گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

امين قضايی
 

اراده به فن


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

همه آن چيزي که من در شعر خيام مي بينم فن آوري است. هيچ عرفاني، ميل به وحدت يا عشقي الهي که خواستار برون آمدن از زهدان طبيعت = سپهر گردون باشد، هيچ يگانگي با پدر= خداي پشت طبيعت وجود ندارد. تنها دو خيزش وجود دارد : خيزش انسان براي فراموشی و خیزش سبزه بر گور که نشانه ای از فراموش شدن انسان است. طبيعت انسان را فراموش مي کند و انسان بايد در پاسخ آن طبيعت را فراموش کند يا بهتر بگوييم طبيعت فراموشي انسان است و انسان فراموشي طبيعت. اين نه يک حس عرفاني بلکه مبارزه اي است ميان دو پوچي براي فراموش کردن. پوچ گرايي خيام هرگز نااميدي ساده به مرگ نيست شايد در آغاز اين گونه به نظر آيد اما او طرحي ارائه مي دهد که نا آگاهانه از منطق ديگري برآمده است. اشکارا راه حل خيامي براي پوچي، فراموشي است : چگونه؟ با مستي؟ اين صرفا نمود ساده منطقي عميقتر است. فراموشي چيزي نيست جز عدم اراده به دانستن ندانستن. و عدم اراده به دانستن ندانستن يعني فن. اراده به فن يعني اراده براي فراموشي يعني فراموشي ماهيت چيزها و بنياد جهان. فن آوري چيزي نيست جز نوشيدن = بهره بردن از جهان براي فراموش کردن ماهيت ان واين يگانه منطق پوچ گرايانه فن اوري است. چرا که طبيعت خود ساز و کار فراموشي است. سبزه اي جاي سبزه ديگر مي رويد طبيعت گويي جريان مدوام نوشيدن مايع حيات است جريان مداوم فراموشي و مستي بي کران. در نظام هستي شناسانه خيامي جهان باده اي است از شراب نه گردوني همچون زهدان مادر= طبيعت براي فراروي به سوي پدر = خدا. جريان مداوم نوشيدن و فراموشي. هر موجودي بايد از اين باده بنوشد ودر فراموشي اش بزيد بي انکه بداند اين باده از کجا امده است انچه اين جهان = باده به ما بخشيده است نه نشانه هايي براي يافتن حقيقتش بلکه صرفا شرابي است براي نوشيدن و فراموش کردن بنيادش. انچه اين باده = جهان مي اموزاند بي نيازي جريان " شدن " هستي به ماهيت هاست. همه چيز از شراب حيات مي نوشد و فراموش مي کند. هيچ ماهيتي در کار نيست جز نوشيدن و فراموش کردن پوچي خويشتن. و از اين رو نوشيدن و فراموش کردن يگانه کار انساني است.

در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه‌خر و کوزه‌گر و کوزه‌فروش

هر موجودي با زندگي و مرگش گوياي اين حقيقت است که هيچ ماهيتي وجود ندارد. او ساخته مي شود بي انکه کوزه گري وجود داشته باشد فروخته و خريده مي شود بي انکه کوزه فروش و کوزه خري در كار باشد. جهان خيامي نظام توليد فن اوري است که در آن توليد به هستي سويه هاي توليد يعني وجود سازنده و وجود معنا و هدف توليد بي نياز است. جهان کارگاه کوزه گري با فن اوري نيرومند و نظامي توليدي است بي انکه هدفي داشته باشد و يا از مولدي برخوردار باشد. جهان توليد محض و شدن محض است. اما چرا کوزه؟ کوزه چيست؟ همه چيز در اين جهان براي شناسنده خيامي شکل يک کوزه را دارد. فرض کنيد همه چيز کوزه است خود اين کوزه ها سراغ کوزه گر و کوزه خر را از شما مي گيرند. انها خود مي پرسند يعني چيزي نمي دانند. طبيعت خود مي پرسد و اين يعني جواب= حقيقتي وجود ندارد. انها با اين پرسش شما را فریب می دهند آنها از هدف و معنا و ماهيت خود مي پرسند اما اين پرسش فريب است چرا که آنها فقط کوزه اند يعني آنچه تنها به شما ارائه مي دهند نه نشانه اي از ماهيت و علت وجودي شان بلکه شرابي است براي نوشيدن براي بهره بردن و فراموش کردن.
نظام هستي شناسي خيامي بي خبر شارح وجود منطق فن اورانه جهان است: نتيجه فن اوري چيست؟ خلسه سوژه و فراموشي جاودانه آن در هجوم نشانه هايي كه تمام اگاهي انساني را به مستي و مدهوشي مبدل مي كند. باده شراب خيام همان كاري را با آگاهي از پوچي مي كند كه فن اوري امروز توسط نظام محرك هاي عصبي، نشانه هاي تكثير شده و ماشين هاي سخن پراكني اش با ذهنيت ما مي كند. خيام به خوبي در مي يابد كه ما نه گرفتار پوچي بلكه گرفتار اگاهي از پوچي هستيم. اين دانستن ندانستن، اين اگاهي از مرگ و پوچي است كه میان انسان و جهان هستی شکاف انداخته است. انچه اين شكاف را پر مي كند فراموشي عامدانه و مستي ما با فن اوري كوزه گري است. هر موجودي كوزه اي است براي حمل جريان« شدن » كه ساخته شده و شكسته مي شود. كوزه هيچ نيست هيچ ماهيتي ندارد. از هيچ هدف و جاودانگي برخوردار نيست , توليد مي شود براي انكه وجودش در استفاده ابزاري اش فراموش شود. هيچ چيز ابزاري تر از كوزه نيست. هيچ چيز مانند كوزه مثال بارز نظام توليدي نيست. خاك و آب در هم مي اميزند، مي چرخند و قد مي گيرند و پخته مي شوند و انگاه انچه از انها باقي مي ماند شكسته شدن است. انسان به دنيا مي آيد چندي در اين جهان مي چرخد، بزرگ مي شود، قد مي گيرد و در جريان زندگي پخته مي شود و در نهايت تجربه اندوخته اش، انچه از دانش و و جودش باقي مي ماند آگاهي از مرگي است كه پيش رو دارد.

بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت