اشاره:
اين هشت شعر بار نخست در نشريه ی ادبی نگاه (چاپ پاريس) منتشر شده اند. آنوقت ها(چهارده سال پيش) حميد عبادی زبان فرانسه اش بهتر بود و من زبان فارسی ام. امروز، همينطور که حرف چين شان می کردم گفتم تقلای ديگری بکنم برای نزديکتر کردن شعرها به متن اصلی. پس، مختصر تفاوتی که اينجا و آنجا هست، خوب يا بد، مسئوليتش به گردن من است.
ر. ق.
نوک ِ شعله
در تمام زندگی اش
خوش می داشت کتاب خواندن را
در پناه ِ شمع
و هر از گاه
دست به شعله می سائيد
تا باور کند
که زنده است
زنده.
از روزی که مرده است
دم ِ دست می گذارد
شمع روشنی
پنهان می کند اما دست هايش را.
***
عبور
دست نزنيد
به شانه ی سواری که می گذرد،
نکند برگردد و
شب بشود،
بی ستاره شبی
بی ابر و انحنا
ـ آنگاه چه خواهد شد
آسمان و هرچه در اوست
ماه و عبورش
و هياهوی خورشيد؟ـ
چشم براه بايد ماند
تا سوار ديگری
همچنان چالاک
تن بدهد به عبور.
***
زيستن
ازآنکه بر دل ِ شب
پا نهاده ام
مردی شدم
افتاده به دام های اختری.
دور افتاده ام
از آسايش آدميان
و خوابم را هم
پاره پاره می کند آسمان.
عريانی روزهايم
به صليب ات کشيده اند؛
يخ بسته مرغان جنگلی
در هوای خوب.
آه، که از درخت ها می افتيد!
***
دست به دست
از برکه ی سپيده دم
نوشيدند پرندگان بلندِ شبانه
تا وقتی که بميرند در آن دور و بر
با واپسين دم ِ ماه.
و اينک مرغان ِ غواص ِ فلق
که آشيانه در نور می تنند
با ابريشم ِ افق
و هوای طلايی ِ بالهايشان.
***
آينه
الساعه مرگ
آينه ی بلندی از زندگی ربود،
مشتی گيلاس
که در آنها خورشيد می لرزيد.
چشمهاش برق می زد در آبی ِ خود
و دستهاش در سپيدی ِ خود.
جانی شاد در او به طپش
به تندی ِ يک قلب.
در آينه می بيند
سرخ زدن ِ هزاران درخت ِ گيلاس
و پرنده هايی ميوه چين را
که هيچ سنگی آماجشان نمی کند.
خود را می بيند که بالا رفته از درخت
در شگفت که پرندگان
چه آسان تن به دست هاش می دهند
تا بی درنگ بميرند.
***
پچپچه در سکرات ِ مرگ
حيرت نکنيد
پلک ها فروبنديد
آنقدر که حقيقتاْ
يک تکه سنگ بشوند.
دل را بگذاريد به حال ِ خود
حتا اگر بماند از طپش.
او تنها به خواهش خود می زند
از سر ِ تمايلی پنهان.
دست ها دراز خواهند شد
در زورق های يخ زده ی خود
و پيشانی برهنه خواهد بود
همچون ميدانی بزرگ
تهی ميان ِ دولشکر.
***
ميلاد
ميان ِ زمين و خورشيد
مردی بی نام
به آواز ِ ملتهبش
دخمه ی فلک را سنجيد.
سرش پُر ِ همهمه ی فکرهايی
گريزان به هيئت ِ پرندگان ِ خاکستر
که گم می شوند در شب
با آنکه پرهايشان وز کرده.
آنسوتر، پی ِ آشيانه می گردند
ستارگانی بی اراده و بی چيز
که يکسره می چرخند
از پيش از ميلاد ِ مسيح.
از نهان جاش سگی پلک فروبسته
درمی يابد که از پيش پاش
تا افق های لرزان
زمينی بی اميد زاده می شود.
***
وسط ِ آبها
(به موريس گيوم )
ميان ِ ماه و پرندگانی که
طلسم بند ِ ته ِ درياهايند
و نشانه هاش برآب
حلقه های ديوانه ی کف،
ميان ِ نشانه های کور
و شيارهای ته ِ آب
آنجا که هزار ماهی ِ بی چهره
ردشان را پنهان می کنند،
مردِ غريق پی ِ ترانه ای می گردد
که شکل ِ روزگارِ جوانی اش بود،
گوش می دهد بيهوده به گوش ماهی ها
و رهاشان می کند به تيرگی ِ ته ِ آبها.