عبدالعلی عظيمی

 

 

 

 

در شب

شب در را كه می بندد
صدای ديگری می دهد
يك صدای ِ ناآشنا
يك صدای ِ اضافی
كه از سرانگشت ِ فلز می رفت
می گشت در گچ ِ ديوار و چوب ِ دَر و در خيال ِ تن

مثل ِ شبدری
كه شمردن ِ بيش از سه نمی داند
و نمی داند

آن انگشت ِ اضافی را چه بنامد

مي بندد دَر را و
باز می كند
باز می كند آهسته
ُتند می بندد
می بندد ُتند و
باز می كند آهسته

چند قطره روغن
باز می گرداند آن صدای ِ هموار را
اما ديگر
آن صدای ِ هميشه نيست

حالا شب
يك صدای ِ اضافی كم دارد



 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت