فرهاد اکبرزاده
ایستاده در سکوت کلمات
نگاهی به مجموعهی «
سپاسگذاری کردهای
از خودت آیا»
از سوده نگينتاج
اما هرجا خطر هست نیروی منجی نیز
میبالد
هولدرلین
«مؤلف گويد: ... غير از زمان احتضار،
خواندن تلقين در دو جا براى ميّت
مستحب است: يكى زمانى كه او را در قبر
مىگذارند. و بهتر آن است با دست راست
دوش راست و با دست چپ دوش چپ او را بگيرند،
و وى را حركت دهند و تلقين كنند. و ديگر
زمانى كه از دفن او فارغ شدند،
]يعني[
پس از آنكه مردم رفتند، مستحب است
نزديكترين خويشان او نزد سر ميّت
بنشيند، و به صداى بلند به او تلقين
كند، و خوب است دو كف دستاش را روى
قبر گذارد، و دهان را نزديك قبر ببرد،
و اگر ديگرى را هم نايب كند خوب است.‘
و در اخبار وارد شده: ’چون ميّت را
اين گونه تلقين كنند، منكر به نكير
گويد: بيا برويم تلقين حجتاش كردند،
احتياج به پرسيدن نيست، پس بازمىگردند
و ديگر سؤال نمىكنند.‘ علّامه مجلسى
رحمتاللّه فرموده: ’اگر تلقينكننده
به اين صورت بگويد جامعتر است:
اِسْمَعْ اِفْهَمْ يا فُلانَ بْنَ
فُلانٍ (بشنو، بفهم اى فلان بن
فلان)‘»
در عمل تلقین فرم خاصی از بازآفرینی
هویت شکل میگیرد. نامها و شناسهها
با تکانهایی به تن سردي القا
میشوند؛ نه توضیحی از چگونگی در کار
است و نه ردی از دنبال کردن یک ماجرا،
فقط و فقط گوشت او با آنچه قرار است
باشد نامیده میشود، و با آنچه در
معرض آن است رستگار میشود. تلقین
اشاره به نامیدن دارد و يادآور
ناميدهشدن است. با این حال، خود
انکار حافظه است، چشمپوشی از اینکه
چهقدر نامت را به تن کردهای، تنات
را در نامات شستهای و تنات نام
توست، نادیده گرفتن اینکه نامات
تقدیرت بوده؛ پس به تعبیری تلقین خود
شهادتی است بر امکان فراموشی نام، یا
به بیانی اشارتی است به نامناپذیری
تن. و در این میان خود
القاکردن چه میتواند باشد جز مرتعش
کردن غیاب یک رد، جز کارگذاشتن همان
بر آن و تشدید فقدان یک رد، جز
دستکاری یک بالقوگی.
تلقین شهادتی است بر یک بالقوگی، بر
آنچه بود و امکان شدن داشت، امکان
رستگاری. اما رستگاری چه؟ اگر رستگاری
در کار نباشد، اگر کلام نجاتدهنده و
دست آشنا هر دو از هر شکل از قدرت
رهاییبخش تهی شده باشند چه؟ اگر
رستگاری خود تکرار
فاجعهای
ازسرگذشته باشد چه؟ تشدید هر آنچه از
سر گذرانده شده!؟ اگر این دستها خود
با هر تكاني امكان رهايي را از تن سرد
طلب كرده باشد چه؟ يا مهمتر از همه،
اگر كلمات در برزخ ميان فاجعه درون
گوينده و بنبست تني بيجان
گرفتار شده باشند چه؟
صدای آشنا
توانش رستگارکنندهي کلام، حداقل بعد
از پیدایش متون مقدس، غالباً بسته به
هویت و نام دهانی است که کلام را ساطع
میکند. این که چه کسی تو را به چه
میخواند همواره مسئلهي مهمی بوده
است. اینکه مورد خطاب که هستی، کلام
الاهي، اندرزنامه یا اشكال مختلفِ
دستورالعملهاي رستگاري. سويهي خطابي
كلام همواره مبتني بر حكم و انتقال
نوعي آگاهي است، و فاعلیت دهاني كه
ميگويد و كلامش را در جان مستمع
مينشاند غالباً متضمن نفي هرگونه
همساني
و، در سادهترين شكل، جدایی و
متمايزکردن كسي كه ميداند از كسي است
كه نميداند. ارجحيت گفتار به نوشتار
نیز تا حدی مبتنی بر همين تمايز است.
افلاطون نوشتار را شكلي از گفتار
ميدانست، لوگوس خاموشي كه
از متفاوت گفتن آنچه ميگويد، از
نگفتن يا تکرار كلامش، عاجز است ــ
گفتاری که نه ميتواند آنچه ميگويد
را توجيه كند و نه آنهايي را كه مورد
خطاب قرار میدهد تميز دهد. از سوي ديگر،
نوشتار یا همین گفتار همزمان پرگو و
خاموشْ
ميتواند در تضاد با گفتاري قرار گيرد
كه كنش است، يعني سخني كه بهواسطهي
معنايي كه بايد منتقل شود و هدفي كه
بايد بدان دست يابد، هدايت ميشود.
به زعم افلاطون، اينْ گفتارِ ارباب/استاد
است، كسي كه ميداند كلام خود را چهگونه
شرح دهد، چهگونه حفظ كند، چهگونه آن
را از بيحرمتي دور نگه دارد و چهگونه
مانند دانه در جان آنانكه ميتوانند
به بار بنشانندش به امانت بسپارد. با
این حال، آنچه در اینجا اهمیت دارد
توجهدادن به این نکته است که چهطور
نوشتار کلام را میآلاید، آن را در
رشتهای از همارزیها و گمانهزنیها
تقدسزدایی میکند و جوهرهي گوهرین و
الاهی آن را به مادیت زمینی و انفعال
حضور میآلاید؛ و مهمتر اینکه
چهطور آن را از چهارچوبها و گاه
خواست گوینده خلاص میکند. به بیان دیگر،
چهطور سکوت نوشتارْ امکانی است برای
رهایی از خواست ناممکن ارباب.
با این تفاسیر، کل پروژهي هرمنوتیکی
کشف و استخراج حقیقت را میتوان نوعی
فعلیتبخشیدن به سکوت نوشتار یا به
زبان درآوردن مادیت نقششده به شمار
آورد. هر چند گاه این دم و دستگاه هم،
مثل سازوکار کلیسا، بيش از آنكه در
پي كشف حقيقت باشد، صرفاً درصدد حفظ
جايگاه گوینده است. با این حال، در دل
کلام مقدس دو وجه عمده وجود دارد.
نخست اینکه این کلام حامل نوعی دستور
رستگاری است و دوم، شکلدهندهي افق
زندگی یک اجتماع است؛ و بهواسطهي
درک این سویهي اخیر، هر گونه تمرکز
بر درک و دستکاری ارتباط میان خطیب و
مخاطب اساساً سیاسی است.
اگر جدیترین پاسخ به این پرسش که
چرا باید تمایز هنر و ناهنر، هنر و
زندگی، شعر و گفتار روزمره، را از
میان برداشت یا حداقل مخدوش کرد این
باشد که، با برداشتهشدن این تمایز،
به گونهای از شَر نوعی خوانش ذاتاً
الاهیاتی از هنر خلاص شدهایم
ــخوانشي که سعی در جداکردن امر
لاسوتی از امر لاهوتی، زمینی از
آسمانی، چیزهای مناسب بیان از چیزهای
نامناسب و هنر از ناهنر داردــ
درمییابیم که، با میداندادن به چنین
فرصتی و نیمنگاهي به تحولات دو قرن
اخیر هنر، در سایهي کم و کمترکردن
نقش مهارت هنرمند و به حداکثر رساندن
ارزش ایده و استراتژی او، دیگر مسئله
آنقدرها بر سر ردیفکردن کلمات و
زبانبازی در وزنهای بلند و کوتاه
نیست. مسئلهي اصلی میتواند خلق یا
پیشنهاد جهان تازهاي در غالب اجتماعی
از کلمات و، مهمتر از آن، در مورد
شعر، به صدا درآوردن سکوت نوشتار
باشد.
صدای سوده نگینتاج در
سپاسگذاری کردهای از خودت آیا؟
صدای آشنایی
است. نه از پشت ابرها آمده و نوید
«آغاز فصل سرد» را میدهد و نه درگیر
«شباهتهای خانوادگی و بازیهای
زبانی» است
ــ اینکه نگاه کنید کلمات در شعر من
معناهای مختلفی دارند و وقتی میگویم
«این» منظور «آن» و «آن
یکی ديگر» هم هست و از این قبیل. نه
در پی سادهسازی و سادهانگاری امور
است و نه علاقهای به تکنوکراسی زبانی
دارد ــ اینکه ببینید من فقط زبان
را به حرف درمیآورم و این زبان است
که از خودش و با خودش حرف میزند.
قانون بازار بر نوشتار او حاکم نیست.
قرار نیست همه راضی شوند و هرکس هر
برداشتی میخواهد داشته باشد. شما یا
مخاطب شعر او هستید یا نیستید، یا
آنچه اشاره میکند را زیستهاید یا
نه. «جادو یعنی معدههایی که منفجر
شدهاند توی ناصرخسرو» (تظاهر
کنی به ایستادگی).
در اینجا نه اشارهای به داروهای
تاریخگذشته و غیرمجازی است که در
ناصرخسرو به فروش میرسد و نه هیچ
توضیح دیگر؛ رویداد آشنا فرض شده، پس
شما یا ساکن شعر او هستید یا نه. در
همینجاست که بیرون و درون در کار او
تعریف میشود. صدای نگینتاج عصبی،
معاصر و در کمترین فاصله از ماست. نه
روایت میکند و نه آنقدرها در پی
توضیح و جاانداختن است. او فقط و فقط
اشاره به زیستهای مشترک دارد. «و
ببینی پسرهای راک که چالههای امید
درست کردهاند توی زیرزمین» (تظاهر
کنی به ایستادگي).
شعر نگینتاج ضربه میزند و تصاویر را
درپيهم القا میکند. شعر او نه
نوشتار فاجعه، كه بیشتر همان فاجعهي
نوشتن است. در زبان او، امر تراژیک و
امر کمیک طوری به هم گره خوردهاند که
مخاطب را بیحس میکند، این مسئله در
مورد درهمآمیختگی امر والا و امر پست
هم صادق است. صدای او بازتاب ناخرسندی
عمیقی است. ناخرسندی سکوت میان امر
خصوصی و امر عمومی، تن و شهر، گفتن و
بیهودگی گفتن و، از همه مهمتر، من و
تو. اتفاقاً شعر او بحران ضمایر یا «اسکیزوفرنی»
را هم نشان نمیدهد. شعر او بهشکل
پیچیدهای حسابشده است، بهشکل اغراقآمیزی
برهنه و بهصورت ناسازهواری رهاییبخش.
اين شعرها با بیرون گذاشتن توانش رستگارکنندهي
کلام، با تشدید و تكرارکردن فاجعهی
میان من و تو، و با بیرونگذاشتن هر
شکل از رستگاری، درصدد حفظ خود انگارهي
رستگاریاند. آنها تبلور تلاشی
مأیوسانه برای احیاي امکانی در دل
فاجعهاند، امکانی نامیدهنشده، جایی
بیرون از قلمروی خدایان، بیرون از
سیطرهی نام.