نقد و نطر
خوانندگان درباره
« وردی که برهها میخوانند »
اشاره:
گويی
تا کتابی در داخل ايران منتشر نشود کسی آن را به
رسميت نمیشناسد.
انترنت اگرچه مشکل انتشار کارهای
نويسندگان خارج از کشور را حل کرد اما اين
نويسندگان هنوز محروماند
از شنيدن بازتاب های کار. دوات
از اين
پس برای هر کتابی که
منتشر میکند(و در صورت امکان برای هر کتابی که در
خارج از ايران منتشر میشود) صفحهای باز میکند
تا اگر نقد رسمی امکان يا
حوصلهی ورود به اين
عرصه را ندارد، دست کم، نقد و نظرهای خوانندگان
جائی منعکس شود.
از آوردن نامه هائی که يکی دو جمله اند و صرفاَ
حاوی تعارف و خوش آمد معذوريم.
اميدوارم اين صفحه بدل شود به يک نشست ادبی مجازی
برای گفت و گو و جدل درباره يک اثر.
اين صفحه همچنان باز می ماند و هر لحظه که نقد و
نظر تازه ای برسد به روز می شود.
دوات
آزاده
یه داستان چند وجهی از رضا قاسمی که نوع نثری که به کار گرفته شده فوق
العاده جالبه وخود داستان که روایت جالبی داره
همراه با رگه هایی از طنز . شاید بزرگترین مشکل
این کتاب استفاده بیش از حد از کلمات رکیک باشه که
تا حدودی اون رو نا خوشایند میکنه . فکر می کنم
همه آدما تو زندگیشون دنبال ساختن اون سه تار بی
نظیرن ، حتی اگه گاهی به قیمت از دست دادن خیلی
چیزا باشه !!
ادامه...
***
ناشناس
وسط باران و گرگ و میش هوا زدم بیرون که برایش
رضا قاسمی بخوانم: وردی که بره ها می خوانند
بار سوم بود که کتاب را دوره می کردم. فکر
کردم شاید خسته شوم، نشدم. کلماتش هنوز سرمستم
می کنند و خواندنش برای کسی که جادوی کلمات را
می فهمد و اصلا خودش هم شبیه همان آدم های
سرگشته ای است که می خواندمشان عیش مضاعف است.
وبلاگ « زنی شبیه
ذوزنقه»
***
زهرا م.
وردی که بره ها می خوانند یک رمان آن لاین است، بسیاری گفته اند بداهه نویسی
رضا قاسمی است به مرور چهل نوشت، یا بهتر است
بگویم چهل خوانش! خواندن همان صفحه اول کافی است
که تصمیم بگیری به ادامه خواندنت و خوب بفهمی با
چه داستانی مواجهی.
روایت، ترسی است در لباس های متفاوت، ترسی که گاهی
با لذت می آمیزد مثل رابطه راوی با « س» و اضطراب
آن لحظه که « س» بار دار می شود از مردی که
عاشقانه دوستش دارد! ترس آن لحظه که 12 مرد ( چرا
12 ؟ ) به خاطر پروین روای را دنبال می کنند، ترس
آن نیمه شبی که یک پسر بچه ی چهار پنج ساله رابطه
ی جنسی پدر و مادرش را می بیند و... . در تمام این
تصویر های گاه و بی گاه چیزی می بینیم از جنس
خشونت، خشونتی هرچند دوست داشتنی که دیگری بر من
روا می دارد.
ادامه...
سعيد بيات
درباره " وردی که بره ها می خوانند " آخرین رمان رضا قاسمی
زمان زیادی از نگارش این رمان و البته به صورت آن
لاین گذشته و نقدهای بسیاری بر آن نوشته اند ، آن
قدر که خود قاسمی هم دوباره داستان را تعریف کند و
مصاحبه و گفتگوی رادیویی و تلویزیونی و ... تا آخر
هم حتما همه شان به تیغ کارد فراموش کنند وردی را
که بره ها می خوانند و ... با این همه به دو دلیل
این ها را می نویسم: اول که ماهی را هر وقت از آب
بگیری تازه است و دوم که اصلا کارم نقادی نیست که
از این قافله ها جا بمانم.
- زبان از ابتدا نشان می دهد که این کار هم چون
قبلی ها نمی تواند یک خط را دنبال کند - از زیبایی
های این ساختار است - و نیز از شیوه جریان سیال
ذهن که مناسب این گونه نثرها ست بهره می برد. سه
خط داستانی و در یک امتداد از ذهن آقای " ر "
روایت می شود : ۱- او که معلم و نوازندهء سه تار
است و به عشق رسیدن به چهلمین سه تار، که جادویی
است حتما ، تمام درهای مملکت اش را از جا در می
آورد ۲- او که روی تخت یکی از بیمارستان های پاریس
انتظار می کشد بریده شدنِ تکه ای دیگر از هستی اش
را و نیز بریده شدن از تکه ای دیگر از هستی اش ۳-
و او که کوچک است ، نوجوان است ، جوان است و هنوز
در کوچه پس کوچه های جنوبی کشورش عاشق است ، کتاب
می خواند ، کتک می خورد ، با نوای ساز جمعه زندگی
می کند و ...
ادامه...
***
ر. انصاری
سلام آقای قاسمی عزیز.
کارهایتان را که می خوانم گاهی در تک جمله ای به
کشفی چنان بزرگ دست می یابم که مرا به ارگاسم می
رساند. بعد دوستتان می دارم. چند سال بعد که باز
می خوانم و به همانجا می رسم و باز به اورگاسم،
یادم می افتد که انگار چند سال پیش هم همین طوری
شده بود! آن وقت به شما ایمان می آورم.
به اندازه تمام واژگان می بوسمتان. تن درست و دل
خوش باشید و نویسنده تر.
***
سعيد ملک
"وردی که بره ها می خوانند" رضا قاسمی تکنیک پرداخته ای دارد که بسیار درگیر
می شود با ذهن: سه ساعت مدام پی دی اف بخوانی از
روی مانیتور یعنی که گیر داده بد.
وبلاگ « جن خوانی از روی
نت»
***
وبلاگ آبی
با حاشيه نقره ای
پریروزی ها یک چیزی نوشته بودم درباره ی "سلانه" که خط آخرش کلی نیش زده
بودم به تار و سه تار و کمانچه...امروز به یک چیزی
بر خوردم دیدم خیلی هم بی راه نگفته ام مثل اینکه.
"سهتار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از
بس صداش لاجون است؛ بغضِ فروخورده است انگار؛
طنینِ مخفیِ ترس و شیدایی. میگویند یک نفر
شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد. اما دیده بودم
حوالی سه صبح که همهی اشباح مدرنیته در خواباند
و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست نه صدای دور
و درهمِ کارخانهای، چنان رسا میشود این صدا که
باید خفهاش کنی از ترس همسایه. دیده بودم که اگر
وسیلهاش نکنی برای رونق ِدکان رازهاش را پرده در
پرده باز میکند بر تو. آخر، زن است این ساز(از
پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس
است همانقدر که هر زنی. قهر میکند با تو. راه
نمیدهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیریاش.
چقدر هم که اهل حسادت است این ساز! وقتهایی که
بازی درمیآورد ساز دیگری بگیر دستات، ببین چطور
راه میآید با تو. " قاسمی، رضا، 2007، وردی که
بره ها می خوانند ، پاریس: انتشارات خاوران. ص 12
گرچه که با جمله ی آخرش مخالفم چون ساز اگر قهر
کند دیگر محال ممکن است کنار بیاید باهات تا زمانی
که انقدر در آغوشش بگیری و بر پرده ها وتارهایش
زخمه بزنی تا کم کم حس کند دوباره برگشته ای و می
تواند خودش را در دستانت ولو کند و آنقدر خساست به
خرج ندهد در بروز آن صدایی که تو می خواهی بشنوی
ازش...
و گرچه که رضا قاسمی را دوست ندارم بسکه نوشته
هایش مزخرف است به انواع و اقسام فلسفه بافی هایی
که سر و تهش را خودش هم نمی داند کجاست --مخصوصاً
نظریه پردازی های جنسی اش-- ولی تخیل خوبی دارد...
از جا می پراندت هر چند صفحه یک بار...
ادامه...
***
طاهره علوی
آقای قاسمی سلام .
خیلی حرفا برای گفتن دارم . اما نمی دونم از کجا
باید شروع کنم . حالا اینقدرها هم شروع اش مهم
نیست که دسته بندی اش مهمه . می خوام یه چیزی بگم
و وسط اش هزار چیز دیگه خودشو قاتی می کنه ؛ طوری
که مطلب اولی یادم می ره . تازه اینم خیلی مهم
نیست . می شه کم و بیش مطالب رو یکی بعد از دیگری
آورد. مشکل ترین قسمت مسئله نحوهء نوشتن چیزی است
که می خوای بگی . یک طور فکر می کنی و طور دیگری
می نویسی . یک طور حس می کنی و طور دیگری می نویسی
. و تازه کلمه کم می آرم . اون کلمهء خاصی که مختص
و مخصوص همان احساس خاصه . و بعد زبان که شلتاق می
کنه و بازی در می آره و رام نیست . مثل چوب مٌرده
خشک و چغره . ذره ای هم انعطاف نداره . با
کوچکترین فشاری به جای این که کج بشه اصلا" می
شکنه . در حالی که احتیاج دارم که مثل خمیر در دست
هام شکل بگیره .
همیشه فکر می کردم نویسنده همین که با خودش صادق
باشه ، کافیه . حالا می بینیم که صداقت می تونه
تمام و کمال وجود داشته باشه ، ولی در عین حال اون
ترس تاریخی و همیشگی هم در کنارش باشه . هنوز هم
خیلی بی رحمانه نویسنده هایی مثل گلشیری رو محکوم
می کنم که سعی دارن با رندی از سد خودشون بگذرن و
پستی و بلندی های شخصیتی و شخصی شونو پٌشت شخصیت
های داستانهایشون پنهان کنن.
ادامه...
***
سامان
كاري
به ارزشهاي ادبي و
داستاني اين رمان ندارم. ميخواهم نكتهاي را بيان
كنم
و آن اين است كه در تاريخ
ادبيات داستاني ايران رمان (وردي كه برهها
ميخوانند) اولين رمان
و (رضا قاسمي) اولين نويسندهاي است كه به صورت Online
اين رمان را نوشت.
البته يادم ميآيد كه زماني كه
اين رمان بر روي اينترنت منتشر ميشد
نام ديگري داشت به نام
"ديوانه و برج مونپارس) كه بعداً اين نام براي يك
فصل از اين كتاب انتخاب
گرديد.
http://www.goodreads.com/book/show/549237._
***
بی نام
کتاب "وردی که بره ها می خوانند" اثر "رضا
قاسمی" رو خوندید؟ اگه نخوندین حتماً بخونین چون
به نظر من یکی از ۳ رمان برتر تاریخ ایرانه
(بهترین رمانهای فارسی به نظر من اینهان ۱- چاه
بابل از رضا قاسمی ۲- بوف کور از صادق
هدایت ۳- وردی که بره ها میخوانند) البته این
کتاب فقط به صورت الکترونیکی چاپ شده و من با فرمت
پی دی اف دارم.
هرکسی که میخواد بخونه یه میل برای من به آدرس
Morteza.boostani@gmail.com
بفرسته یا یه نظر تو همین وبلاگ و رو همین پست
بذاره و ادرس میلش رو بنویسه تا براش بفرستم.
به تموم اونهایی که اهل کتابن به شدت پیشنهاد
می کنم حتماْ بخونین چون بی نظیره...
وبلاگ « سکوت»
***
جواد رئيسيان زاده
در انتهای کتاب از زبان نویسنده اینگونه آمده:« این رمان بار نخست در آوریل
2002 و با نام «دیوانه و برج مونپارناس» به عنوان
رمان آنلاین به صورت فی البداهه و زیر چشم
خوانندگان به مدت چهل و دو شب(هر شب یک قسمت) روی
سایت شخصی من نوشته و منتشر شده است.«وردی که بره
ها می خوانند » روایت بازنویسی شده ی همان متن است
.در زبان فارسی این نخستین رمانی ست که به این
شیوه نوشته شده است.در زبان های دیگر را نمی دانم.
عنوان «رمان آنلاین»هم از جعلیات خود من است.»
«وردی که بره ها می خوانند» شامل سه داستان است که
بطور موازی پیش می روند،چیزی مثل «مرشد و
مارگاریتا» .اما در این جا هر کدام از داستان ها
بخشی از زندگی نویسنده است :ماجراهای کودکی
نویسنده ،وقایعی که در بیمارستان می گذرد و ماجرای
ساختن چهلمین سه تار، سه تاری که قرار است در
انتها نوایی جادویی و ناب داشته باشد. در این
داستان ها نویسنده از هر دری حرف می زند اما کیفیت
وشیوه روایت بسیار جذاب است و تا انتها خواننده را
با خود می کشاند.
ادامه...
***
آذرستان
من اشتباه کردم. رضا قاسمی شبیه هیچ کس نمی نویسد با این نثر تر و تمیز که
معلوم است کلی برایش جان کنده. وردی که بره ها می
خوانند را می گویم. شاید همنوایی داستان تر بود و
عنصر روایتی اش قوی تر اما این کتاب عجب کتابی
بود. خوشم آمد خیلی.
امیدوارم آقای قاسمی مرا ببخشد از آن تحلیل
عجولانه ی چند پست قبل.
دوست داشتم می توانستم مثل قاسمی بنویسم. حسودیم
شد.
وبلاگ «آذرستان»
***
محمد دامن زن
باسلام وعرض ارادت رمان بسيارزيباي بره ها راخواندم.يك نفس ودريك نشست.وغرق
شدم درنشگيي كه مدتها بود ازمن گريزان بود.رفتم به
روياهاي ناتمام خودم كه ديدم ساعتهاست درداخل
ماشين درخيابانهاي تهران ميچرخم.صداقت نوشته
ديوانه ميكند آدم را وباوجود كلمات ركيك چه نوشته
نجيبي است.به نجابت خود نويسنده.آخررمان فوقالعاده
تكاندهنده است.بعنوان يك ايرني ازدوردستانت را به
گرمي ميفشارم وبرايت آرزوي ساختن چهلمين سه تارت
راميكنم.(ناچارازآن فعل معروف استفاده كردم)
m_damanzan@yahoo.com
***
محمد مهدی هاشمی
سلام جناب آقای قاسمی
داستان آشنایی من با کارهای
شما خیلی جالب است. من داستان به قول خودم مدرن
نمی خواندم. با یکی از دوستانم درباره بهترین رمان
های ایرانی صحبت می کردیم. کتاب همنوایی را به من
معرفی کرد و گفت که بهترین رمان تاریخ ایران است.
خندیدم. گفت بخوان می فهمی. باورم نمی شد که به
روزهایی برسم که این کتاب کنار تختم باشد و تا
چندین صفحه از آن را نخوانم، خوابم نبرد. جدیدا
لای آن را باز می کنم و از هر
کجا که آمد تا آخرش را یک نفس می خوانم. بعضی از
اوقات هم با آن فال می گیرم. می توانم برایتان
حدودا کتاب را از حفظ بخوانم. وردی که بره ها می
خوانند هم شاهکار است. خیلی طول کشید تا این کتاب
را خواندم. چون در بعضی قسمت ها نمی توانستم جلوتر
بروم. آنقدر مبهوت داستان می شدم که دوباره می
خواندم و باز هم دوباره می خواندم. چاه بابل را هم
خیلی دوست داشتم. حرفهایتان از دل بلند می شود و
به دل می نشیند. شخصیت های داستانهایتان را انگار
سالهاست می شناسم. خودم هستند ولی زیباتر.
نمایشنامه هایتان را نیز دوست دارم. به غیر از
ضحاک که آن را گیر نیاورده ام، بقیه را خوانده ام.
فوق العاده اند. شما مغرورید ولی باید بیشتر از
این مغرور باشید. شما اسطوره زنده برای من و خیلی
از دوستانم هستید. به خاطر شما بود که من به کلاس
سه تار رفتم. پیشرفتم خوب بوده است. خیلی زندگی ام
زیباتر شده است. چند نقد و بررسی کوچک به
کارهایتان کرده ام ولی وقتی خواستم این نامه را
بفرستم، از فرستادن آنها پشیمان شدم. اگر بخواهیم
در چیزی عیب پیدا کنیم همواره موفق می شویم. حاضر
نیستم کسی را که در زندگی ام تاثیراتی گذاشته است
که دید مرا به همه چیزها عوض کرده است، ناراحت
کنم. حتی اگر این ناراحتی برای لحظاتی کوتاه باشد
و حتی اگر به او برای کارهای بعدی اش کمک کند. فقط
می توانم بگویم متشکرم.
***
ن (چند نام و بخشی از نامه، برای به خطر نينداختن
نويسنده اش، حذف شد)
1 sale pish bood ke sare 1ki az classhaye zabane faranse,
1ki az ostada ke age 1 ketabe chap nashode ham
tooye ghafaseye otaghe 1 nevisandeye gomnam az 1
keshvar dooroftade peida beshe mishnasatesh...
az shoma sare class tarif kard..
manam adame eshghe ketab ...
khodamam koochiktar ke boodam mineveshtam 1
chizayi...
har ketabio ham ghabool nadaram..!!
nemidoonam chi shod o raftam web sitetoono check
kardam ...
bad 1 ketab be onvane nemoone khoondam azatoon
...
hamnavayie shabaneye orchestre choobha...
ummmm..... kheily khosham oomad...
ketabhaye badi hame too iran mamnoo e chap
boodan..
az roo internet 1dige az ketabatoono download
kardam..
verdi ke.... jaleb bood....
...bareha... avalin ketabi bood ke delam
nemioomad bekhoonam...
mabada tamoom she....
.... mikhanand!... man - ba - in - ketab..
zendegi kardam
aghaye ghasemi
man ba in ketab be khoda residam!
be khoda residam...
engar khodam neveshtamesh... engar khodam
khalghesh kardam...
bad goftam harjoor shode in ketabo chap mikonam
midamesh be behtarin hao
be tamame kasayie ke edea mikonan behtarinha ro
khoondano 1ki az behtarin ha ro az ghalam
andakhtan..
tamame safhehasho print kardam...
ama moteasefane behtarin doost va familemoon ke
behtarin ketabha ro taksir mikard o be fooroosh
miresoond (...) tavasote
vezarate etelaat dastgir shod!
ghablan faghat 1 noskhe az in ketab ro baraye
oon ostadam ke shoma ro be man moarefi karde
bood chap kardam
ama nashod ke behesh ketabo bedam..
va hala manamo hamoon 1 doone ketab.
az mashhad shooroo shod... va man alan dar
(...) hastam...
ama dar beine tamame ketabhaye grammer
o dictionnair hayi ke roo mizame
1 hafeze koochiko 1 ketabe verdi ke
barreha mikhanand be cheshm mikhore...
***
امين :
bebakhshid ke nemitoonam
emailamo englisi benevisam.
man daneshjooie oloom
pezeshki az shiraz hastam.rastesh
ketabe"verdi ke barreha mikhanad" ke asare
shoma hasto har ruz sobh too mobilam va
vaghti ke ba otoboose vahed be bimarestan
miraftam khoondam va beiar lazzat
bordam...ye jooraie nagoftehaie shakhsiate
khodam bood va tajrobehaie ke hamishe
dashtam ama kalameie vasashoon sakhte
nashode bood....cheghad ebarate" shale nime
bafteie helena" vasam por mani bood...man
ketabkhune herfehie
nistam ama az ketabetoon besiar lezzat
bordam...
khastam begam doostaie man
too daneshgah ke in ketabo khoondan ham
hamin nazaro daran va ma ba hamdige saatha
dar rabete ba in sohbat mikonim
harja hastid shaad bashin va
movafagh.
***
پيمان نيک نژاد
aghaye ghasemi aziz
salam
roman "verdi ke bareha mikhanand" ya hamoon
"divane o borge monparnas" ya hamun "chehel pele
ta setar jadooei" ro khondam
albate bayad begam ke khondanesh ro tamum kardam
besiar besiar ziba bud
taze vaghti be akharesh residam o fahmidam ke
hamash bar asas ye chiz bedahe shekl gerefte
bish az pish bar afarinandeye in roman afarin
goftam
be jorat mitunam begam ke dar noe khodesh ye
shahkare
albate in nazare mane
arzesh 5 sal neveshtan ro dasht
dar zemn tanasob ma'naei 39 bakhsh ketab ba 39
tar ke be tar jaduei naresid vaghean aali bud
vali ye soali vase man pish omad
age eshtebah nakonam too 2 jaye dastan shoma
goftin "hasht kalameh"
man ke chizi nafahmidam!!
age mishe baram tozih bedin!
khaste nabashid
payam.niknejad@gmail.com,
***
علی امينی نجفی
رضا جان سلام
کتاب ورد بره ها را دیشب خواندم با آنکه توصیه
کرده بودی که آن را زیاد جدی نگیرم! برخلاف انتظار
خیلی خوشم آمد.
حالا تو هر چی می خواهی بگو، به نظر من که از دو
رمان دیگرت بهتر است و مهمتر آن که کاش ترجمه شود
به آلمانی و فرانسه به نظرم برای خواننده فرنگی هم
خیلی جالب است چون خیلی راحت و روان خوانده می شود
و تصاویر آن بسیار ملموس است و طنزش دلنشین و
گیرا.
سرخوش و تندرست باشی تا ذهنت همچنان آفریننده و
قلمت این سان روان بماند
قربانت علی
***
مرتضا خبازيان
بداهه نویسی وردی که بره ها می خوانند و خیانت های
دنباله دار وبلاگ به ادبیات
اولین باری که سخنی بر لب غریبی نشست هر چه بود، ورد نبود. واضح است که ورد با تکرار رابطه ای
تنگاتنگ دارد و اساساْ تکرار است که به ورد مفهوم
می دهد. در مقاله ی کوتاه اندر خیانت وبلاگ به
ادبیات، سوی سخنم به هدفی غیر از رمان بود که تصور
می کردم -هنوز هم- وبلاگ، جایی برای رسیدن به فرم
های متعالی ادبی نیست و اگر هم باشد چیزی که حاصل
می شود، نیازمند رسیدگی و بازخوانی و ویرایش است...
ادامه...
***
کيوان
Salaam
In 3vomin ketabist ke az shoma mikhunam…mesle 2
kare ghabli lezat bordam
Faghat yek nokte kami delgiram kard
Akhare file PDF in ketab chandin safhe ekhtesas
dade shode be gaah shomare online neveshtane in
asar
Khaheshi ke daram agar momkene in ghesmat ro az
file hazf konid va be shekele digari ruye
websitetun baraye alaghemandan bogzarid
Chon adam ro az khalseye toam ba tafakkore nashi
az khatemeye dastan birun miare va be ghole
khodemuni kami “zede hale”…
Yek ketabe khub mesle ye filme khub ya ye musike
ghashang, adami ro baraye zamani 2chare khodesh
mikone
Ba in mohabati ke dar haghe ketab mikonid,
begzarid bishtar 2chare Verdi beshim ke bareha
mikhanand…
Az babate inke majbur shodam fingilish
benevisam, ozr mikham
Payande o tavana bashid
Eradatmand
keyvan
keyvan.latifi@gmail.com
***
گفت و گو با رضا قاسمی درباره
«وردی که بره ها می خوانند» ـ فرنگيس حبيبی، راديو بين المللی
فرانسه (فايل صوتی 3/5 مگابايت)
***
ستاره
آقای قاسمی عزیز
یک هفته است با شخصیت کتاب وردی که بره ها می
خوانند زندگی می کنم. دست از سرم بر نمی داره.یک
بار برایتان نوشتم همنوایی شبانه رو چندین بار
خوندم.کتاب رو دستم می گرفتم. می خوندم تا تموم می
شد . این بار اما...خوندن کتاب دو هفته طول کشید.
نمی تونستم .نمی خوندم . می خواستم این زیبایی رو
کم کم بچشم. مبادا که تموم بشه. ولی شد. حالا تا
کی دوباره باید هی بخونم و بخونم و لذت نبرم تا
دوباره کتابی مثل همنوایی و وردی که بره ها می
خوانند دستم بیاد و روحم و زیر و رو کنه.....
astaare@googlemail.com
***
آليبی
این دو، سه روزی که "حق السکوت" آقای چندلر را می
خواندم، ترجمه آزار دهنده آقایی به نام احسان
نوروزی، چند باری ناراحتی ام را تا حدی بر انگیخت
که نزدیک بود کتاب را برای همیشه کنار بگذارم.
جملات زشت و بد ترکیب، زبان قوام نیافته، کلمات
نامفهوم و نچسب، مفهومهایی که به ذهن مخاطب منتقل
نمی شوند وهمین طور روی هوا دست و پا می زنند و
گفتگوهایی که به نظر بی ربط و بی سر و ته می آیند
ولی چیزی در درونشان تو را صدا می کند که "من یکی
از آن دیالوگهایی هستم که بیلی وایلدر بزرگ آرزو
داشت نویسنده ام باشد"، مهمترین نکات آزاردهنده ای
هستند که الان به ذهنم می آید.
آخرین باری که کتابی را به دلیل ضعف های نوشتاری،
نیمه کاره بستم و برای همیشه کنارش گذاشتم، یکی دو
ماه پیش بود.
ادامه...
مقداد
Ba
arze salam va khaste nabashid khedmade
shoma..
3 rooze pish taghazaye "
verdi ke barre ha mikhanand" ro az shoma
karde boodam ke shoma lotf kardid va baraye
man ferestadid..
Avalan bayad
az shoma mamnoon basham be khatere
shah
kare zibatoon
.. kheili lezat bordam..
bayad eteraf konam tahala herfei khoondane
rooman o dombal nemikardam va be estelah be
har roman ye "Noki mizadim".. ama ta emrooz
ke 2 rooz migzare az daryafte mailetoon man
185 safe romanetoon ro ro monitor khoondam
ke hodoode 8 saat ba favasele mokhtalef tool
keshid va in jazabiyate kare shoma ro
miresoone..
Man
jedan dast marizad be shoma migam..
Kar no
va jalebi bood..
Dar
hale hazer man dar Kish hastam.. va ta
chandi ghabl baraye chan majale maghale haye
tanz e ejtemaee – siyasi mineveshtam..
va az oonjaee ke baraye mane 24 sale ke
pesar ham hastam in yek krie ke sabre jazil
mikhad va poshti garm ala ragheme khaste
moshtari ham dast keshidam az in kar…
Ama
khob ba inke reshteye tahsilim Business MNG
hast vali khob eshghe neveshtan to zatam ba
tavajoh be roohiyatam moj mizane..
Shayad
estefade az tajrobeye digaran kheily mofid
bashe.. ama ba tavajoh be neveshteha va
yaddasht hatoon.. man vaghean kesheshe
neveshtane ye matno bishtar az ye bar va
tekrar e oono – HATTA be gofteye shoma ta 20
BAR!!!- nadaram..
Vaghtetoon ro nagiram.. rahnamaee konid mano
baraye tamrin va erzaye in niyaze darooni ke
modam faryad mizane ke ghalam bardar
dobare.. dobare!
Mamnoon misham.. va baz ham mamnoon misham..
Doost
daram age baratoon maghdoor bood sayere
neveshte hatoon ro ham baram befrestid ta
dar asra ee vaght bekhoonameshoon..
Mamnoon va movafagh bashid
masa_hi83@yahoo.com
***
بی نام
باسلام وعرض ارادت رمان
بسيارزيباي بره ها راخواندم.يك نفس ودريك
نشست.وغرق شدم درنشگيي كه مدتها بود ازمن گريزان
بود.رفتم به روياهاي ناتمام خودم كه ديدم ساعتهاست
درداخل ماشين درخيابانهاي تهران ميچرخم.صداقت
نوشته ديوانه ميكند آدم را وباوجود كلمات ركيك چه
نوشته نجيبي است.به نجابت خود نويسنده.آخررمان فوق
العاده تكاندهنده است.بعنوان يك ايرني ازدوردستانت
را به گرمي ميفشارم وبرايت آرزوي ساختن چهلمين سه
تارت راميكنم.(ناچارازآن فعل معروف استفاده كردم
m_damanzan@yahoo.com
***
سردار
صالحی
وردی که برهها
میخوانند، مثل همهی کارهای رضا قاسمی او را خویش
من میکند. گاهی برای این که از گفت و گو با سایه
درگذرم، بیصدا او را پیش کشیدهام. وقتی خویشی از
خون بگذرد و در زبان سر باز کند بر زمینه ی ملالی
که هست آدمی در زبان و زه جان خویش می شود، نه در
زه کمان. با پرسه در متن میشود از درد دل گذشت و
به دل درد رسید.
آنچه میبینی گفت و گوی من است با نویسندهی وردی
که برهها میخوانند در آئینهی جان، در بست و باز
زبان. این که به کجا کشیده میشود نمیدانم.
بهانه، همان نشانهها و همان مالیخولیا صبحدمان.
وردی که برهها میخوانند بهانه است.
1
نقد نمک
یادم نمانده است در کدام متن فارسی به این رسیدم
که: بر من نشین یا بگذار بر تو نشینم تا ملال راه
از میانه برخیزد. اینگونه باز شد که دو کس، دو
نفس بههم می رسند، در میانهی راه، به
کاروانسرایی، جایی. جایی که سکوت، ملال را
سنگینتر میکند. باید یکی آغاز کند تا ملال از
میانه برخیزد. پس یکی بر دیگری داستان میراند. بر
او رانده میشود که بر شانه نشسته است و برده
میشود. اینگونه سوار بر دم سخنران سرش به جهانی
ندیده گشوده میشود و پایش به جایی نرفته باز. مگر
نه دریافت و یافتن در، در جهان بیدر و پیکر از
این راه بر آدمی میسر میشود؟ مگر نه ما با چشم سر
با جهان حی و حاضر پیش رو آشنا میشویم، با جهان
هست. با دیدهی دل (زبان) از جهان پیش چشم سر، از
حال پیش رو وامیکنیم و با جهان نیامده و رفته
آشنا میشویم؟
ادامه ...
***
رضا معين زاده
Aghaye rezaghasemi :
salam
Dar iran goya rasm ast faghat bekoband va vaghti
kasi karash ra khob anjam medahad , anjam vazife
karde ast , ya agar ham az kasi tarif mekonand
anghadr boye chaplosi medahad ke digar ……. Be
har hal man tasmim gereftam name e baraye shoma
beferstam va begoyam man ketabhaye shoma ra
nakhandam , balke ba anha zendegi karde am .
pareye sefr chahe babel ra modam zir lab zemzeme
mekonam va barha faslhaye hamnavaye shabaneye
orkester chobha ra khandeam , be tamam doostanam
ketabhayetan ra pishnahad karde am va ba kheyli
ha dar in bare sohbat karde am . dalil in ke in
name ra ham baraye shoma neveshtam faghat in
bood ke bedanid kasi dar in soye jahan ketab
haye shoma ra be shedat doost darad .
Be nazaram an chize ke baes mishavad kalamat
shoma ra inghadr doost dashte basham in ast ke
shoma ghadr kalam ra midanid va be khater chap
ketabhayetan hazer nisted jomle e ra hazf konid
. chand vaght pish be yeke az dostanam ham hamin
ra goftam ke agar ghadr kalamat ra bedani mibine
che mojeze e mekonad . in kar shoma baes shod
befahmam khodsansore mesl sam ast baraye
nevesande ! nemedanam metavanam ta akhar omr
intor basham ya na ama had aghal hala midanam
maneye in jomle ke baraye jahani shodan bayad az
khod gozasht yane che ? hala mefahamam vaghti az
kheyr chap ketabi mesl chahe babel ( be shakhse
in romanetan ra kheyli doost daram ) dar iran
megozarad yani che ?
In name ra neveshtam chon metaghedam ensan be
delgarmi ehteyaj darad v ache delgarme behtar az
inke bedani ba inke dar paris zendegi mekoni va
dar an taraf donya , dar iran , dar mashad
kasani hastand ke mekhanand va mozakhrafati mesl
filtering ham mane nemeshavad ke yak nevesande
dast az rahash bekeshad !
Dar chah babel yad gereftam bayad taboo ha ra
shekast , man ham hala had aghal talash mekonam
tamam in taasobat kor ra beshekanam va khodaye
asl ra setayesh konam . emshab shab ghadr ast va
be nazaram behtarin amal dar in shab haman fekr
kardan ast va medanam khodavand ham intor
khoshnood ast !
Omid varam hamishe mivafagh va sarbolan bashed!
Ya hagh
rezamoeinzadeh@gmail.com
***
فاضل
سلام آقای قاسمی
رمان وردی که بره ها می خوانند رو خواندم. از صبح
تا شب. بی نظیر بود. قبلا هم رمان همنوائی رو
خوانده بودم ولی وردی که بره ها می خوانند واقعا
دیوانه کننده بود. از جان و دل بود که بر جان و دل
نشست و اشک بر دیده نشاند. آری حقیقتا زندگی شال
نیم متری هلناست که شکافته می شود و بافته می شود.
گفته بودید نوشتن بین تغزل و طنز سخت است، الحق
والانصاف که این سخت را به قلم توانایتان سهل کرده
بودید با خون دل خوردن و نوشتن و با عرق ریزان
روح. و چه خوب نقب زدید به اعماق دل و جان
خوانندگانتان. فصل غرق شدن پروین تکانم داد و چه
خوش نشسته بود شعر انتهای فصل که اشک را می نشاند
به چشم. رفتن ش برای همیشه، غم راوی را به جانم
تزریق کرد. و چه جالب بودن دیدن راوی همسایگانش را
پس از سالها. که گویی هرچیز تصادفی ممکن است
تصادفی نباشد، خواه تقدیر گیرش خواه خرافات. آقای
قاسمی عزیز ممنون از زحماتتان. ممنون که بی
چشمداشتی اینچنین روح های تشنة ادبیات را سیراب می
کنید. به خدا مردیم و ذله شدیم از خواندن این شبه
رمانها از دیدن این همه ادعا و نبودن جوی لذت
خواندن. ممنون که با خستگی روزانه نوشته بودید و
مرارت سالیانه پیرایش و آرایش کرده بودید و حالا
ما می توانیم به یک روز سر بکشیم این معجون میوه
های کمیاب جنگل های ادبیات را، آن هم بی زحمت از
خانه بیرون رفتن و خریدن کتاب. بمانید و بنویسید
که به شما و کسانی چون شما نیازمندیم چون نیاز لب
تشنه ای به کوزه ای آب گوارا در بیابان. فکرتان
جوشان باد.
farzad_plato@yahoo.com
***
ندا شمس کيا
بالاخره رمان"وردی که بره ها
می خوانند" را خواندم.لذت بردم جداً؛لذتی
غمناک،دلگیر،متشنّج و خاموش...
چند وقت پیش در یکی از میل هام درباره ی این رمان
آنلاین خواندم،امّا خب فیلترشکن نداشتم و پیگیری
هم نکردم البتّه؛تا هفته ی پیش که به فیلتر شکنی
فیلترنشده(!) برخوردم و توانستم رمان را از سایت
دوات دانلود کنم.
به طرز دردناکی دوست داشتنی بود؛به طرز غمناکی نقب
می زد به درون آدم:
خسته شده بودم از اين هستی که شبيه شده بود به شال
نيم متریِ هلنا. از اين طرف شکافته میشد تا
دوباره به همان شيوه بافته شود. با همان نخها؛ با
همان رنگها.
و من خسته ام از درد واندوهی که در همه ی ما ته
نشین شده است وآنچنان می فرسایدمان که دیگر چیزی
نمی ماند از روحی که در این قالب های تهی دمیده
شده است و... هی تکرار می شود همه چیز...مثل شال
نیم متری هلنا...
خسته ام ...
خسته.
و مگر نه آنکه هرچيز غرامتی دارد؟
دست مریزاد رضاقاسمی عزیز و قلم ت همیشه نویسا!
وبلاگ دلم می نويسد
***
وبلاگ تنهائی پر هياهو
وردی که برره ها می خوانند
همه عمر از مسیر کج...
همه راه ها از مسیر کج...
خط راست، خطی بود که فقط در کتاب هندسه بود.
برای مهاجرت باید اندکی ماجراجوبود. اندکی جاه
طلب؛ اندکی هم نفرت داشت از هندسه. در این مفهوم،
مهاجر قمار بازی است که در نبردی نهایی همه ی
گذشته را داو می گذارد تا شاید آینده را ببرد.
آدمهایی که جاکن نمی شوند از زمین یا بی بهره اند
از این خصلت ها، یا وجود آنها را در خود دست کم
میگیرند. شاید هم متنفرند از قمار. بدین ترتیب،
"جویندگان طلا" جنگجویانی هستند که در این قمار
بزرگ تا پای جان حاضرند بروند و به هیچ کسی رحم
نکنند.
ادامه...
***
حسام
رضا قاسمی را از دوات اش می شناختم نویسنده
,نوازنده و کارگردان تئاتری است میانسال ودور از
وطن .
قاسمی تازه ترین رمانش را بر روی نت قرار داده،
فقط بگویم که خواندم وبسیار لذت بردم شما هم "وردی
که بره ها می خوانند" را از دست ندهید.
وبلاگ منطقه مرده
***
بی نام
ostad
nemidunam ejaze daram ehsasatamo
darbareye gheseye kam naziretoon begam
ya na! be har jahat omidvaram jesarat
nakarde basham...
A)aval inke
sin va shin mano yade aghaye k dar
romane ghasre aghaye kafka mianadakht.
B)dovom inke
be nazare man gheseye shoma ta hddi zan
mehvar bud va zan yeki az anasere aslie
dastan bude mesle setar . 1.hozure
motefavete madar: tuye hameye ghesseha
madar ma'mane amne farzande vali tu
gheseye shoma madar avalin kasi bud ke
shoma ro sarshare az na amni kard.
2.nane doshanbe va buye behesht ke
shahkar bud. 3.madam helena va shalesh
ke tasvire koli az ghesse va sarneveshte
shoma bud. 4.khanoome ebadi ke az be
taharok vadashtane ehsasate tonde
pesaraki labrize az lezat mishod.
5.marge parvin ke oje ghesatoon bud,ham
oje ehsasi va ham be noi oje etefaghate
dastan.margi ke kamelan beja va daghigh
va honarmandane varede ghesse shod va bi
andaze be zibayie ghesse afzood.albatte
marg, bezzat zibast ! 6.hozure kamrange
hamsaretoon be onvane yek hamsar,ke ta
hadi ghamangiz bud va man dobare be yade
zane irani oftadam,hatta dar
morede marde amighi mesle shoma!
7.vojoode parastaran va ehsasate
raghighe yek mard be anha. 8.vojude shin
ke man kheili delam barash sookht vaghti
az pishe shoma raft va tamamie
hoviatesho az dast dad.doost pesare
jadid,jarahiye sine,kinezotrap...az
jolo...az aghab...oh!ostad!in ghesmatesh
divane konande bud.(hameye larzeshe
dasto delam az an bud ke eshgh panahi
gardad...ay eshgh! ay eshgh...)albatte
ghat'an dark mikonid ke in hame enzejare
man be ellate ehsasate zarif va
badane dast nakhordeye yek dokhtare
iranist ba tarbiate irani!!! 9.hozure
sin ke be marateb az tamamie zanhaye
dastan khoshbakhtare!garche khate sin
dar akhare ghese bi sar anjam mimoone(be
haman bi sar anjami ke tabiate tabiat
ast (m.dolat abadi)) ama be har jahat
shoma tasmim gerefte budid ke lagad
nazanid be in divare shishey,va ya agar
ham zamani zadid hargez eshtebahate
gozashtei ke ba shin dashtido tekrar
nakhahid kard (magar na anke har chiz
gharamati darad?) 10. va amma khodam dar
ghesseye shoma : ostad,14 salam bud ke
baraye avalin bar hes kardam jense negeh
ha taghiir karde va ba'd ha ke bozorgtar
shodam daryaftam ke dar eyne
tafavot,ajab tekrarist!! amma,negahe
moalem negahe digarist! va keshesh be
moaleme musighie mard... wow!ostad! vasf
napazire ! be karrat dar heyne dars
gereftan hes kardam nirooi az daroone
oo, mano jazb mikone ke man na be khod
balke bi ekhtiar jazbe in nirooye
afsoongar mishodam.anbooheye enegyii ke
mostaghiman be shaghighehaye man rande
mishod.feshare atefie shadid!meyle ajib
e raha shodan dar aghooshe oo! va
taslim... ba rezayat!!! albatte dar
khate man hich kas lagad be in divare
shisheii nazad va man che besyar hes
kardam ke mesdaghe in soroodeye shamloo
hastam: (kalam az negahe to shekl
mibandad,khosha nazar baziha ke to aghaz
koni...)
dark mikonam
,dark mikonam,ostad ba tamame hastiam,
sin va shin har do shifteye shoma
budadand!
ostad,ketabetoon binazire va mohagheghan
natijeye andisheye fogholadeye shomast.
va kamelan az siaghe dast neveshteha
peydast ke nevisande yek navazandast!yek
bedahe navaze irani! chon neveshteha be
vozooh joosheshist na koosheshi !
ostad,man
sarrizam az sepas... bepazirid , be
hamrahe booseye madhooshaneye dokhtaraki
dar baran bar dastane honarmande shoma
ke : (bi najvaye angoshtanat,faghat, va
jahan az har salami khalist...)
varta_thm@yahoo.com
***
امير
...gijam........dishab az lahze'ee ke fileha
ro daryaft kardam ta 4.5e sobh tamame 215
safharo khat be khat......kalame be
kalame........harf be
harf........khoondam.........hata safhehaye sefide gaah be gaahe oono........
nashod ke
dishab baratoon benevisam.........choon jaee
boodam........... jaee miane boodano
naboodan........nemidoonam chi bayad
begam..........
kash manam
joze oon mokhatabaye khas
basham..........oonaee ke botrie haavie
ganje shoma ro daryaft kardan........
kash manam
enghad eftekhar dashtam ke online
bedahenavazie shoma ro
beshnavam........setar ro ke ta radif
zadam......modati be khatere daneshgah kenar
gozashte boodam.........az
emrooz........dobare mizanam.........
nemidoonam
azin be bad chi be saram miad..........ba
shin.......ba sin...........ba
parvin............ba helena..........ba
doshanbe............ba nane
doshanbe.........ba etemadi.........ba
barreha.........ba tikehaye boride shode az
azal.........ba...........ba...........ba..............
***
مريم بامداد
نمیدونم یادتون هست یا نه؟ چند مدت پیش فایل چاه
بابل را برام فرستادید.
خواندم و خواندم و باز هم میخوانمش و تکرارش
میکنم. قشنگ بود، خیلی. اما وردی که بره ها
میخوانند دیوانه کننده است.
بیشک اگر طنزهای متن نبود ما را به عمق جنون
میبرد و این اشکهای ما بود که هی سرازیر میشد.
بیشتر از یکسال است که عزیزترین کسم را ندیدم. از
ماشین پیاده شد، دستم را فشرد و برای همیشه رفت.
اما آنروز "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" را به من
داد. چقدر شبیه است این کتاب به او و شاید شما...
قبلا هم گفتهام نه نویسندهام، نه منتقد ادبی و
نه ...
یک دختر 26 ساله که در یکی از شهرهای آذربایجان
شرقی زندگی میکند و با مدرک فوق لیسانس فیزیک در
دانشگاه آزاد تدریس میکند. این من ظاهری من است
که مرا میپوساند.
چقدر بارها و بارها مثل مندو از حرف زدن با خود
ترسیدم که سرآغاز دیوانگی است و چقدر مثل او اسم
جاها و چیزها را برای خود تکرار کردهام که بدانم
دیوانه نشدم.
نمیتوانم بنویسم و به قول "مارگریت دوراس" این
مرا دچار جنون میکند.
اما بیشباهت نیستم به نوشته که همیشه دنبال کسی
هستم که بنویسد آنرا.
این نوشته چقر شبیه است به نوشتههای شما، شبیه
عزیزترین کسم...، ذات زنانگی مرا آشکار
میکند.
بارها فکر کردهام به این که اگر شما زن بودید
چگونه مینوشتید؟
bamdad_maryam@yahoo.com
***
مصطفی فلاحیان
اين رمان رضا قاسمي كه اين اواخر منتشر شده
اثر جالبي است. اصولا قاسمي با چاپ همان رمان
معروف همنوايي .. استعداد و كوشش و سواد اش را
دررمان نويسي نشان داد .و يك جورهايي به رخ آن
مرتجعيني كشيد كه هنوز در حال نوشتن به سبك هاي
كهنه شده ي شصت سال پيش هستند. رماني كه خواندش
لذت بخش بود و مدتي كه مي گذشت يكدفعه شخصيت ها و
نماد هايي كه پشت اين شخصيت ها پنهان بودند خودشان
را نشان مي دادند. انگار كه از پس غبار ظاهر
مي شدند.در اين رمان وردي كه ... البته كمي از آن
شيوه هاي روايي و نوع نگاه قاسمي به جهان را مي
بينيم. و نمادهايي كه ما به عنوان خواننده مي
توانيم ببينيم. مثلا پايان عشق راوي با دختري كه
راوي استاد سه تار او بوده را با همنوايي مقايسه
كنيد ف دختر كه در همنوايي با سيد رابطه دارد.
نكته اي كه درباره ي اين دو رمان رضا قاسمي برجسته
است آن حرفي است كه همينگوي به دوس پاسوس زده بود:
دوس رفيق قديمي عزيز
... آدم ها را همان طور آدم نگه دار و تو را به
خدا به نماد تبديل شان نكن...
ادامه...
***
مظاهر شهامت
بی گناهی غارت شده بره ها
و زنانگی عقیم سه تار
« وردی که بره ها می خوانند »
یا وردی که به بره ها می خوانند تا یادت
بیاورد شعری از شاملو را که در آن غلامان در
گلوی کبوتر چند قطره آب می چکانند تا بعد سر
بره ها و کبوترها با هم بریده شود . خون باشد
و پر و جفت های چشمان معصوم که غریب و عجیب به
جهان می نگرند . حالا بی پناهی و قربانی شدن
یا در قربانگاه بودن و خطر همیشگی آن معنی شده
باشد یا نه . بعد بفهمی یا نه که تاریخ انسانی
ما ، سراسر در کنار همین مفاهیم بودن بوده است
. و دیر یا زود بفهمی نه فقط در اینجا که در
هر کجای زمین و تاریخ ، گویی تقدیر همین بوده
است و بس . با کمی رنگ و بو و شکل دیگر ، یا
کمتر یا بیشتر و با بهانه های همسان یا متفاوت
. قربانی بودن ، تشویق شدن و آذین شدن برای
قربانی بودن و اغواء شدن یا نادانسته به مسلخ
رفتن . پس همیشه در بی پناهی ، بی یاوری و
دلواپسی اش زندگی می کنی و زندگی ات قطره قطره
زهری بوده است که به کامت می ریخته اند یا می
ریخته ایی .
ادامه...
***
مصطفی فلاحیان
۱.
یادداشتکی بر// وردی که بره ها می خوانند
// نوشته ی رضا قاسمی
من تازه این رمان را شروع به خواندن کرده ام و تا آنجا که می دانم مدت
کوتاهی از انتشار نسخه ی الکترونیکی آن می گذرد .
و برایم جای تعجب است که بعضی ها اینقدر سریع
درباره ی این اثر نظر داده اند و می دهند . البته
این قضیه شامل بقیه ی نویسنده ها و آثارشان می
شود. که به محض چاپ شدن شروع به نقد می شوند . این
منتقد ها فکر می کنند ورطه ی ادبیات رینگ بوکس است
و آنها گوشه ی رینگ می ایستند و مشت هایشان را به
هم می کوبند و برای بقیه کری می خوانند و چون کسی
پا به رینگ نمی گذارد شروع به مشت زدن به کتاب های
نویسنده ها می کنند!
۲.
گویا عجول بودن هیچ وقت ایرانی ها را رها نمی کند
مثل تنبلی و بدگویی در هر حال وقتی می خواهیم
درباره ی یک اتاف نظر بدهیم حال در اینجا یک کتاب
باید درباره ی آن اثر با دقت فکر کنیم و مورد
بررسی قرارش بدهیم حتی اگر یک اثر بدرد نخور باشد
حالا که ادعای نظر دادن داریم پس باید جوانمردانه
و صادقانه نظر بدهیم آن هم با تامل نه با عجله.
۳.
من نصف بیشتر رمان را تا حالا خوانده ام ُ یادداشت
هایی هم نوشته ام که بعد از اتمام خواندنم در
اینجا قرارشان می دهم . وفعلا درباره ی اینکه این
رمان با توسل جستن به سکس به موفقیت رسیده موافق
نیستم چرا که رمان چند محور دارد که در موازات هم
در حال حرکت است ُ این نظر - توسل به سکس- که بعضی
ها داده اند به نظرم بخاطر این است که رمان را یا
نخوانده اند یا فقط فصل های ابتدایی آن را خوانده
اند . در هر حال کمی بعد مفصلا نظرم را خواهم
نوشت.
وبلاگ واژه ترد
***
سر هرمس مارانا
4- آن ضدفیلتری که خانم 76 برایمان فرستادند الحق و الانصاف کار کرد! به
یمن همان بعد از سالها سری به دوات آقای رضا
قاسمی زدیم. دلمان تنگ شده بود ها! این دوات را
البته ما چند سال قبلتر از این که معمای ماهیار
معمار را بخوانیم و هوش از سرمان برود و چند سالی
قبلتر از سرگشتهگی و شیفتهگیمان نسبت به
همنوایی شبانهی... و بالاخره قبلتر از
درخشندهگی خیرهکنندهی چاه بابل کشف کرده بودیم.
همان روزها که ایشان هنوز الواح شیشهایاش را
مینوشت. حق با شما بود. غیر از چاه بابل رمان
دیگری از ایشان به صورت اونلاین (کپیرایت ر.ق.)
موجود نبود. البته اسم آن یکی یادمان آمد: دیوانه
و برج مونپارنس که البته آنوقتها اسماش چهل پله
تا آن سهتار جادویی بود و بداهه نوشته میشد. بعد
هم کامل شد چون دستنویس اول بود، پس از مدت
کوتاهی از دوات برداشته شد تا روزی نسخهی
نهاییاش پابلیش شود. و حسرت خواندناش در ما
ماند که ماند! داشتیم میچرخیدیم در دوات که
اینها را دیدیم. آقای قاسمی دربارهی رماننوشتن
آنلاین نوشتهاند. چیز عجیبی است. یاد این موسیو
ورنوش درماندهی خودمان افتادیم که بدون این که
خود بدبختاش بداند، داشته و دارد سعی میکند همین
کار را بکند. عین حرفهای آقای قاسمی را محض
دلخوشی موسیو ورنوش و انگیزهدادن به ایشان
دوباره میآوریم. از آقای قاسمی هم کمی پوزش
میخواهیم که داریم بدون اجازهی ایشان دوباره
نوشتههاشان را پابلیش میکنیم.
ادامه ...
(از بند 4 به بعد را بخوانيد)
***
صادق
با سلام به همه دوستان. آقای نگاهی عزیز ممنون از این لینک داستان نویسندهء
توانا رضا قاسمی. راستش من آنرا چند سال پیش در
سایت ایشان که تکه تکه نوشته میشد خوانده ام، و
هرچند میبینم که تغییراتی در آن انجام داده اند؛
ولی به جرات میتوانم بگویم که صمیمانه ترین نوشته
ایشان میباشد (من آثار دیگر ایشان را خوانده ام).
نمیخواهم بگویم خوبترین؛ چون تقسیم آثار یک هنرمند
به خوب و خوبترین و غیره کار منصفانه ای نیست. هر
چه از دل برآید بر دل نشیند، و این اثر ایشان از
تهِ دل برآمده است!
ادامه...
***
ليلا
افسردگی تابستونی من یه هفته ای هست که شروع شده ، خیلی از نظر روح و روان
کزازم، دقیقا مثل پشه در شب می مونم بی حال ، دوسه
روز خونه بودم ، به مامانم هم گفتم فعلا تلفن نزنه
تا حالم خوب بشه خودم زنگ بزنم، یه سری از موزیک
های موردعلاقه ام را هم سلکت کردم و گذاشتم رو
صفحه کامپیوتر، پس از اون هی کتاب خوندم، هی کتاب
خوندم ، اول چاه بابل برای دومین بار، بعد همنوایی
شبانه ارکستر چوبها ، بعدش وردی که چوپانها خوانند
و دیگر آثار رضا قاسمی ....به هرحال از اینکه
تنهایی ام و بی حوصله گی ام را با کتاب های رضا
قاسمی تقسیم کردم لذت بردم.....
ادامه ...
***
محمد رمضانی
رمان وردی که بره ها می خوانند را خواندم از رضا قاسمی که زیبا بود. قبلاْ
رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها را از قاسمی
خوانده بودم. وردی که بره ها می خوانند قوی و زیبا
بود اما من از همنوایی شبانه ارکستر چوبها بیشتر
خوشم آمد.
وبلاگ دو مانلی تبريز
***
رکسانا
نامه اول:
Salam ..ba sepas faravan ke ba inhame kar javab E- Mail mara midahid
...az anjai ke dar hal hazer tatilat tabestani
dar kharej az shahr zendegi mikonam va dastresi
be ketab foroshi ya ketabkhane nadaram emkan
tahye hamnavai barayam namomkan mibashad...ketab
chah babel va bareha ra khandam va binahayat
lezat bordam va dar entezare tame badi...
نامه دوم:
Salam ! Alaghemand
boodam ke nazar khanandegan davat ra dar rabeteh
ba verdi ke barreha mikhananad bekhanam ta inkeh
be neveshte in marde bitarbiat va mariz [...]
residam va moteasefaneh khandam va vaghat
nazaninam ra hadar dadam anghadr bisar tah va
por az oghdeh ravani jensi minevisad ke sadha
psykolog ham dar moalejeh vey bi tardid khahand
mand ..be sajt mariz por tavahomash sar zadam va
dar anja ham neveshtehaye digari dar morde
shooma dasht va ye aks shooma ra ba neveshte
ajibi ke man vaghan manzorash ra nemifahmam ...
nemidanam aya man
eshtebah mikonam va ishan az nabeghegan
zamaneand man nemifahmash .soal man inast chera
shooma neveshteh ishan ra chap mikonid?
ba ehteram
Roxana
پاسخ : انتشار نظرات مخالف و موافق در کنار
هم، کمک می کند که دياگرام نسبتاَ کاملی داشته
باشيم از وضعيت ادبی کشورمان. آستانه ی تحمل را هم
بالا می برد؛ برای هر دو طرف.
***
شهناز
salam, man hanooz nemidanam naghd yany jango jadal ba nevisan-deh ya
ravy! ya har dou. reza
ghassemi na pesar khaleh na baradare man ast.
chera penhan konam arezoo mikardam yeky
az inha bood , valy nist.
amma midanam nevisandeh -east ke az tarighe
ketab-hayash mishenasamesh ke kalamatash
roye moj-haye boland mibaradam va an
delhoreh-ey ke dost daram
nemidanam kay va koja
seghot khaham kard.
man faghat yek khanandeh hastam va albateh ke
har kary zaf-haye
khodash ra ham be doosh
mikeshad. amma dar kafeh
tarazoye man az(verdy ke bareh-ha.......) zaf-ha
bala me-eastand magar
ba zooro zahmat fesharash bedam baraye mizan
kardane kafeh lez-zaty ke az an bordeh-am.
hala magar maraz daram ke bezoor bekhaham
kafeh-ha ra mizan konam?
va hanooz ham nemidanam naghde asar hatman bayad
chashny
maskhareh kardan dashteh
bashad ta begoeam naghd ya na, mitavanim begoeam
in nazare man ast ba hameh
kasty-haye mane khanandeh .
BA EHTERAM
shahnaz_gm@hotmail.com
***
ژيلا
Salaam Aghaye ghasemi,
faghat mitavanam begooyam ke daram az tamame
anche az fekretan zaeide mishavad kalame be
kalame lezat mibaram.
tashakor az hame chiz
J.
jeelamohammadian@gmail.com
***
مانی ب.
موارد استعمال زنان، هندوانه، جیگر و چیزهای دیگر*
- چرا مردان استمناء میکنند؟
- چون امکان دسترسی به زنها نیست!
رضا قاسمی: در دوران کودکی ما به دلایل
محرومیت، شکل استمنا خیلی فجیع بود. مثلا جگر و
هندوانه میخریدند و آن را سوراخ میکردند و
به جای آلت تناسلی زن استفاده میکردند.
اینها مصیبتهای کشورهایی است که زن را در
پستو نگه میداشتند ... پس چون امکان دسترسی
نبود تخیل این آدمها برای استمنا شکلهای
عجیب و غریبی پیدا میکرد.
پس بیخود نیست که واژه «جیگر» در رمان ورد برهها
مکرر به کار میرود. طفلک رضا! اگر این مصاحبه او
را نخوانده بودم، هیچ نمیفهمیدم جگر برای او،
گذشته از ایجاد احساسات نوستالژیک، دارای جنبه
اروتیک هم هست.
ادامه...
***
راجی
در لحظهاي از زندگي عاشق پديدهاي ميشوي، حس ميكني كه همه هستيات درهمين
پديده خلاصه ميشود و تو تمام گذشتهات، آيندهي
نيامدهات را در همان لحظه تسليم آن پديده ميكني.
ميسوزي پاي چيزي كه عاشقش شدهاي. نامي از تو در
تاريخ و جغرافي نخواهد آمد. شايد روزي قصه نويسي
در بخشي از يكي از قصههاش، يا شاعري در يكي از
شعرهاش، يادي از كسي بكند كه در لحظهاي از
زندگياش، بيمهابا، گذشته و آيندهاش را بخشيده
است به يك نگاه، به يك كلمه، به يك حس كه به كودك،
جوان، دختر، يا مادري تعلق داشته است و او اتفاقي
سر راه آن نگاه، كلام، احساس قرار گرفته است. اگر
كمي ديرتر راه ميافتاد، و يا زودتر، زندگياش حد
اقل در آن لحظه به باخت نميرفت.
زمانش البته كوتاه نميشود، ولي زمانهاش با آن
پديده، دگرگون ميشود. مثل زن زائو، بايد با آن
كنار بيايد تا خلق، يا تكثيرش كند. و هر بار كه
تكثيرش ميكند، مثل باري است كه زمين ميگذارد، و
تا شكل گيري نطفه براي تكثير بعدي كمي احساس سبكي
و شادي ميكند.
تمام بالا پائين رفتنهات، تمام گريزهاي تعليق
سازت، تمام قطعهات از تداوم قصه، تمام
سرككشيهاي گاهگاهيات به جزء جزء قصه، اصلن
بگويم تمام قصهات يك طرف، آن يكي دو صفحه قصه
هلنا و بوغوس هم يك طرف.
در اكثر داستانها هميشه حلقههائي هست كه بيشتر
نويسندگان، ناگزير، به راحتي از كنارش رد ميشوند.
به خود ميگويند، در داستان من، اين يك مورد فرعي
است. قضيهاش نبايد زياد قصه را بپيچاند، نبايد
عمده شود و ساير موارد را در زير بارش خفه كند. پس
خود با دست خود اين گونه روابط و موارد را خفه
ميكنند، ميكشند، پنهان ميكنند زير اجزاي ديگر
تا زياد ندرخشد. مثل كودك زيبا و با هوشي كه مادر،
براي از رونق نينداختن بقيه، در صنوقخانه پنهانش
ميكند. قصه هلنا و بوغوس شما از چنين جنسي است.
همزمان با فروكش كردن گردبادها، آرامش يافتن خاك،
و نابود شدن خاشاك و سر در آوردن شكوفههاي قصه،
اين خاطره، اين راز، اين شال، اين تور عروسي، اين
محبت، اين دوست داشتن، اين عشق...
آنان زندگيشان را به خودشان باختند. كسي گولشان
نزد، تا آن را از چنگشان خارج كند، پاي قماري آن
را نباختند. آنان زندگي خود را به خودشان باختند،
مقولهايست... راجي
moraaji@hotmail.com
***
مهدی
دلم
به حال پروين ميسوزد، به او اجازهي حرف زدن
نميدهند، او هم حرفي نميزند، تنها با چهرهاي
شكسته، نيم نگاهي به عقب، حضور جلاداني را خبر
ميدهد، كه در صحنهي پاياني حضورش به تماشاي
شكنجه شدن محبوبش ميهمانش ميكنند.
ما
يادگار انقراض نسلي تباه شدهايم
كه
اكنون در گوشههاي مهآلود
براي رقصيدن و خنديدن
آهسته بيآنكه سنگ خبر شود،
حتا كف ميزنيم.
وقتي كه شادي ما
تبعيدي نگاه چماقداران است،
وقتي كه زيبايي در چنگال شوم چوببدستان است
كه
با شلاق و سنگ رقم ميزنند
نسبت
زيبايي را،
چگونه ميتوانيم از هستي خويش خرسند
باشيم؟
رمان خوب رمانيست كه تارهاي وجودت را به رعشه
درآورد، با احساساتت بازي كند، فحش دهد، نفرين
كند، شكنجه دهد، تا خواننده به خود آيد، دريابد كه
كيست و چه بر سرش آمده كه اينهمه حقير شدهاست.
ادامه...
***
ک . ی
این نوع ادبیات
قسمت خاصی از ذوق ادبی را مشغول خود می کند.
قسمتی شاید کوچک ، شاید ولی دارای عمق. با این
نوع کتاب ها ( وردی که بره ها می خوانند و چاه
بابل و همنوایی ) می شود سیگار کشید. کتاب
وردی که برره ها می خوانند کتابی است خوب و تا
اندازه ای بازی کننده با دول آدمی. این کتاب
نزدیک است. ولی دست مرا نمی گیرد و به هیچ
خراب شده ی دیگری نمی برد. حتا شاید بشود عمر
این کتاب را تعیین کرد ، سی یا سی و پنج سال.
که عمر خوبی است . ولی نویسنده کجاست ؟ شاید
به نظر می رسد نویسنده کنار من نشسته ، به
حرفهایم گوش داده ، و حرف های مرا با کلماتی
دلنشین به من باز می گوید و من از
حرف های خودم لذت می برم ، شاید. بد گفتم. در
واقع این ها وجود دارند. شاید به نظر من یک
حیطه ی خاصی است در ادبیات ، به نام جنون .
نویسنده ای واردش می شود در عمقش شنا می
کند. ولی همواره با دروغ بر می گردد. هر چه
سوادش بیشتر ، دروغش زیباتر. ، در وردی
که برره ها ... نویسنده ، خاننده را حتا
به رقص دعوت می کند ، رقص با کلمات . حالا
باید دید خاننده موسیقی را چقدر می شناسد. یک
سوال : با کور شدن چشم راوی داستان ، بافتنی
مدور از بافته شدن باز نمی ایستاد؟- واینجا
شاید بتوان گفت که خواننده باید کور شود.
ادامه...
***
مينا
سلام،
نمیدونم به نقطه ای رسیدید که دیگه رمان خواندن
جذابیت و ضرورتش را از دست داده باشه براتون؟ آدم
احساس می کنه اونقدر زندگی کرده که تمام داستانها
فقط تکرار زندگی خودش است. در مورد نویسندگان
ایرانی که متأسفانه بسیاریشان هنوز آنقدر در
قیدوبندهای اخلاقی قراردارند که اصلأ قادر به
انگشت گذاشتن برروی نقاط و روابط پیچیدة انسانی
نیستند. اگر هم اشاره ای به محدوده های ممنوعه
بکنند، کار در همان سطح باقی میماند. یک نویسندة
خوب درست مثل یک روانکاو خوب اول باید این جسارت
را پیدا کنه که به ته وتوی روح خودش، همونجاهائی
که هرموقع نگاهش بهشون می افته از ترس چشماشو می
بنده، راه پیدا کنه. خیلی ها جسارت اینکار رو
ندارند وبه همین دلیل هم تعداد روانکاوها و
نویسندگان بد خیلی بیشتر از روانکاوها و نویسندگان
خوب هست. نمیدونم چه جور وارد سایت شما شدم. فکر
کنم از طریق سایت زوال....ولی چه جوری زوال رو کشف
کردم؟...بهرحال...منی که اصلأ حوصلة رمان خوانی رو
ندارم نشستم و وردی که بره ها میخوانند رو با ولع
خوندم. البته وردی که بره ها میخوانند برای من
بیشتر یک شکلی از بیوگرافی بود تا رمان و فکر
میکنم برای همین هم جذابیت بیشتری رو در من ایجاد
کرد برای ماندن و خواندن...ومهمتر از همه جسارتی
که برای نوشتن و بیان وقایع بدون اهمیت دادن به
ارزش گذاریهائی که از طرف جماعت بیرونی ممکن است
صورت گیرد از خودتون نشون دادید....گوشی تلفن را
برداشتم و به دوستی که از بچه های همزمان شما در
کارگاه نمایش بوده زنگ زدم واز رضا قاسمی ازش
پرسیدم..میخواستم یه خورده شکل بدم به اون تصویر
خیالیم از نویسنده ای که منو با رمان دوباره اشتی
داد...در خیلی از حس و حالاتی که بیان شد در کتاب
خودم رو میدیدم. و شاید بیشتر در این جمله: همه
عمر از مسیر کج، همه راهها از مسیر کج.
مینا...
جولای ۲۰۰۷، مونتریال
mi29na@yahoo.ca
***
زهرا مهدوی
جن نامه را کنار گذاشتم و هی حرص خوردم و به همه جا سر زدم که شاید یکی غیر
از من هم مسئله ای داشته باشد، دیدم نه، هیچکس هیچ
حرفی نمی زند. گفتم شاید یه این خاطر است که چند
سال پیش چاپ شده و من عقبم از همه چیز، باز یادم
آمد کتاب ِ وردی که بره ها می خوانند رضا قاسمی
قبلا روی اینترنت پاورقی شده بود، پس چرا دوباره
این همه جنجال به پا کرد و کسی پیدا نشد که لب
فروبندد و شتر دیدی ندیدی در بیاورد؟ چرا؟ چرا؟ و
چرا. گشتم و خواندم این طرف و آن طرف از این سایت
به آن سایت. بد هم نشد ولی این ها جواب چراهای من
نیستند که. من می خواهم بدانم ولی فقیه کیست؟ چه
کسی نیاز دارد به همچین پدیده ای؟ چه چیز و در چه
زمانه ای، ولی فقیه می طلبد؟...
ادامه...
***
پونه بريرانی
مصاحبهي پنجشنبه، 24 خرداد 1386 ، روزنامهي اعتماد با "رضا قاسمي" گفتگوي
به جايي بود. يعني براي من كه مدتي است (بعد از
خواندن مجدد "همنوايي. . . " و آغاز دوبارهي
"چاه بابل") درگير اين عقيدهام كه رضا قاسمي توي
كارهايش طنازي به خرج ميدهد و بدش نميآيد،
خواننده، بيرون از متن هم تا جاهايي دنبال نويسنده
بيايد و گاه شبيه پدر هانسل و گرتل دنبال خورده
نانهاي ريختهي كف جاده را به طمع خانهي شكلاتي
بگيرد تا ببيند اين "ر.ق" "وردي كه . . . " يا
"مندوي" "چاه بابل" يا راوي پارانوياي "همنوايي.
. . " همان رضا قاسمي نويسنده است يا نه، بسيار
جالب توجه بود.
البته مولف "وردي كه. . . " از اساس چنين چيزي را
رد ميكند و اعتقاد دارد وقتي مصالح حقيقي صرف
بناي داستان ميشود، ديگر بند نافش با حقيقت بيرون
از داستان بريده شده و هيچ ارتباطي به هم ندارند.
اگرچه اين حرف كاملن علمي است، اما خيال ميكنم من
هم به عنوان يك خواننده و نه منتقد، ميتوانم
احساس شخصي خودم را بي آن كه قصد ارزش گذاري داشته
باشم، بيان كنم. تصورم اين است كه نشانههايي از
داخل داستان شروع ميشود و ردش ميرسد تا خارج از
متن، يك جور بازي با نمك، كه نويسنده با خوانندهي
پيگير شروع ميكند و اين البته فرق دارد با آن كه
بگوييم آثار رضا قاسمي، آثاري قائم به ذات نيستند
و براي درك آن بايد مدام به خارج از متن رجوع
كرد...
ادامه...
***
رضا خلقی
ما تركها (خودتي)، اصطلاحي داريم: «نشان دادن
و ندادن» و اين اولين چيزي بود كه حكايت مصاحبهي
روزنامهي اعتماد با رضا قاسمي، به ذهن معيوبم
آورد. دهها سايت و وبلاگ اين لينك را ارائه
دادهاند و چه تعبيرها و تفسيرهائي كه
تركاندهاند. نميدانم آيا كسي فكر كرده كه اين
حركت، چه معني ميتواند داشتهباشد؟ مصاحبهي كمي
جنجالي با نويسندهي كنوني و نوازندهي سابق كه
سالهاست در تبعيدي شايد خودخاسته بهسر ميبرد و
هيچ آلتپريشي! حتي درصدي احتمال چاپ طبيعي آثارش
را نميدهد. يعني با كسي مصاحبه ميشود كه تنها
رمان چاپشدهاش در دوران خاتمي ملعون، شاهكار اين
سالها لقب گرفته، عين حاليكه مدتهاست سايت
ادبياش فيلتر شده، كتابهايي از او معرفي ميشوند
كه ممنوعالچاپاند و ...
ادامه...
***
سعيد
رضا قاسمی یه رمان جدید نوشته که از بس
جاهاییش که باید سانسور بشه زیاده، از چاپ و
انتشارش توی ایران دست شسته. به همین خاطر اون رو
گذاشته توی وبسایتاش برای دانلود. اسم رمان هست
وردی که برهها میخوانند. من خودم از همنوایی
شبانه ارکستر چوبها بیشتر خوشام اومد ولی این
هم یه چیز جالبی واسه خودشه. به زحمت میشه یه
پاراگراف توش پیدا کرد که بالای هجده سال نباشه.
خب من این زحمت رو متقبل شدم برای شما:
... سرم را میبرم نزدیک گوش پدر: "بگو اقلاً نصفش
را فعلاً بدهد. من که هشتصد رکعتاش را
خواندهام!" از من برای پدرش که تازه فوت شده است
هزار رکعت نماز خریده است به ده تومان. اگر از
اینهایی میخرید که کارشان فروش نماز است باید صد
تومن میداد. حالا خردیده است به ده تومان. اما
انگار خیالِ دادنِ همین را هم ندارد. "میدهد.
میدهد. حالا تو بخوان..." از لحن پدر کمکم مطمئن
میشوم که خبری از پول نیست. هردوی آنها دست به
یکی کردهاند تا به زور هم که شده مرا ببرند به
بهشت! سخت است دست شستن از رویا. تکبیر میگویم و
میایستم به رکعت هشتصد و دو. ولی دیگر خلوصی
نیست. احساس میکنم پاره پوره شده است چیزی، آنهم
در این مکان امن! اینطور بود که دست من باز شد
مخفیانه به جیبِ پدر.
وبلاگ سعيد
***
فريده
رضا قاسمی عزیز سلام،
رمان " بره ها...." را
خواندم در دو روز.. محشر بود.
"همنوایی...." را
دوست نداشتم. ولی بره ها محشر بود. چرا نه
آن و بله، بله بله و صد بله این.... مبحث
درازی است. حاضری، حاضرم که مخ هم را بجویم.
هاهاها ...... چاه بابل را هم دوست نداشتم.
همین چند روز پیش
فرانسه بودم. اگر بره ها را قبل از بودنم
در پاریس خوانده بودم حتما به زور و جبر هم
شده سرت هوار شده بودم.. شانس آوردی!!!
(شوخی کردم بابا، اهل این کارها نیستم....)
زنده باشی و قلمت بر
قرار باشد ولی سر جدت با این آدم های دری وری
مصاحبه نکن. چه می فهمند اینها؟
اگر حالش را داشته
باشی جواب بده که بگم چرا "همنوایی" و چاه
بابل نه و "بره ها" آره. نخواستی هم
نخواستی. بی خیال.
در ضمن... در ضمن من
زنم! پنجاه و اندی سالم است و در نتیجه بی
خیال اون جور چیزها.... فقط.... دمت گرم که
خوب که هیج.... محشر نوشتی.
آیا مردها می توانند
با زن ها فقط دوست باشند؟
تا قبل از خواندن بره
ها فکر می کردم تو مایه ی ادا و اصول و مدرن
بازی هستی. نیستی. زنده باد.
با واقعا احترام :
فریده ( معلومه که این اسم واقعی ام
نیست.....!!!!!!) هاهاها
***
جواد پويان
جدا از زبان رمان و دغدغه هايي كه به غلط اين روزها گريبان نويسندگان شيفته
نوگرايي، پسا مدرنيسم واين قصه ها را گرفته است و
رمان را عرصه اي براي تجربه هاي زباني مي
بينند و از اين نقطه نظر
كارهايي درهمين سطح وشايد قوي تر را براحتي چه در
كارهاي چاپ شده و چه در
فضاي نت وهمچنين كارهاي قبلي آقاي قاسمي مي توان
يافت شايد نقطه عطف رمان جايي است كه خواننده
باهوش خود را از گريبان تئوري لذت متن بارت جدا مي
كند و بدنبال خبري از هستي ملتي مي گردد كه
مورد طعن همه از جمله روشنفكراني است كه خود آن ها
را پرورانده است...
ادامه...
***
آذر
سلام آقای قاسمی ,
رمان وردی که بره ها می خوانند را خواندم .
راستش را بخواهید در مقابل همنوائی شبانه ,
فقط می توانم بگویم بد نبود . باز میان این
همه آثار کیلوئی دو زاری بازار کتاب برای خودش
چیزی بود . من را بخاطر بی ادبی ببخشید ( اگر
بی ادبی کردم ) اما می دانید قضیه چیست ؟ من
شب تا صبح را با خواندن می گذرانم . در یک
جائی که اگر شانس بیاوری صبح تا غروبش چهار تا
آدم ببینی . من هم که تازه سر صبح می خوابم .
بعد دیگر از آدمیزاد خبری نیست . دل خوشم به
سگ ها و شغالها که گاهی چنان بی پروا می شوند
که تا دم پنجره می آیند به قهقهه ... دل خوشی
که نه , تنها گزیرم کتاب است و خواندن . آنوقت
دلم می خواهد شما هم با من سری به کتاب فروشی
بزنید . نه که کتاب نباشد , اتفاقن هست . زید
هم هست . تا دلتان بخواهد رمان و داستان کوتاه
و شعر و ترجمه و الخ ... بعد سرگیجه می گیرم
که کدامشان را بخرم . کتاب فروشی های ایران هم
که مثل آنجا نیست که مکانی باشد برای نشستن و
خواندن و رخصتی تا لاآقل چند صفحه ای از کتاب
را بخوانی و سبک سنگین کنی که چه . می دانید ,
دلم برای پولی که دادم نمی سوزد ( گاهی البته
بعضی جاها می سوزد ) بیشتر دلم برای درخت هائی
کباب می شود که بریده شده اند تا کاغذ شوند و
این اراجیف رویشان چاپ شود . فکر می کنید در
یک کتاب فروشی , چند کتاب بتوانید پیدا کنید
که اگر نوشته نمی شدند دنیا چیزی کم داشت ؟
بیچاره درخت ها ...
همنوائی شبانه ارکستر های چوبی را هنوز دوست
دارم , هرچند خواندنش من را بسیار آزار داد
اما هنوز معتقدم که یکی از بهترین رمانهای
ایرانی ست . وردی برای بره ها هنوز هم برای من
همان رمان آن لاین است و البته من به شما
مدیونم بابت هیجان خواندن یک رمان آن لاین اما
همین ...
دلم می خواست بیشتر می نوشتم . مثلن از کارگاه
دستان نوسی که می روم و احوالت این کلاس . می
ترسم که وقت و خودم و شما را ضایع کنم .
***
حوصله هيچ جمعی را ندارم : گفت وگو با رضا قاسمی ـ بابک مهديزاده
***
ندا دهقان
به ندرت پیش آمده که بگویم کاش این کتاب امشب تمام نشود و من برای فردا شب
هم ذخیرهای داشته باشم. در مورد داستانهای فارسی
که انصافا سه چهار سالی است قید این احساس را
زدهام.
اما این وردها، خوب وردی بود. به شستگی و رفتگی
اثر قبلی رضا قاسمی نیست. شاید به خاطر این که آن
لاین نوشته شده و هنوز ویرایش زیادی نیاز دارد.
شاید هم به خاطر این که "همنوایی شبانه ارکستر
چوبها" ۲۰ بار بازنویسی شده و توقع ما را از
نویسنده بالابرده. کتابی که فکر میکنم چند سالی
است بهتر از آن را نخواندهام. (از نویسندههای
ایران)
وردی که برهها میخوانند در دوات هست. میتوانید
از اینجا بخوانید. این رمان را رضا قاسمی فصل به
فصل٬ آن لاین نوشته. بازخوردها را گرفته و ویرایش
کرده. احتمالا از مخاطباش هم زیاد تأثیر گرفته
چون این طور که میگوید هر شب بر اساس حس خودش جلو
رفته. رمان عصر سایبر است دیگر. این هم یک مدل
جدیدش.
وبلاگ چرکنويس
***
اصغر نوری
تجربة لذتِ خواندن
آقاي قاسمي عزيز،
طي چند روز گذشته، جسته و گريخته، گفتگوهاي اخير
شما و نقدهايي را كه اينجا و آنجا براي «وردي كه
برهها ميخوانند» نوشتهاند، ميخواندم. بعضي از
نظرات خيلي برام عجيب بود. عجيبتر از همه، اين
گاردي است كه خيليها در برابر سوژة سكس ميگيرند.
واقعاً ملت عجيبي هستيم. فكر ميكنم اگر فيلسوفان
نامي غرب ما را آنطور كه واقعاً هستيم
ميشناختند، شايد در نظريههايي كه دربارة انسان،
به مفهوم كلي و جهانشمول، ارائه دادهاند و
ميدهند، تجديدنظر ميكردند و يا دستكم،
تبصرههايي خاص براي ايرانيجماعت در نظر
ميگرفتند. چون مسلماً خيلي عجيب است كه قشر
كتابخوان و مثلاً روشنفكر ما، از يك طرف هميشه از
سانسور مينالد و تنها علت عدم بروز خلاقيت در هنر
و ادبيات داخلي را محدوديت تحميلي حكومت ميداند،
و از طرف ديگر به نويسندة رماني مثل «وردي كه
برهها ميخوانند» ايراد ميگيرد كه چرا رمانت
اينقدر سكسي است و درش از كردن و گاييدن و كپل
سخن ميرود. بعضيها اين رمان را تا حد يك
پرنوگرافي صرف پايين ميآورند و آن را مبتذل
ميخوانند و بعضيها – اين ديگر واقعاً معركه است
– كه ميخواهند خودشان را روشنفكرتر نشان دهند
ميگويند صحبت از مسائل جنسي هيچ ايرادي ندارد اما
بايد براي رسيدن به هدف ديگري باشد، مثلاً كوندرا
هم در رمانهاش از اين چيزها حرف ميزند، ولي آثار
او كجا و اين «نوستالژي جنسي» رضا قاسمي كجا؟ فكر
ميكنم همين گير دادن به جنبههاي جنسي رمان «وردي
كه برهها ميخوانند» و نديدن ديگر جنبههاي آن،
كافي است كه يادمان بيفتد چقدر با اين موضوع
درگيريم. اگر «سكس» در زندگي و هنر و ادبيات غربي
يك موضوع هميشگي است – كه به نظرم هست – اينجا
براي ما يك مسئله است، يك معضل هميشگي كه هرچقدر
در تاريخمان به عقب برميگرديم، ردپاهاش را
ميبينيم. معضلي كه هيچوقت نتوانستهايم چارهاي
براش پيدا كنيم چون اصلاً نتوانستهايم به زبان
بياوريمش. از اين رو، وقتي يك نويسندة ايراني از
مسائل جنسي مينويسد، نميتواند از جلق نگويد و
پسري را به تصوير نكشد كه با عكس سوفيا لورن و
سوراخِ ديوار معاشقه ميكند؛ و اين خيلي فرق دارد
با خودارضايي يك انسان غربي.
ادامه...
***
فرهاد حيدری گوران
در حال خواندن " وردی که بره ها می خوانند"
کار رضا قاسمی هستم . به نظرم از جنبه ی ساختار
روایت ، کاری است کارستان. از این رو در نقد تمام
عیار آن خواهم کوشید.
و اما با خواندن متن گفت و گوی بنگاه سخن پراکنی "
بی بی سی" با رضا قاسمی و به خصوص اینکه در مقدمه
ی آن گفت و گو از وردی که بره ها می خوانند به
عنوان " اولین رمان آنلاین فارسی" نام برده شده،
به این نتیجه رسیدم که " سخن پراکنی" و خبر سازی
گاه همه ی آن چیزی است که رسانه هایی چنین در پی
آن هستند . و این "همه چیز" در واقع عین " بی همه
چیزی" است و نشانگر بی خبری مطلق خبرسازان و سخن
پراکنان. این که اساسا رمان آنلاین چیست و چه
تفاوت هایی با دیگر گونه های نوشتاری در فضای وب
دارد بخش عمده ی نقد من بر کار رضا قاسمی را در بر
خواهد گرفت. به نظرم در " وردی که..." آن سوء
تفاهم بزرگ که گریبانگیر عالم کتاب است به ساحت وب
نیز سرایت کرده است.
ادامه ...
***
رضا حيرانی
بعضی وقتها فکر میکنم رمان معاصر ایران اگر رضا قاسمی رو هم نداشت
میخواست چیکار کنه؟ رمان وردی که برهها
میخوانند گرچه لذت چاه بابل رو نداشت اما بازم پر
از لحظههای نفسگیری بود که من مخاطب رو مجبور
میکرد حتی حسادت بکنم به کشف چنین لحظههایی که
این واقعا نیاز به تبحر از سوی نویسنده داره.
معتقدم برای موفق شدن آثاری از قبیل چاه بابل یا
همنوازی شبانهی ارکستر چوبها( از کارای رضا
قاسمی) یا آزاده خانم دکتر براهنی یا صد سال
تنهایی مارکز، پدرو پاراموی خوان رولفو یا دیگر
رمانهای طراز اول نویسنده باید به قدرت تسلط بر
تخیل دست پیدا کنه. یعنی هم اجازه بده تخیل متن رو
پیش ببره هم بلد باشه روی این تخیل به وقتش تسلط
پیدا کنه.رضا قاسمی از معدود نویسندههای ایرانیه
که به این قدرت رسیده. متاسفانه وردی که برهها
میخوانند در ایران چاپ نشده و فقط میشه از طریق
سایت رضا قاسمی دانلود کرد که اونم فیلتره اگر
تونستید به هر وسیله به سایت رضا قاسمی برید حتما
دو رمان چاه بابل و وردی که برهها میخوانند رو
دانلود کنید و بخونید البته باید حواستون باشه که
خوندن رمانهایی از این دست تا مدتی امکان لذت
بردن از رمانهای دیگه رو از شما میگیره برای من
که اینجور بود الان خیلی برام سخته بتونم رمان
تازهای شروع کنم. برای همین تصمیم گرفتم برگردم و
برای چندمین بار چاه بابل رو بخونم.
برای امروز این جملهی پرویز اسلامپور مناسبه از
مجموعه شعر نمک و حرکت ورید
اگر به یک حلقه بیندیشی
منتهای اندیشهت / زنجیر خواهد بود ـ .
وبلاگ کافه کلمه
***
احمد آرام
خالد عزیز نقد کتاب وردی که بره ها می خوانند و
دفاعیه آن را خواندم دستت درد نکند . نگاه شما به
این رمان درس بزرگی است به آدمهای پر ادعا که خود
را مدرن می دانند اما به یک رمان مدرن از دریچه ی
( با پای چپ وارد مستراح شو) نگاه می کنند برای
همه ی آنها متاسفم و برای شما آرزوی موفقیت دارم.
سايت رمزآشوب
***
تلخون
وقتی هنوز مزهء چاه بابل زیر زبونت باشه و گیج
گیج بخوری تو هزارتوی همنوازی شبانهء ارکستر
چوبها... وردی که بره ها می خوانند مثله یه زنگ
تفریح میمونه... بالاتر از داستان هایی که معمولن
می خونی... و پایین تر از اون دو تا داستانی که
ذکرش رفت... و البته که لحظات و جملات درخشانی هم
دارد...
وبلاگ رو به آن وسعت بی
واژه... که تویی...
***
من
جهت خالی نبودن عریضه: ما آخرش نفهمیدم چه لذت و انگیزه ای در به کار گیری
واژه های عامیانه ای که شاید در خصوصی ترین دقایق
و لحظاتمان هم از گفتن اشان ابا داریم، در ادبیات
امروز هست که اگر باشد یعنی طرف خیلی باحال است و
خیلی روشنفکر است و خیلی می فهمد و ایول قلم و
ایول خط فکری... علیرغم اینکه تمایل شدیدی در
خواندن بقیه کتاب "وردی که بره ها می خوانند" در
من هست و این کار را خواهم کرد ( لابد به دلیل
اینکه اعتقاد دارم در نهایت نویسنده چیزی دارد
برای گفتن و دنبالش می گردم)... اما همچنان از این
سبک نوشتن بیزارم...
وبلاگ حرف هايی از روی
سادگی
***
آن
از دیروز تا حالا کتاب وردی که بره ها می خوانند, رضا قاسمی دستمه از سایت
دوات گرفتم به نظرم جز کتابهایی که دوستش داشتم و
همش منتظر یه لحظه فراغت بودم که بخونمش از یه
تکیه کلام قاسمی خوشم اومده اونجایی که میگه "خسته
میشی جیگر و بعدش هر کاری که داره میکنه رو میگه
خوشم میاد نمی دونم چرا با اینکه من با این جمله
همیشه مشکل داشتم ولی نمی دونم چرا وقتی از قلم
قاسمی زده بیرون خوشم اومد ازش طوری که به قول
خودش دلم میخواست الان یه کسی بود که میگفت اینقد
تایپ نکن جیگر خسته میشی تو فقط دراز بکش و فک
کن!!!
کتاب پر از حقیقته و نمی دونم یه چیزی توش هست که
هی آدم رو دنبال خودش میکشونه شاید همون وردی که
بره ها می خوننند؟!
وبلاگ آن شرلی
***
مهدی (وبلاک داستان کوتاه)
وردی که بره ها می خوانند
یه رمان خوب ِ ایرانی که می شه یه نفس خوندش.
منم یه نفس خوندمش. بسیار دلنشین بود برای من. اگه
بخوام تکه های جالبش رو بذارم اینجا احتمالا باید
همه اش رو کپی می کردم و قطعا صدای نویسنده در می
اومد. پس فعلا از قید تکه های جالبش می گذریم. ولی
چند شباهت داشت با بعضی ها و بعضی کارها که برام
جالب بود. اول اینکه این رمان تقدیم شده به مادر ِ
نویسنده که ظاهرا در انتظار دیدار فرزندش مرده.
دقیقا عین مادر عباس معروفی. و البته خیلی از قسمت
های متن هم شبیه بود به حس و حال نوشته های معروفی
که مورد علاقه ی منند. جدا از اینکه رضا قاسمی سعی
می کنه که با وارد کردن طنز به داستان از زیادی
احساساتی شدنش پرهیز کنه(اشاره به یادداشتهای خود
نویسنده درباره ی این رمان).
ادامه ...
***
رضا
کلا در کتاب خوندن آدم کندی هستم کتاب 600-500 صفحه ای را که شروع کنم (
اصولا حال خواندن کتاب بزرگ را ندارم مگر صد سال
تنهایی باشد ) یه دو هفته ای طول می کشه ، ولی روز
پنجشنبه کتاب جدید رضا قاسمی " وردی که بره ها می
خوانند " رو دانلود کردم و همین امروز صبح ( یعنی
شنبه ) تمام شد .
چه کتابی ، محشر ، مخت رو له می کنه . یه داستان
حرفه ای با روایتی بسیار جالب و هزار تا حسن دیگه
که اگه بخوام بگم صبح می شه.
سايت سينمای ما
***
ماهی
" وردی که بره ها می خوانند " خیلی لایت بود
یا شاید هم من نگرفتمش. توقع داشتم یک هفته درگیرش
باشم ولی فقط یک بعد از ظهر .شاید هم چون قبلا
یادداشتهای رضا قاسمی رو خونده بودم. خلاصه که ما
رو نگرفت.
وبلاگ سرما
***
سعيد (وبلاگ تاريک روشن)
درباره " وردی که بره ها می خوانند " آخرین رمان رضا قاسمی
زمان زیادی از نگارش این رمان و البته به صورت آن
لاین گذشته و نقدهای بسیاری بر آن نوشته اند ، آن
قدر که خود قاسمی هم دوباره داستان را تعریف کرد و
مصاحبه و گفتگوی رادیویی و تلویزیونی و ... تا آخر
هم حتما به تیغ کارد فراموش کنند همه شان وردی را
که بره ها می خوانند و ... با این همه به دو دلیل
این ها را نوشته ام: اول که ماهی را هر وقت از آب
بگیری تازه است و دوم که اصلا کارم نقادی نیست که
از این قافله ها جا مانده باشم حالا...
1. زبان از همان ابتدا نشان می دهد که این کار هم
چون قبلی ها نمی تواند یک خط را دنبال کند - البته
از زیبایی های این ساختار است - و نیز از شیوه
جریان سیال ذهن که مناسب این گونه گفتن است بهره
می برد. سه خط داستانی و در یک امتداد از ذهن آقای
" ر " روایت می شود : - او که معلم و نوازندهء سه
تار است و به عشق رسیدن به چهلمین سه تار - که
جادویی است حتما - تمام درهای مملکت اش را از جا
در می آورد - او که روی تخت یکی از بیمارستان های
پاریس انتظار می کشد بریده شدنِ تکه ای دیگر از
هستی اش را و نیز بریده شدن از تکه ای دیگر از
هستی اش - و او که کوچک است ، نوجوان است ، جوان
است و هنوز در کوچه پس کوچه های جنوبی کشورش عاشق
است ، کتاب می خواند ، کتک می خورد ، با نوای ساز
جمعه زندگی می کند و ...
2. این سه خط چون سه تار جادویی در ذهن راوی
داستان چنان در هم پیچیده اند که هر بار برای
رهایی از این درهم تنیده گی می بایستی چون شال
مادام هلنا از یک سو شکافته شوند و از سویی بافته
و آن قدر که به یک واحد ختم شوند ، به همان سه تار
جادویی. که نمی شود هیچ وقت . که البته این تکه اش
را هم انگار آخر خود نویسنده جدا می کند از هستی
اش – آن چنان که قسمت 40 داستان اش را - . و البته
درست اش هم همین است که اگر این چهلمین سه تار هم
عینیت پیدا کند پس کدام تمپلت جهان کم باید باشد
که به امید یافتن اش در تکاپو باشیم و به قول
قاسمی اگر این چنین باشد چه حاجت است دیگر به
تمپلتی جدید که نقص قبلی را بپوشاند.پس رویا لاجرم
باید همان رویا بماند .
ادامه ...
***
وردی
که برهها
میخوانند
ـ ايمان عليزاده (بی بی سی) همراهِ گفتوگوهايی
با رضا
قاسمی و مليحه
تيرهگل
***
مريم انصاری
aya toei
masuole jonoone man? ya verdi ke brreha
mikhanand?
na nevisandeam
na shaer na montaghede adabi chon balad
nistam sher begooyam, benevisam...
romane shoma
an chizi ast ke mikham ke salha
mikhastamo balad naboodam.
na mikhaham
setayesh konam na naghd konam na ...
faghat,
romane shoma mara ta marze jonoon bordo
mibarad.
romane
shoma tamame daroon man bood. an chizi
ke dar adabiat donbalash boodam.
az vaghti
khandam hey daram micharkhamo
micharkhamo ...
***
وبلاگ «بودن و شدن»
نقد داستان، يا روانشناسیی راوی
اين روزها مطالبی نوشتهشده دربارهی جناب رضا
قاسمی. میگويم دربارهی رضا قاسمی، و نه وردی که
برهها میخوانند، چون اين نوشتهها را
روانشناسییِ نويسنده میدانم، نه نقدِ داستان.
فقط میخواهم يادآوری کنم که نکاتی که جنابان
منتقد میگويند، دربارهی بسياری از نويسندهگان و
شاعران ما صدق میکند، از سعدی عليهالرحمه تا
عبيد (يا برعکس!) و ايرج ميرزا و فروغ فرخزاد و
جلالآلاحمد و ديگران...
ادامه ...
***
خالد رسول پور
حتا اگر برّهها وردشان را نخوانند: باز هم تروریسم ادبی!
1- در این یک ماه و اندی که از انتشار رمان "وردی که برّهها
میخوانند" گذشته، دربارهی آن بسیار نوشتهاند؛
تا جایی که بنا به عنوانبندی سایت دوات، تا این
لحظه، تنها 40 موردش را خود رضا قاسمی سر شمرده و
ثبت کردهاست.
2- واکنشهای خوانندهگان و نویسندهگان و منتقدان
به این رمان، نمونههای اعلای یکهّای از خصائل!
ما ایرانیجماعت است. من فکر میکنم که خواندن این
رمان و نظرات خوانندهگان دربارهی آن و شیوههای
برخورد آنان با یک رمان، میتواند انسان ایرانی را
به نیکوترین وجه، به خود ما ایرانیها و متاسفانه
به انیرانیها، بشناساند.
3- در نظر داشتهباشیم که نمونههای مذکور، از
جمله کسانی هستند که میخوانند، مینویسند، به
نوشتن نیاز دارند، خواندهمیشوند و دیدهمیشوند.
یعنی خیلی بیشتر از مُشتی نمونهی خروار.
4- اینکه چرا کتابی از رضا قاسمی چنین واکنشهایی
را در پی داشته و نه کتابی دیگر از کسی دیگر،
میتواند ناشی از نحوهی غریب ِ انتشار کتاب،
شناختهشدهبودن نویسنده، سابقهی خوب کتابهای
پیشین نویسنده، "موضوع" ِ جنجالی رمان، انعکاس
سریع هر نقدی در سایت دوات، و بقیهاش هم پیروی از
جوّ غالب ِ تیزتر شدن تدریجی آتش معرکه باشد.
5- خود من هم، چند روزی پس از انتشار رمان، آن را
خواندم و نیم ساعتی پس از خواندناش، به عنوان یک
خواننده چند سطری هم دربارهاش نوشتم و حتا
همانجا هم قول دادم که پس از یک دوبارهخوانی،
بیشتر دربارهاش بنویسم؛ امّا اصلن فکر نمیکردم
که فضای "خوانندهگی" انترنتی ِ کتاب، چنان شود که
از قولام، پشیمان شوم.
ادامه ...
***
حسن فرهنگی
موقعيت هاي
سكسي تنها دليل جذابيت "وردي
كه بره ها مي خوانند"
نقدي بر رمان
"وردي كه بره ها مي خوانند"
به نويسنده اي
جنجالي تبديل شدن لوازمي مي
طلبد: از جمله خارج نشيني-
بدون مستورگي و سانسور سخن
گفتن – دسترسي به دنياي بي
كرانه ي مجازي ... كه رضا
قاسمي تا حدودي برخوردار از
آنهاست.همين عوامل اندك مي
توانند اشتياق خوانندگان را
براي مطالعه ي آثار او بيشتر
كنند.از اين روست كه رمان فوق
الذكر توسط كاربران اينترنتي
داندولد شده و مورد توجه اشان
واقع شده است.
اين رمان كه
به گفته ي قاسمي هر روز به
صورت آن لاين در اينترنت
نوشته شده و در معرض داوري
قرار گرفته است نوستالوژي
نويسنده اي است كه از خاستگاه
فرهنگي خود دور افتاده و در
اروپا زندگي مي كند اما هنوز
اندوه جنسي و به تعبيري
نوستالوژي سكسي او آزارش مي
دهد.نگاه او به همه ي زنان
،نگاهي جنسيتي است كه از
كودكي اين نوع نگاه را به دست
آورده است.براي همين وقتي مي
خواهد در مورد شخصيت زنان
مختلف اطلاع كسب كند به كپل
آنها نگاه مي كند و از اين
طريق دنياي زنان را كشف مي
كند!
ادامه
...
***
نگاهی به «وردی که بره ها می خوانند»
ـ فرزين ايرانفر، راديو همبستگی
***
ناصر خالديان
الفيه شلفيه به سعي رضا قاسمي
كاري به نقد ادبي آثار آقاي رضا قاسمي نداريم ولي
اين كه ايشان گفته كپل مخفيگاه روح است و دروغ
نميگويد را بايد يكي از كشفيات مهم
روانشناسي-ادبي محسوب كرد. ميگويند هنگام آفرينش
روح در وي دميده شد. حالا آقاي قاسمي روح به
كجايشان دميده شد يك مساله شخصي است. خودشان كه
عقيده دارند به باسن و به ما مربوط نيست كه روح هر
كسي كجاست. فقط موقعيتهايي را كه از استنتاج
فلسفي-باسني ايشان پيش ميآيد تصور كنيد. مثلاً
اين كه يكي بگويد روحم خستهست يا مثلاً روح مني
قاسمي! (اشكالي كه ندارد؟ پردهدري است ديگر)
خودشان گفتهاند اين پردهدري براي اين است كه
مردم ما رياكارند و در خلوت در مورد مسائل جنسي
ميگويند اما در جَلوَت چون در مورد آن صحبت
نميكنند پس ريا ميكنند!
ادامه...
***
مليحه تيره گل
خانم ...
من سالهای
سال بود که دلم برای آن آفرینش ادبیای تنگ
شده بود که زیر پرچم کاذب «نوگرایی» و گرویدن
به آئین «پست مدرنیسم بازار»، ناتوانیها و
کمبودهای دانش، تخیل، تکنیک، و زبان نویسنده
را، لابهلای زرورق بندبازیهای کور وُ کودَن
وُ گنگ وُ هپروتی نپوشانده باشد. و چه
خوشبختم که زمانی پرسش شما به دستم رسیده، که
دو هفته است با لذت رسیدن به این آرزو در
پروازم. من حدود دو هفته پیش رمانی خواندم، در
قلمرو رئالیسم، با فضایی هزار لایه از
دانشهای روانشناسی، جامعهشناسی، قومشناسی،
با زبانی موم و هزار سایه/ لایه از زیباییهای
استعاری، و در بافتاری هزار لایه از پرده/
پردهی فرهنگ ایرانیی میان مانده بین سنت و
تجدد، و با ساختاری به سیلانِ «جریان سیال
ذهن»؛ و طرفه این که، در غیاب جن وُ پری وُ
جادو؛ و در حضور کنشی انسانی و مقاوم؛ و در
غیاب هر چه شعار؛ و در حضور اروتیسمی نه
تحمیلشده بر سطح اثر، بلکه غیرقابل تفکیک از
سرشت اثر. رمان «وردی که برهها میخوانند»
را میگویم، که نویسندهی آن رضا قاسمی
است، ناشر روایت چاپیی آن انتشارات خاوران در
پاریس است، و ناشر روایت اینترنتیی آن،
تارنمای «دوات».
ملیحه تیره گل
سنت لوئیز- میزوری
20 می 2007 (30 اردیبهشت
1386)
***
سر هرمس مارانا
حضور سنگین متافورها و شباهتهای مضمونی تکرارشده در وردی که
برهها میخوانند. تن و وطن. تن و شهر. ارجاعهای تاکیدی به تیغ و
بریدن و خون و نالهکردن و دورزدن و غرامتدادن. ساز و کاسهی چشم
و تن و زن و تکرار چندبارهی همینها است شاید که این غرابتهای
رمان را کم کرده است. انگار توی خواننده هم هی داری دورِ لین دور
میزنی و به جایی نمیرسی. خیلی هم فرقی نمیکند که فصلها را به
ترتیب بخوانی. همین که با شوق و ذوق جلو نمیروی، خواندنت کند
است، نشانهی بدی است دیگر.
گاس هم که کند میخوانی، جون ماجرا، قصه آنقدرها هم سرانجامش
برایت مهم نیست. چون دلت نمیآید لذت خواندن این جملهها، این
تعبیرها و تشبیههای شگفتانگیز، به این زودی به پایان برسد. پس
نه؛ نشانهی بدی نیست!
و چهقدر این زبان پالوده است. عاری از اضافات در عرصهی واژهها و
جملهها. کندهکاریشده است انگار. تراشیده شده و لاغر اما کافی.
گاهی وقتها فکر میکنم آقای قاسمی باید در زندهگی خودش هم آدم
وسواسی باشد. نه؟
خب. ایده همان است دیگر. این که همهچی برمیگردد به نقطهی آغازش.
به دوران کودکی. این که سایهی این نشانههای گمنام، سرنوشت تو را
تا ابد رقم میزند. این که شال نیممتری هلنا، که بافته و هی باز
میشود، میشود کلیت هستی تو که از این طرف بافته میشود و از آن
طرف شکافته تا به همان ترتیب دوباره بافته شود. گاس هم که واقعن
همین طور باشد که آقای قاسمی میگوید.
ادامه ...
(پس از ورود به وبلاگ بند 5 را
بخوانيد)
***
«به زبان خیانت میکنم» رضا قاسمی در گفتوگو با مجتبا
پورمحسن (توصيه می کنم ورسيون راديوئی اين گفت
و گو را گوش کنيد چون دقيق تر است. اما پنج سوآل آخر در اين ورسيون
حدف شده اند که می توانيد آنها را در ورسيون نوشتاری بخوانيد)
***
مانی ب
گشت و گذاری در
ذهنیت حاکم بر «ورد
برهها»
پذیرش بعبع
گوسپندان؟ یا مقاومت
با چنگ و با دندان؟ *
راوی رمان «وردی
که برهها میخوانند»
که خود را عارف
علمگرا مینامد،
تعریفی از عشق به دست
میدهد حاکی از ذهنیت
مردی بزرگسال که
مانند جوانکی
تازهشاشکفکرده
واقعیت را از سوراخ
«شومبول» خود
میبیند:
«... عشق جماعیست
دستهجمعی که در آن
هر کسی هر کسی را
میگاید ...». چنین
تعریفی از عشق در
سرزمین عطار، مولانا
و حافظ یقینا عجیب
است، اما نمایش
«ذهنیت مدرن» از طریق
استفاده از «سه کاف
مقدس» (که رضاقاسمی
یک «ک» دیگر، یعنی
کپل را به آن اضافه
کرده است) و دیگر
مفاهیم زیرشکمی توسط
مدعیان فکر روش تعجب
کسی را برنمیانگیزد.
ادامه ...
و نيز
اين يکی
نظر را هم ببينيد
***
داريوش برادری
سوگنامه بره
ها، ادیپ و نارسیسم،
طنز و جیگر در رمان
رضا قاسمی
نقد و تاویل
روانکاوانه رمان «
وردی که بره ها می
خوانند»
شخصیت هر انسان در
معنای روانکاوی لکان،
نقطه تلاقی میان من و
دیگری، میان من و
احساساتم،فانتزیهایم،
میان من و واقعیتهای
بیرونیم و درونیم بر
روی یک نوار مویبوس
است. نوار مویبوس در
نقطه ای پشت و رویش
به هم تبدیل میشود و
این نوار بدور یک
هیچی در حرکت است.
(1) محل تلاقی پشت و
روی نوار، محل تلاقی
من و دیگری و چگونگی
این تلاقی و ارتباط
من با دیگری خویش،
نقطه شخصیت ماست و
بیانگر کاراکتر و
خصوصیات فردی و یا
جمعی ما. طبیعی است
که این نقطه تلاقی در
عین حال قابل تحول
است، زیرا دیگری،
وجودی متحول است و ما
مرتب در حال برخورد و
ملاقات این دیگری در
قالب فانتزیهایمان،
آرزوهایمان، وقایع
زندگیمان و غیره
هستیم. زیرا دیگری یک
وجود فانی و گذراست و
همزمان بدون وجود این
دیگری، ما هیچوقت به
خودمان، به آشنایی با
بخشهای دیگر وجود و
جهانمان نایل نمی
آییم و روبرو شدن با
این دیگری، در واقع
روبرو شدن با خود و
اشتیاقات خویش و
هراسهای خویش است. از
اینرو این دیگری،
تبلور اشتیاقات ماست
و تمنای ما ،تمنای
دیگریست و تلاش برای
ارتباط و دیالوگ با
این دیگری، چه با
تمناهای خویش و چه با
معشوق یا رقیب خویش
است.اساس این رابطه
پارادکس و متحول است،
زیرا هم دیگری را می
خواهیم و می طلبیم و
هم می خواهیم بدانیم
که او درباره ما
چگونه می نگرد و
رابطه مان با او مملو
از عشق/هراس و دلهره
بشریست. خواه با یک
اشتیاق ممنوع اروتیکی
درونی خویش در خواب و
رویا روبرو شویم و یا
با یک تفکر علمی و
هنری جدید اشتیاق
برانگیز و یا وحشت
برانگیز. چگونگی نوع
این ارتباط با دیگری
خویش، چگونگی نوع
ارتباط با اشتیاقات
خویش و یا با واقعیت
بیرونی خویش نمایانگر
نوع شخصیت فردی و
علامت واحده هویت
جمعی ما،بیانگر بلوغ
و یا بیماری و
گرفتاری شخصی و جمعی
ماست. شخصیت فردی ما
ایرانیان نیز بنا به
تاریخ فردی و
خانوادگی یکایک ما
ناشی از تلاقی این من
و دیگری، یعنی سنت و
مدرنیت است. یعنی
آنچه نوع حالات درونی
فردی و جمعی ما را
تعیین می کند و عامل
اساسی در شکل گیری
اعمال و اندیشه ها و
رفتارهای ما است ،
تلاقی من و دیگری در
وجودمان، یعنی تلاقی
من با سنتم، من با
مدرنیت، تلاقی من
سنتی و دیگری مدرن در
وجود ماست و بسته به
تاریخ فردی و جمعی
مان و بسته به جایگاه
فردی و گروهیمان در
دیسکورس فرهنگ و
جامعه مان، شخصیت و
اعمال ما به حالت و
شکل خاصی از این
تلاقی تبدیل شده است.
ادامه ...
***
فرهاد اکبرزاده
نگاهي به : وردي كه
بره ها مي خوانند
من در خاک انگليس به
دنيا آمدم؛ در
بيمارستان مسيحیها.
حالا اسمش شده است
«عيسیبن مريم». نافِ
مرا انگليسیها
بريدهاند. اين
نخستين تکهای بود که
از تنم جدا کردند من
پيش از آنکه مسلمان
بشوم مسيحی بودم.
بعد، در يک صبح سرد
دی ماه، پدر در گوش
راستام اذان گفت و
اسم اين گوش را گذاشت
رضا. در گوش چپام
اقامه گفت و اسم اين
گوش را گذاشت سياوش
تا من برای ابد
سرگردان شوم ميان سه
رأس مثلث که يکيش
نافِ من است و دو
رأسِ ديگرش گوشهای
راست و چپام. برای
همين است که هی درونِ
من آشوب میشود و گيج
میخورم ميان اصواتی
که از سه سو میآيند
و گردباد میشوند
درست وسطِ سينه.13»
فكر مي كنم هم چيز با
سئوال آغاز مي شود
همه چيز از تاريكي مي
آيد . از نقطه صفر يا
حد اقل از يك حيرت بي
پايان .نوشته من هم
با چنين چيزي آغاز مي
شود با يك سئوال
كاملا شخصي و شيطنت
آميز .
ادامه ...
***
نادر ساعی ور
«چرا عشق جماعیست
دستهجمعی که در آن
هر کسی هر کسی را
میگايد جز من که
هميشه گائيده
میشوم»؟
1- ... اما فرخنده
ترين اتفاق در اين ده
روز گذشته اين بود كه
بالاخره همت كردم و
اين مجلات را كناري
گذاشتم؛ تلوزيون را
خاموش كردم؛ خانه ي
دنجي هم گيرم آمده
بود؛ نشستم به خواندن
رمان "وردي كه بره ها
مي خوانند" نوشته ي
"رضا قاسمي" كه مدتها
بود دنبال فرصت
مناسبي مي گشتم براي
شيرجه زدن در بحرش!
همين قدر بگويم كه
رمان؛ چنان درگيرم
كرد كه وقتي بچه ها
زنگ زدند تا به
فوتبال برويم – كه
يكي از انگيزه هايم
براي آمدن از تهران
به تبريز همين بازي
فوتبال است – گفتم
كار واجبي دارم و
نرفتم و نفهميدم اصلا
كي شروع شد و كي
تمام! اين دوخط اول
مطلب را هم از همان
رمان برداشته ام كه
بدجوري به دلم نشست.
پس بي مقدمه مي روم
سر رمان و ايراد
افاضاتم كه اگر بيرون
نريزم فكر مي كنم مال
كسي را دزديده ام و
چيزي نپرداخته ام.
ادامه ...
***
گفت و گوی تلويزيونی لونا شاد(صدای
آمريکا) با رضا قاسمی در باره « وردی که بره ها می خوانند»
***
گفت و گوی راديو فردا با رضا قاسمی
درباره رمان « وردی که بره ها می خوانند»
(دو سه دقيقه صبر کنيد تا اخبار تمام شود)
***
محمود
آشتی با زبان
مادری
خب بد نیست آدم یک
وقت هایی توی این
دنیای مجازی که سر تا
پاش را بگردی زبان
«انگلیزی» فرا گرفته
است، با زبان مادری
اش آشتی کند و کمی هم
روحیات وطن پرستانه ی
خود را انگلوک کند،
بگذریم که به فارسی
بودنش شک هست و چه
کسی است که نداند
اصلن به فارسی بودن
همه ی ما شک هست و
اگر می خواهید مطمئن
شوید بد نیست صفحه ی
اول رمان «همنوایی
شبانه ارکستر چوبها»
کار رضا قاسمی را
بخوانید تا بفهمید چه
بلایی آوردند سر رگ و
ریشه مان!
ادامه ...
***
نوشین شاهرخی
زبان جنسی در «وردی
که برهها میخوانند»؛
نوشتهی رضا قاسمی
بر
هیچ منتقدی پوشیده
نیست که میان راوی
داستان و نویسنده
باید تفاوت گذاشت،
اما رمان "وردی که
برهها میخوانند"
رضا قاسمی را شاید
بتوان تاحدودی
گرتهای از زندگی
نویسنده انگاشت،
چراکه نام راوی رضاست
و مانند نویسنده در
سال ۱۳۲۸ در اصفهان
بدنیا آمده و باز هم
مانند نویسنده به
بندر ماهشهر مهاجرت
کرده، چراکه پدرش در
شرکت نفت کار میکند.
ادامه ...
***
مجتبا پورمحسن
آقاي قاسمي، قول
ميدهم ازت نپرسم
نگاهي به رمان
«وردي كه برهها
ميخوانند»، نوشتهي
رضا قاسمي
رضا قاسمي،
نويسندهي ايراني
مقيم پاريس، با
نوشتن رمان «وردي
كه برهها
ميخوانند» عرصهي
جديدي را در ادبيات
داستاني ايران
گشوده است.
تلاشهاي او منحصر
به يكي دو نوآوري
نميشود. كليت رمان
«وردي كه برهها
ميخوانند» نوع
متفاوتي از رمان
است كه حداقل در
ادبيات فارسي كمتر
نمونهاش را
يافتهايم.
ادامه ...
***
وب سایت آب، خاک،
آتش، باد
آشوب به پا کرده ام
برای خودم و دست و پا
می زنم که به یک جایی
برسم و رها شوم. وقتی
سایت
دوات بخشِ نقد و
نظر خوانندگان رمان
“وردی که بره ها می
خوانند” را گذاشت
خیلی به من چسبید کم
دیده بودم کسی از این
جور کارها بکند. هر
چند با خواندن بعضی
شان دل آشوبه ام
بیشتر می شود و انگار
هر چه به رضا قاسمی
به عنوان نویسنده اش
می گویند به من هم می
گویند. و دلم می خواهد
دوباره و دوباره
بخوانمش و برای خودم
باز نویسی اش کنم
ببینم اگر من می
خواستم این را بنویسم
چه جوری می نوشتم.
ادامه ...
***
محمود بهروزيان
این
"وردی که بره ها می
خوانند " ؛ رمانِ
آخرِ رضا قاسمی ، از
همان اولش که خواندم
حسابی کشاندم توی
خودش و دیگر راه خروج
برایم نگذاشت الا
ّاینکه تمامش کنم.
کاری که به نظرم هر
رمانِ چفت و بست دارِ
و شست و ُرفته زبان
باید بکند، مثل
داستانهای پلیسیِ
خوب؛ بی قِروقنبیل و
سیال و سرگرم کننده.
سرگرم کننده گی این "ورد..."
اما همچون سیرکی است
که درآن طناب بازان و
دلقکان و شعبده
بازانش همه با هم به
روی صحنه اند وهر
کدام در گوشه ای بازی
خودش را می کند و به
وقتش می داند که بی
آنکه پرده ای
بپوشاندش یا نوری به
رویش بیفتد، کی و کجا
کارش را شروع کند و
کجا وکی تمام. این
چنینند فصلهای "ورد..."
؛ هرکدام در خود
شخصیت و حادثه وزمان
متفاوتی را می
پرورانند وبعد به
یاری هوش وتردستی و
کهنه کاریِ نویسنده
نوبتشان که می رسد می
آیند کارشان را انجام
می دهند و می روند و
باز در جا و زمان
دیگری ، سر وقت بر می
گردند و به کارشان
ادامه می دهند تا
یکهو متوجه می شوی که
رمان تمام شده در
حالیکه اصلن نخواسته
ای که تمام شود. خب
این خودش به نظرم
نکته ی مهمی است. (مثل
ِ بچه گی که چیزِ
خوشمزه ای بدست آدم
می افتد و خوردنش را
آدم هی عقب می اندازد
بلکه تمام نشود) این
"ورد..." اما تمام می
شود چون کارش را می
کند. با زبانی سیّال
وشفاف خوانده است در
گوش، همه ی دردها و
محرومیت ها و عشق ها
و خرافه ها وخنده ها
و ...چه و چه های
دیگر را دراين فرهنگِ
خواری وخفه گی . در
لفافه ی طنزی، گه
گاه، کافکایی ( نگاه
کنید به صحنه ای که
راوی راهی اطاق عمل
است، دراز خوابیده بر
تختی روان ودر گفتگو
با پرستار فرانسوی و
پرستار فرانسوی از
معدود اصطلاحات فارسی
که یاد گرفته یکی اش
هم این است که: "
جیگرتوبخورم!" ( "
ورد...." ص 151) و
پرستار و راوی البته
هردو مرد اند!)
نکته ی چشمگیر دیگر
این "ورد..." برش
موجزِ نویسنده است
ازمقاطع و زمانهای
حساس در تاریخ معاصرِ
ایران. بی آنکه بمالد
و بسابد و زنجموره
بکشد. عواقب انقلاب
را در سرگذشت "جمعه"
و جادوی سازش بیان می
کند، فقط؛ و همین بس
است.
درباره این "ورد..."
نوشتنی حتمن زیاد است
(لابد برای آنها که
بلدند بنویسند و کاش
بنویسند) برای من اما
همین بس که بگویم:
رضا قاسمی ، به راستی
دست مریزاد!
mbehrouzian@myisland.com
***
ميثم يوسفی
«چرا
هيچ خلوت عاشقانهای
خلوت نيست، ازدحام
جمعيت است در
تختخوابی دونفره؟ چرا
هر کسی چند نفر است،
چهرههائی تماماَ گوناگون؟
چرا عاشق کسی میشويم
اما با کس ديگری به
بستر میرويم؟ چرا
عشق جماعیست
دستهجمعی که در آن
هر کسی هر کسی را
میگايد جز من که
هميشه گائيده میشوم؟
نکند سر بر شانهی تو
گذاشته بودم،
مفيستو، وقتی به
درد گريه میکردم؟»
واقعا خیلی کم پیش می
آید یک رمان ایرانی
این قدر من را
بگیرد!! کتاب را قبلا
روی اینترنت دیده
بودم اما هیچ علاقه ی
خاصی به خواندنش
نداشتم تا اینکه
پرینت شده اش را دست آرش
دیدم و همان چند خط
اول که همین جا هم می
بینید کافی بود تا
شدیدا وسوسه ی
خواندنش به سراغم
بیاید. برای همین
امروز بعد از ظهر
ترجیح دادم
بنشینم توی خانه و
یک کتاب خوب بخوانم!
خیلی بهتر است! کتاب
را از
اینجا بگیرید.
خیلی کم پیش می آید
آدم با شخصیت داستانی
این قدر هم ذات
پنداری کند! خیلی کم!
ادامه...
***
کتاب جدید رضا قاسمی (وردی که بره های می
خوانند) رو دارم می خونم. دست به قلم رضا
قاسمی واقعا خوبه. توی این چند فصل اول هی حس
می کنم که نشانه های آشنایی از "چاه بابل"
پیدا می کنم و هی رشته تفکرات آگاهانه ام
مزاحم لذت بردنم از ادبیات می شه که: خب مگه
چه اشکالی داره؟ مارکز هم توی همه کتاباش
نشانه های مشترک داره، مارکز هم که خداس در
نتیجه مساله ای نیست.... و خب تا بیام به خودم
بجنبم و این جریان لوس و نویز-فرستنده رو قطع
کنم، چند خط رو الکی رج زده ام!!!! گاهی حس می
کنم که "هم نوایی شبانه ارکستر چوب هاش" بهتر
و ساخته پرداخته تر از این بود و گاهی حس می
کنم که این کتاب بهتر از این حرفاس که به یه
بار خوندش قناعت کنم.
فکر کنم همه اینا نشونه اینه که آخر کار از
کتاب خوشم خواهم اومد.
وبلاگ لولوی پشت شيشه
***
منصوره اشرافی
نگاهی کوتاه به رمان " وردی که بره ها می
خوانند" ـ رضا قاسمی
خودت را خسته کردی جیگر ، بس که نوشتی !
اگر به این امر معتقد باشیم که تولید ادبیات
مبتنی بر شرایط اجتماعی – تاریخی است و این
شرایط نقش تعیین کننده ای را دارا هستند و اگر
بخواهیم با این دیدگاه به ادبیات نگاه کنیم ،
آن گاه مجبور خواهیم شد که نگاهمان هوشیارانه
تر ، تعیین کننده تر ، تیز بین تر ، و مو شکا
فانه تر به " زن " در ادبیات و نقشی که به او
محول شده است ، باشد.
حال چه این نقش بیان کردن ادبیات توسط" زن "
باشد و چه بیان شدن " زن " به وسیله ادبیات.
اینک اگر بخواهیم ببینیم که در نوشته های ادبی
زن چگونه بیان شده است باید به نقشی که به زن
در آن نوشته محول شده و به موضوعات و محوریتی
که در آن به زن پرداخته شده است ، نگاه کنیم.
آیا متن ادبی ای که فرا روی ماست حاوی بیان
وضع موجود است و یا منتقد آن؟
چرا که یک نوشته در قالب ادبیات ، محصول
فرهنگی است که به واسطه آن نویسنده با ما سخن
می گوید ، زیرا ادبیات نوعی گفتمان فرهنگی است
. گفتمانی که در آن واژ گان و نشانه ها ، باز
گو کننده رموز فرهنگی جوامع انسانی است.
ادامه...
***
مريم
سلام و وقت بخیر
اول از لطفی که کردین و کتاب وردی که بره ها
می خوانند رو برام فرستادین بینهایت سپاسگذارم
سبک نوشتن این رمان انقدر جالب بود که برای
بار دوم دارم می خونمش . بهتون تبریک می گم به
خاطر رمان جالبی که نوشتین
و بعد از تشکر باید بگم که شخصیت داستانتون
انقدر شبیه یکی از دوستانم هست که دلم نیومد
کتابتونو بهش معرفی نکنم البته ایشون کتابو
نخوندن هنوز ولی خواستم اگه اجازه بدین کتابو
براش بفرستم تا بخونه
ممنون میشم اگه اجازه بدین
صراحت در نوشته شما واقعا داستان رو خوندنی
کرده راستش انقدر برام جالب بود که تقریبا فکر
می کنم یه زندگی حقیقی رو نوشتین
!از کجا معلوم شاید هم نوشتین؟
به هر حال خوشحال میشم اگه بتونم نوشته های
دیگتون رو هم بخونم فقط نحوه دسترسی بهشون رو
نمیدونم اونهایی که در تهران چاپ شده رو میشه
یه طوری گیر آورد ولی راجع به بقیه نمی دونم
اگه راهنمایی کنید لطف بزرگی کردین
باز هم تشکر می کنم و امیدوارم سربلند و موفق
باشید
به امید روزهای بهتر
مریم از ایران - کرج
***
در انتظار بی پايان يا محصور از وردی که بره ها خواندند!
چشمانم تار می شد و میخواندم. مدت
زیادی به مانیتور که خیره می شوم می سوزد و تار می
شود. محکم برهم میزنمشان و ادامه می دهم. با دست
فشار می دهم چشمانم را. هر کدامشان یک جا را تار
می بینند٬ روی هم همه صفحه تاریک و روشن می شود.
ولی اعجاز کلام آقای
قاسمی نمی گذارد خلاص شوم .
تا
آخرش را خواندم . مفاهیم و
کلمات جوری می رقصند در کنار هم که متحیر می شوم
گاهی از این همه فکری که همه اینها را نوشته. رضا
قاسمی محصور می کند آدم را. هنوز
چاه بابل را از همه اینها بیشتر دوست دارم .
با اینکه هنوز چشمانم خسته اند و سوزان در فکر همه
آن مفاهیمی ام که مانند آن شال نیم متری مرا
بلعیده بود تا پایان داستان.
Luminosity From Extreme
***
مرضيه رياحی
كتاب خواندن روی مانيتور را دوست ندارم. هيچ دوست ندارم
بنشينم پشت كامپيوتر و به صفحه مانيتور زل بزنم و
هی با موس ور برم. دلم میخواد وقتی میخواهم كتاب
بخوانم، كتاب را بگيرم دستم. ورقش بزنم. بوی كاغذ
را حس كنم.
يك هفتهای بود كه میخواستم رمان
«وردی كه برهها میخوانند» نوشتهی رضا قاسمی
را بخوانم. میخواستم برم پرينت بگيرم اما بعد با
خودم فكر كردم بد نيست يك بار اينجوری خواندن را
هم تجربه كنم.
از رضا قاسمی پيش از اين فقط رمان «همنوایی
شبانهی اركستر چوبها» را خوانده بودم. وقتی تمام
شد خيلی درگير روايتش بودم. با خودم گفتم اين رضا
قاسمی چه تبحری داره تو فضاسازی. اما چند هفته
بعدش كه اتفاقی رمان «ماری» يا «ماشنكا» نوشتهی
ولاديمر ناباكوف را خواندم. فهميدم كه چه كلاهی
سرم رفته. كلاهی كه هنوز خيلیها دوست دارند روی
سرشان نگه دارند!
«همنوایی شبانهی اركستر چوبها» كپی رمان ناباكوف
است. پلات و فضاسازی كاملا كپی است.
واسه همين «وردی كه برهها میخوانند» را با فاصله
خواندم. سعی كردم اسم رضا قاسمی را فراموش كنم و
فقط كتاب را بخوانم. اما تمام تلاشم برای برقراری
ارتباط با اين رمان بینتيجه ماند.
ادامه...
***
سامان رستمی
وردي كه الاغ ها مي خوانند.
يكي از دوستاني كه آثار همهي نويسندگان ايراني را خوانده
بود، (در مورد بعضي البته بيست سي صفحهاي خوانده
بود و كتاب را با تمام قدرت به ديوار كوبيده و به
نويسنده، فحش خواهر و مادر كشيده بود) رمان "همنوايي
شبانه اركستر چوبها" را برايم آورد و گفت:
- جان مادرت همين امشب بخوان.
ميدانستم كه آدم سخت پسندي است و تا به حال به
كمتر رمان ايراني "خوب" گفته است. نتوانستم رويش
را زمين بيندازم. (راستش از بس رمان و داستان
ايراني آشغال خوانده بودم، ديگر قصد كرده بودم كه
از هيچ نويسنده ايرانياي نخوانم.)
همنوايي را كه خواندم تكانم داد (دليلش را، هركه
كتاب را خوانده باشد ميفهمد مگر اينكه مثل يكسري
از آقايان، كه البته در ميان ايراني جماعت كم
نيستند، چشم ديدن رضا قاسمي را نداشته باشد.) گفتم
يعني چه؟ يك ايراني چنين شاهكاري آفريده است؟ چطور
ممكن است؟
نتيجه اينكه به ايراني بودم خودم اميدوار شدم و
همينطور به نتيجه سالها نوشتن و نوشتنام كه شايد
روزي بتوانم مثل رضا قاسمي، شاهكاري بنويسم. در آن
زمان، به خاطر شركت چند ساله در محافل ادبي
گوناگون با چند تن از استادان عزيز كه اكثراً، هم
دوره هاي آقاي رضا قاسمي هستند و رفاقتي هم با
ايشان داشتهاند و در مجله هاي ادبي، سر دبير يا
دبير بخشي هستند و حداقل سايتي دارند كه آمار
بازديد كنندگانش بدك نيست، پرسيدم كه چرا از رضا
قاسمي چيزي نميگوييد؟...
ادامه...
***
بی نام
Raje be romane"
barreha" : kheyli khub. vali fakr
konam shoma yek meghdari lazzate
adabi ro bazTolid mikonid.
yani inke har 3
romani ke man az shoma khundam ta ye jaii
adamo ta tahe chah mibare (bah,bah ,ajab
chzi boob "chahe babel") . age mibari ta
tahe chah ya Bendaz ya khodafezi kon. kolle
harfam in bood ke Nemindazi aghaye
ghassemi,nemindazi... be nazaram tooye un 2
ta romane dige kamtar nemindazi .
***
پاپا
وردی که برهها میخوانند را زودتر از میرا شروع کرده بودم
اما میرا را زودتر تمام کردم. این همزمانی برایم
نکات جالبی هم داشت. سادگی و تازهگی فرم میرا در
قبال پیچیدگی و تکرار وردی که ... . اینکه ایدهی
اصلی و تم میرا در سراسر کار حفظ میشود اما من در
اکثر زمان مطالعهی وردی که ... انگیزهی ساختن آن
سهتار جادویی را درنمییابم یا اگر در جایی هم
اشاراتی شده، به همان بسنده شده و این در ساختار و
روایتی چنین متداخل در زمان و مکان، که نه در
فصلها بلکه در همهی پاراگرافها و جملهها- که
البته این به خودی خود امتیاز هیچ اثری محسوب
نمیشود- ناکافیست و من مدام آن ایده و انگیزه را
گُم میکنم. فکر میکنم در این حالت قطعات و
بخشهای رُمان پیوستهگی و استحکام لازم را ندارند.
ساز جادویی بسازی که چی؟
(میدانم "که چی-گفتن" خیلی لوس و احمقانه است)
ساز بسازی که صدای جادویی ازش درآوری؟ که خودت را
بهتر بیان کنی؟
ادامه ...
***
اکبر سردوزامی
پارانویا هم کلیشه است
نگاهی به«وردی که برهها میخوانند» نوشتهی رضا
قاسمی
1
در مقایسه با ادبیات این روزهای ما که بیشتر
کلهمعلقهای چپ اندر قیچی است، (به اسم تکنیک) یا
اداهای صدتا یک غاز آمدن است به جای نوشتن داستان
کوتاه یا رمان، رمانی از این دست، فقط به اعتبار
به کار بردن زبانی که تلاش میکند از کلیشههای
زبانیی معمول دوری کند، نعمتی است. ممکن است
بعضیها بُرشهای صحنهها و پس و پیش بردن ماجراها
را هم (که گاهی مصنوعی و حتی نچسب است، بطور مشخص
توی پنجاه صفحهی اول) حُسن ساخت این رمان به حساب
بیاورند که نیازمند بحثی دقیق و مو به مو و تکنیکی
است.
برای من فقط به اعتبار نکتهی اول این رمان نعمتی
است اگر چه در این رمان رئالیستی:
1- صحنهی ختنه کردن مادر زورچپان باشد؛
2- آش و لاش شدن کیر جمعه مصنوعی و زور چپان. (هر
مادر پخمهای این قدر میداند که خرده شیشه ریختن
توی آن سوراخ یعنی چی؟ و هر مادری هر چی هم پخمه
باشد این قدر عقلش میرسد که در آن سوراخ را گل
بگیرد یا هر کار دیگری که زورکی کیرِ قشنگ جمعهی
ما را آش و لاش نکند و صحنهای خشن را زورچپان
وارد رمانی کاملاً رئالیستی نکند. (رئالیستی به
معنای عام.) انگار برای نویسنده مصیبت آش و لاش
شدن جمعه کم بوده است که قبل از آن کیرِ بیچارهاش
را هم آش و لاش میکند.)....
ادامه ...
***
عليرضا
معمعاي که بزهایِ اخفش سرخواهند داد
رضا قاسمي برخلاف ادعايي که دارد: « از آوردن
نامه هائی که يکی دو جمله اند و صرفاَ حاوی تعارف
و خوش آمد معذوريم. » هرچه سينهزدن است دارد
منتشر ميکند...کدام اين يادداشتها چارکلام حرف
حساب توشان است؟...و تنها نکته انرژی ِ مثبت است و
بس برایِ آقایِ وردخوان...
چهقدر اسباب تفرج است خواندن چنين کلماتاي:
«ورد برهها را ديشب يک نفس خواندم...» ...
ادامه ...
***
وردی که بره ها می خوانند وضعیت بشری را در فضای پس از
يازده سپتامبر در قالب موقعیت داستانی یک
بیمارستان روایت می کند.
رضا قاسمی که در خلق موقعیت های داستانی و شخصیت
های زنده و در طرح هنری پیچیدگی های بشری در قالب
داستان های جذاب دستی قوی دارد، با انتشار دو رمان
همنوايی شبانه اركستر چوبها و چاه
بابل جایگاه خود را به عنوان یکی از خلاق ترین
نویسندگان سه دهه اخیر ایران تثبیت کرد.
از دیگر آثار قاسمی می توان به نمایشنامه های
تمثال، چو ضحا ک شد بر جهان شهريار ، ماهان
كوشيار ، معمای ماهيار معمار و ديوانه
و برج مونپارناس اشاره کرد.
راديو فردا
***
داريوش برادري/ د..ساتير
سلام آقاي قاسمي عزيز
رمان وردي که بره ها مي خوانند را با ولع و لذت
تمام خواندم و از مزه هاي متفاوت
اروتيکي/فلسفي/رواني آن چه به عنوان انسان/مهاجر
يا يک همشهري جنوبي لذت بردم. بويژه به عنوان يک
جنوبي از اين زنده کردن ديگر بار جنوب و لينهاي
کارگري/کارمندي و اين ستايشنامه تراژيک/تعزلي
زندگي ما جنوبيها لذت فراوان بردم،.لحظات و
کولاژهايي که مثل لذت ني انبونه،طلبه و سنج در
مراسم عاشورا مي ماند و تک آس/تک خشت گفتن خندان
بچه هاي فضول و قرار گذاشتن چشمهاي بيتاب پسران و
دختران در زير بار مصيبت و آيين مصيبت عمومي و بوي
خورش قيمه و برنج عاشورا. يا لحظاتي ديگر رمان به
حالت بازيهاي اروتيکي/عاشقانه و تپش دستها و تن
هايي مي ماند که هيچگاه به ارگاسم کامل نمي رسند و
آدمي هي در حسرت مي ماند که اين رضا قاسمي چقدر
خوشش مي آيد مثل مکتب تانتراي هندي ارگاسم را
آنقدر عقب بياندازد تا به يک جهش همگانه
جنسي/روحي/فلسفي تبديل شود. يا اصلا بدون دست
يافتن به اين بخش چهلم و سه تار جادويي يا ارگاسم
همه جانبه نهايي و وصال نهايي و همزمان با حس اين
لذت چندگانه، آدم در انتهاي داستان در چرخشي بدون
تکرار باز به اول برسد و روز از نو بدون تکراري.
اما بهرحال اين تانتراييي و شوخ چشمي ايي رندانه
در نوع ايراني/مدرن/پسامدرن آن همراه با درآميخگتي
زيباي حالت کولاژوار و بداهه خواني موسيقي ايراني
با ترکيب پسامدرني و شبکه گونه کولاژها و در عين
يک پيوند دروني سه چشمه اي با يکديگر است و اين
شيوه، کار را هم روان و هم متغير و هم چندلايه مي
کند و خواننده را از يک کوچه به کوچه ديگر مي برد
و در هر کوچه رازي و زندگي با همه حالات متفاوتش
نهفته است و بازي تراژيک/کميک زندگي. آنچه که از
جهت ديگر برايم جالب است،تواناييت در شکار لحظه ها
و و بيان حالات رواني لحظه ها از نگاه راويست و تن
دادن به راوي و دنيايش و به زمان واقعي انساني که
برخلاف زمان اسطوره وار دايره وار و يا زمان خطي
مدرن،هيچگاه نه خطي و نه تکرار ازليست،بلکه شبکه
اي،تودر تو و با درآميختگي مداوم حال/اينده/گذشته
است بدون يک فينال نهايي و يا غايتي نهايي. مثل
راه افتادن بدنبال دوست دختر تا مدرسه و جنگ
نگاهها و اضطرابها،اشتياقات در درون ويا ميان
رقيبان و يا ميان عاشق و معشوق.باري مرسي از اين
رمان زيبا که در نهايت يک ستايش تراژيک /خندان
زندگي و خنده و رقص لحظه ها و دلهره هاست .بزودي
نقدي روانکاوانه بر اين اثر مي نويسم و ردپاهاي
مختلف اين اثر را از چشم انداز روانکاوي و نيز
نقاط قدرت و ضعفش را از نگاه خودم بررسي مي کنم.
البته قبل از آن بايستي بخش دوم نقدم بر بوف کور
را بپايان برسانم، تا بتوانم همزمان در بخش نهايي
نقدم احتمالا با مقايسه دو متن بر بستر مفاهيم مهم
روانکاوي مثل معضل اديپ،معضل نارسيسم،لمس جالب و
تراژيک سوزش دوباره ختنه و اختگي اديپ وار از طريق
متن و تفاوتهاي تکرار و چرخش در بوف کور و رمانت و
يا تفاوت و تشابه ميان زهر خند/خنده تراژيک راوي و
خنده و طنز پنهان و ظريف هدايت و در بوف کور و
خنده و طنز چندلايه زيباي اين اثرت و غيره بتوانم
همزمان تفاوت و تشابه اين دو متن در شکل و محتوا
را بهتر بيان کنم و شايد نشان دادن تفاوتهايي نو
در نگاه به خويش وبه هستي و ديگري.يعني آنچه که
اينجا مي گويم تنها بخشي از حسم است و کنجکاو کردن
خندانت تا متن نهايي. باري همه ما جنوبي و نابکار
هستيم. هنر خوب، رمان خوب و نقد خوب هر دوبايستي
بقول نقل قولي از فيلم پارفوم مثل يک پارفوم و عطر
داراي حدااقل سه عطر مختلف در خويش باشد. اول عطري
که با گشودن متن و خواندن اوليه متن آدمي را مشتاق
خواندن بيشتر مي کند و کنجکاو ميسازد که بيشتر لمس
و حس کند و پرههاي بيني و تن را به اشتياق حس
بيشتر مي گشايد. عطر دوم ،عطري است که با گشودن
لايه اي نو از متن و اشتياقاتي نو چندساعتي دوام
مي آورد و باز هم اشتياق و کنجکاوي را بيشتر مي
کند و عطر سوم، اصل و شور اصلي داستان و متن،فيلم
و يا نقد خوب است که شروع به بيان دنيايي ديگر و
لذتي عميقتر مي کند و عطرش تن و جان را فرا ميگيرد
و به فکر و رويا و هماغوشي فکر/رويا و
اشتياق/دلهره وامي دارد و تاثيرش درازمدت است و
آدمي را به تاويلهاي نو و بازنويسي متن وامي دارد.
باري اينگونه نيز اين نوشته را به سان مزه و طعم
اولم از رمان زيبا و موفقت احساس کن. با آنکه از
نزديک نمي شناسمت، اما اميدوارم اين لحن دوستانه
را بر من خرده نگيري. غريبه هاي آشنا نيز وجود
دارند هم ولايتي.لااقل با خواندن اين رمانت اين
احساس را در من نسبت به خودت ايجاد کردي. يعني به
خنده مقصر خودتي.موفق باشي..
داريوش برادري/ د..ساتير
DBaradari
***
آرش (وبلاگ
هوس های من)
رمان ننویس جیگر، خسته میشی!
«وردی که برهها میخوانند» را خواندم. فربه بود. لاغر نبود.
اینقدر جذاب و پرکشش بود که پشت مانیتور چند ساعت
مدام زل بزنم و با چشمان سرخ بخوانم و بخوانم تا
ببینم سهتار چهلم چه میشود، تا ببینم ماجرای
بیمارستان به کجا میرسد، تا ببینم در این شهر
جنوبی، در آبادان آن روزها چه میگذرد. همین سه
رودی که انگار بغل هم جاری بودند به هم میپیوستند
و بعد جدا میشدند، بههم دانهدانه، رج به رج
بافته میشدند و دوباره از هم شکافته میشدند تا
آخر سر بشود همان شال مادام هلنا. اصلن به گمان من
این رمان همان شال مادام هلنا بود.پیچشی مدام دور
خود. «من نباید هی چرخ بزنم توی یک دایره که تا
ابد هی چرخ میزند تا ابد هی دور
یک دایره تا ابد دایرهوار...» مگر خود راوی همین
را نمیگوید.
ادامه ...
***
الهام
omidvaram ke khoob o
khoshhal bashid:)
mail mizanam ke az dastan e
jadideton tashakor konam "besiyar ziba bood
va lezat bakhsh, vaghean mersi:)" va ye soal
ham beporsam ke, "inke mokhtabe dastan ye
agha bood ham tasadofi bood ya hadafe khasi
dashtid?"
kholase ke besiyar mamnon az
karhaye zibatoon
***
محمد باقر حاجیانی
وردی که رضا قاسمی میخواند...
رمان جدید رضا قاسمی با نام «وردی که برهها
میخوانند» در سایت رضا قاسمی منتشر شد. من هم
دانلود کردم و سرضرب خواندم. 6ساعت بیداری، رمانِ
خوب، سکوت یک شب نیمه شرجی بوشهر و آب خنکی که
جرعه جرعه مینوشیدم. رمان را ولی لاجرعه بالا
رفتم.
حالا این ها را برای چه مینویسم؟
یکی این که حتما بخوانید، (برای کسی که رضا قاسمی
را نشناسد)
سایت رضا قاسمی
دوم (برای کسی که رضا قاسمی را می شناسد) لینک بدهم به سایت.
اما مهتر از همه لینک یک فیلترشکن است که همه
بتوانند به سایت دسترسی پیدا کنند. چون فکر کنم
سایت در تمام ایران فیلتر باشد. (شما هم چیزی
گفتید؟ شما نه، شما؟)
آدرس این فیلترشکن تاریخ انقضا دارد. تا یکی دو
هفته دیگر بسته خواهد شد. اسم آن را در گوگل جستجو
کنید، آدرس جدید آن را پیدا میکنید.
فیلتر شکن
آبِ خنک، قرصِ ضدِ فشار و شماره تلفن اوژانس برای خواندن رمان توصیه میشود.
دارم فکر میکنم چطور یک رمان نویس میتواند سبکی
را با خودش به گور ببرد؟ اوه، اصلا حرف «عارفی در
پاریس» را نزنید.
شک ندارم که این رضا قاسمی تکرار پذیر نیست و کسی
شک ندارد سبک او منحصر بفرد است، حداقل در رمان
فارسی.
بدرود
حاجیانی
سحرگاه 17 فروردین 86
وبلاگ جنازه های آرامش يافته
***
سپينود ناجيان
یادداشت خالد را خواندی بر
«وردی...»؟ من با خیلی حرفهایش موافقام. اما
نکته در قسمت پایانی یادداشتاش بود. چیزی که فکر
آدم را خیلی مشغول میکند. همنوایی و چاه بابل و
... . فکر میکنم سالهاست، خیلی سال است، ادبیات
داستانی ایران قدرت خلق شاهکار(masterpiece) را
ندارد. اگر با کمی اغماض(به زعم بعضیها) شازده
احتجاب را شاهکار بدانیم، بعد از آن کدام اثر
قدرت شاهکار شدن را داشته؟ من میگویم همنوایی و
با کمی فاصله چاه بابل. فارغ از سلیقهی شخصی، چه
اسامیای میشود در لیست شاهکارها جای داد؟
سووشون؟ کلیدر؟ توبا و معنای شب؟ سمفونی مردگان؟اهل
غرق؟ کارهای محمدرضا کاتب، هیس و وقت تقصیر؟ دل و
دلدادهگی؟ چراغها را من خاموش میکنم؟...(اگر
اسمی یادم رفته تو بگو) هیچ کدام از اینها به
نظرم به پای همنوایی نمیرسند. ممکن است آثار
متقدمی مثل ملکوت بهرام صادقی و سلسله کارهای
مستقل دههی پنجاه ، سفر شبِ شعلهور و شبهول ِ
شهدادی و شب یک شب دوی فرسی(همه شب دارند) هم
شاهکار باشند اما جریانی نساختند.(متاسفانه
جامعهی ادبی قدرت درک نداشت تا سلسلهجنبانی کند
اینها را).
همه را گفتم که بگویم متاسفانه یا خوشبختانه(اولی
برای ادبیات و دومی برای رضا قاسمی) ابزار آفرینش
دست خود قاسمی است و بس. و حق طبیعی من و توست که
شاهکار بخواهیم و وردی که برهها میخوانند نبود.
ادامه...
***
عالیجناب نویسنده عزیز
این ورد بره عزیز گرامی مرا که
سیصد کیلومتر بالای
خط استوا زندگی می کنم،
در گرما و رطوبتی که آدم را از استیصال می خنداند،
تا سه بعد
از نیمه شب با چشمهای
سرخ از بی خوابی و دلی که دلش می خواست زودتر
ببیند آخر قصه چه
می شود بیدار نگه داشت
و وقتی داستان و مخلفاتش تمام شد کی دیگر خوابش می
برد؟ حتی
با صدای بارانی که انگار
نهر اب بود که از آسمان می امد پایین.
یک چیز دیگر
می گویم
و شرم را کم می کنم، دو
سه سال پیش که تکه هایی از الواح شیشه را با نام
عبور از
حلقه آتش می خواندم این
رمان اونلاین تان را برداشته بودید و من چقدر حسرت
خوردم و
آرزو کردم که کاش
بتوانم بخوانمش، گاهی آروزهای آدم که ول می شوند توی
هوا چه زود و
به موقع واقعی می شوند.
مراقب خودتان باشید.
شقایق
sun_shining2002@yahoo.com
***
خالد رسول پور
چند نکته دربارهی "وردی که برّهها
میخوانند"
تازهترین رمان رضا قاسمی، "وردی که برّهها
میخوانند"، کلاف دوّار ِ نیمهکارهماندهی از نو
بافتهشدهی نیمهکارهماندهای از دهها و صدها
تصویر است؛ شاید همان کلاف "هلنا"ی ارمنی ِ رمان.
و میدانیم که رضا قاسمی استاد تصویرسازی است. سبک
خاص نویسنده در فصلبندی رمان و درهمریختن
کاتهای تصویری در برشهای کوتاه و گاه بسیار
کوتاه روایی، از سویی به تاثیرگذاری ِ این تصویرها
یاری داده و از سویی دیگر، دست نویسنده را در
اینگونهنوشتن باز گذاشته؛ بهنحوی که این رمان
میتوانست همینطور ادامه یابد، گستردهشود، هر از
گاهی برگردد به آن چند تصویر ثابت ختنهشدن یا
عرقریزان ساختن ساز، و دوباره گریز و گریزهایی به
گذشتهی آن شهر اسطورهای. اصلن انگار این رمان را
هم هلنای ارمنی نوشته و همراه همان شال نیممتری،
به آن شیوهی نمایشی، تحویل راوی دادهاست؛ و عجبا
که انگار به همان بیهودهگی آن شال.
ادامه...
***
آماندا
pish az har chiz,
bebakhsh az intor neveshtanam ke horoofe
farsi dar dastresam nist ...
taghriban hame chiz dar
dastresam hast o hich chiz nist ...
hamnavaayie shabaneh
ketaabi bood ke saalhaa pish ,
baraaye negaah nakardan
az panjereye havapeymaa,
be shahri ke hey
koochak mishod o koochektar mishod ta hich
shavad , dar khoonam midavid.
chand sa'at ba'd ke
rooye zamini raah miraftam ke shahram nabood
o keshvaram nabood, Ra'naa
shodeh boodam , khodam
ra mesle oo mididam o negaahe digaran raa
negaahe adamhaaye hamnavaayi
chaahe babel ra ham
khandam, emrooz ham akharin ketaabe shoma ra
mikhanam .
delam khast chand khat
benevisam,
benevisam pedar az
vaghti kamarash moshkel peyda kard, sahmiyeh
mahyanehye ketaabe man ham
tamaam shod , midaani
ke gaahi hamechiz sadeh shoroo mishavand o
saadeh tamaam mishavand....
che hesse khoobi darad
khandane ketaabi ke april chaap shodeh ast o
bi hesse bade dozdi ,
mitavaani rooye
internet bekhaaniash ....
khasteh'id hatman az
shenidane ta'rifhaaye adamhaa az ghalam o
ghodrate tafakoretaan , amma bogzarid man ham
begooyam ;
khodaa raa shokr ke
zendeh'id, ke nevisandeh'id,ke reza ghassemi
hastid ,.....
babate hame chiz
mamnoonam
--
Amanda -
***
پونه بريرانی
در اين يادداشت كه البته كاملن شخصي است سعي در
مكاشفه و كشف پاسخ چراهاي ذهنم را دارم.
اول: خواندم، ورد برهها را ديشب يك نفس خواندم و
تمام كه شد آسمان داشت روشن ميشد و خدا شاهد است
تمام يك ساعت و نيمي كه وقت داشتم براي خواب با
چشمان نيمه باز به سقف خيره مانده بودم و فكر
ميكردم به "چراهاي" داستاني كه هنوز گرم بودم از
خواندنش.
"وردي كه برهها ميخوانند" را دوست داشتم. لابد
به خاطر آن لحن غريب رضا قاسمي كه تلفيقي است از
شوخي و تلخي و ترس و اميد. لابد چون مرزهاي وهم و
واقعيت گم ميشوند در داستانهاي قاسمي و آدم از
اول تا آخر معلق است در فضايي تيره كه ابتدا و
انتهايش معلوم نيست. مثل جنين غوطه ميخوري در
خودت و ميروي و ميروي ميروي و باز ميگردي سر
جاي اولت. ميرسي باز نقطهي آغاز. حركت دوار.
ادامه...
***
پيمان
dastetoon vaghean dard
nakone baraay-e neveshtan-e in roman.
Emshab oomadam tooy-e office
setaar tamrin konam (taze kaaro nashiam)
baad davaat ro check kardam va natoonestam
taa akhar-e roman ro yek zarb nakhoonam.
saa't shod 5 sobh.
in chand taa engar ghalat-e
chapi/english hastan:
safhey 47: "D'ont cry my
baby d'ont cry" baayad baashe "Don't cry my
baby, don't cry"
safhey-e 48 Pazhoohande raa
raaz baa maadar ast ** (2 setaare baayad
oonja bashe vali faghat yeki hast)
safhey-e 48 T.S Eliot quote
is "No place of grace
for those who avoid the face"
safhey 116 paragraph-e 2
khat-e 3 ezaafi ast. (goft baa labkhandi az
sar-e asoodegi...)
safhey-e 182 Khompaareh be
jaay-e Hompaareh.
baaz ham dastetoon dard
nakoneh