فيروز ناجی

چهار شعر

 

چه شمشيرهای برنده يی داشتيم

وقتی از سرازير کوه های بلند فرود می آمديم

خنده های ما

با نورهای خورشيد ستيز داشت

چه تند زاده شديم

در صدای برگ ها که از هر سو فرود می آمد

شايد هنوز هم به درياچه های شور نگاه کنم

تا در اين خيمه شب بازی

ستارگان را که با نخ کوک

به انگشت های تو آويزان است

دوباره بيابم

شايد گلی رشد کند

و تو با درها باز شوی

با خنده هايی

که هيچ گاه از من نبوده اند

آه ای دريا

به سوی نگهبانان اين قصر تاريک بازگرد

 

***

 

ناگاه
باز شد پيله ام
چهره غرق ابريشم
به رودخانه آمدم
در بستر رود
رنگهای سنگی
در کفم فرو می شد
خيس می شوم
در آب می ميرم

 

***

 

چون تو از باران فروريزی

بر شانه ام جای خواهی گرفت

آنگاه به چشمه يی تنها خواهيم رسيد

و درو به خود می نگريم

تو در برگ های سبو پنهانی

و تا بازگشت پرندگان

تشنه خواهيم ماند

 

آنجا خانه يی ست

که آهوان ِ کوچک بسيار دران زيسته اند

 

***

 

وقتی که مه همه چيز را به دست می گيرد

و پلکهام بر سر شهر کشيده می شود

من به درازی ی خويش

خيره می شوم

و آنجا که پرده يی می افتد

زانوانم را هراسناک بر سينه می فشارم

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت