نشريه ادبی

 

مرتضا ثقفيان
6 شعر



تقدير
ای بيرقی که چنين شوخ
بر فراز ِ دکل های باد
در رقصی،
تو نيز فرو کشيده خواهی شد.


***


اندوه
پنجره ها را می بندند
پرده ها را می کشند
قاب عکس ها را بر می گردانند
می نشينند
می نشينند و می گذارند سکوت اتاق را پر کند

ناگهان
باران روی شيروانی
دستی ست نامرئی
که طبل های قبيله ای مرده را بصدا در می آورد


***


از تاملات يک راننده اتوبوس
کجا می روند
اين حلزون ها
که می خزند
با شکم های نمناک نرمشان
از لابلای علف های خيس
روی آسفالت زبر خيابان
و آن غلاف ترد پيچ پيچ شان را من
خرد می کنم
زير چرخ ها
تا به ايستگاه آخری برسم ؟


***


دروازه
دروازه را که گشودند
کسی تو و بيرون نرفت
کسی سخن نگفت
کسی نگاهی حتا

دروازه را که گشودند
مرده ای از سويی
به مرده ای در سوی ديگر
چشمک زد


***


ترانه
چونان گلی که می شکفد ناگاه
تا قلبمان را
غافلگير کند
ترانه ای بناگهان
اوج می گيرد
بالا و بالا می رود
و چون کبوتران
از همه ی پنجره های صبح ديده می شود


***


کودک ِ مرده

اتاق، در نوری سوگوار می لرزد
چون گهواره ای تهی،
و بر درگاه
کشتی های کاغذی فراموش شده
گوئی پيش می روند
تا با پرچمی بيگانه از خليج بگذرند
بر ميز،
قوری و فنجان
قوئی ست که می گردد
با جوجه اش بر آبگير
زن صدای شکستن می شنود
و چون بر می نگرد
چهره اش در آب
غوطه می خورد

 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت