گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 کوروش کرمپور

شفا دهنده ی  راننده ی   ماشين های  سنگينم  
 

 

با دّره هاي شما گردنه هايم  را  د ور مي زنم
كسي بغلم نيست دور مي خورم
و سر بالايي اوضاع جهاني من است
كه سنگين ترم مي كند
از چاردندگي به سه دندگي  از سه دندگي به دو دندگي از دو دندگي به يك دندگي . واحد .
 
به راهي كه راه انتخاب كرده است
ما خانوده اي  مهاجر و انصار بوديم
ما  شهيد داده بوديم
حامله سنتي عزاداري مي كرد با دست و دلش مادر
 
در راه راست آبادان- بهبهان گاز مي دهم و گريه مي كنم
 
عشق است عشق
"بنان" من "آهنگران" بود اي الهه ناز تو با پسر جنگ نساختي
توضيح المسائل من در عشق تقليد برنمي داشت اي الهه ي  مسلمانان
 
دانستن اينكه ماشين هاي سنگين جفت ندارند
اين كار كارخانه هاست  كه همه را با وحدت جنسي توليد مي كنند  
 
و شبيه سازيٍِِِِِِ         عاشق ها
و شبيه سازي           عارف ها
و شبيه سازي             عا لم ها
و شبيه سازي            رهبر ها
و شبيه سازي سياسيون و اين و اون
 
آسياب بادي  اين ها بودند و باد آنها بودند و موهاي ما سفيد شد
دارم در تعميرات بين راه
 
روغن سوخته را با بوي موي سوخته گوزن هاي شهرم پخش مي كنم كنار راه
 
راه درازي  د ر پس و پيش هست كه دا رم
 
 
موانع- مانع
پليس بين  راه مي توانست دوست من باشد
 
يعني
دشمني با سوت زدن زاييده ي  نبرد تن به تن انسان و تنهايي است
براي هم سوت زديم و دست تكان داديم و اين من بودم كه گاز دادم
مشتم را پر مي كنم با تخمه هاي آفتاب گردان ها به دهانم و آه  دندان آسيابم را چرخاند و آفتاب آسياب كردم
گاز ميزدم داد مي زدم خدا
 
خوشه هاي گندمت را به من ندادي بهشت آسياب مي كنم
 
 
 شادي
 
 
به خوم در آيينه ئ بغلي چشمك مي زنم
باد خوش  مي كشد  زير سبيلم
نزيك هاي تهرانم             تهران دور مي شود
گاز مي دهم زود بشود            دير مي شود
از تهران رد شده بودم نمي دانستم كه تهرانم
  بي سوادي
چقدر مساله دارم  حل كنم اي خدا
مورد داشتم
راديو صداي ماشين سنگينم را براي ماموران بين االمللي پخش مي كرد
اما من پيچ داده بودم كه ترانه بشنوم
 
"راه شب" شبم را راه تر كرد  اي الهه ي ناز تو پسر راه ها نساختي
 
 پارك كرم كلام آخرم را به ماه گفتم
 
گشنه كه بوم        تو قرص من بودي
 
عاشق كه بودم      تو عشق من بودي
شب كه بود م         تو ماه من بودي
 
يعني تو چقدر  ماهي ماه
 
دست كشيدم روي راه
معلم بودم
حواسم بود بچه هاي نمره ي  كسي را زير نگيرم
راه پيچ خورد به اوليا و مربيان
بعد از سخنراني علمي- عاطفي
پيچ خوردم به تنهايي
 
اولياء
آقا را غيبت زدند و ديگر به  دنيا راه ندادند كه ندادند. بچه ها.
 ترمز كردم
بخاطر مورچه هايي كه از روي روحم پوست گند م  گاز ميزدند و عبور مي كردند
 
 
شب
 
آسفالت سياه بخت را درشب زير مي گرفتم از بخت بدي كه با هم داشتيم در راه 
پا به پاي گاز  پا زدم
دوچرخه سواري با ماشين هاي سنگين در ابرها
نور بالا نور پايين در راه ها بندر ي نشستن روي صندلي نشستن برآبها
اذيت كنند گي در رانند گي با بند گي
دنده در دنده قانون عوض مي كردم با آهنگ هاي دهانم
 
پليس تير زدم  به تايرم  به تعادل روحم
 
روح خبيث    بالهايش را حمل مي كشيد به جاده هاي شوسه
وقتي كه هر دو صبح يكي شده بود
 
" يا كاذب و صادق"
از كوير سر در آوردم 
 تره بار ريختم روي شن سوزان
خشكي  بار زدم آبادان
از جنوب خرما بردم شمال  از شمال چوب بردم براي بسيجي عربي كه  لب شب لنج نوح مي ساخت
 
ما خانواده اي  مهاجر و انصار بوديم
 
ما مسافران بين راهي خودم  بودم
 
جنگ همه را شبيه به هم كرد خودش مقدس شد
با زخم هايي كه بار زده ام بايد با تابلوي عابر پياده اي تصادف مي كردم
تا خون دلمان بپاشد به شيشه دل من
قتل عام و خاص كردم
بي زاپاس تر از من  بود هر شاعري را كه به قعر فرستادم
و اوراق و دفترها كه د ر هواي قله ها  به دره ها پخش مي شدند
تقدير  اين بود  كه از روي اين پل هم بگذرم
با خيال خنك رودخانه د ر عرق تنم شنا كنم
آه اي خانواه ي جنگي
اي مادر داغدارنده ي شهيد  پروراننده ي راننده
 
 بخوان كه من" پنجشنبه هاي دعاي جديد"ي بودم
 
 بخوان كه
 
من يا والجنين والگمنام                     
من يا والجنين والمفقود
من يا والجنين والمظلوم
من يا والجنين والمجنون
من يا والجنين والشهيد  و الشيميايي و الاسير
با  دست بندهايي كه دست به فرمان ماشين سنگينم بسته اند
پس
از سراشيبي به شيب سراسري
از سراشيبي به شيب سراسري
من بوق مطلق مي زنم براي جامعه
من و قتي كه پا به عرصه ي گيتي گذاشتم
پوستي به صورت من بود كه پرستار قيچي مي كرد و ميگفت
"شفا دهنده به دنيا آمد" 
 
اما من پيچ خورده ام به سراشيبي  ديگرتري  اي الهه ناز تو با شفادهنده ي انسان نساختي
 
اعتراف مي كنم ماشينم سنگ بزرگي بود كه برداشتم  و موجبات غلتيدنم شد به پيچ و كمرهايتان گردنه
 
اما سنگينم رئيس جمهور محبوب من.  سنگين
تو با مردم ما بالاي گردن من
 
بالاي پيچي كه دور گردن مختاري هاي من خورده   بوديد  و من
ميّت راه هاي پر پيچ و كمرم
 
بار ندارم
 خيال ندارم
 خالي
خانه
 همخانواده ي من نبود
مردم      ندارم
خدا     ندارم
  اي خدا
 اي خداي احد    و   واحد راننده ي ماشين هاي سنگين
 
 
ندارم
 

              

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت