دلم به حال
پروين ميسوزد، به او اجازهي حرف زدن
نميدهند، او هم حرفي نميزند، تنها با
چهرهاي شكسته، نيم نگاهي به عقب، حضور
جلاداني را خبر ميدهد، كه در صحنهي پاياني
حضورش به تماشاي شكنجه شدن محبوبش ميهمانش
ميكنند.
ما يادگار
انقراض نسلي تباه شدهايم
كه اكنون در
گوشههاي مهآلود
براي رقصيدن و
خنديدن
آهسته
بيآنكه سنگ خبر شود، حتا كف
ميزنيم.
وقتي كه شادي ما
تبعيدي نگاه
چماقداران است،
وقتي كه زيبايي
در چنگال شوم چوببدستان است
كه با شلاق و
سنگ رقم ميزنند
نسبت
زيبايي را،
چگونه ميتوانيم
از هستي خويش خرسند باشيم؟
رمان خوب
رمانيست كه تارهاي وجودت را به رعشه درآورد،
با احساساتت بازي كند، فحش دهد، نفرين كند،
شكنجه دهد، تا خواننده به خود آيد، دريابد كه
كيست و چه بر سرش آمده كه اينهمه حقير
شدهاست.
رماني كه خط
مستقيم سير كند، آسان فهم باشد، خواننده را به
دردسر نيندازد و در خلوت خودارضايياش ناگهان
با هزاران دوربين و خبرنگار قافلگيرش نكند با
خانم خبرنگاري كه انگار لباسي بر تن نكردهاست
كه: ببخشيد آقا چرا جلق زدنتان اينقدر فقير
است؟ حادثه نيست، يك اتفاق روزمره است كه
ميتوان به سادگي از كنارش گذشت. رماني كه
خواننده را به گا ندهد، رمان نه كه يك قصهي
ساده است براي بچههاي معصومي كه بعد از
خواندن قرآن و نهجالبلاغه نيمنگاهي هم به
كتابهاي ديگر مي كنند. خوب معلوم است وقتي
مردمي در اين فرهنگ قرآني غوطه ميخورند، بايد
چنان برداشتي داشتهباشند از تصاوير خلاقانهي
اين شاهكار كه سكسي است.
وقتي رمان "وردي
كه برهها ميخوانند " را زندگي ميكردم –
كه هنگام آغاز از خواندنش سير نميشدم و
دلهرهي پايان يافتنش را داشتم و بعد از پايان
وسوسهي دوباره آغازيدنش را – از همان نخستين
صفحه دريافتم كه قرار است من خواننده، درست
توسط همين صفحات معصوم كه دست تواناي خالق –
رضا قاسمي – جانشان بخشيده، گاييده
شوم، دريافتم كه نگاه نويسنده به من هم
بودهاست كه در يكي از محلههاي تهران، زير
سايهي دار توسط جلاد محترم هرروز گاييده
ميشوم. و چه لذتي بالاتر از اين كه حس كنم يك
نفر هست هنوز كه درد مرا ميفهمد، و چه تحملي
ميبخشد براي به خان خريدن اين سوزش بلند وقتي
كه بداني انساني حضورت را باور دارد.
چندي پيش بر صفحهي تلويزيون
صحنهاي بينظير ديدم. ضيافت تصوير و صداي
دوستت دارمها كاري از شاعر ارجمند
شهيار قنبري، همزمان با انتشار آلبوم
تازهي داريوش اقبالي، شاعر كار
تازهاش را اينگونه قسمت ميكند، ير تصاويري
از فيلم Camille
Claubel كه با اوج
ترانه انگار همزمان ميشود، زني برهنه صفحهي
تلويزيون را سرشار ميكند. شاعر با لبخندي از
راه ميرسد: چشممان بايد به ديدن
زيباييها عادت كند.
حالا باور
ميكنيد من اين ميان ثانيهشمار كدام
حادثهام؟
ميدانيد اگر
روزي دست اين عملههاي امنيهخانه، عمال آن
بوزينه، دستشان كوتاه شود از ستمگستري چه
حادثهاي در انتظار ماست؟ حكايت پناهندهشدن
است از مار غاشيه به عقرب جراره. كه مشتي
حيوان غار نشين، همانهايي كه در كنار
خيابانها با پوزخندي شكنجه شدن دختران و
پسران را نظارهگرند و در سورچراني سنگسار سنگ
اول را رها ميكنند و ته دلشان خرسندند از
اينهمه عدالت و اسلام، به قتل و غارت و تجاوز
قيام كنند، و هنگام تجاوز به ناموسمان پس
گردنمان زنند و سرمان را به سويي گردانند كه
نگاه كن، ببين چه حقير شدهاي انسان در راه
آزادي.
نگاه كردني از
دو گونه، شرمم ميآيد از اينهمه درد كه فرو
ميبارد از آسمان خشكيدهي تهران.
و من هنوز با
خودم فكر ميكنم كه شهيار قنبري، رضا قاسمي
در كدام مكتب درس خواندهايد كه اينگونه
ميانديشيد؟ اينچنين زيبا ميانديشيد؟
گاهي با خودم
زمزمه ميكنم:
اينك زير
نورافكن
اوج شعر من
آخرين پرده
قصه قصهي مردي
كه غرورش را رها نكرده...
به احترام شما
زيباييآفرينان خانگي كه با نامتان نامهام
را معتبر ساختهام، از جاي برميخيزم.
آقاي رضا
قاسمي آمدهام بگويم، ارزشات را ميفهمم،
حضورت را ستايش ميكنم، و بودنت را پاس
ميدارم.
مهدي
mehdi.n1984@gmail.com