامه نگاری داشته تا از چرایی و چگونگی مرگ خسرو آگاه شود. با این حدس قوی و پیشداوری که راوی قاتل خسرو می باشد. راوی هرگز او را رو در رو ملاقات نکرده است .

_ دخترِ خسرو, مخاطب راوی

حالا شرح چگونگی نگاهم به داستان:

راوی, در نامه اش ( داستان نامه وار است) به دختر خسرو تلاش جدی ای برای رفع اتهامی که به او زده اند نمی کند, بلکه تمام کوشش به آن است که مقصر اصلی مرگ خسرو در ابهام بماند. او, البته از دختر طلب بخشش می کند, اما نه بخششی برای خود,بلکه از او می خواهد که همه ی شنیده ها و حدس ها و در ضمن اتهامی هم که به او زده اند را فراموش کند. ( ببخشد) تا پایانی برای همه ی رنج های دختر شود.

( من که برای شما نوشته بودم. اول مرا ببخشید, بعد به دیدارم بیایید. کسی که نمی بخشد, فراموش هم نمی کند. .. فراموشی پایان همه ی رنج هاست.)***

چه چیزهایی را می بایست دختر فراموش کند تا پایان همه ی رنج هایش شود؟ آیا راوی خودش چنین مکانیسمی را تجربه کرده است که به دختر توصیه اش می کند؟

( رنجنامه ای را که مادرتان, گمانم, دو سه سال قبل از مرگ در جایی نوشته بودند خواندم. به ایشان خرده ای نمی گیرم. ... مادرتان چند بار پیغام دادند که مرا ببینند, نپذیرفتم. یکبار نامه ای نوشتند و اصل ماجرا را جویا شدند. نوشتم : واقعه, در زمان و مکانِ وقوع, معنی پیدا می کند.از آن که گذشت تبدیل به خاطره می شود.نوشتند خاطراتتان را بنویسید.

نوشتم : بعضی خاطرات باید در سینه بمانند.)

چرا این خاطره جزو آن بعضی خاطرات است که می بایست در سبنه (یا پرده ی ابهام) بمانند؟ چرا راوی به دیدار زن نمی رود؟

( پرسیده بودند, نمی خواهید مرا ببینید و چشم درچشم روایت خودتان را بگوئید؟ نوشتم : بانوی من,بگذارید خاطره ی دستهایتان باشد. همان دستهای مهربان که از لای درِ نیمه یاز سینی غذا را توی اتاق پردود و صدا هل می داد.)

چرا راوی می خواهد خاطره ی دستها برایش بماند. دستهایی که آن ها را در گذشته ی دورتر مهربان دیده بوده است. چرا راوی این همه خواهان حفظ خاطره ی مهربانی زنی است که فقط دست هایش را دیده است. چرا امتناع از چشم در جشم شدن می کند؟ آیا با دیدار زن, خاطره ای واقعی جایش را به خاطره ی زیبا ی مهربانی تخیلی خواهد داد؟

راوی در ادامه از چگونگی آشنایی اش با خسرو و فریبرز در دانشگاه, و از دستگیری خودش و خسرو, چند ماه بعد ازآشنایی شان می گوید و این که خسرو دو سال زودتراز او از زندان آزاد شده بود و:

( بعد از آزادی مخفی شدم.شرایط طوری نبود که من مادرتان را ببینم. مشخصاتی که ایشان از من داده اند یا زاده ی خیالبافی شان است و یا... عکس بریده ی روزنامه هم که شما فرستاده اید متعلق به همان سال هاست. ... اما هیچگاه کسی این سوال را از خود نکرده که چه کسی این عکس را از ما گرفته است؟ در رنجنامه ی مادرتان هم آنجا که به عکس اشاره می شود, شاید هم به سهو, نام لیلا به عنوان کسی که از ما عکس گرفته نیامده است. نمی خواستم در زمان حیات مادرتان با بازگویی جزئیات این چنینی فکرشان را آشفته و خاطرشان را مکدر کنم. )

با این روایت می توان متوجه شد که لیلا نقش کلیدی ای دارد که فکر زن را آشفته و خاطرش را مکدر می کرده است. در عین حال می توان حدس زد که لیلا, که فریبرز هم در خاطراتش از او به عنوان عضو ثابت خانه یادی نکرده, نقش مهمی درواقعه ی مردن خسرو دارد. اما چگونه نقشی؟ راوی کدامیک از این دو زن را مستقیم یا غیر مستثیم باعث مرگ خسرو می داند؟

(نوشتم, بانوی من, لزوما پشت هر واقعه دسیسه ای نهفته نیست)

( نوشته اند که انتقال خسرو به مسجد سلیمان به توصیه ی من بوده است. مادرتان هم ظاهرا با استناد به نقل قولی واهی از کسی که خود در حاشیه ی جریان بوده گفته اند که من به واسطه ی برخی اختلاف نظرها, به دسیسه خسرو را به زندگی مخفی در شهری دور کشانده ام. شما هم در لفافه همین مطلب را نوشته اید. ظاهرا روی برخی جنبه ها نوری بیش از اندازه تابانده اند تا محملی برای واقعه ی مسجد سلیمان پیدا شود. نخواستم این را به مادرتان بنویسم.واقعیت این است که خسرو به تقاضای خودش به مسجد سلیمان منتقل شد. وقتی علتش را جویا شدم, گفت ترجیح می دهد در تهران نباشد. از وضعیت خانه و احوال شما و مادرتان پرسیدم, سکوت کرد*)

در ادامه ی خواندن داستان با واقعیتی دیگر هم مواجه می شویم: گزارشات مبهم و درعین حال نگران کننده ای توسط فریبرز به مرکز تشکیلات می رسد. ( در گزارش از بروز گرایشات خطرناک و ضعف های غیرقابل گذشت در تشکیلات مسجد سلیمان) و (پدرتان در طول جلسه فقط یکبار گفت که این ها بهانه است برای تصفیه ی او ... تمام آن شب لیلا ساکت بود و کلمه ای حرف نزد. شاید اگر لیلا به عنوان شاهد اصلی ماجرا در ضربات سال بعد ازبین نرفته بود, شما و دیگران امروز واقعه را از منظری دیگر می دیدید. )

فریبرز را هم می توان جزو قاتلان خسرو فرض کرد. اما هنوز زن از مظان اتهام خارج نشده است. راوی در بالا به

بی تفاوتی خسرو نسبت به زن و دخترش اشاره ای داشته و در ادامه ی داستان با شرح گفتگوی زیر سنگینی اصلی این بی تفاوتی را به زن نسبت می دهد.

( از شما و مادرتان پرسیدم. عکس شما را از لابلای خرت و پرت های توی داشبرد بیرون آورد. شما با موهای بافته و عروسکی در دست توی بغل خسرو نشسته بودید.)

سخن را کوتاه کنم.

فکر می کنم که تمامی داستان بر بستری حرکت می کند تا به دختر خسرو بفهماند که قاتل فیزیکی ای برای خسرو نمی تواند وجود داشته باشد. و از همین رو فراموشی شایعات, که هرکدام در خود واقعیت هایی را هم نهفته دارد, تنها راه حلی است که راوی به دختر پیشنهاد می کند.

خسرو به علت ناکامی در زندگی زناشویی و برای فرار از این ناکامی است که تقاضای انتقال به مسجد سلیمان را می کند و لیلا آخرین سنگری است که خسرو را به ناپدید شدن وا می دارد. حتا فریبرزهم که خسرو را رقیبی در مقابل لیلا می بیند, برای کندن شر رقیب تنها به گزارش نویسی سازمانی – تشکیلاتی علیه خسرو مبادرت می کند, نه چیزی بیشتر. قاتل خسرو, باورهای اخلاقی ودربند بودن آدم ها به این باورها و تابوها می تواند باشد. پس تنها, فراموشی, چاره ی درد تواند بود.

راوی نه می خواهد و نه می تواند برای دختر شرح دقیق ماجرا را بدهد.
نمی خواهد, چون او خود از نسل مبارزان آرمانخواه چریکی است که هنوز به بعضی از اصول اخلاقی آرمانش وفادار مانده و برای رفع اتهامی که به او زده اند متوسل به لجن مالی اطرافیانش نمی شود. ( تو بخوان ترور شخصیت که ما در این سال های اخیر به وفور از افراد همین نسل دیدیم و یا خودمان یکی از آن ها بودیم و شاید هنوز هم هستیم.)

نمی تواند, چون او هنوز در چنبره ی اخلاقیات جنسی –سنتی و یا بهتر بگویم تابوهای جنسی - عاطفی گرفتار است. او از نسل فردوسی است که در تمام شاهنامه اش ما را شاهد صحنه ای اروتیک نمی کند( داستان رستم و تهمینه نمونه ی خوبی برای این ادعاست). او ادامه دهنده ی حجب مذهبی نظامی در منظومه ی خسرو شیرین در توصیف حمام کردن معروف شیرین است. او پیرو راه دولت آبادی است در صحنه ی دید زدن گل محمد, مارال را در حال آب تنی. داستان بر محور این حجب شرقی است که پیش می رود و به انتها می رسد.. او نمی تواند" آبروی" زن خسرو را در نگاه دختر ببرد. راوی اخلاقگراست.

شاید بتوان این داستان را نقدی بر این حجب شرقی دانست!

داستان با جمله های زیر پایان می یابد:

( برای مادرتان نوشتم, بانوی من, چه کسی فرجام واقعی کیخسرو را می داند؟ شاید واقعا نا پدید شده باشد, شاید هم خود را پنهان کرده و بعد در هیئت چوپانی و شاید هم در لباس زائری غریب به شهری دور وارد شده و دور از چشم دیگران سال ها زندگی کرده, یا شاید به دسیسه ی طوس یا گیو و یا بیژن مرموزانه کشته شده باشد. کسی چه می داند؟چرا که همه ی آن ها هم سرنوشتی مشابه او داشته اند.)


هامبورگ 20 نوامبر 2004

alisiami1332@yahoo.de

----------------------------------------------------------
/ خسرو دوامیgolshirifoundation.org/kargah/*

** متن های درون پرانتز از متن داستان است و نقطه چین ها و زیرسطری ها از من.
 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت