گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

داریو فو ـ فرانکا رامه

همان داستان هميشگی

ترجمه: نازنین قازیاری

 

موسيقی : ( نور برروی زنی كه بر سكوی پايين صحنه به پشت دراز كشيده و به خود می پيچد ودر تقلاست  می تابد.)  

نه نه خواهش می كنم ! خواهش می كنم دست نگه دار ! اونجوری نه ، نفسم در نميآد ! داری منو لِه می كني . بسه، ميشه گردَنمو ليس نزنی ؟ نه تو گوشمم نه ! آره گفتم كه اين كار رو دوست دارم . . . و دوست هم دارم. . . ولی نه اينكه زَبونت وِز وِز كنه اون تو ، مثل تخم مرغ بهم زن . و خودت هم نتونی كنترلش كنی . وای خدا مگه تو چند تا دست داری ؟ بذار نفس بكشم . .نفسم دَر نمی آد ! بلندشو از رو من !

(زن می نشيند، انگار كه خودش را از زير مرد آزاد می كند .)

اوف ف ف ! بالاخره ! دينگ دينگ ! (سپس مثل صدای داور در رينگ ) بر گردين سرِ جای خودتون!( بعد رو به مرد) به اين میگی عشق بازی ؟ بله اتفاقا من از عشق بازی لذت می برم ولی فكر نمی كنی يه كمی عشق هم بايد توش داشته باشه؟ اوه درسته . البته . من رُمانتيك و حساسم . تو لازم نيس اين حرفو بزنی. . . پس اينو چی ميگی . . . من مثل يه ماشين پينبال نيستم . نمی تونی يه پولی تو سوراخ بندازی و شروع كنی به حمله كردن و انتظار داشته باشی كه تمام چراغ هام روشن بشه، با خشونت رفتاركنی و من هم خودمو يه وَری كنم , می بينی؟

(با دلخوری ،می ايستد .)

 خيلی عجيبه . اگه زنی، رو پشتش صاف نخوابه ، با دامنِ بالا زده ، شلوار پايين كشيده ، پاها باز و بی صبرانه آماده برای دادن ، اون يه فاحشه ی خشك و مقرراتی يه با (بعد با سرعت) اخلاقياتِ سركوب شده ی جنسی، تلقين شده به وسيله ی  يك امپرياليست ارتجاعی كه از تعليم و تربيتِ سلطنت طلبانه و عقب مونده دنباله روی  می كنه. اوه ؟ پس فكرمی كنی من رِندم ؟ منظورت اينه كه من فهميده هستم و زنهای فهميده شاخِ غول رو می شكنند درسته ؟ يا شايد ترجيح ميدی يه بلوند ابله داشته باشی كه هِرهِر كنه . و بجنبونه .

(باسنش را از قصد و با منظور می چرخاند و می خندد . سپس با ادای عصبانيت دست او را كه می خواهد لمسش كند از خود دور می كند .)

بهت گفتم ، بمن دست نزن . تو واقعا داری اعصابمو خُرد می كنی . ولم كن ! منو تنها بذار !

(سكوت . سپس ،  دستها را بالا می برد و باسن را دوباره مي چرخاند و با ادا، آوازی را به نرمی می خواند :)

Allons enfant de la Patrie . . .  ( سپس چشم ها را می بندد و با يك حالت نمايشی دست او را دوباره از خود دور می كند)

بهت گفتم كه بمن دست نزن . حرفمو نشنيدی كه گفتم من تو رو نمی خوام، تواِه  نفهم رو؟

( آرام می گيرد و می نشيند ، سپس دراز می كشد ) اون طور به من دست نزن . نه . نه . نه . (سپس سست و با حالت شهوانی) نه نه نه من واقعا از تو عصبانی نيستم . باشه بيا بكنيم . بيا عشق بازی كنيم . وقتی كه دلت بخواد، چقدر می تونی دوست داشتنی باشی. تقريبا مثل يه آدم . مثل يه رفيق . . .ا م م م  چه حال خوبی به من ميدی . از چيزهای مهم باهم حرف می زنيم . با تو كه هستم مغزم بكار می افته . . . من واقعا با تو راضی و خوشحالم . تو فقط بخاطر نوع عشق بازيم نيست كه بِهِم اهميت ميدی . تو منو بخاطر فكرم و صحبت هام می خوای .

(شهوتش زيادتر و زيادتر می شود ) بعد از عشق بازی دوست داری كه باهم حرف بزنيم، باشه حرف می زنيم . اين خيلی خوبه . من حرف مي زنم و تو گوش ميدی و تو حرف ميزنی و من . . . من . . . و من . . . ( زن به اوج لذت جنسي ميرسد اما ناگهان از آن خارج مي شود  بی رمق) حامله ميشم .

(در حالی كه مرد را از روی خود كنار می زند . )

صبر كن ! دست نگه دار ! بايد يه چيزی بهت بگم . نه نه . . . خيلی مهمه ! من قرصم رو نخوردم . خُب قطعش كردم . نوكِ پستونم داشت به بزرگی گنبد سنت پيتر می شد. 

(سپس با نارضايتي ) خُب باشه ادامه بده ولی مواظب باش . يادت نره دفعه ی قبل چه اتفاقي افتاد . . . وای خدا خيلی وحشتناك بود ! آره خيلی خوب ميدونم كه تو هم ناراحت شدی ولی حالِ من بدتر بود ! خيلی خيلی بدتر ، قبول داری ؟ پس مواظب باش . ( او بدون حركت و ساكت درازمی كشد اما بعد با دل شورگی با انگشت هايش شروع مي كند به ضرب گرفتن.) مواظب باش ! (دوباره سكوت . سپس با فرياد) مواظب باش ! خب معذرت می خوام ولی نمی تونم آروم و خونسرد باشم . با فكر جلوگيری و حالا هم حاملگی. دياگرام؟ بله من دياگرام دارم ولی بايد قبلش خبر داشته باشم، ميدوني ديگه. در هرصورت فكر اينكه يه چيز پلاستيكی مثل آدامس جويده بره توم , حس جنسيمو می كُشه .

 ) سپس به مرد نگاه مي كند كه از جا بلند مي شود. (

اوه توحالت گرفته شد.  ببخشيد . (با ملاحظه ) فكرشو كه می كنی  خيلی مسخره است، من نمی خوام حامله بشم و حالا اونه كه حا لش گرفته شده!

 )زن با حالتی عصبانی می نشيند.(

و خيال كردی كه يك مبارز بزرگ افراطی هستی . لطفاً اينو ديگه كوتاه بيا . تو ميدونی چی هستی؟ يك افراطی كثافت, گُه اعظم. بله و اونه كه رفيق واقعی تواِه . . . تواِه كثافت. اين  اون  كسی يه كه بازيچه ی دست امپرياليست ارتجاعی كاپيتاليستِ مذهبی سلطنت طلب . . . ! (اشاره می كند ) خوب نگاش كن , يالا ادامه بده! می بينی ؟ كلاهِ كاردينال سرشه! و مثل يه ژنرال لخت ميشه. و ادای احترام فاشيستی می كنه.  (مشتش را بالا می برد ) بله گفتم فاشيست ! چی ؟ ( شروع می كند به گريه كردن ) اينقدر رذل نباش ، حرومزاده . نه ! نه من عقلم تو رحِم ام نيست . آره دارم گريه می كنم . تو منو رنجوندی .

(زن ناگهان دراز می كشد، درست مثل اينكه كسی فشارش داده باشد پايين.) اوه اين ديگه معركه ست.  گريه ی من تو رو تحريك می كنه.( خودش هم به هيجان می آيد ) آره آره می دونم دوستم داری . . . آره منم تو رو دوست دارم. . . آره ادامه بده ادامه بده.

 ( دوباره سست و شهوت انگيز) من می دونم كه تقصير نداری. همه اش تقصير جامعه ست، آه من می دونم . استثمار ، ماترياليسم ،مصرف گرايي ، مؤسسه های چند مليتی و . . . (دلشورگی نمايان می شود ) صبر كن ، خواهش می كنم دست نگه دار . (با فرياد ) بسه بسه بسه! ( سكوت . سپس صدايش پايين می آيد ) تو صبر نكردی . حالا من حامله شدم . ( او را پس می زند ) من حامله ام، می دونم. ( با فريادی خشمگين ) من حامله ام !

ی نشيند و دست ها را ميان پا هايش پنهان می كند . حالا در مطب دكتر .)

بله دكتر من حامله ام . سه ماه.  بله آزمايش كردم . باشه دراز می كشم ولی خواهش می كنم با من ملايم باشيد . بله خبر دارم كه اين نوع آزمايش دردناك نيست، ولی من خيلی حساس ام . قبلا يك بار كورتاژ كردم . به من حتی بی حسی. . . موضعی هم ندادند . تمام مدت بيدار بودم.  دردش وحشتناك بود! ولی بدتر از همه اونطوری بود كه با من رفتار می كردند. مثل يه فاحشه. حتی نذاشتند داد بزنم .”خفه شو! همه اش تقصير خودته. حالا مكافاتشو پس بده. “

(سپس انگشت هايش را به هم می مالد) و من مكافاتشو پس دادم !( راست می نشيند . )

اين دفعه كورتاژ بايد درست انجام بشه. نمی خوام چيزی حس كنم . بيهوشی كامل می خوام و نمی خوام بدونم كِی اينكارو می كنيد . فقط يك هفته قبلش منو بيهوش كن و هر وقت يكی دو دقيقه فرصت پيدا كردی می تونی . . . (وحشت زده حرفش قطع ميشود) يك ميليون لير! قيمت همه چيز داره ميره بالا هاه ؟ بله بله , می دونم دكتر. اتاق مراقبت ، بيهوشی ، بله و ريسكی كه شما دارين تقبل می كنيد بله بله . . . ولی يك ميليون لير! قانون جديدِ كورتاژ رو امتحان می كنيد؟ اوه خُب حالا ! به هرحال من سعی ام رو كردم . تقريبا داشتم ديوونه می شدم كه يه دكتری پيدا كنم تا برام اجازه نامه ی كورتاژ بنويسه. . . ديگه از بيمارستان نگم كه منو تو ليست انتظار گذاشتن، و وقتی بالاخره اسمم در اومد (با طعنه ) همه ی بيمارستان داشتند از زندگی كودك بدنيا نيامده دفاع می كردند! يه عده معترضينِ باوجدان . پرستارها اعتراض كردند ، زمين شورها اعتراض كردند و همينطور آشپز! اون بيشتر از همه اعتراض كرد ! اگه بخاطر بعضی از دخترهايی كه از كورتاژ پشتيبانی می كنن و تو اين بيمارستان نشسته ان نبود ، ممكن بود از گرسنگی بميريم. بعد پليس وارد شد و دخترها رو بيرون كرد . راستش من ترسيدم , بهت می گم .  فكر كردم ”اگه بخوام منتظر اين قانون جديد بشم كه كمكم كنه مجبور می شم يه بچه بيست و چهار ساله بزام كه دوره ی سربازيش هم تموم شده و بيكاره و آماده ی مهاجرت كردن به آلمان غربيه!“ . . .  بنابراين بسرعت  . . . اومدم بيرون. (سكوت) يك مليون لير. . . خب حالا می فهمم كه چرا دكترها مدافع اين جريانند. يك ميليون لير بابت هر دفعه كه از ما حمايت می كنند، همه شون ميليونر ميشن. بخاطر ما!

ه سرعت از جايش بلند می شود.)

نه، من نمی ذارم تموم بشه. می تونم يه نفرو پيدا كنم كه اين پول رو به من قرض بده. موضوع فقط سرِ اين نيست. آخه اين يه جور باجِ سبيله! يه قانونی وجود داره و بايد بهش احترام گذاشته بشه! نگَهِش می دارم, دكتر. هر زنی بايد يه بچه داشته باشه مگه نه. نِگَهِش می دارم. بعدش كامل می شم اينطور نيست . كامل! كامل! (با فرياد) كامل!

(به بالای سكو می پرد پشت به جمعيت. فرياد كشان قدم می زند.)

مادربودن! مادربودن! سه ماه! چهار ماه! پنج ماه!

(سپس رو به جمعيت می كند.)

شكم باد می كنه، نوك پستونا بزرگتر می شه. (سپس با صدای رسمی) ورزش های قبل از وضع حمل برای حاملگی موفق.

(نمايش می دهد) زانوها خم شده! يك دو سه چهار! و دوباره! يك دو سه چهار! اون پاها رو بياربالا رو هوا! يك دو سه چهار! لَه لَه كن، درست مثل سگ! تندتر تندتر ! (تندتر و تندتر مثل سگ لَه لَه می زند و بعد درمانده از حال می رود) وای خدا حالم خيلی خرابه، فكر می كنم دارم مريض می شم. سرم گيج می ره. . . حالم خيلی خرابه.

(شكمش را با دست می گيرد سپس نور بر صورتش می تابد.)

 تكون خورد! جونور كوچولو تكون خورد! داره توی من وول می خوره. واي كه چقدر زيباست! چقدر زيباست!

(با اشتياق می نشيند.)

 بستنی! بستنی! من بستنيی می خوام، دلم می خواد روش گيلاس  و اسپاگتی و خامه و هندونه و سالامی باشه!

 (سپس دوباره با صدای فرز و كار كشته.)

 حال لطفاً يك صدای قوی و مستقيم از مقعد. آه ه ه ! بلندتر. آه ه ه ! بلندتر. آه ه ه .

( خم می شود و شكمش را می گيرد) داره شروع ميشه. اوخ دردم می آد!

 ( به آرامی روی سكو دراز می كشد سرش به سمت جمعيت.)

 آره خواهر, من دراز كشيدم پايين. آره راحتم، خواهر. آره دارم نفس های تو خالی ام رو می كشم، خواهر. (لَه لَه مي زند) آره آره آره فشار می دم! اوه ! اوه! اوه! درد دارم. نمی تونم تحمل كنم! درد دارم ! درد دارم! ( فريادش را قطع می كند و به جمعيت اطراف صحنه می نگرد) اون كجاست ؟ اون! پدر كجاست؟ چی؟ بيرون؟ بيرون چكار می كنه؟ (سكوت) اوه آره؟

 ( می نشيند. با بدبينی دوستانه ای با جمعيت حرف می زند.)

 با ترس و نگرانی سيگار می كشه. (دلسوزی زياده از حد) اوه اون بيچاره! اون خيلی نگران و عصبيه. (سكوت) ايكاش اون  نُه ماه پيش، كمتر عصبی بود و بيشتر نگران!

 (سپس با صدای آرام و با وقار.)

 من در مورد تو نمی دونم ولی خودم واقعا افسرده می شم وقتی كه می بينم هميشه اين زنه كه حامله ميشه. نه مرد. من اعتراض دارم! در واقع من به اين موضوع حساسيت پيدا كردم. حتا در موردش خواب می بينم. شب قبل خواب ديدم دوست پسرم پستون در آورده. پستون های بزرگ و گِرد . برای دست رسوندن به اونا صبر و قرار نداشتم اما او گفت (با بدخلقی) ” ولم كن وگرنه به مامانم ميگم !“ و بعد به من گفت كه اون يه چيزيه كه بهش ميگن ”مرد ـ زن“. اين يه نوع مرديه كه اگه با زنی بخوابه وجلوگيری نكنه حامله می شه.

 (رو به دوست پسرش مي كند، با نمايشی بدون كلام دست به پستان های او می زند و به نرمی او را وادار می كند كه دراز بكشد. با حالتی شهواني و بی قرار حرف می زند . )

 اوه تو دوست داشتني هستی. چه نرم و دوست داشتنی! برو لباست رو بكن و دراز

بكش . . . می خوام باهات حرف بزنم.

 (روی او دراز می كشد)

چرا اينقدر نگرانی عشق من, ها !! ؟ قرص ضد حاملگي نخوردی؟ مهم نيس فرقی نداره . اصلا فرقی نمی كنه، من مثل هميشه دوستت دارم. آه كه تو چقدر زيبايي! می ترسی از اين كه حامله بشی؟ اوه گوش كن نگران نباش، كوچولو، نگران نباش. من ازت مراقبت می كنم. آه كه اين واقعا معركه اس ! نمی خوام جلوشو بگيرم. تو احتمالا می تونی اجازه ی قانونی برای كورتاژ بگيری، فقط نگرانش نباش! چرا می تونی... می تونی! و اگه نتونی من پولشو می دم. اوه البته ، خرج بيهوشی كامل و بقيه چيزهای ديگه! تو اصلا هيچی حس نمی كنی. اوم م م م ! و اگه بخوای بچه رو نگه داری من باهات ازدواج می كنم. حالا بيا ديگه. . . بيا شروع كنيم. بيا عشق بازی كنيم! حاملگی مشكلی نيست. هر چه باشه، يه مرد زمانی واقعا ارضا می شه كه مادر بشه.(سپس فرياد می زند) يك مادر! مادر ! مادر!

 ( می نشيند.)

 بدنيا اومد! (با آسايش خيال) بدنيا اومد! اون پسره؟ (سكوت) نه؟ (سپس مات و مبهوت) پس اون چيه؟(سكوت. سپس فيلسوفانه) خب هنوزم می تونم دوسش داشته باشم.

 (حالا رو به جمعيت می نشيند وكودك خيالی را در آغوش می گيرد و نمايش و ادای قابله را در می آورد.)

 بزن در كون بچه. بزن بزن! گريه اش بنداز. دَنگ دَنگ ! بند ناف رو بِبُر. قِرِچ قِرِچ! حالا گره اش بزن . گِرد گِرد! حالا تو آب داغ . شالاپ شالاپ! حالا تو آب سرد. بِررر ! حالا گريه نكن، گريه نكن. روی وزنه ی ترازو همراه خودت. تقريبا چهار كيلو! چه بچه ی خوبی !

 ( نوزاد را به مادر می دهد. حالا در نقشِ مادركه نوزاد را می گيرد)

 بيا پيش ماما! اين دختر كوچولوی دوست داشتنی كيه؟ پس كوچولوی من كيه؟ وقته شيرخوردنه , وقته آمپول زدنه, حالا وقته تنقيه س , اوه چه اَنِِ قشنگی! دختر باهوش! وای مريض شده. دوباره وقته شير خوردنه، وقته ول دادن باد گلوست، وقته ويتامين خوردنه، وقته خوابيدنه، وقته بيدار شدنه، واسه ماما لبخند بزن! بخند ! گريه نكن! به اسباب بازی هات نگاه كن! چه اسباب بازی های قشنگيه. وِز وِز وِز. نه نه نبايد اونارو اينور و اونور پرتاب كرد. با اسباب ها بازی كُن . . . آره همينطوری، اونجا يه هانی بانی هس! وقته سريال خوردنه. اوه غُرغُرو! تُف نكن بيرون! بَه بَه! قاشق رو نبايد رو زمين انداخت. نه نه نه ! سريال خوشمزه تو بخور تا بزرگ بشی و دخترِ بزرگ ماما  بشی . بزرگ شو ! بزرگ شو !

 (ادای اين را در می آورد كه بچه كنارش نشسته ، بازی می كند)

 حالا آروم بشين تا من يك داستان قشنگ برات بگم . گوش كن . يكی بود يكی نبود،  يك دختر كوچولو بود كه يك عروسك قشنگ داشت. در واقع عروسك اصلاَ قشنگ  نبود بلكه زشت هم بود. كثيف و تقريبا كچل بود و از قاب دستمال های كهنه ساخته شده بوداما دختر كوچولو اونو دوست داشت. اون عادت داشت هميشه با عروسك حرف بزنه و عروسك هم با اون حرف می زد . بله ! عروسك می تونست حرف بزنه! اما تنها حرفی كه عروسك می زد فحش های وحشتناك و كلمات توهين آميز بود. و دختر كوچولوتمام اون حرف ها رو ياد گرفت وبعد هم تكرارش كرد. مادرش خيلی ترسيده بود . كی اين حرفای زشت رو بهت ياد داده ؟”عروسكم يادم داده“. ”وای كه چه حرفای زشتی ! تو دور و بَرِ پسر بچه ها گشتی مگه نه.عروسك ها حرف های زشت نمی زنند“. دختر كوچولو گفت,”عروسك من می زنه“. ”ايناها, عروسك، يه حرف زشت واسه ی مامانم بگو“. عروسك چون دختر را دوست داشت به هر چه كه اون می گفت گوش می داد، بنابراين شروع كرد به گفتن يك سِری كلمات توهين آميز. ”پتياره، حرومزاده، كله پوك! بدريخت! عوضی! عوضی! عوضی!“ اوه! مادر دختر كوچولو از خجالت صورتش قرمز شد و عروسك رو گرفت و از پنجره پرت كرد بيرون تو يه خرابه ی پر از آشغال . دختر كوچولو داد زد ”مامانِ بد، مامانِ بد!“ و دوون دوون از پله ها پايين رفت تا به خرابه بره. دير شده بود! قبل از اينكه دستش به عروسك برسه يك گربه ی  بزرگِ ترسناك اونو برداشت. يك گربه ی حنايی رنگِ قرمز ! و درحالی كه عروسك رو به دهن داشت رفت تو بيشه ها. دختر كوچولو گريه كنان به دنبال او رفت . دختر رفت و رفت و رفت و گشت و گشت و گشت . هوا تاريك شد و او در ميان بيشه هايی كه به جنگل انبوه ترسناكی تبديل می شد راهش را گم كرد . سپس از اون دور دورا نور كوچكی ديد. پس به طرف نور براه افتاد و زماني كه به آن نزديك شد چه ديد؟ يك كوتوله.! يك كوتوله كه روی چهارپايه ی بزرگی وايستاده بود به شاشيدن و  باريكه شاشش شب نما و تابان بود! ” اوه كوتوله, كوتوله ی كوچولو, گربه ی بزرگ قرمز رنگي رو نديدی كه تو دهنش يك عروسك داشته باشه، عروسكی كه حرف های زشت بزنه ؟ “ كوتوله گفت ”اوناهاش“ هنوز می شاشيد و تابش شاشش به روی گربه ی حنايی افتاد و . . . زِرت ! . . . گربه به زمين افتاد و مُرد ! خُب ، همانطور كه همه می دونند , شاش كوتوله بهترين سَم برای گربه هاست . دختر كوچولو گفت” اوه ممنونم ، مرسی“ و عروسك را كه از شاش خيس شده بود به آغوش كشيد . اما عروسك شروع كرد به فرياد زدن”اين كوتوله ی گُه و بدتركيب كيه؟ اين حرومزاده ی عوضی فكر می كنه كيه كه گربه ی بد و قرمز منو می كشه. من عاشق اين گربه ام ! اون منو به قصد مرگ كتك زد و پاره پاره كرد. هيچوقت از امر و نهی كردن به من دست بر نداشت آنقدر از من كار كشيد كه به حال مرگ افتادم . چه كارهای وحشتناكی كه با من نكرد ولی من هنوز اونو دوست دارم. با من مثل كثافت رفتار می كرد، مثل يه برده! آه كه چقدر عذاب كشيدم. تمام مدت گريه می كردم ولی بازم بيشتر دوستش داشتم. اون به من احساس يك زن واقعی رو می داد با همون نوع مردی كه اون زن ها دارند. حالا من بدون گربه ی قرمزِ بد چكار كنم ؟ ای كوتوله ی احمقِ كثافت، تو حرومزاده ی كله پوك, حالا چه غلطی بايد بكنم ؟ كوتوله با فرياد گفت ”وای من ديوونه ی اين عروسكِ بد دهن شدم، من عاشقشم . فكركنم بااون ازدواج كنم.“ صدای وحشتناك كلفتی از ميان سايه های ترسناك جنگل كه ديگر از شاش كوتوله تابان نبود، گفت ”نه“ ،”من می خوام با اون ازدواج كنم.“اون كی می تونس باشه؟ اوه چه وحشتناك، يك گرگ بزرگِ گُنده  با دندان های بزرگ و تيز. (صدای غُرش و پارس) من با او ازدواج می كنم“. عروسك می گه ”من اونو نمی خوام“. من با اون احمقِ خايه مال ازدواج نمی كنم.“ گُرگه می گه، ”من خايه مال نيستم“، ”من مهندس الكترونيك هستم. يك جادوگر منو به گُرگ تبديل كرده. اتفاقا هنوز قلم طراحی مو باهام دارم همه جا همراهمه. حالا اگه اين دختركوچولوی باكِره لطف كنه و رو پيشونيم رو ماچ كنه، من بسرعت تبديل به مرد جوون و خوش قيافه ای می شم با تحصيلات عاليه و همراه با معرفی نامه های بی نقص در جستجوي مصاحبتی گرما بخش!“ پس دختر گرگ رو ماچ می كنه و . . . بوم! . . . بطرز باور نكردنی يك مهندس خوش تيپ الكترونيك با خوشحالی غريبی به بيرون می پرد و گوزِ گنده ای تو صورت كوتوله وِل می كنه و كوتوله به زمين می افته و می ميره. خُب همانطور كه همه می دونيم , گوز مهندس الكترونيك برای كوتوله ها سَم است. حالا دختر در لحظه ای كه چشمش به مهندس افتاد عاشقش شد. دختر فريادی كشيد”عجب مهندس خوش تيپی!“ خُب زمان گذشت  و دختر بزرگ شد و اون چيز های برجسته ای كه زن ها جلوشان دارند اون  رو پشتش هم داشت و مشخصه كه مهندسا ديوونه ی اون چيزهای برجسته هستند. شغلِ واقعی و حرفه اي اوناس! پس مهندس خوش تيپ با قلم طراحی اش گفت ” من تغيير عقيده دادم ديگه با عروسك ازدواج نمی كنم با دختر كوچولوی صاحب دو تا سينه ی توپی و دو تا كون گرد و قشنگ ازدواج می كنم . “ عروسك گفت ” پس تكليف اين تاپاله ی لعنتی چی می شه؟ ”اون قول و قرار ازدواج رو با من بهم زد“. پس مهندس و دخترك كوچولو كه زن شده بود باهم ازدواج كردند و سال های سال در كنار هم به خوشی و خوبی زندگی كردند. و روز بعد عروسك گفت”من يه ميتينگ عمومی می گذارم .همه لطفاً، ميتينگِ عمومی ! حالا عروس و داماد كله پوكِ عزيز گوش كنيد. اين چرندياتِ سال های سال در كنار هم به خوشی و خوبی زندگي كردن بايد خاتمه پيدا كنه . من خسته شدم از اين ماچ و بوس كردن هاي آبكي و گاييدن هاي احمقانه. من كنار گذاشته شدم فقط به خاطر اينكه تو هميشه سرت به اون گرمه. اون هر روز می ره بيرون كه مهندسی الكترونيك اش رو انجام بده و تو با اون كونِ گِرد و كوچيكت فقط اين دور و بَر پَرسه ميزنی و حسرت اومدن اونو مي خوری. و وقتی اون برمی گرده خونه، پرتت می كنه رو تختخواب و بعد كردن  و كردن . بعد دوباره صبح قبل از بيدار شدن از رختخواب، كردنه و كردن و دوباره  بعداز ناهار كردنه و كردن كه از قضا برای سلامتيت هم بَدِه“. دختر- عروس خانومِ كوچولو كه حالا شكمش بالااومده بود و بزرگ و گِرد شده بود می گه”اما من خيلی خوشحالم“ ”من خيلی عاشقم“عروسك ميگه ”ریدی!“اين زرت و پرت هايی كه ” من خوشحالم و من خوشبختم“ رو به من تحويل نده. تاحالا چنين ابلهِ بدبختی تو زندگيم نديده بودم . تو از من هم ابله تری، اون زمانی كه من با گربه ی بَدِ قرمزم زندگی می كردم با اون حداقل مي تونستي سَرِ چيزهايي معقول دعوا كني . اما با اين مهندسِ حرومزاده سرِ چی می خوای دعوا كنی ؟ اون تو رو كتك نمی زنه اما تموم روز تنهات می ذاره ، درست مثل يه مترسك بدبخت ، حتا باهات حرف هم نمی زنه، كه از همه چيز بدتره ، تو احمق كله پوك“. مردِ كاركشته ی جوان و خوش تيپ و تحصيل كرده ای كه در جستجوی مصاحبتی گرمابخشه فرياد می زنه ” گوش كن عروسكِ شندر پندری  درب و داغون، بهتره دهنِ كثيفت رو ببندی وگَرنَه مي ندازمت تو مستراح.“ عروسك مي گه ”عاليه!  تو يايد بری تو مستراح و تمام گُهی كه كله ات را پُر كرده خالی كنی.“مهندس مي گه ” اين كار رو می كنم ولی تو رو هم همراه خودم می برم و ازت بجای دستمالِ توالت استفاده می كنم.“ . و عروسك رو بر مي داره و به توالت می بَره و دَر رو قفل می كنه . ”نه خواهش مي كنم, عشق من اين كار رو با عروسك من نكن. دَر رو باز كُن“ ”نه باز نمی كنم . من نشستم اينجا و شلوارم رو پايين كشيدم و همين الان می خوام خودم رو با اين عروسكِ قاب دستمالی پاك كنم.“ بعد از يك لحظه صدای فرياد وحشتناكی شنيده مي شه. آخ خ خ خ ! يك فرياد الكترونيكی ! اون مهندسِ ! فكر مي كني چه اتفاقی افتاد ؟ همين كه خواست خودش رو با عروسك پاك كنه. . . ذِرت! . . . عروسكه راهِ سوراخش رو می بنده ! بالا بالا بالا تا اينكه فقط پاهاش بيرون می مونه. ”كمكم كن, كمكم كن, خانم! اين عروسك بدجنسِ لعنتی خودشو فرو كرده به من. اونو بِكِش بيرون. بِكِش!“ ”دارم مي كِشَم ولی نمی تونم بيرونش بيارم,“ مهندس داد مي زنه”آخ خ خ! دَرد ميكنه! دارم می ميرم! نه! مثل اينه كه دارم بچه می زام! قابله خبر كن!“ دخترـ خانمِ كوچولو مي ره بيرون كه قابله پيدا كنه. اما وقتی دَر رو باز می كنه. . . خُب همانطور كه همه می دونند كار خدا پايان نداره. . . . فكر می كنی كی داشت از اونجا رَد می شد؟ يه قابله! ”وای تو رو خدا فرستاده. خواهش می كنم بيا تو. ما مشكل خانوادگي پيدا كرديم.“ خُب وقتي قابله چشمش افتاد به ماتحت مهندس گفت ”اين شوهرته؟ “”بله“ قابله گفت”بسيار خوب اين يك زايمان غيرعاديست“. ”تولد از كون. اول پا“. قابله از خنده نزديك بود بيافته. (رو به تماشاگران) حالا می فهمين وقتی ما زنا از زور خنده غش می كنيم چی می شه. قابله داد ميزنه ”كمك! من بايد بشاشم! من بايد بشاشم!“ می گه، ”گوش كن من زيرِ يه طلسمم كه وقتی شاشم بگيره نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. كمكم كن! نمی خوام همه جا رو غرق آب كنم. كمك كمك! من نمی خوام مسئول هيچ نوع سانحه ای باشم. برو يه سطل برام بيار.“دختر می ره براش يه سطل مياره و قابله هم با احترامِ تمام می شاشه اون تو. و میگه ”حالا اينو بده به شوهرت بخوره اين آبِ طلسمه، شكمش رو راه ميندازه.“ مهندس می گه ”همه تو اين خونه ديوونه اند من بايد شاش يه قابله ای رو كه حتا نمی شناسم بخورم؟“ قابله می گه” تو بايد شكمت رو كار بندازی خب باشه می تونی توش يه مقداری ورموت بريزی و مقداری مارسيلا و انگوستورای تلخ و دو تا تخم مرغ زده شده. . .  خيلی خوبه! باورت می شه. . . خوبه!“ خب مهندس شروع می كنه به خوردن می خوره و می خوره  و مي خوره و شكمش بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر ميشه تا بالاخره . . .  بوم م م م!. . . منفجر می شه. كاملا منفجر ميشه. حتا يه تيكه ی كوچيكم ازش باقی نمی مونه. حتا اثری از قلم طراحی مورد علاقه اش هم نمی مونه. ولی به جاش عروسك سالم و كامل اونجا وايساده و مثل ديوانه ها می خنده . بعد رو به دختر كوچولو می كنه و مي گه ”اين هم از تو احمق نفهم، حالا آزادی! “ ”حالا خودت اختيار بدنت رو داری و خودت انتخاب مي كنی و دوباره مال خودت هستی. تو ديگه آزادی! بيا از اينجا بريم. بيا بريم!“ دختر كوچولوی بزرگ شده عروسك را برداشت و در آغوش كشيد انقدر در آغوش كشيد كه عروسك رفت تو قلبش و غيب شد. و حالا دختر كوچولوی بزرگ شده تنها بودو داشت تو يه راه دراز و طولانی می رفت.  رفت و رفت و رفت تا به يك درخت بزرگ رسيد و در زير درخت عده ی زيادی دختر كوچولوی بزرگ شده، درست مثل خودش بودند . آنها خوش آمد گرمی به اش گفتند.  گفتند، ”بنشين پيش ما بمون . ما می خوايم داستان زندگی مون رو تعريف كنيم.“  اونها به دختر كوچولوی مو بوری كه اونجا نشسته بود گفتند,” تو شروع كن “. پس او شروع كرد. ”وقتی كوچيك بودم ،  يك عروسك از جنس قاب دستمال داشتم كه هميشه حرف های زشت و توهين آميز . . .  “ ”ها ها ها !“ و همه ی دختر ها كه دور هم نشسته بودند زدند زير خنده. ”چقدر خنده داره، چقدر با نمك! كی باورش ميشه؟ همه ی ما داستان ها مون يه جوره . اين همان داستان هميشگي خودمونه!“   

 

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت