به سوی آب ميروم
كمان ماه
در آرزوی گلويم
در آن دقيقه برج
قسم می خورم
عاشق چشمی نبوده ام.
حلقه ی افق
1
سوار ،
با خنجری از ابريشم
عاج ، پيچيده بر ترمه ی برفی
شمشادی كه بلند نيست ، مطول است
2
بي گمان ،
تو برای مداوای انزوای من
مرگ را بايد در استوايی ترين قاره ی آفتاب
كه مشرق نوبنيادش را
از تكان ِكتف های گندمگون ِ من
خواهد شناخت
از عزيمت ِ خود شرمگين كنی .
3
نه ، نه ، نه ،
تو تنها اقاقيای يادبود ِ منی
كه به خاطر مزار نروييده ای .
4
تابوتی از مفرغ
كه در باران ها زنگ نمی زند و بر شانه ها
به سبكي ی ستاره ی ستوانی روستازاده ست ،
در فرصت ِاين شمشاد
تشييع می شود
و با صفير ِ خامش چشمی
مثلث تنهايي ام به هم می ريزد .
ذوذنبی بر خاک
همسرم!
اين دعا و قسم را که سخت ناخواناست
به گردن ِ اسبی بياويز
که بر اجساد ِ سربازان و ما خواهد گذشت.
اسبی به هيئت ِ انسان
به هيئت ِ بهمنی در سهند.
ارديبهشت است
قتال ترين ماه ِ منظومه ی شمسی
فرو بند درها را ای بيوه ی سی ساله
اسب ِ نبی در قريبان
شيهه می کشد و بی مرکوب ،
در کمند ِ سواره نظام است .
شام
ديگران را فطير و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان
ماه ِ درشت ِ خوب
دری که به لطف ِ باد – باز و بسته می شود.
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است...
برنوی روسی
سکوت ِ قريبان را نشانه می گيرد
و نبی در ذهن ِ شاعر
نشسته برباد و بر ارس می تازد.