گرداننده : رضا قاسمی نشريه ادبی

صفحه‌ی نخست

مقاله

داستان

شعر

گفت و گو

نمايشنامه

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

کتابخانه دوات

دعوت به مراسم
 کتابخوانی

 

 

گفت و گوی پاریس ریویو با پل آستر

فارسی: علی لاله جینی


بخش دوم
 

 

سوآل: منشاء هکتور مان، کمدین صامت رمان  دفتر توهمات چه کسی است؟ 

آستر: روزی، در حدود ده یا دوازده سال پیش، این شخصیت در ذهنم پیدا شد، و قبل از شروع کتاب برای مدت طولانی با او گشتم. منتها خود هکتور درست از همان ابتدا کاملا شکل گرفته بود. نه تنها نامش، و نه تنها این واقعیت که زاده­ی آرژانتین است، بل که لباس سفید و سبیل مشکی و سیمای خوشش نیز همگی حضور داشتند.

سوآل: شما ایشان را از جایی نگرفته­اید، منتها زمانی که توصیفات شما را از کمدی­های او می­خوانیم مشکل  باورمان می­شود که او یک ستاره ی سينمای صامت واقعی نبوده است. به نظر می­رسد او به واقع وارد عالم تاریخ سينما شده است. هیچ اطلاعی دارید که چه کسی یا چه چیزی الهام بخش شما بوده؟

آستر: مطمئن نیستم. از نظر ظاهری، هکتور مان شباهت زیادی به مارچلو ماسترویانی در طلاق به سبک ایتالیایی، فیلمی ساخته شده در اوایل دهه ی 1960، دارد. سبیل و لباس سفید می­تواند از آن فیلم گرفته شده باشد، با وجود این مطمئن نیستم. هکتور همچنین ویژه­گی­های مشخصی شبیه ماکس لیندر، از کمدین­های بزرگ صامت، دارد. و شاید یک کمی هم از ریموند گریفیث در او هست. اکثر فیلم های گریفیث گم شده­اند، از این رو او به چهره­ای نسبتا گمنام بدل می­شود. ولی او نقش آدم تر و تمیز دنیا را ایفا کرد---همان­گونه که هکتور می­کند---و سبیل هم داشت. منتها حرکات هکتور واضح تر و از نظر هنری منظم تر از حرکات گریفیث است. 

سوآل: توصیفات فیلم ها کنش های شگفت انگیز تصویر دادن با واژه­هاست. چگونه نوشتن آن بخش­ها را شروع کردید؟

آستر: مساله برقرار کردن تعادل درست بود. همه­ی اطلاعات  بصری باید حضور می­داشتند---جزئیات فیزیکی اکسیون---تا خواننده بتواند آنچه که اتفاق می­افتاد را "ببیند"، منتها همزمان می­باید نثر با شتاب سریع پیش برود تا ادای تجربه­ی تماشای فیلم را دربیاورد که در هر ثانیه بیست و چهار تصویر از پیش چشمان آدمی به سرعت می­گذرد. جزئیات خیلی زیاد هستند و دست آخر آدمی به مانع برمی­خورد. اگر کافی نباشند، چیزی را نخواهیم دید. پس مجبوربودم بارها و بارها نوشته­ها را مرور کنم تا حس کنم درست از آب در آمده­اند. 

سوآل: فیلم­های هکتور بخش مهم رمان هستند، ولی دیوید زیمر شخصیت اصلی است و با گشایش رمان همسر و دو پسر او درست در یک سانحه­ی سقوط هواپیما کشته شده­اند. پیداست که ما پیشاپیش دیوید زیمر را از یکی از آثار اولیه تان می­شناسیم. او رفیق مارکو فوگ در قصر ماه است. و همچنین در آن کتاب می­فهمیم که او همان آدمی است که نامه­ی آنا بلوم را دریافت کرده است که، در واقع، کل محتوای یکی دیگر از رمان­های نخستین شما را شکل داده است، در سرزمین آخرین چیزها. اسم فوگ در دفتر توهمات نمی­آید، منتها اشاره­ی رمزآلودی به او تحت نام پسر دوم زیمر، مارکو، وجود دارد. 

آستر: زیمر را از مدت ها پیش می­شناختم. ولی حالا پیرتر شده و از آخرین باری که او را دیدم اتفاقات زیادی افتاده است.

سوآل: دفتر توهمات، قصه­ی خیلی بغرنجی را نقل می­کند، ولی می­خواهم بگویم مرکز ثقل این کتاب بررسی اندوه است. ما بعد از یک ضایعه­ی اسفبار چگونه به زندگی ادامه می­دهیم؟ چگونه خودمان را  پس از مرگ عزیزی دوباره زنده می­کنیم؟ از یک منظر متفاوت، این پرسش دغدغه­ی مرکزی تیمبوکتو نیز هست، این طوری نیست؟ یا اجازه بدهيد این سوآل را این گونه طرح کنم: فکر می­کنید می­توانستید هر یک از این کتاب­ها را ده یا پانزده سال پیش بنويسيد؟ 

آستر: تردید دارم. خب من حالا در سنین بالای پنجاه هستم، و وقتی آدم پیرتر می شود چیزها برایش تغییر می­کنند. زمان از کف می رود و با یک حساب سرانگشتی می فهمی که سال­هایی که در پشت سر توست خيلی بيشتر است تا سالهايی که  در پیش روی توست---خیلی بيشتر. بدن اضمحلال پیدا می کند، اقسام دردها که پیشتر نبودند ظاهر می­شوند، و کم کم آدم­هایی که دوستشان می­داریم شروع می­کنند به مردن. در سن پنجاه سالگی، اکثر ما اسیر اشباح می­شویم. آ ن­ها درونمان می­زیند، و ما بیشتر وقتمان را صرف صحبت با اموات می­کنیم تا با زنده ها. برای یک جوان درک این موضوع دشوار است. منطورم این نیست که یک بیست ساله نمی­داند که خواهد مرد، منتها فقدان دیگران است که به طور بنیادین بر مسن ترها تاثیر می­گذارد. و آدمی نمی­داند که انبوه فقدان ها با او چه خواهد کرد تا زمانی که خود شخصاَ آن را بیازماید. زندگی بسیار کوتاه است، بسیار آسیب پذیر و بسیار رمزآلود. گذشته از همه ی  این­ها، چند نفر را به طور واقعی در طول زندگیمان دوست می داریم؟ تنها چند نفر، تعدادی اندک. زمانی که بیشترین آن­ها رخت از جهان بر بستند، نقشه­ی جهان درونی آدمی عوض می­شود. به قول دوستم، جورج اوپن، که روزی درباره­ی پیری به من گفت: "چه چیز غریبی برای پسر خرد سال رخ می دهد."

سوآل: این خط را در کتاب ابداع تنهایی از زبان او نقل می­کنید.

آستر: این بهترین اظهار نظر درباره­ی پیری است که تا به حال شنیده­ام.

سوآل: راوی شما، پتر آرون، در لویاتان می­نویسد: "هیچ کس نمی­تواند بگوید کتاب از کجا می آید، چه رسد به کسی که آن را می نویسد. کتاب ها از بی خبری زاده می شوند، و اگر پس از نوشته شدن به حیاتشان ادامه می دهند تنها به درجه ای است که نمی شود آن ها را درک کرد." چقدر این گفته با نظر خود شما نزدیک است؟ 

آستر: من به ندرت مستقیما از طریق شخصیت هایم صحبت می­کنم. ممکن است بعضی وقت­ها به من شباهت داشته باشند، یا جنبه­هايی از زندگی مرا به عاریت گرفته باشند، ولی من ترجیح می­دهم به آن­ها به مثابه­ی موجودات مستقل با نظرات شخصی و شیوه­ی بیان خاص خودشان بیندیشم. ولی در این قضیه نظر آرون با نظر من مطابقت دارد. 

سوآل: وقتی که شروع به نوشتن رمانی می­کنید، چقدر به کاری که می کنید اشراف دارید؟ از روی نقشه کار می کنید؟ پیرنگ داستان را از پیش مشخص کرده­اید؟ 

آستر: هر کتابی که نوشته­ام با چیزی شروع شده است که من آن را وزوزی در کله می نامم. نوع خاصی موسیقی یا ضرب آهنگ، یک طنین. بیش ترین تلاش در نوشتن برای من وفادار ماندن به آن وزوز، آن ضرب آهنگ است. کاری به شدت شهودی است. از زاویه­ی عقلانی نمی­شود آن را توجیه و یا از آن دفاع کرد، ولی آدمی واقف است که چه وقت حق مطلب ادا نشده، و یک زمانی هم معمولا خیلی مطمئن است که حق مطلب را ادا کرده است. 

سوآل: وقتی داستان می­نویسید از این نقطه به آن نقطه می­پرید؟

آستر: نخیر. هر کتاب با نخستین جمله آغاز می­شود، و سپس ادامه می­دهم تا برسم به آخرین جمله. همواره با توالی و هر بار یک پاراگراف. من اهمیت مسیر داستان را تشخیص می­دهم---و اغلب، پیش از آغاز نوشتن، آخرین جمله و همچنین اولین جمله را در اختیار دارم---ولی خوب در تداوم کار همه چیز تغییر پیدا می­کند. هیچکدام از کتاب­هایی که چاپ کرده­ام هرگز آن طوری که من تصور می­کردم از آب در نیامده اند. شخصیت ها و صحنه ها ناپدید می­شوند؛ شخصیت­ها و صحنه­های دیگری در ادامه­ی کار شکل می­گیرند. کتاب در فرایند این تغییر و تحولات است که شکل می گيرد. ماجراجویی کار در این جاست. اگر همه چیز از پیش طراحی شود، زیاد جالب نخواهد شد.

سوآل: و با وجود این کتاب­های شما همیشه به­نظر می­رسند که خیلی با ملایمت نوشته شده­اند. این یکی از چیزهایی است که به خاطرآن  شما مورد بیش ترین تحسین قرار می­گیرید.

آستر: دفتر توهمات در طول نگارش دچار تغییرات ریشه­ای شد، و من، درست تا صفحات آخر، در مورد نظراتم درباره­ی داستان بازاندیشی می­کردم. تیمبوکتو از ابتدا قرار بود کتاب خیلی بلندتری باشد. ویلی و آقای بونز قرار بود در داستان نقش های فرعی و گذرا داشته باشند، ولی زمانی که نگارش بخش اول را شروع کردم، عاشق آن ها شدم و تصمیم گرفتم طرحم را دور بریزم. پروژه به صورت کتاب تغزلی کوچکی درباره­ی هر دوی آن­ها از آب در آمد، و مسلما بی­هیچ پیرنگی. در مورد آقای سرگیجه، تصور می­کردم دارم یک داستان کوتاه سی یا چهل صفحه­ای می­نویسم، ولی این­جوری نشد و به نظر آمد که رفته رفته حیات خودش را پیدا می­کند. نوشتن همواره برای من اينطوری بوده است. راهم را به کندی و کورمال کورمال به طرف آگاهی پیدا کردن.

سوآل: می­توانیم برگردیم به عبارت "هر بار یک پاراگراف"؟

آستر: به­نظر می­رسد پاراگراف واحد طبیعی عناصر تشکیل دهنده­ی اثر من  است. بیت واحد شعر است، و پاراگراف کارکرد مشابهی در نثر دارد---لااقل برای من. من کارم را روی پاراگراف ادامه می­دهم تا به­نحو مناسبی از آن احساس رضایت کنم، نوشتن و بازنویسی آن تا زمانی ادامه پيدا می کند که شکل صحیح، همآهنگی و موسیقی درست داشته باشد---تا زمانی که به نظر شفاف و بی دردسر برسد، و دیگر محتاج "نوشته شدن" نباشد. آن پاراگراف ممکن است یک روز یا نصف روز، یا یک ساعت و یا سه روز کار ببرد. به محض این که کامل شد، آن را تایپ می کنم تا بهتر ببینمش. پس هر کتاب یک دستنوشته و یک نسخه ی تایپ شده پهلوی آن دارد. البته بعدتر من به صفحه­ی تایپ شده حمله ور خواهم شد و تجدید نظرهای بیشتری خواهم کرد.

سوآل: و کم کم صفحات روی هم انباشته می­شوند.

آستر: بله، خیلی به­آهستگی.

سوآل: پیش از این که کار تمام شود آن را به کسی نشان می­دهی؟

آستر: سیری. او اولین خواننده­ی من است، و من به داوری او ایمان کامل دارم.  هرگاه که رمانی می­نویسم، وقتی بیست یا سی صفحه­ای روی هم جمع شد، هر ماه برای او از آن رمان می­خوانم. خواندن با صدای بلند به من کمک می­کند تا کتاب را شناسایی کنم، شنیدن این که کجا به خطا رفته­ام  یا کجا در بیان آن چه سعی می­کردم بگویم موفق نبوده­ام. سپس سیری اظهار نظر می­کند. حالا مدت بیست و دو سال است که این کار را کرده است، و آنچه که او می­گوید همواره به طور چشمگیری هوشمندانه است. حتی یک بار هم از صلاحدید او سرپیچی نکرده­ام.

سوآل: شما هم کار او را می­خوانید؟

آستر: بله. سعی می­کنم همان کاری را که او برای من انجام می دهد، برای او انجام دهم. هر نویسنده­ای به یک خواننده­ی مطمئن نیازمند است---کسی که با دلسوزی کار را می خواند و خواهان آن است که اثر تا حد ممکن خوب باشد. ولی آدمی باید صادق باشد. این یک شرط بنیادین است. بی هیچ دروغی، بی هیچ دست مریزاد گفتن الکی، و بی هیچ تحسین برای چیزی که معتقدی شایسته آن نیستی.

سوآل: سال 1992، شما کتاب لویاتان را به دون دلیللو تقدیم کردید. یازده سال بعد، او کتاب کاسموپلیس را به شما تقدیم کرد. معلوم است که شما دوستی دیرینه­ای با هم دارید و به کارهای یکدیگر احترام می­گذارید. این روزها  کدامیک از رمان نویس های معاصر را می­خوانید؟

آستر: تعداد قابل توجهی---احتمالا بیشتر از این که بتوانم بشمارم. پیتر کری، راسل بنکز، فیلیپ راث، ئی.ال. دکتراوف، چارلز باکستر، جی.ام. کوئتزی، دیوید گراسمن، اورهان پاموک، سلمان رشدی، مایکل اونداتجه. سیری هاستود . . . این­ها نام­هایی هستند که الساعه به فکرم رسیدند، ولی اگر همین پرسش را فردا از من می کردید، مطمئنم فهرست متفاوتی را ردیف می­کردم. رمان در این روزها، برخلاف آنچه که تعداد زیادی می­خواهند باور داشته باشند، در وضعیت خوبی است، به همان سالمی و پر شوری­ای که تا کنون بوده. رمان، شکلی تمامی ناپذیراست، و صرف نظر از این که بدبینان چه می گویند، هرگز نخواهد مرد.

سوآل: چگونه می­توانید این قدر مطمئن باشید؟

آستر: برای این که رمان یگانه مکان در جهان است که در آن دو غریبه می­توانند بر اساس صمیمیت مطلق یکدیگر را ملاقات کنند. خواننده و نویسنده با هم کتاب را می­سازند. هیچ هنر دیگری نمی­تواند اين کار را انجام دهد. هیچ هنر دیگری قادر نیست معنویت اساسی حیات انسانی را تسخیر کند.

سوآل: رمان جدیدتان، شب غیبگو، تا پایان سال جاری در خواهد آمد. درست پانزده ماه بعد از انتشار دفتر توهمات. شما همواره پر کار بوده­اید، ولی این بار به نظر می رسد به گونه­ای ست بی سابقه.

آستر: در حقیقت، من نوشتن شب غیبگو را قبل از دفتر توهمات شروع کردم. بیست صفحه یا چیزی در این حدود را نوشته بودم، ولی بعدا آن را کنار گذاشتم. دریافتم که کاملا نمی فهمم که چه می کنم. نوشتن دفتر توهمات کمابیش سه سال وقت برد، و در این مدت من همواره به شب غیبگو فکر می کردم. وقتی که بالاخره کتاب را دست گرفتم، با سرعت چشمگیری جلو رفت. احساس می کردم انگار در خلسه می نويسم.

سوآل: همه چیز در طول نوشتن کاملا  به آرامی پیش رفت---یا این که با اشکالات مواجه شدید؟

آستر: مشکلی نداشتم مگر در مراحل آخر کار، یعنی در بیست صفحه­ی آخر یا چیزی در این حدود. وقتی شروع به نوشتن کردم نتیجه گیری متفاوتی در ذهنم داشتم، ولی وقتی داستان را، آنگونه که در اصل پیش بینی شده بود، تمام کردم،  راضی نبودم. خیلی وحشیانه و خیلی هیجان انگیز بود و لحن، کتاب را تضعیف می کرد. برای چندین هفته بعد از آن گیر کرده بودم، و برای مدتی فکر کردم مجبور شوم کتاب را ناتمام رهایش کنم. درست مثل داستان سیدنی در رمان. تو گویی که مسحور پروژه­ی خودم شده بودم و با همان کشمکش­هایی زندگی می کردم که قهرمان داستانم زندگی می کرد. خوشبختانه، دست آخر چیزی به من نازل شد و توانستم بیست صفحه­ی آخر را بنویسم.

سوآل: لحظه­ای پیش، شما از واژه­ی صمیمیت استفاده کردید. این اولین واژه­ای است که در رابطه با این کتاب به ذهن خطور می­کند. رمانی عمیقا صمیمی است، و شاید پر کشش ترین اثری که شما تا به حال نوشته­اید.

آستر: من به این رمان مثل نوعی اثر مجلسی می اندیشم. شخصیت های بسیار اندک، و کل ماجرا تنها در دو هفته رخ می­دهد. بسیار موجز و به طور فشرده­ای در خود پیچیده---ارگانیسم کوچک و عجیب بخش­های جدایی ناپذیر.

سوآل: عناصری در این کتاب وجود دارد که شما تا به حال از آن­ها استفاده نکرده­اید. برای نمونه، پانوشت­ها.

آستر: البته، اصلا ایده­ی بدیعی نیست، ولی احساس کردم برای این داستان به خصوص این پانوشت ها ضروری هستند. بدنه­ی اصلی متن، خود را به زمان حال محدود می­کند، یعنی به رویدادهایی که در طول آن دو هفته اتفاق می­افتند، و من نمی­خواستم جریان روایت را قطع کنم. پانوشت ها به خاطر صحبت درباره­ی چیزهایی که در گذشته اتفاق افتاده اند، به کار می­روند.

سوآل: شما در چند کتاب اولیه تان از ترسیم استفاده کرده­اید: نقشه­ها در شهر شیشه­ای و نمودار در آقای سرگیجه. ولی در شب غیبگو دو عکس به چشم می­خورد---دفترچه راهنمای تلفن ورشو مربوط به سال های 1937-1938. آن­ها به شدت خیره کننده و به یاد ماندنی هستند. چگونه به آن راهنمای تلفن دست یافتید، و چه چیز باعث شد که آن تصاویر را در کتاب بگنجانید؟

آستر: من برای اولین بار سال 1998 به ورشو رفتم، و ناشر لهستانی من آن را به من هدیه داد. یک آستر در کتابچه هست، کسی که بی تردید توسط نازی­ها درست چند سال بعد از آ ن تاریخ به قتل رسیده است. به همین نحو، سیدنی، راوی شب غیبگو، اسم کسی را پیدا می کند که احتمالا می­توانست از خویشان او بوده باشد. من عکس­ها را لازم داشتم تا ثابت کنم که کتابچه در واقعیت وجود دارد---این که من آن را از خودم در نیاورده ام. کل رمان سرشار از منابع تاریخ قرن بیستمی است. جنگ دوم جهانی وقتل عام یهودیان، جنگ اول جهانی، انقلاب فرهنگی چین، ترور کندی. با این همه کتابی است درباره­ی زمان، اگر چه شاید آن منابع گذرا باشند ولی بخش اساسی داستان را می­سازند.

سوآل: شب غیبگو یازدهمین رمان شماست. آیا نوشتن ادبیات داستانی بعد از این همه سال برای شما ساده تر شده است؟

آستر: نه، فکر نمی­کنم این طوری باشد. هر کتابی یک کتاب جدید است. من آن را هرگز از پیش ننوشته­ام، و باید به خودم تعلیم دهم که چگونه آن را همان گونه که پیش می­روم بنویسم. این امر که من در گذشته کتاب ها نوشته­ام به نظر نمی­رسد نقشی در نوشتن کتاب جدید داشته باشد. همواره احساس می­کنم شبیه یک نوآموز هستم، و مرتب با همان مشکلات، همان موانع و همان یاس­ها مواجه می­شوم. به عنوان نویسنده آدمی اشتباهات فاحشی مرتکب می­شود، جمله­ها و ایده­های خیلی زیادی را خط می­کشد، صفحه­های بی ارزش زیادی را دور می­ریزد و سرانجام آن چه می­آموزد این است که چقدر ابله است. نویسندگی حرفه­ی تحقیر کننده­ای است.

سوآل: تصور این که نخستین رمان شما، شهر شیشه­ای، توسط هفده ناشر امریکایی  پذیرفته نشد دشوار است. اکنون پس از بیست سال کتاب­های شما به بیش از سی زبان برگردانده شده­اند. آیا پیش آمده است که از اندیشیدن به حرفه­ی عجیبتان دست بکشید: آن همه کار طاقت فرسا و آن همه شکیبایی، و دست آخر نیز آن همه موفقیت؟

آستر: سعی می­کنم دست بر ندارم. برای من دشوار است که از بیرون به خود بنگرم. من اصلا  آمادگی روانی انجام آن را ندارم، لااقل تا آن جا که به کارم مربوط می­شود. این به­عهده­ی سایر آدم­هاست که درباره­ی آن چه که من انجام داده ام داوری کنند، و تمایلی ندارم به خودم اجازه دهم که پاسخی برای آن پرسش داشته باشم. ایکاش می­توانستم، ولی هنوز ترفند همزمان در دو مکان بودن را یاد نگرفته­ام.

بخش اول اين گفت و گو را می توانيد در اينجا بخوانيد

   

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ به مطالب دوات فقط می‌توانید لینک بدهید.

برگشت