نشريه ادبی


فردريش هلدرلين

 

ترجمه بيژن الهی


رن


به ايساك فن سينكلر


دنج تاريك داردوست پناهم داد،
دم دروازه ي جنگل، همين كه زرافشان نيمروز
به بازديد سرچشمه فرود آمد
از پله ي آلپ،
اين خداساز كه من
دژ آسمانيان مي خوانم
همراي باستانيان؛ همان جا كه هنوز
چه نهفته ها كه تقرير مي شود
تا به خاكيان رسد فراز؛ هم از آن جا رسيد،بي هوا،
سرنوشتي مرا به گوش، چون هنوز
نبودش مگر آهنگي سست،
در سايه سار گرم
با خود گرم ماجرا،
جانم به ايتاليا و دورادور
به ساحل مريا.
اينك اما در كوه،
ژرفگذار پاي آن قله هاي سيم اندود،
و پاي سبز شاد،
جا كه جنگلها، لرزان لرزان، درو،
و خرسنگها، همه سر بر هم،
فرو مي نگرند، روزهاي روز، همان جا
در سردترين مغاك شنودم،
در التماس رهايي،
جوان را و شنودند او را چگونه مي خروشد و
از مام زمين گلايه مي گزارد و
از تندرنده كه خود تخمه ي اوست، تا پدر مادر را
دل به درد آيد.ليك
زان خطه گريختند ميرايان،
چون جلالي مهيب داشت، وقتي بي نور
لاي زولانه ها فرو مي لوليد،
ببر بيان، نيمخدا.

صداي رن آزادزاده بود،
ميان رودخانه ها به نجابت سر،
و دلش جاي دگر بود، وقتي آن بالا از برادران،
تسين و ردانوس،
جداشد و خواست گشتي بزند، و ناشكيب او را
به آسيا مي راند آن جان همايوني.
با اين همه، خيره سري ست
آرزو پيش سرنوشت.
اما چه كسي كورتر از
خدايزادگان؟چون كه مي شناسد انسان
خانه اش را و جانور مي داند
كجا كنام كند، وليك آنان را اين كم و كاست
كه ندانند كجا
زيب جان نارس كرده ند.
پاكي ــ زه معماست: كشف محجوب
از آواز هم بعيد.
چون درخت همان دانه است؛
پرورش نيز اثرها دارد،
بد روزگار نيز؛اصل كار اما
زاد و زايجه ست،
و تيرك نور
كه به نوزاد مي خورد.
اما كو
يكي كه آزاد بماند
همه عمر،
و تنها پي ي دل رود، چنين
از فرازهاي همراه، همچو رن،
و چنين فرخزاد
از زهدان پاك، هم چنو؟

پس كلام او گلبانگي ست.
خوش نمي دارد، چون ديگر كودكان،
لاي قنداق زنجموره كند؛
چون، كرانه ها كه نخست
بر او مي خزند، كژخرامها،
و له له زنان درو پيچان
رند بي خيال را مي خواهند
به راه راست در كشند و فرو برند
دندان مراقبه در بدن، به نوشخند
خود مي گسلد مار از مار و تيز مي تازد
طعمه در چنگ و اگر دران شتاب مهتري
تسمه از گرده ي او نمي كشيد و مي گذاشت
ببالد، لابد،آذرخش وار،
چاك در زمين مي زد و در جذبه مي گريختند
جنگلها پي ي افسون او و، آوار به آوار، كوها.
بر خدايزادگان، اما، تركتازي نه رواست!
چنين خواهد و لبخند مي زند پدرانه
خدايي كه برو، پا به پاي رن، رودخانه ها مي شورند،
بي عنان ولي تنگ مجال
در ژرفه ي آلپهاي ورجاوند.
آن گاه
هرچه بيغش در آيد ازين كوره ست؛
و زيباست چسان ديرترك،
از كوهپايه ها كه گذشت،
در سرزمين آلمان خوش خوش چمان چمان،
مي رسد به خرسندي، مي زند بر آتش دل آبي،
كه منشاء خير مي شود، كه مايه ي آبادي،
اين رود ــ پدر، توشه رسان جگرگوشگان
به شهرها، كه بنياد نهاد.

با اين همه هرگز نمي برد از ياد.
چون نه ماوا پايدار خواهد ماند
و نه مبنا و سياه خواهد شد
روز بني آدم، زان پيش كه بتواند رفت
از ياد چنان اويي اصل
و صداي سخن ناب شباب.
به كدام سرپنجه نخست
رشته ي مهر
شد پنبه ي حيف، شد تور و طناب؟
آن گاه از حق خود، از
آذر آسماني به يقين،
خنده زدند از سر افسوس قهريان:
اين ره ارزاني ي ميرايان باد!
پس ره ديگر زدند در پرده ي بي پروايي،
سختگوش تا مگر بديل خدايان گردند.
وليك خدايان را
ناميرايي ي خويش بسنده ست، پس نيازي اگر
دارند اين آسمانيان،
جز به دلاوران و خاكيان نيست، كه ميرايند.
زيرا، نه كه بختياران را هيچ
تاثري از خود نيست،
ديگري ست كه مي بايد ــ اگر رواست
چنين گفتن ــ به نام خدايان
غضب آرد و رحمت، آري، چنين كسي ست
كه مي خواهند؛ به حكم اينان، اما،
بايد خانه خراب شود، بايد
ناسزاها رود از دشمن با نازنين او، بايد
پدر او و جگرگوشه ي او
زير آوار شوند اگر يكي خواستار همرنگي ست
با خدايان و، محال انديش، تن در ندهد به ناهمانندي.
پس خنك آن كه جفت او افتاد
قرعه ي فال،
آن جا كه، هنوز، از سفرها و،
چه شيرين، از اندهان،
برمي خروشد از ساحل ايمن ياد،
تا به هواي دل از همه سو
چشم بيندازد تا به مرزها
كه طرح خدابخش اقامتسراي اوست
از روز زادروز.
آن گاه ميارامد، راضي و مرضي،
كه مطلوب، آن آسمانمدار،
خود آ‎غوشگشاست، بي كشاكوش و به نوشخند،
حاليا، دران طمانينه، بران دريادل.

حاليا در خيال نيمخدايانم، كه مرا
آشنايي بايد
با اين گراميان،
بس كه در هواي آن سرگذشتها
پر مي زند اين دل تنگ.
از كسي اما كه چنان تو، روسو،
جان او حوصله ي بحر بود و شد حصن حصين ـــ
با آن نفس مطمئن، با آن
قريحه ي شيرين شنيدن، گفتن،
كه يكي از ملا اعلي
ميخداوار و يكي، نادان كه اهورايي،
پس چه بي آيين، ترجمان از زبان پاكانند،
دستگير خوبان، كه بحق، اما،
مي زند به چشم گرانجانان تا كور شوند
اين خيره غلامان،كور ــ وه، چه گويم ازان مهجور؟
پسران زمين دوستار هر لقايند، چنانچون مادر،
پس نيز مي رسند، آن جوانبختان،
به هر عطايي، بي رنج.
هم ازين رو يكه مي حورد
مرد ميرا و درو ترس مي دواند ريشه ـــ
دل از آسمان، كه به دستان دوستار
در انبوده به دوش،
آري، از بار وجد در انديشه؛
آن گاه بسا، اي بسا، كه ميانگارد:
از هر چه بگذري،
خوشتر اين نيست كه خاموش و فراموش آن جا باشي
كه پرتوي نيافروزد،
در سايه سار جنگل،
دم درياچه ي بيلر، در سبز طري،
و، بي خيال مسكين ــ نفسي، راست چون نوآموزان،
درس آواز بگيري پيش بلبلان؟
آن گاه خوشا، خوشا سحرخيزي
از خواب قدسي و بيداري
از خنكاي جنگل و، حاليا، پويه ي شبگير
رو به نم نم نور،
وقتي آن كوهتراش،
طراح خطاخط رودها و، خندان خندان،
رهبر مشغله بازار خاكيان ــ
بادبان وار مستمند نفس ــ
به الطاف نسيم،
خود نيز آرميده ست و، حاليا، شادمان كه حسن كار
بيش از عيب،
رو به شاگرد مي خمد سر استاد، اينك،
رو به ارض امروز،
روز.

آن گاه خاكيان و خدايان، به نكاح، جشن مي گيرند،
زندگان همه جشن مي گيرند،
و هم ــ وار
مي ماند، يكچند، سرنوشت.
فراريان جانپناه مي جويند،
شيردلان شكر خواب،
عاشقان اما
همچنانند كه بودند: همه
خانه نشين، با گل شاد
از تب بي زيان و با همهمه ي روح
دور آن درختهاي تاريك؛ اما
رنجيدگان دگرگون شده اند،
شتابان كه مگر دست آشتي دهند،
زان پيش كه نور انس
بنشيند و شب بر سر دست آيد.
پاري اما
نفس بيش نمي مانند،
باقي اندكي ديرترك مي پايند.
جاودانه خدايانند
كه در جشن زندگاني اند همواره؛ تا به مرگ،
هرچند، آدمي نيز، اگر در به غير نگشايد،
همنشين دوست باشد. الا
هركه را وسعي ست.
چون گران آيد
بار ادبار، اما،
باري، نه كمرشكن چنان اقبال.
چه فرزانه آن كه توانست
از نيمه ي روز تا نيمه ي شب
تابناك بماند در سور
تا طلعت صبح!
بر تو شايد در كوره راه داغ، پاي كاجها،
يا در سواد جنگل مازو، غرق
در پولاد، سينكلر من، رو نمايد آن خدا، يا
در ابرها؛ تو او را خواهي شناخت، چون
بس كه كودكي مي داني
نيكو چه تواناست، و بر تو هيچ گاه
پوشيده نيست آن نوشخند سلطاني،
در روز آن گاه
كه غل اندر غل در تب و تاب
به زندگان مي ماند، يا حتا
در شب كه سايه ي هر چيز زير و روست و بيدار مي شود
هيولاي ازل.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگرفته از وبلاگ تفاوط
 

صفحه‌ی نخست

داستان

شعر

مقاله

نمايشنامه

گفت و گو

طنز

مواد خام ادبی

درباره‌ی دوات

تماس

 

 

 

شعرهايی از دفتر لکنت

 

بازچاپ مطالب دوات ممنوع است؛ مگر آنکه به دوات لينک بدهيد.

برگشت