عباس صفاری
(چهار شعر)

 

 

حضور رفتگان

نام رفتگان را
دلم نمي آيد
از دفتر نازك تلفن
خط بزنم .


در اين پسين گرفته ي سپتامبر
اگر به ديدار شما نيز بيايند
خواهيد ديد
كه فرق چنداني نكرده اند.
فقط كمي رنگ پريده
لاغر
و كم حرف شده اند.


در برابرتان مي نشينند
قهوه ي سياهشان را
به آرامي هم مي زنند
و به حرف هاي شب مانده ي شما
گوش مي سپارند.


به حضورشان
نيازي اگر نباشد
بي هيچ گله اي بر مي خيزند
كفشهاي خاكي شان را مي پوشند
و به شناسنامه هاي باطل شده ي خويش
باز مي گردند .



اين شعرقبلا در فصلنامه ي بررسي كتاب ( شماره ي 37-38 زمستان 1380) به چاپ رسيده است .
 

***

 

اين شهر در نقشه ی هيچ کشوری نيست


از ارديبهشت هر شهری
خانه ای آورده ام
و خيابان ها
از ترانه های فراموش شده ای آمده اند
که شب زنده داران حرفه ای را
به خانه می رسانند.
خورشيد طلايی را
در روز روشن
از گلدان ون گوگ دزديده ام
ستارگان همه
از گريبان زنم
سر ريز کرده اند
و ابرهای پراکنده
خاطره ی نامه ايست بی پاسخ .
اما
غير از اين آينه ی ترک خورده
آسمانی که برازنده ی آن باشد
هنوز نيافته ام.
همسفر قديمی ام مه
سنگفرش خيس خيابان ها را
از لندن آورده است
دريا و پرندگانش
هديه ی دخترم ليلاست
رودخانه را دوست دريا دلم احمد
( بی مشورت با همشهريانش)
از اصفهان فرستاده است
برج ساعت ميدان هم
خود سرانه آن وسط
سبز شده است
عقربه هايش را اما
من شکسته ام .
شهر را طوری ساخته ام
که هيچ قراری به هم نخورد
و هيچ صدايی نا تمام
باز نگردد
تمام اشکال هندسی را
دواير مسخ شده ای فرض کرده ام
خيابان های صبح را گفته ام
به دريا ختم شوند
و خيابان های شب هر کدام
به يکی از برکه های ماه
فرو ريزند .
رنگ حادثه را يکدست
آبی گرفته ام
رنگ اشتياق را بنفش
رنگ عادت را سياه
انتظار هم که خواهر مرگ است
بی رنگ بی رنگ
پشت دروازه خواهد ماند
بی اجازه ی من اينج
هيچ تنابنده ای
آب نمی خورد
هيچ برگی از درخت نمی افتد
هيچ پرنده ای نمی خواند
و هيچ موجی به ساحل نمی رسد .
من تنها ساکن اين شهر نيستم
اما اولين و آخرين مالک آنم.
سنگ اول آنرا
در خوابی گذاشته ام
که ديگر به ياد نمی آورم
و سنگ آخر آنرا
شما خواهيد گذاشت
در باران سياه قامتی که جز انتظار
هيچ خويشاوندی ندارد .

 

***

 

دوربين قديمي

براي برادرم امير صفار

روزنامه ي صبح
پر از آگهي ي پرواز است
با قيمتهاي استثنايي.
با ديدن آگهي ي گمشدگان
در صفحه ي مجاور
بيشتر دلم ميخواهد بيايم.
باور كن
تازه از سفري رويايي
به سواحل از ياد رفته ات
بازگشته ام
و عكس بي سئوال اين مرغ دريايي
كه بركنده ي آب آورده اي
نشسته بود
بيشتر از فكس هاي تو
وسوسه ام ميكند.

اين دوربين سياه قديمي را نيز
براي همين خريده ام
بايد ببيني
چگونه در عكسي مات
ثابت كرده است
درختهاي خاك آلوده اي را
كه عمر من است
و از دو سوي خيابان ميگريزد.
دلم ميخواهد
با اولين پرواز
كنار مسافري از هوش رفته بنشينم
و تمام راه
زاويه ي جديدي
از چهره ي شكسته ات را
در ذهن نقره اي ام
تمرين كنم.

اما پيش از هر تصميمي
بايد تكليف در هوا مانده ام
با اين خورشيدي كه فقط
غروب ميكند
روشن شود.
بي هيچ برو برگردي
در يك مراسم ترحيم
و چند جشن تولد نيز
بايد حضور داشته باشم.

بعد ميتوانم
با خيال راحت بيايم
و مانند تو
در فاصله ي انقلاب و آزادي
گم شوم

 

***


بشكه هاي خالي ي زباله


ماه دستمال كاغذي نيست
كه هر وقت گريه تان گرفت
در دسترس شما باشد.
يخ اين حوضچه را هم
بي خود شكسته ايد
آرام كه شد
ماهي ي مرده اي شايد
بر سطح آن ظاهر شود.

كسي نيست بپرسد
ماه يي كه در اين خيابان
بر پيراهن هاي يخ زده ي بند رخت
و بر بشكه هاي خالي ي زباله بتابد
چه گلي
به سر شما خواهد زد.

برويد كفش هاي كوه نوردي تان را
به پا كنيد.
و تا جايي كه ميتوانيد
بر لاشه ي كبود اين برف
كه در پياده رو افتاده است
لگد بزنيد
نه ماه درخواهد آمد
نه اين لاشه آب خواهد شد.


دو شعر بالا برگرفته از سایت شهروند است

 از کتاب دوربين قديمی . چاپ تهران . نشر ثالث، ۱۳۸۱

 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت